کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Pester، Pest، Pessary،Pes،Pesky،Pathetic،Apathy

اکنون یک کلمه با پیشوند Ap از زبان انگلیسی انتخاب کردم که با هم رتباط آن را و کلمات مرتبط با آن را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Apathy-En- اَپِسیæpəθi= بی حسی، بی علاقگی، بی عاطفگی

معانی دیگر: فقدان علاقه، بی توجهی، ناگرایی، فقدان احساسات، بی شوری، بی هیجانی، بی واکنشی، بی جانی، بی سوهشی، بی غیرتی، خون سردی

Apathy-Turk اَپِسی=بی اثر، بی تاثیر، بی واکنش، بی احساس، بی حسی، بی علاقگی، بی عاطفگی، و...

Ap(اَپ âp) =طرد، محو، پاک، زدوده، محذوف، مدهوش(بی حال، غش کرده، بی خویشتن، بی خود، بی هوش، محو، حیران، شگفت زده، سرگشته، مبهوت، متحیر، لایعقل)، نسخ، اضمحلال، زوال، نابودی، ناپیدا، نابود، نیست، نشانۀ نفی(مثل پیشوند بی که بر سر اسم درمی آید و معنی صفتی به آن می دهد و نفی و سلب را می رساند: بی آب، بی باک، بی بر، بیچاره، بی چون، بی خرد، بی درمان، بی درنگ، بی دریغ، بیکار، بی کران، ابیداد، ابی کرانه. (فرهنگ عمید))، حذف، زدودگی، رفع، اخراج، محرومیت، ممانعت، محروم سازی، و...

bir zady elden âpbermek(âbbermek) بیر زادی اِلدِن اَپبرمک(اَببرمک)= یک چیزی را از دست انداختن، یک چیزی را از دست دادن، ol işy elden âpberdy اُل ایشی اِلدِن اَپبردی= آن کار را از دست داد- Ol zady öýden daşara âpberdy اُل زادی اُویدن داشارا اَپبردی = آن چیز را از خانه بیرون انداخت- برمکbermek= دادن، و...

apber دور بده، حذف بده، ول بده، بینداز، فعل امر apbermek اَپبرمک =انداختن، دور انداختن، حذف کردن، طرد کردن، دور انداختن، ول کردن، دست کشیدن از، از دست دادن، ازقلم انداختن، افکندن، خطزدن، ساقط کردن ، زدودن، و...

Path پِسpes= پس، پشت، پی، ردپا، اثر، تاثیر، گمان، خیال، احساس، عقیده، ادراک، ایز، جای پا، رد، نشان، نشانه، خاصیت، فایده، واکنش، تالیف، تصنیف، نوشته، رگه، فعل، نقش، حاصل، نتیجه، معلول، ته، خلف، دنبال، ظهر، عقب، ورا، آنگاه، بنابرین، درنتیجه، سپس، لذا، بعد، دور از، به عقب، در عقب، و..

Path پِسpes= امتناع، ابا، اجتناب، استنکاف، تحاشی، تحرز، تماشی، خودداری، رد، سرباززدن، سرپیچی، پرهیز، خودداری از پذیرفتن امری یا انجام دادن کاری، دست برداشتن، اندک، پشیز، قلیل، کم، ناچیز، بس، و...- pes etmek= دست برداشتن از، امتناع کردن، و...- در فارسی :پس زدن، پس دادن، و...

Path پِس pes(Pathet پستpast ) =پست، بی سروپا، پست فطرت، دون همت، رذل، ناکس، بخیل، کنس، لئیم، لچر، قصیر، کم ارتفاع، کوتاه، بی قدر، بی مقدار، حقیر، خوار، دنی، دون، ذلیل، زبون، سفله، فرومایه، متذلل، نازل، جلب، رذیل، محقر، پایین، کوچک، مبتذل، وضیع، بحرانی، بغرنج، پیچیده، خطرناک، خطیر، درام، دشوار، سخت، مخاطره آمیز، مهلک، ناگوار، اسفناک، رقت انگیز، زار، مریض، تاثر اور، حزن اور، سوزناک، سنگدل، بی احساس، فقدان احساسات، بی عاطفگی، بی رحم، بی شفقت، جفاکار، درشتخو، سگدل، شرور، شریر، شقی، ظالم، قسی، قسی القلب، و...- pes yer پِس یِر=زمین پست و کم ارتفاع، زمین هموار و صاف، جای بسیار بد- pes adam پِس آدم = آدم پست و رذل، آدم سنگدل و بی احساس- Onuň hal ahwaly pes اونینگ حال احوالی پِس = جال او وخیم (بد)است- pes ýerde ýaşaýar پِس یرده یاشایار = در جای بدی زندگی می کند- hal ahwaly pes ýaşaýar حال احوالی پِس یاشایار=در وضعیت رقت انگیزی(اسفباری، بدی، تاتر آوری، و..) زندگی می کند- ol pes halda yatir اُل پِس حالدا یاتیر = او در وضعیت ناگوار و اسفناکی خوابیده، او به خاطر بد شدن حالش خوابیده (به خاطر بیماری بستری است)- sen pes adam سِن پِس آدام sen past odamsan= تو آدم پستی هستی

Pathetic-En- پِسِتیک-pəˈθetɪk = رقت انگیز، احساساتی، دارای احساسات شدید، تاثر اور، حزن اور، سوزناک

معانی دیگر: (به وجود آورنده ی همدردی یا دلسوزی یا حزن) اندوه انگیز، حزن انگیز، اسفناک، تاثرانگیز، افسوس انگیز، دریغ انگیز، سزاوار ترحم، بدبخت، نگون بخت، بسیار بد (pathetical هم می گویند)، موثر

Pathetic-Turk-پِس اِتیک پس اِتِک=پست شده، رقت انگیز، احساساتی، دارای احساسات شدید، تاثر اور، حزن اور، سوزناک، و...

Path پِسpes= پس، پشت، پی، ردپا، اثر، تاثیر، گمان، خیال، احساس، عقیده، ادراک، ایز، جای پا، رد، نشان، نشانه، خاصیت، فایده، واکنش، تالیف، تصنیف، نوشته، رگه، فعل، نقش، حاصل، نتیجه، معلول ته، خلف، دنبال، ظهر، عقب، ورا، آنگاه، بنابرین، درنتیجه، سپس، لذا، بعد، دور از، به عقب، در عقب، و..- پس و پیش

Path پِس pes(Pathet پستpast ) =پست، بی سروپا، پست فطرت، دون همت، رذل، ناکس، بخیل، کنس، لئیم، لچر، قصیر، کم ارتفاع، کوتاه، بی قدر، بی مقدار، حقیر، خوار، دنی، دون، ذلیل، زبون، سفله، فرومایه، متذلل، نازل، جلب، رذیل، محقر، پایین، کوچک، مبتذل، وضیع، بحرانی، بغرنج، پیچیده، خطرناک، خطیر، درام، دشوار، سخت، مخاطره آمیز، مهلک، ناگوار، اسفناک، رقت انگیز، زار، تاثر اور، حزن اور، سوزناک، و...

Etic اِتیکetik = کرده، شده، انجام گرفته، و... وابسته و مرتبط با فعل اتمک etmek= کردن، شدن، انجام گرفتن، و...

Etic اِتِکetek(اِتِگ eteg) = دامن، پاچین، شلیطه، حاشیه، دامنه، دامان، ذیل، زیر، پایین، کم، واقع در پایین، واقع در زیر، پست، فروتنی، عجز، ناتوانی، طرف، کناره، و...- dag eteky داگ اِتِکی=دامنۀ کوه، پایین(زیر)کوه- köýnek eteky گُوینک اِتِکی= دامن لباس(پیراهن)- ol yaşy senden etek اُل یاشی سِندن اِتک= سن او از تو کمتر است، او از تو جوانتر است

icایکiyk=خورده، برخورد کرده، اصابت کرده، دارای تماس، چسبندگی، خورده شده، کامیاب، بهره مند، برخوردار(دارای چیزی بودن یا شدن، گرفتار شده ، مبتلا شده، و...)، متصل، اتصال، تلاقی، تماس، و...

به معنی Path رجوع شود

Pesky-En پَسکیpeski-پِسکی= مزاحم، زحمت دهنده، ازار رسان

معانی دیگر :)عامیانه) مزاحم، ناخوشایند، آزارگر

Pesky-Turk-پسکی=دارای پستی و ناخوشی و زحمت، آزار دهنده است، پیگیر است، مزاحم، زحمت دهنده، ازار رسان، و...

Pes پس= بد، ناخوش، ناخوشایند، وخیم، حاد، دشوار، سخت، آزاردهنده، زحمت دهنده، مزاحم، پی، پیگیر، پس، عقب، عقبه، رد پا، و...

Ol gowy adam däl, ol adam pesky اُل گاوی آدم دأل اُل آدام پسکی =او آدم خوبی(خوشی) نیست او آدم بدی(ناخوشایندی) است- ol hal ahwaly pesky اُل حال احوالی پسکی= او وضعیت بدی(ناخوشایندی، وخیمی، حادی، آزار دهنده ای، سختی ) دارد-

پسوند کیki ،ky در زبان ترکی : جزئی از پسوند مالکیت است نشانه دارندگی و دارا بودن چیزی را نشان می دهد - meňki منگکی=مال من- bu meňky ،bu meňki بو منگکی= این مال من است- ol seňky اُل سنگکی=آن (او) مال شماست

Pes-En-پِیس، پِس=(مهره داران) پا، پای واره، پای سان، پای جانور، هر عضو یا چیزی شبیه پا

Pes-Turk- پِس=(مهره داران) پا، پای واره، پای سان، پای جانور، هر عضو یا چیزی شبیه پا

Pes پس= عقب، پی، قدم، جای پا، رد، گام، پا، پایه، اساس، بنیاد، ته، زیر، پایین، و...

Pessary-En- پَساریpesəri pesəri پِساری=رحم بند، شیاف مهبل، مهبل

Pessary-Turk-پس ساری=پایین بند، رحم بند، شیاف مهبل، مهبل

Pes پس=ته، زیر، پایین، زیرشکم، رحم(مهبل)، پس، عقب، و...

Sary ساری sari=بست، عقد، قید، گره، گیر، پوشش، احاطه، بند، باند، پیچش، لفاف، پوشه، احاطه، رنگ زرد(نشان شرمساری و خجلت و سرافگندنی)، و... فعل امر ساریماک sarymak ، sarimak= فرا گرفتن، پوشاندن، احاطه کردن، پیچیدن، در لفاف گذاشتن، دور چیزی را گرفتن، بستن، مقید کردن، حبس کردن، آنچه روی چیزی بپیچند، لفافه گویی، غیر مستقیم حرفی رو زدن، در پرده ادب گفتن، پیچاندن سخن، و...-

Daş-töwereginy sarymak داش تُوِرِگینی ساریماک، Etrafına sarmak، Ətrafına sarın = دور و اطرافش را باند پیچی کردن(پیچیدن)- Kellesini paça bilen sary کله سینی پارچا بیلن ساری= سرش را با پارچه ببند-شُل زادی یوپ بیلن ساری Şol zady ýüp bilen sary =آن چیز را با طناب(ریسمان) ببند

Pest-En-پَست، پِست= بلاء، افت، طاعون، مایه ازار واسیب

معانی دیگر: سرخر، مزاحم، درد سر، (نادر) بیماری همه گیر، (بچه) شیطان، آتشپاره، بلا

Pest-Turk-پِست= بلاء، افت، طاعون، مایه ازار واسیب، و...

Pes-pest پس (پست، past)= بد، ناخوش، ناخوشایند، وخیم، حاد، دشوار، سخت، آزاردهنده، زحمت دهنده، مزاحم، پی، پیگیر، پس، عقب، عقبه، رد پا، ناخوشی، بیماری حاد، ... - بیماری ها اغلب به عنوان حاد یا مزمن طبقه بندی می شوند، یک وضعیت حاد، وضعیتی است که در آن علائم به طور ناگهانی ظاهر و به سرعت بدتر می شوند(مثل بیماری همه گیر: آنفولانزا، سرما خوردگی، طاعون، و...)در حالی که یک بیماری مزمن وضعیتی است که به تدریج ایجاد و در یک دوره زمانی طولانی بدتر می شود

pest -پَست: بی سروپا، پست فطرت، دون همت، رذل، ناکس، بخیل، کنس، لئیم، لچر، قصیر، کم ارتفاع، کوتاه، بی قدر، بی مقدار، حقیر، خوار، دنی، دون، ذلیل، زبون، سفله، فرومایه، متذلل، نازل، جلب، رذیل، محقر، پایین، کوچک، مبتذل، وضیع

Pester-En- پِستَpestə- pestər پَستِر= چسبیدن، عذاب دادن، اذیت کردن، بستوه اوردن، بیحوصله کردن

معانی دیگر: به ستوه آوردن، (مرتبا) اذیت کردن، ذله کردن، موی دماغ شدن، (به کسی) پیله کردن

Pester-Turk-پَستر= چسبیدن، عذاب دادن، اذیت کردن، بستوه اوردن، بیحوصله کردن، و...

Pest -پَست، پِست= بلاء، افت، طاعون، مایه ازار واسیب، و...

Er اَرar= شخص، فرد، فاعل، کننده، شوهر، مرد، جوانمرد، و..

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Agitator،Tattle،Agitate،ɡlɒmərɪt،Glom،Agglomerate

چند کلمۀ دیگر با پیشوند ag از زیان انگلیسی انتخاب کردم . باهم ارتباط آنها را با فارسی و انگلیسی مورد بررسی قرار می دهیم

Agglomerate-En- اِگگلومراِتəˈɡlɒməreɪt- əˈɡlɑːməˌret اِگگلامر اِت= جوش اتشفشانی، انباشتن، جمع کردن، متراکم شدن، گرد کردن، گرد امدن

معانی دیگر: بر انباشتن، بر انباشت کردن، همجوش کردن، تلنبار کردن، کپه شدن، بر انباشته، توده شده

Agglomerate-Turk- اِگگلومر اِت-اِگگلامر اِت=گرایش (مایل)به انباشته کردن، جوش اتشفشانی، انباشتن، جمع کردن، متراکم شدن، گرد کردن، گرد امدن، و...

Ag اِگeg=خم، مایل، خمیده، کج، کژ، متمایل، مورب ، خواهان، راغب، شایق، طالب، علاقه مند، مشتاق، گراینده، گرایش، جاذبه، کشش، قوه جاذبه، تمایل، برخورد، زد و خورد ، کجی، شیب، سرازیری، و... فعل امر اِگمک egmek=خم شدن، تعظیم کردن، متمایل شدن، گرایش کردن، و..

Glom = کلمات مشابه و هم معنا با این کلمه زیاد است که در اینجا نمونه هایی را آوردم

Glom گلوم gelom، گلیم(gelim)=آمد، در آمد، دریافت، جمع آوری، و...

gelim gidim گلیم گیدیم =رفت و آمد زیاد، عبور و مرور زیاد، و...-

Glom گلوم golom= بازویم، گُولgol(قُل qol)=دست، بازو، ساعد، عضد مرفق، اهرم، دسته، توانایی، قدرت، قوت، نیرو، یاور، امضاء، قول، و...- gol bermek گُول برمکqol bermek قُل برمک=دست دادن، امضاء دادن، قول دادن، دست یاری دادن- golom agyrýar گُلوم آغیریار، qolum ağrıyır قُلوم آغیریر=دستم(بازویم) درد می کند- Men saňa gol (qol) berýärin من سانگا گُول(قُل)بریارین= من به تو دست(امضاء، قول) می دهم

glom گلُم((golom=یک قلم شده(مجموعه) ، آمیختگی، ترکیب، مخلوط، امیزه، اختلاط ، روی هم چیدن، انباشت، انبوه، پشته، تلمبار، خرمن، کومه، جمهور، دسته، خلق، عامه، عوام، مردم، گروه، نجد ، جمع، قُلمبه، و...

ol zatlary bir glom(golom) etاُل زادلاری بیر گلُم اِت= ان چیزها را یک دست کن- bir qol ،bir gol بیر گُل= یک دست، یک بازو –گُلgol قُلqol=دست، بازو، برتری، عظمت، قدرت، نیرو، توان، زبر دستی، زور، سلطه، سلطنت، نیرومندی، بنیه، توش، اقتدار، قدرت دید ذره بین، و...- bir zady gola(qola) almakبیر زادی گُلا (قُلا)آلماک=یک چیزی را بدست گرفتن(تصرف کردن، مال خود کردن)- hemmeler bir glom(golom) geliň = همگی با هم بیایید- Haýwanlary iýmitlendirmek üçin bir glom(golom) ot getirdi حیوانلاری ایمیتلندیرمک اوچین بیر گلُم (گُ لُم) اُت گتیردی= او یک دسته(پشته،خرمن، کپه) علف برای غذا دادن به حیوانات آورد- Glom گالام(قالام)galam=برآمدگی، بلند شدگی، و...- گالماک galmak یا قالماکqalmak = برآمدن، بلند شدن، از جا برخاستن، شوریدن، جوشیدن، قیام کردن، بیدار شدن، و...

Glome-گلومما golommaگُ لومما= بزرگ، عظیم، کلان، غول پیکر، غول آسا ، بزرگ و مهیب، عظیم، مهیب، تنومند، جسیم، عظیم الجثه، کوه پیکر، گنده، درشت، توده، مقدار زیاد، قلنبه، جمع، انبوه، گروه، جرم، حجیم، حجم، کپه، تلنبار، انباشته، برجسته و برآمده، و...- golomma daş گُ لُومما داش = سنگ قلمبه، سنگ بزرگ و غول پیکر- golomma daşlar گُلومما داشلار =سنگهای عظیم، سنگهای روی هم انباشته و تلنبار شده-

Glome گالما galma= قیام، اغتشاش، بلوا، جوش و خروش، انقلاب، خیزش، رستاخیز، شورش، نهضت، ایستادن، برخاستن، بلندشدن(گالgal، قالqal=بلند شدگی، بیداری، قیام، هیجان، فعل امر گالماکgalmak، قالماک qalmak =بلند شدن یا کردن، به پا خاستن، قیام کردن، به هیجان آمدن، شوریدن، تظاهرات کردن، جوش و خروش کردن، سر و صدا کرن، قال مقال (qalmaqal etmekقالمقال اِتمک= سر و صدا کردن، بلوا و آشوب به پا کردن، تظاهرات کردن، رسوا کردن، و...)، جوشش، و..- قالیان=به پا خاسته، به جوش آمده، به جوش و خروش آمده، صدای قُل قُل که از جوشیدن آب یا کشیدن قلیان شنیده می شود، حالت مایعی است که بر اثر حرارت شروع به تبخیر میکند، چنانکه مایع حرکت میکند و صدایی از آن بسبب صعود حبابهای بخار از قسمت مجاور کانون حرارت بسطح مایع، به گوش میرسد ، تحریک، هیجان، براشفتگی، برافروختگی، غلیان، برانگیختن، القاء، انفعال، فوران، و...

Gloگلُوglow=غلو، اغراق، زیاده روی، گزافه، گزافه گویی، مبالغه، از حد گذشتن.گزافکاری، تجاوزکردن ازحد، زیاده روی درکاری یادروصف کسی وچیزی، و...

er اَر ar= شخص، فرد، فاعل، کننده، شوهر، مرد، جوانمرد، و..

Ate اِت)etاِد (ed=فعل امر اِتمکetmek- کردن، انجام دادن، تجاوز کردن، و...
Ate آتat= فعل امر آتماکAtmak= انداختن، پرت کردن، مترادف انداختن: حمله کردن، مست کردن، انداختن، بطور کامل پوشاندن، به سختی افتادن، مست کردن یاشدن، در ترشی فرو بردن، با ترشی مخلوط کردن، در اب غوطه ور شدن، و....

Glom-En-گلُم-گُلام=(خودمانی)، قاپیدن، ناگهان گرفتن، ربودن، مشاهده کردن، نظر افکندن، برداشتن، نگریستن

Glom-Turk-گِلوم، گلُم، گلیم= دریافت، برداشت، قاپیدن، ناگهان گرفتن، ربودن، مشاهده کردن، نظر افکندن، برداشتن، نگریستن، نگرش، و...

Glom – گلُم golom گُلوُم (qolomقُلوم)=دستم، بازویم، زورم، توانم، به دست، در دست، به زور، به دست گیری، استملاک، تصاحب، تملک، ضبط، قبض، قبضه، اشغال، تسخیر، تسلط، چیرگی، دست اندازی، ربایش، برداشت، و...

Goloma(qoloma) aldim گُلُوما آلدیم=به(در) دست گرفتم، برداشتم، قاپیدم، به زور گرفتم، و...

Glom گِلوم gelom(gelim)= در آمد، ورودیه، پذیرش، دخول، اجازهء ورود، بارداد، درآمدن. داخل شدن، دخل، در یافتی، برداشتی، برداشت، نگرش، استنباط، استنتاج، بازیافت، تلقی، درک، دریافت، جمع آوری، حاصل، حاصل برداری، محصول برداری ، بهره برداری کردن، ضبط، اخذ، بازستانی، دریافت، و... - Näçe pul ele geldy?نأچه پول اِله گلدی؟= چقدر پول بدست آوردی؟-? Näçe pul gelim gidimy barنأچه پول گِلیم گیدیم بار؟=چقدر پول دخل و خرج دارد؟ف چه مبلغی ورود و خروج دارد؟

Glomerate-En- گلومریتɡlɒmərɪt- ɡlɑːmərɪt گلامر اِت= کلوخه شده

معانی دیگر: توده، انباشته، توده ی گرد، گرد انباشت، مجتمع، هم خوشه، هم افزود، agglomerate اختلاط

Glomerate-Turk-گُلومِر اِت=چیز قلمبه کرده شده، کلوخه شده، توده، انباشته، توده ی گرد، گرد انباشت، مجتمع، هم خوشه، هم افزود

Glome-گلومما golommaگُ لومما=قلمبه، بزرگ، عظیم، کلان، غول پیکر، غول آسا ، بزرگ و مهیب، عظیم، مهیب، تنومند، جسیم، عظیم الجثه، کوه پیکر، گنده، درشت، توده، مقدار زیاد، قلنبه، جمع، انبوه، گروه، جرم، حجیم، حجم، کپه، تلنبار، انباشته، برجسته و برآمده، و...-

er اَر ar= شخص، فرد، فاعل، کننده، شوهر، مرد، جوانمرد، و..

Ate اِت)etاِد (ed=فعل امر اِتمکetmek- کردن، انجام دادن، تجاوز کردن، و...
Ate آتat= فعل امر آتماکAtmak= انداختن، پرت کردن، مترادف انداختن: حمله کردن، مست کردن، انداختن، بطور کامل پوشاندن، به سختی افتادن، مست کردن یاشدن، در ترشی فرو بردن، با ترشی مخلوط کردن، در اب غوطه ور شدن، و....

به معنی Agglomerate رجوع شود

Agitate-En- آجیتیتædʒɪteɪt- ædʒəˌtetاَجیتِت= تحریک کردن، بکار انداختن، پریشان کردن، تکان دادن، اشفتن، سراسیمه کردن، مضطرب کردن

معانی دیگر: تکان دادن (بطری و غیره به منظور مخلوط کردن مایعات)، آشردن، هم زدن، دل ریش کردن، آشفتن، فعالیت کردن، شوراندن، شر به پا کردن

Agitate-Turk-آجیت اِت= تحریک کردن، بکار انداختن، پریشان کردن، تکان دادن، اشفتن، سراسیمه کردن، مضطرب کردن

Agi آجی ajy، acı= تلخی، مرارت، رنح، درد، ناخوشی، ناگواری ، بدخلقی، تیزی، زنندگی، حادی، تندی، خصومت، واگیری، زهراگینی، گستاخی، ناراحتی، آزردگی، اضطراب، بیقراری، تشویش، رنجش، سرآسیمگی، عذاب، بداخلاقی، بدخویی، ترش رویی، تندخلقی، کج خلقی، بد رفتاری، سوء رفتار، خلاف کاری، مصیبت، بد نامی، شرارت، بدی، بدخواهی، خباثت، رذالت، شیطنت، فتنه انگیزی، تباهی، فساد، تندی، تیزی(شاید با آج فیل ارتباط دارد)، و... – فعل امر آجیماکAjymak=تلخ شدن، سراسیمه شدن، برآشفتن، بد خلق شدن، مشوش شدن، و... -تلخی: مرارت چون تلخی بادام و تلخی گلاب و در تلخی می و صهبا کنایه از تندی می و تلخی دریا کنایه از شوری آب. ( آنندراج ). مرارت و مزه تلخ. ( ناظم الاطباء )-|| سرزنش و سختی. ( ناظم الاطباء ). تلخی مرگ و تلخی جان کندن کنایه از، سختی مرگ و نزع. ( آنندراج ). مقابل خوشی. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا)

ای تازه گل که چون ملی از تلخی وخوشی --- چند از درون بخصمی و بیرون بدوستی(خاقانی)
از تلخی می شکوه مخمور محال است --- صائب گله از تلخی دشنام ندارد(ایضا)
که مپسند چندین که با این پسر--- به تلخی رود روزگارم بسر.(سعدی)
تلخی مرگ شود شهد بکامش صائب --- هرکه زین عالم پرشور به تلخی گذرد(ایضا)
وقت مردن بزبان نام لبت آوردم --- لذتش تلخی جان کندنم از کامم برد(باقر کاشی(ایضا))

Agit آجیتajyt =تلخکامی، ناکامی، نامرادی، محرومیت، تلخ مزگی،آزردگی، اضطراب، بیقراری، تشویش، رنجش، سرآسیمگی، عذاب، تلخ کن، و... فعل امر آجیتماکajytmak=تلخ کردن، به درد و رنج انداختن، عذاب دادن، و...

ajy sözler، acı sözlər آجی سُوزلر=سخنان تلخ و ناگوار-Ajy tagamly miweler-Acılı meyvələr=میوه های تلخ مزه- agz ajytmakآغیز آجیتماک = زخم زبان زدن، (سرزنش، سرکوفت، طعن، طعنه، ملامت، نکوهش)کردن، با خشم و عصبانیت فحش و ناسزا گفتن، دهان به تلخی گشودن، -Ajy söz aýtmak آجی سوز آیتماک، Acı danışmaq،Acı konuşmak= صحبت از درد و رنج و تلخی گفتن(تحریک کردن، شوراندن)

ز زخم سنان بیش زخم زبان --- که این تن کند خسته و آن روان(اسدی)

Tate تاتTat(datدات،tad تاد (=مزه، مزمزه، طعم، ذوق، سلیقه، چشایی، طعم و مزه چشی، لذت، درک، احساس، میل، اشتها، خوش مزگی، چاشنی،خوشبویی، ذوق، لذت، با مزه،خوش طعم، خوشمزه، دلچسب، ملیح، نمکین ، شیرین ، خوش صحبت، خوش محضر، شوخ طبع، خنده دار، مزاح(شوخی، لودگی، مسخرگی، بذله گویی، )، شیرین حرکات، چشش، آزمایش، لمس، و...-فعل امر تاتماکtatmak(داتماک datmak)= چشیدن، مزه کردن، مزیدن، آزمودن، تجربه کردن، احساس کردن، درک کردن، دریافتن، لمس کردن، مزمزه کردن، خرده خرده نوشیدن، خرد خرد اشامیدن، خوردن، و...- iýmity tat(dat)=غذا(خوراکی، میوه)را بچش(بخور)-تاتلی tatli=خوش طعم، خوش مزه، مزه دار، خوشگوار، گوارا، با مزه، خنده دار، خنده اور، شوخی امیز، مضحک، عجیب، خوش دماغ، باسلیقه تهیه شده، شیرین و دوست داشتنی، عزیز و گرامی، و...- tatli sözتاتلی سُوز = سخن شیرین و بامزه، مزاح، سخن طعنه آمیز، وراجی، و...

Ate اِت)etاِد (ed=فعل امر اِتمکetmek- کردن، انجام دادن، تجاوز کردن، و...
Ate آتat= فعل امر آتماکAtmak= انداختن، پرت کردن، مترادف انداختن: حمله کردن، مست کردن، انداختن، بطور کامل پوشاندن، به سختی افتادن، مست کردن یاشدن، در ترشی فرو بردن، با ترشی مخلوط کردن، در اب غوطه ور شدن، و....

Tattle-En- تاَت تِلtætl̩-تَتیل= یاوه، حرف مفت، فاش کردن، سخن چینی کردن، دری وری گفتن

معانی دیگر: خبر چینی کردن، افشاگری کردن، لودادن، دهان لقی کردن، حرف مفت زدن، یاوه گفتن

Tattle-Turk-تاتتیل= یاوه، حرف مفت، فاش کردن، سخن چینی کردن، دری وری گفتن، و...

Tatتات (datدات،tad تاد (=مزه، مزمزه، طعم، ذوق، سلیقه، چشایی، طعم و مزه چشی، لذت، درک، احساس، میل، اشتها، خوش مزگی، چاشنی،خوشبویی، ذوق، لذت، با مزه،خوش طعم، خوشمزه، دلچسب، ملیح، نمکین ، شیرین ، خوش صحبت، خوش محضر، شوخ طبع، خنده دار، مزاح(شوخی، لودگی، مسخرگی، بذله گویی، )، شیرین حرکات، چشش، آزمایش، لمس، و...-فعل امر تاتماکtatmak(داتماک datmak)= چشیدن، مزه کردن، مزیدن، آزمودن، تجربه کردن، احساس کردن،و...

Tle تیلtil (دیل dil)= زبان، لسان، کلام، لهجه، اصطلاح، تکلم، سخنگویی، گفت، بیان، حرف، زبان، سخن، قول، گفتار، گفته، نطق، گفتن، فاش کردن، و..- Onun dili fars dilidir، Onuň tili parsça اونونگ تیلی پارسچا= زبان او فارسی است- Ol süýji tilly اُل سوجی دیللی =او شیرین زبان است- Ol aji tilly اُل آجی تیللی = او زبان تلخ و تندی دارد- tatly til، tatli dil، şirin dil تاتلی تیل =سخن بامزه، و...- در زبان انگلیسی tell =گفتن، فاش کردن، و... به معنی tell در مطالب گذشته رجوع شود)

تاتلی tatli=خوش طعم، خوش مزه، مزه دار، خوشگوار، گوارا، با مزه، خنده دار، خنده اور، شوخی امیز، مضحک، عجیب، خوش دماغ، باسلیقه تهیه شده، شیرین و دوست داشتنی، عزیز و گرامی، و...- tatli sözتاتلی سُوز = سخن شیرین و بامزه، مزاح، سخن طعنه آمیز، وراجی، و...

Agitator-En- آجیتیتَˈædʒɪteɪtə- ædʒəˌtetər اَجی تیتِر= اشوبگر، اتش زا، اسباب بهم زدن مایعات، اتش افروز

معانی دیگر: مفتن، فتنه انگیز، آشوبگر، آشوب انگیز، شر به پا کن، شرور

Agitator-Turk آجی تیتِر=شخص آشوب کننده، شر به پا کن، ، اتش زا، اسباب بهم زدن مایعات، اتش افروز، و..

Agitate = شر به پا کردن، تحریک کردن، بکار انداختن، پریشان کردن، تکان دادن، اشفتن، سراسیمه کردن، مضطرب کردن، و...

Or اَر ar= شخص، فرد، فاعل، کننده، شوهر، مرد، جوانمرد، و..

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Agape،Gaze،Agaze

مطالب گذسته را ادامه می دهیم. از زبان انگلیسی چند کلمه با پیشوند ag انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Agaze-En- اِگازəˈɡeɪz- əˈɡeɪz اِگیز= نگران

معانی دیگر: (با نگاه) خیره، زل زل (رجوع شود به: gaze)، gazing : خیره

-Agaze-Turkاِگاز، اِگیز= نگران، خیره، و...

Ag اِگeg=خم شدگی، خمودگی(خمودگی ممکن است علامتی از بیماری های روانی مثل افسردگی یا اضطراب باشد، اضطراب ، بیم، تشویش، دلواپسی، دلهره، انتظار، چشمداشت، و...) تعظیم، گرنش، متمایل، اشتیاق، تمایل، اضطراب، نگرانی، تشویش، دلواپسی، دقت و نگاه زیاد، کج، و...فعل امر اِگمک egmek=خم شدن، تعظیم کردن، و..

Baş egmek باش اِگمک= سر خم کردن، تعظیم کردن- Baş egباش اِگ =سر خم کن، سر کج کن(نشانۀ ناراحتی و نگرانی و دلواپسی)- Baş eg iyzباش اِگ ایز=سر به سمت پایین نگهدار-

Aze آز = کم، افزون طلبی، حرص، زیاده خواهی، شره، طمع، ولع، احتیاج، حاجت، نیاز، و..فعل امر آزماکAzmak= از حد گذراندن، شورش کردن، به هیجان در آمدن، آشفته و منقلب شدن، پریشان شدن، فراتر رفتن، از محدوده خارج شدن، زیاده خواهی کردن، افزون طلبی کردن، آزمندی کردن، نا کافی دانستن، و...- Bu meniň üçin Az، Mənim üçün daha azdır = این برای من خیلی کم است(زیاده خواهی)- Bu az pul، Bu bir az puldur =این پول کم است- اُل اُوزهَددیندِن آزیپدیر Ol öz haddinden azipdir= او از حد خود گذشته، او شورش را در آورده

Gaze-En- گیزɡeɪz، گِز = نگاه خیره، زل زل نگاه کردن، چشم دوختن، بادقت نگاه کردن، خیره شدن، خیره نگاه کردن

معانی دیگر: خیره نگریستن، (با حیرت یا کنجکاوی) نگاه ممتد کردن، نگاه ممتد

Gaze-Turk گیز، گِز=نگاه ممتد، نگاه خیره، زل زل نگاه کردن، چشم دوختن، بادقت نگاه کردن، خیره شدن، خیره نگاه کردن، و...

Gaz گِز، gez، gəz گَز (Göz گُز=چشم)=سیر، حرکت، دور، دوران، گردش ، تفرج، تماشا(تماشا بمعنی چیزی که در او به تعجب یا بشوق نظر کنند مستعمل می شود. ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات)، (با حیرت یا کنجکاوی) نگاه ممتد کردن، نظاره، نظر، نگاه، نگرش، و... )، سیاحت، گشت، مسافرت، تتبع، مطالعه، بررسی وتفحص، سلوک، جابه جایی، پیاده روی، اندازه گیری، فعل امر گِزمک gezmek، gəzmək = حرکت کردن، گردش کردن، پیمودن، پیاده روی کردن، سیاحت کردن، تماشا کردن، گشتن، و...-من اُل یرده گزدیم Men ol ýerde gezdim، orda gəzdim= من در آنجا گردش کردن(سیر و سیاحت کردم)-من سِنگ ایزینگدا گِزدیم Men seň iziňda gezdim =من به دنبال تو گشتم-Ony gowy gezledim(Gözlemek) اُنی گاوی گِزلِدیم(گُ زلِمک) =آن را خوب برانداز کردم (اندازه گرفتم، نگاه کردم، بررسی کردم، چشم دوختن، و...)-

E ای iy=فعل امر ایمک iymek = خوردن،

Aze ایز iz= دنباله، پی، پیگیر، ممتد، دنباله دار، ردپا، عقب، پشت، پشت سرهم، و...

خیابان گز کردن ، کوچه گز کردن ؛ بیهوده و بی مقصد راه رفتن، صد بار گز کن یکبار پاره کن(در اینجا اندازه گرفتن، و...)،

فرهنگ فارسی:( مصدر ) ۱ - ذرع کردن پارچه و مانند آن. ۲ - مساحت کردن ( زمین و غیره ) ۳ - راه رفتن ( پیاده ) پیمودن : راهرو را باک از پست و بلند راه نیست آسمان پیموده ام اکنون زمین گز میکنم . ( جعفر بیک بن بهزاد ) یا گز کردن کوچه و خیابان . بیهوده و بدون قصدی راه رفتن : سلانه سلانه به گز کردن کوچه ها و خیابانها مشغول شد

Agape-En- اِگ ایپəˈɡeɪp- əˈɡeɪp آگاب، = عشق الهی، متعجب با دهان باز، در حال دهن دره، در شگفت

معانی دیگر: با دهان باز (حاکی از تعجب)، هاج و واج، مات، بهت زده، کاملا باز، غذایی که مسیحیان اولیه با هم صرف می کردند (رجوع شود به: love feast(، (مسیحیت)محبت خدا، مبهوت

Agape-Turk – اِگ ایپ، آگاب= عشق الهی، متعجب با دهان باز، در حال دهن دره، در شگفت، و...

Aga آگا= آقا، ارباب، افندی، خداوندگار، خواجه، سرور، سید، صاحب، کارفرما، مالک، مخدوم، بابا، پدر، شوهر، همسرف و..

Ag اِگeg=خم شدگی، خمودگی(خمودگی ممکن است علامتی از بیماری های روانی مثل افسردگی یا اضطراب باشد، اضطراب ، بیم، تشویش، دلواپسی، دلهره، انتظار، چشمداشت، و...) تعظیم، گرنش، متمایل، اشتیاق، تمایل، اضطراب، نگرانی، تشویش، دلواپسی، دقت و نگاه زیاد، کج، و...فعل امر اِگمک egmek=خم شدن، تعظیم کردن، و..

Ag آگ ak، =1- سفید، زلال، شفاف، نانوشته، پوچ، تهی، عاری، فاقد، خالی، هیچ، عقیم، خنثی، بیهوده، عاطل، بایر، نازا، سترون، بی بار، پاک، پاکیزه، تمیز، منزه، نزه، نظیف، زکی، مبرا، مقدس، مهذب، باعفاف، پاکدامن، عفیف، معصوم، نجیب، و...- مانند: ak ýüzi، ağ üz = روسفید، رو سفیدی، و...2- Aq- ak –آک= آبریز، آبکی، ریزش، چیزجاری، چیزدر حال حرکت، بریز، و...فعل امر akmaq آکماق، آکماک –akmak- aqmak=ریختن، جاری شدن(کردن)، ریزش کردن، ریخته شدن، عرق کردن، سرازیر شدن، و...

Ape-اُپöp-(ایپ iyp= برخورد، خورده، خوردنی، )= برخورد، بوسه، تماس، اشتراک صفات، (بوسه:عملی که حاصل می گردد از انطباق لبها به روی صورت یا دست کسی از روی محبت و یا احترام. و یا انطباق لبها به روی یک چیز مقدس و محترمی مانند قرآن و جز آن. ( ناظم الاطباء)، نزد صوفیه ، بمعنی فیض و جذبه باطن که به نسبت سالک واقع شود. ( کشاف اصطلاحات الفنون)، تماس لب های کسی بر لب ، گونه ، دست و پای کس دیگر یا چیز مقدس از روی محبت و احترام و عشق یا چاپلوسی(فرهنگ معین))

Gap = در، دریچه، روزن، روزنه، مدخل، دهانه، دهان، دهنه، جای باز و گشوده، شکاف، شکافدار، و...(به معنی Gap، gape رجوع شود)-گاپینی یاپ gapyny ýap، qapını bağla = در را ببند- It ony gapdy ایت اُنی قاپدی=سگ او را گاز گرفت(به دهان گرفت، خورد، و...)-دیواردا قاپی آچینگ diwarda Gapy açyň، Divarda qapını açın= در دیوار در باز کنید،در دیوار روزنه و شکاف باز کنید

Pe په=په په، به به، کلمه ای که در خوش آیند و تحسین گویند. ( ناظم الاطباء ). کلمه ای که برای تحسین و تمجید گویند. ( فرهنگ فارسی معین )،آن وقت که په په بود، به به نبود حالا که به به هست ، په په نیست . ( یادداشت بخط مؤلف دهخدا)

قاپیدن=حریصانه خوردن، با ولع بلعیدن، به چنگ آوردن، چنگ زدن، ربودن، قاپ زدن، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Agelong،Ageless،Aged

برای تکمیل مطالب گدشته اکنون کلماتی چند از زبان انگلیسی با پیشوند Ag انتخاب کردم که با هم آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Aged-En- ایجِدeɪdʒd- اِجید = مسن، سالخورده، پیر، معمر، سالار

معانی دیگر: کلانسال، سالمند، کهنسال، وابسته به پیری، به سن، - ساله، (شراب و پنیر و غیره) رسیده، پرورده، جا افتاده، کهنه

Aged-Turk ایج اِد- اِج اِد=سالخورده شده، کهنه و پیر شده، مسن، سالخورده، پیر، معمر، سالار، و...

Age ایجی iyji = ویژگی ماده ای که باعث خوردگی فلز می شود، ویژگی کسی یا چیزی که غذا می خورَد ، خورنده، تباه کننده، موجد زنگ، فاسد کننده، خورده، مست، خنگ، سرمست، مخمور، لول، نشئه شده، مستهلک، نیست شده، نحوشده، نابود، نابودشده، نابودگردیده، معدوم، ازمیان رفته، فرسوده، اسقاط، فکسنی، پوسیده، رمیم، خسته، کسل، وامانده، ضعیف، فرتوت، ناتوان، خلق، ژنده، کهنه، مستعمل، مندرس، مسن، سالخورده، پیر، سالار، قدیمی، کهنه، باستانی، گذشته، پارینه، دیرینه، عتیقه، و...- iyjki ایجکی، iyçki ایچکی=خوردنی، نوشیدنی، مشروب، شراب، و...- iymit iyjiایمیت ایجی=غذا خورنده، غذا خور- iyji ایجی=خورنده، مشروبخوار-

سعدی حجاب نیست تو آئینه پاک دار--- زنگارخورده کی بنماید جمال دوست ؟(سعدی)
خوری خلق را و دهانت نبینم--- خورنده ندیدم بدین بی دهانی(منوچهری)

Age= عصر، سن، عمر، پیری، دوره، زمان، سن بلوغ، عهد، پیر شدن، پیرنماکردن، کهنه شدن، سالخورده شدن(به معنی Age رجوع شود)

Ed اِد = کرده، شده، انجام، بکن، و...فعل امر اِدمکedmek=کردن، کرده شدن، انجام دادن، به عمل آمدن، و...

Ageless-En- ایجِلِسeɪdʒləs- ایجیلِس= نا محدود، بدون عمر معینی

معانی دیگر: ابدی، بی پایان، جاودانه، جوان نما، به سن نامشخص، همیشه جوان

Ageless-Turk-اِجِلِس، اِجِل سیز=بدون دوره و زمان مرگ، جاودانه، نا محدود، بدون عمر معینی، و...

Age اِج، ایج= عصر، سن، عمر، پیری، دوره، سن بلوغ، عهد، پیر شدن، پیرنماکردن، کهنه شدن، سالخورده شدن(به معنی Age رجوع شود)

Ele اِلِ= فعل امر اِلِمکelemek= الک کردن، سرند کردن، خاک بیز کردن، غربال کردن، غربیل کردن، پاک کردن، به باد دادن، زدودن، محو کردن، جلادادن، صیقل دادن، ازاله کردن، زدایش کردن، محو کردن، ستردن، معدوم کردن، ناپدید ساختن، (eliminate)، و...- bugdaýy elemek، buğdayı elemek، بوغدایی اِلِمک= گندم را الک کردن، گندم را پاک کردن

Agel اجل، آجل =آتیه، آینده، مستقبل، آخرت | مرگ، موت، گاه، موعد، مهلت، وقت، هنگام، پس آینده، درآینده، دیررس | دم، زمان مرگ، و...- Ol ölýär, ajely geldiاُل اُولیار اِجِلی گلدی=او می میرد اجلش فرا رسیده(آمده، هنگام وزمانش رسیده، زمان مرگش آمده)

Ss سیز siz =بدون، فاقد، بی، نا، غیر، مخالف، ضد، علیه، برضد، پاد، و.. پسوند منفی کننده و...- مثل: آدسیز adsiz = بی نام، فاقد نام- şərəfsiz شَرفسیز = بی شرف

Less لَس =در زبان انگلیسی پسوند نفی کننده است: فاقد، بی، نا، نه، و... است (معادل لا عربی است یا لَ ترکی است مثل : گِلملی gelmely=باید بیاید-گلمللَ gelmelle =نباید بیاید)

Agelong-En- ایج لانگeɪdʒlɒŋ ، ˈeɪdʒˌlɔːŋایج لُنگ= وابسته به اعصار، طولانی، بی انتها

Agelong-Turk-ایج لانگ=مدت زمان طولانی، وابسته به اعصار، طولانی، بی انتها، و..

Age اِج، ایج= عصر، سن، عمر، پیری، دوره، مدت زمان، سن بلوغ، عهد، پیر شدن، پیرنماکردن، کهنه شدن، سالخورده شدن(به معنی Age رجوع شود)

Long= دیر، ژرف، متوالی، طولانی، بلند، مفصل، مدید، کشیده، طویل، دراز، ارزوی چیزی را داشتن، اشتیاق داشتن، مناسب بودن، میل داشتن، گذشته از وقت، و...-(به معنی Long رجوع شود) - bu yerde lang durdim بویرده لانگ دوردیم = در اینجا مدت زیادی(طولانی) ایستادم –

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Gene،Agamogenesis،Agamete،Agamic،Amiss

چند کلمۀ دیگر از زبان انگلیسی انتخاب کردم که بی ارتباط با کلمات قبلی نیست اکنون آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Amiss-En-اِ مس əˈmɪs، اَمِس = منحرف، گمراه، غلط، بد، بی مورد، نا درست، کثیف، بیمورد، عوضی

معانی دیگر: نامناسب، بیجا، به اشتباه، اشتباها، سهوا، منحرفا، به غلط، منحط

Amiss-Turk-اَ مِس، اَمِس=مست بودن، نا استوار و متزلزل بودن، خراب و نادرست بودن، گرایش و تمایل به مستی داشتن، غافل و گمراه بودن، منحرف، گمراه، غلط، بد، بی مورد، نا درست، کثیف، بیمورد، عوضی، و...

Am اِم، اَم، em(âm ,im)=هستم، پسوند به نشانۀ هست، بودن، و...- مثل : منَم (من اَم)=من هستم، من می باشم، و...

Am اِمem=مکش، تمایل، گرایش، جاذبه، کشش، قوه جاذبه، جذبه، جذب، جلب، کشندگی، کشیدگی، درازی، درازا، و...- فعل امر emmek اِممِک= مکیدن، کشیدن، جذب کردن، به طرف خود کشیدن، متمایل کردن، و...

Miss مس، mes=مست، اندوه، حزن، غم، شکایت، شکوائیه، گلایه، گله | سرخوش، نشئه، نشئه ناک، می زده، شراب زده، ملنگ، کیفور، خمار، خمارین، خمارآلود، خمارآلوده، مخمور، خراب، طافح، مدهوش، لایعقل، بی خود، بی خویشتن، از خودبی خود، مجذوب، بی خبر، غافل، غفلت زده، هیجان زده، مغرور، متکبر، نااستوار، بی ثبات، متزلزل، بی استحکام، بی عزم، بی اطمینان، و... فرهنگ فارسی: مست. [ م َ ] ( ص ) شراب خواره ای که شراب در وی اثر کرده باشد. ( ناظم الاطباء ). می زده. دگرگون شده از آشامیدن می و غیره. سخت بی خود از شراب. مقابل سرخوش و شنگول. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). مقابل هوشیار، و با لفظ کردن و شدن و رفتن و افتادن مستعمل است. ( آنندراج)

اگر نه بی هش و مستی ز نادانی --- از این جا چون بگیرد مر ترا مستی(ناصر خسرو)
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه--- صد بار ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه(مولوی)

ol şerap Içdi we mes boldy اُل شراب ایچدی و مس بُلدی= او شراب خورد و مست شد- ol mes adam اُل مس آدام=آن شضخص مست است- ol mes bolipdir اُل مس بُلیپدیر = او مست شده است، او مغرور شده است

Agamic-En-آگ اِم اِکəˈɡæmɪk، اِگ اِمیک، اُ گَمیک= بی نیازی از جفتگیری، بی نیازی از تلقیح، بی نیاز از تخم نر

معانی دیگر: (زیست شناسی) گمزاد، بکرزا، بی زامه

Agamic-Turk-آگ آم اِک= فاقد آلت جفت گیری برای تخم ریزی، بی نیازی از جفتگیری، بی نیازی از تلقیح، بی نیاز از تخم نر،و...

Ag آگ ak، =1- سفید، زلال، شفاف، نانوشته، پوچ، تهی، عاری، فاقد، خالی، هیچ، عقیم، خنثی، بیهوده، عاطل، بایر، نازا، سترون، بی بار، پاک، پاکیزه، تمیز، منزه، نزه، نظیف، زکی، مبرا، مقدس، مهذب، باعفاف، پاکدامن، عفیف، معصوم، نجیب، و...- مانند: ak ýüzi، ağ üz = روسفید، رو سفیدی، و...2- Aq- ak –آک= آبریز، آبکی، ریزش، چیزجاری، چیزدر حال حرکت، بریز، و...فعل امر akmaq آکماق، آکماک –akmak- aqmak=ریختن، جاری شدن(کردن)، ریزش کردن، ریخته شدن، عرق کردن، سرازیر شدن، و...

Aga آگا= آقا، نر، و..

آم Am =نشانۀ زن بودن، خانم، جنس مونث، آلت زنانگی، بچه دان، بون، پوگان، تخمدان، زهدان، مشیمه، آلت جفتگیری، محل تلقیح، محل تخم ریزی، محل زایش، و...

Ic اِک ek فعل امر اِکمک ekmek = کاشتن، تخم پاشیدن، دانه ریختن، کشت کردن، و...- bugdaý ekmek بوغدای اِکمک= گندم کاشتن - saç ekmek ساچ اِکمک = مو کاشتن- tohum(toxum) ekmek، تُهوم(تُخوم) اِکمک= تخم (دانه) کاشتن، تخم ریزی کردن، تخم پاشیدن

Agamete-En-آگامیت، آگ آم اِت=(زیست شناسی - سلولی که بدون لقاح تولید مثل می کند مثل تک یاختگان) یاخته ی نالقاح، گمزاد، بکرزا، بی زامه، تکثیر سلولی غیرجنسی

Agamete-Turk-آگ آم اِت=فاقد محل جفت گیری کردن، =(زیست شناسی - سلولی که بدون لقاح تولید مثل می کند مثل تک یاختگان) یاخته ی نالقاح، گمزاد، بکرزا، بی زامه، تکثیر سلولی غیرجنسی

Ag آگ ak، = سفید، نانوشته، پوچ، تهی، عاری، فاقد، خالی، هیچ، عقیم، خنثی، بیهوده، عاطل، بایر، نازا، سترون، بی بار، پاک، پاکیزه، تمیز، منزه، نزه، نظیف، زکی، مبرا، مقدس، مهذب، باعفاف، پاکدامن، عفیف، معصوم، نجیب، و...- مانند: ak ýüzi، ağ üz = روسفید، رو سفیدی، و...

Aga آگا= آقا، نر، و..

آم Am =نشانۀ زن بودن، خانم، جنس مونث، آلت زنانگی، بچه دان، بون، پوگان، تخمدان، زهدان، مشیمه، آلت جفتگیری، محل تلقیح، محل تخم ریزی، محل زایش، و...

Ete اِت et= فعل امر اِتمکetmek = کردن، انجام دادن، آمیزش کردن، جماع کردن، جفت گیری کردن، و...

Agamogenesis-En – آگ آم اُ جِنسیز، اِگ اِم اُ جنسیز=(زیست شناسی) بی زامه زایی، زاد و ولد بدون جفت گیری، تکثیر غیرجنسی

Agamogenesis-Turk- آگ آم اُ جِنسیز، اِگ اِم اُ جنسیز = بی زامه زایی، زاد و ولد بدون جفت گیری، تکثیر غیرجنسی، و...

Ag آگ ak، =1- سفید، زلال، شفاف، نانوشته، پوچ، تهی، عاری، فاقد، خالی، هیچ، عقیم، خنثی، بیهوده، عاطل، بایر، نازا، سترون، بی بار، پاک، پاکیزه، تمیز، منزه، نزه، نظیف، زکی، مبرا، مقدس، مهذب، باعفاف، پاکدامن، عفیف، معصوم، نجیب، و...- مانند: ak ýüzi، ağ üz = روسفید، رو سفیدی، و...2- Aq- ak –آک= آبریز، آبکی، ریزش، چیزجاری، چیزدر حال حرکت، بریز، و...فعل امر akmaq آکماق، آکماک –akmak- aqmak=ریختن، جاری شدن(کردن)، ریزش کردن، ریخته شدن، عرق کردن، سرازیر شدن، و...

Aga آگا= آقا، نر، و..

آم Am =نشانۀ زن بودن، خانم، جنس مونث، آلت زنانگی، بچه دان، بون، پوگان، تخمدان، زهدان، مشیمه، آلت جفتگیری، محل تلقیح، محل تخم ریزی، محل زایش، و...

O اُ=او ، آن، آن چیز، آن شئ ، و...

Genes جنس=جنس، ماده، جسم، جور، قسم، گروه، دسته، طبقه، نوع، گونه، طرز، کیفیت،و...

Sis سیز siz =بدون، فاقد، بی، نا، غیر، مخالف، ضد، علیه، برضد، پاد، و.. پسوند منفی کننده و...- مثل: آدسیز adsiz = بی نام، فاقد نام- şərəfsiz شَرفسیز = بی شرف

Genesis جنسیز= بدون انتقال ژنتیکی از پدر و مادر(طبیعی)

Gene-En- جانdʒiːn، dʒiːn جین(جن)= ژن

معانی دیگر: (نسل شناسی) ژن (که عامل تعیین وراثت بوده و بخش عمده اش از پروتئین و dna ساخته شده است)، همه زا، زاد، اسم خاص مذکر(مخفف(: eugene، زیست شناسی ژن، عامل موجود در کروموزوم که ناقل صفات ارثی است

Gene-Turk-جان=روح و روان، خصوصیات و ویژگی فردی، صفت و روحیات فردی که از پدر و مادر به ارث می رسد، ژن، و...

جان= روان، روح، حیات، نفس، هوش، عزیز، گرامی، جن، نسیم، رایحه، دم، نیرو، مدت، زندگی، زیست، دوران زندگی، رمق، و...

ژن‌ها تمامی صفات سلول را کنترل می‌کنند و عملکرد سلول‌ها به کمک ژن‌ها و پروتئین‌های ساخته‌شده از روی آن‌ها تعیین می‌شود. این ژن‌ها از پدر و مادر به ارث می‌رسند و ممکن است به مرور در اثر فرایند تقسیم سلولی یا در تعامل سلول با محیط بیرونی دچار تغییر شوند

جان و انسان بنده فرمانبرش بادا مدام --- تا بتازی هست انسان آدمی و جان پری(سوزنی)
اگر موری سخن گوید وگر موئی روان دارد--- من آن مور سخن گویم من آن مویم که جان دارد(عمعق بخاری)
که رامینم گزین دو جهان است --- تنم را جان و جانم را روان است(ویس و رامین)
ملک از راه لطف جان را داد--- ملکوت از شرف روان را داد(؟)
بنام خداوند جان و خرد--- کزین برتر اندیشه برنگذرد(فردوسی)

Şol haýwan jany bar شُل هایوان جانی بار =آن حیوان جان و روان دارد- sen meň janam سین منگ جانام = تو عزیز و گرامی برای من هستی، تو زنگی من هستی- sen benim janim، sen meniň janym سِن منینگ جانیم = تو جان(روح و روان، دلیل زنده بودن، زندگی) من هستی -
جن = روان، روح، حیات، نفس، هوش، عزیز، گرامی، نسیم، رایحه، دم، نیرو، مدت، زندگی، زیست، دوران زندگی، رمق، جان، روح خبیث، خصوصیت بدی که به سرشت و فطرت انسانی غالب شده، و.. - جن زده شده = ضربۀ روحی روانی خورده، آسیب ژنی خورده، بیمار روانی، و...

روح=نهاد، خوی، طبع، روح، خیم، سیرت، نوع، گونه، خاصیت، سرشت، طبیعت، خو، فطرت، افرینش، مشرب، خمیره، ذات، ماهیت، گوهر، غریزه، منش، و...

در مورد کلمۀ جنینjenin، =موجودی که هنوز در رحم مادر به رشد خود ادامه می دهد، رویان، مرحله بدوی، گیاهک تخم، و...-(جن= روح و روان، جان، و...)+ (In این = 1- بدن، تو، توی، لای، اندرونی، داخلی، فرود، سقوط، فرو رفت، درون رفت، ورودی، داخل اندام، اندام، تنه، هیکل، جسم ، عرض و...-2-اِنen -inاین فعل امر اینمکinmek، اِنمکenmək=پایین آمدن، سرازیر شدن، جاری شدن، روان شدن، فرود آمدن، داخل شدن، فرو رفتن، سقوط کردن، ساقط شدن، برکنارشدن، معزول شدن، افتادن، فرو افتادن، سقط شدن، از بین رفتن، زایل شدن، مردن، درگذشتن، به درک واصل شدن، نفله شدن، تلف شدن، از کار افتادن، از حیز انتقاع ساقطشدن، و...)= جسم دارای جان و روح، اندام جان و روان دار، جاندار اندرونی، و...

گر بریزد خونم آن روح الامین--- جرعه جرعه خون خورم همچون جنین(مولوی)
شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست --- بچه نازادن به ازشش ماهه افکندن جنین(منوچهری)

کلمات مرتبط فارسی انگلیسی با ترکی:Amortize،Mortally،Mortal،Amort

کلماتی دیگر با پیشوند Am از زبان انگلیسی انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Amort-En-اِم اوت(اِموت)، اِمورت=درحال مرگ، راکد

Amort-Turk-اِم اوت، =خارج از دوا و درمان، در حال ترک حیات و زندگی، درحال مرگ، راکد

Am اِم=دوای درد، دارو، مسکن، بهبودی، درمان، شفا، مداوا، معالجه ، خوبی، نکویی،مهربانی، محبت، خوش قلبی، خدمت، مروت، لطف، مرحمت و...

Amor اِمور=عمر، حیات، روزگار، زندگی، زندگانی، زاد، سن، و...

Ort اوتot = فعل امر اوتمک otmek= گذشتن، گذشت کردن، واگذار کردن، انتقال دادن ، وقف کردن، عفو کردن. بخشیدن. اغماض کردن ، احتراز کردن، صرف نظر کردن، خودداری کردن، اجتناب کردن از، خودداری کردن از، امساک کردن، رفتن ، حرکت کردن، ذهاب، عازم شدن، کوچ کردن، نقل مکان کردن، سپری شدن، ول کردن، دست کشیدن از، برگ دادن، رهسپار شدن، باقی گذاردن، ترک کردن، متارکه کردن، اخراج شدن، خارج شدن، (out)، از جریان خارج شدن، از کارو فعالیت خارج شدن، مردن، فوت شدن، جان باختن، رخت بربستن، قالب تهی کردن، درگذشتن، فوت کردن، وفات یافتن، تلف شدن، هلاک شدن، مستهلک شدن، سقط شدن، نفله شدن ، نابود شدن، از بین رفتن، خاموش شدن، بی حرکت شدن، راکد شدن، بی جنب و جوش شدن، و...- ol dünýäden otdy اَل دنیادِن اوتدی = او از دنیا رفت، او فوت کرد-

Mort مورتMurt= موی پشت لب، سبیل، نشانۀ مردی و مردانگی، و...

ابن سبیل ؛ یعنی آینده و رونده و آنکه از باعث مردن یا ماندن یا بیمار شدن ستور در راه مانده باشد. ( منتهی الارب)، ابن سبیل است و آن کسی است که در هنگام سفر دست رسی به مال خود نداشته و بینوا شود، سبیل فرستادن ؛ بصورت وقفه فرستادن،

گر بر وجود عاشق صادق زنند تیغ--- گوید بکش که مال سبیلست و جان فدا(سعدی)
چون بود بر حرام وقف تنت--- یا بود بر هجا زبانْت سبیل(ناصر خسرو)
نیست دنیا ترابهیچ سبیل --- نفرستند زآسمان زنبیل(سنایی)
mort مرت mert = مرد، شخص، انسان، بشر، زوج، شوهر، همسر، فحل، نر، نرینه، جوانمرد، غیور، رجل، مرء ، اهل، شایسته، لایق ، جسور، جرئتمند، دلیر، شجاع، مبارز، گرد، پهلوان، قهرمان، حریف، و...- mert adam مرت آدام = آدم شجاع و دلیر، مرد شجاع ، و..

Mort مُرت murd =فوت کرد، مُرد، مرده، بی جان، درگذشته، متوفا، مرحوم، میت ، خاموش، ساکت، بی روح، بی حس، بی حرکت، راکد، قدیمی، ازیادرفته، فراموش شده، آب دیده، تیره، کدر، تار، ازبین رفته، مستهلک شده، نابودشده، تباه شده، بایر، ناکشته، خشک، خشکیده، و...

Mort موت=موت، اجل، درگذشت، رحلت، فنا، فوت، مردن، مرگ، ممات، میر، وفات، هلاک، هلاکت، و...

Mort-En-mort موت- ˈmɔːrtمُرت=(مهجور) مرگ، (محلی) شمار زیاد، مقدار زیاد، کشتار، جنس مونک، پیه خوک

Mort-Turk-موت، مُرت=مُرد، مرگ، نیستی،مُرده، کشته شده، کشتار، و...

Mort موت=اجل، درگذشت، رحلت، فنا، فوت، مردن، مرگ، ممات، میر، وفات، هلاک، هلاکت، جان سپردن، درگذشتن ، درخاک غنودن، و...

Mortal-En- موتالmɔːtl̩- ˈmɔːrtl̩ مورتال، مُرتال، مُردآل= انسان، مرگ اور، فناپذیر، از بین رونده، کشنده، مهلک، مرگبار، فانی، مخرب، خاکی، مردنی

معانی دیگر: مرگ پذیر، میرا، میرنده، دنیوی، این جهانی، مرگ آور، تا پای مرگ، بی امان، (دشمن و غیره) دیرین، جانی، شدید، ستهم، (عامیانه) بسیار زیاد، خیلی، دراز و خسته کننده، (عامیانه) ممکن، قابل تصور، (الهیات - گناه) کبیره (در برابر: صغیره venial)، موجود فانی، وابسته به مرگ، موتی، مرگی، خونین

Mortal-Turk-موت آل-مرت آل، مُرد آل=انسان گرفتار، انسان فانی، مرگ پذیر، فانی، تباهی پذیر، زوال پذیر، معدوم، میرا، میرنده، هالک، بی ثبات، زودگذر، ناپایدار، مرگ اور، فناپذیر، از بین رونده، کشنده، مهلک، مرگبار، مخرب، خاکی، مردنی، و...

mort مرت mert = مرد، شخص، انسان، بشر، زوج، شوهر، همسر، فحل، نر، نرینه، جوانمرد، غیور، رجل، مرء ، اهل، شایسته، لایق ، جسور، جرئتمند، دلیر، شجاع، مبارز، گرد، پهلوان، قهرمان، حریف، و...- mert adam مرت آدام = آدم شجاع و دلیر، مرد شجاع ، و..

Mortal مورت آل=گرفتار ودارای سبیل، مرد بزرگ و شجاع، کبیره (در برابر: صغیره)، و...-

Mort =اجل، درگذشت، رحلت، فنا، فوت، مردن، مرگ، ممات، میر، وفات، هلاک، هلاکت، جان سپردن، درگذشتن ، درخاک غنودن، و...

Al آل=گرفته، گرفتار، اسیر، بازداشت، دربند، محبوس، دامنگیر، دچار، دستخوش، مبتلا، پرمشغله((عامیانه) بسیار زیاد، خیلی، دراز و خسته کننده)، غرق، مشغول، دلباخته، عاشق، برده، پای بند، مقید، صید، شکار، پذیرا، دریافت،گیرش، بگیر، و...فعل امر آلماکAlmak =گرفتن، پذیرفتن، پذیرا شدن، محکم گرفتن، با مشت گرفتن، بدست گرفتن، بدست اوردن، وصول کردن، دریافت کردن، ستاندن، پذیرایی کردن از، تصرف کردن، و...-

آلal=اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل، احمر، سرخ، قرمز، پری، جن، زائوترسان، سراب، و...

آلا ala=قرمز، سرخ، سرخ کم رنگ، نعمتها، نیکیها، بخر، بگیر، بخشش، گذشت، بزرگ، خیلی زیاد، سهمگین، ترسناک، خوفناک، دلهره اور، دلهره زا، مخوف، مهیب، وحشت انگیز، مهیل، وهمناک، هراس انگیز، هراسناک، هولناک ، مهلک، و... - ala rengآلا رنگ=بنفش، رنگ قرمز، رنگ خون، ناهمگون، ناهماهنگ، تیره و تار، و...- ala bulutآلا بولوت=ابر بزرگ وسهمگین، ابر تیره و تار و خونبار – agizala آگیز آلا= ناهماهنگی زبان و سخن، تیرگی روابط، عدم اتحاد، بی ثبات، و... - agizalaçilik آگیزآلاچیلیک =تیره شدن روابط، ناهمانگی روابط و گفتمان- آگزاماکagzamak = گفتن، بیان کردن، دهان گشودن،و...

چو چشم ابر شد آلا و روی گل ناری --- در آبگون قدح افکن شراب گلناری(منصور شیرازی)

Mortally-En- موتلیmɔːtəli- mɔːrtəli مورت آلی، مُردآلی= بطور کشنده، سخت، زیاد

Mortally-Turk-مورت آللی، =دارای کشندگی، کشندگی، بطور کشنده، سخت، زیاد
Mortal= انسان، مرگ اور، فناپذیر، از بین رونده، کشنده، مهلک، مرگبار، فانی، مخرب، خاکی، مردنی(به معنی Mortal رجوع شود)

Ly لی= در ترکی پسوند لیly: برای افاده صفت و دارندگی، برای نسبت و انتساب، و...-دوزلی Duzly=با نمک، شور، دارای نمک زیاد، -ایرانلی iranly=ایرانی

Amortize-En- اِمورتایزəˈmɔːtaɪz، æmərˌtaɪz اِمرتایز= بی حس کردن، کشتن، بدیگری واگذار کردن، مستهلک کردن، وقف کردن

معانی دیگر: بابت استهلاک منظور کردن، خراب کردن

Amortize-Turk-اِمورتایز= بی حس کردن، کشتن، بدیگری واگذار کردن، مستهلک کردن، وقف کردن، و...

Amort= درحال مرگ، راکد، در حال استهلاک، و...(به معنی Amortرجوع شود)

Tize تایز(تای ایز)=( تایTi، tay= تا، لنگه، عدیل، مانند، مثل، نظیر، هم سنگ، همانند، همسان، یکسان، همتا، دو قلو، مثل هم، و... ) +(iz ایز= اثر، رد، نشانه، نشان قدم، اثر پا، رد پا، دنباله، عقبه، عقب، پشت، پس، پس از، بعد از، عقب، در عقب، به تقلید، به یادبود، به خاطر، در عوض، بابت، و...)=اثر یکسان، بدیل، تعویض، جا به جا، در عوض چیزی چیز همسان دادن، در عوض، بابت، و...

Ize ایز= اثر، رد، نشانه، نشان قدم، اثر پا، رد پا، دنباله، عقبه، عقب، پشت، پس، پس از، بعد از، عقب، در عقب، دنباله روی، پیروی، به تقلید، به یادبود، به خاطر، در عوض، بابت، و...)

tay ba tay köwüş تای با تای کُوُش = کفش لنگه به لنگه، کفش عوض بدل- tay ba tay bolmak تای با تای بُلماک = سر به سر شدن، برابر شدن، معادل شدن، مساوی شدن، یکسان شدن، بی حساب شدن- Munuň izyna ony al مونینگ ایزینا اُنی آل = به عوض(بابت) این آن را بگیر- ony izyna ber اُنی ایزینا بِر= آن را پس بده- izyndan gir ایزیندان گیر= پس از او داخل شو، پشت سر او داخل شو-

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Ambuscade،Bush،Ambush

بررسی ارتباط کلمات با پیشوند Am از زبان انگلیسی با فارسی و ترکی را ادامه می دهیم

Ambush-En- آم بُشæmbʊʃ- ˈæmˌbʊʃاِم بُش= کمین، دام، کینگاه، مخفی گاه سربازان برای حمله، سربازانی که درکمین نشسته اند، کمین کردن، در کمین نشستن

معانی دیگر: حمله از کمینگاه، کمین تک، (به منظور غافلگیری) پنهان شدن، خف کردن، سرپناه، کمینگاه، کمین گران، سربازان کمین کرده، از کمینگاه حمله کردن، تک غافلگیرانه زدن، پناه گاه

Ambush-Turk-اِم بُش=نظاره و تماشا از خلوتگاه، کمین، دام، کینگاه، مخفی گاه سربازان برای حمله، سربازانی که درکمین نشسته اند، کمین کردن، در کمین نشستن، و...

Am اِمem=ایما، استعاره، اشاره، رمز، کنایه، گوشه، علامت، رای، نظر، نگر، تماشا، چشم، دیدن، دید، عنایت، مشاهده، نظاره، نگاه، نگرش، اندیشه، فهم، درک، ذهن، خیره،امن، امان، امنیتی، امنیه، نیروی نظامی، سربازان، مجاهدین، جنگجویان غیر نظامی، و...

Bush بُش boş =خالی، پوچ، پوک، تهی ، توخالی، مجوف، مقعر، میان تهی، گودافتاده، بی حقیقت، تخلیه، آزاد، رها ، بی سکنه، بکر، جای خالی و دست نخورده، بلاتصدی، بلامتصدی، بری، عاری، فارغ، صرف، محض، خلوت، خلوتگاه، و...- boş söz بُش سُوز = حرف توخالی(در زبان انگلیسی bosh)- boş qab(gab) بُش قاب = ظرف خالی، کاسۀ خالی- boş ev(بُش اِو،آذری، استانبولی)، boş jaý(بُش جای، ترکمنی)، bo'sh uy(ازبکی)، бош үй(boş üy)(قرقیزی)= مکان خالی، جای خالی، خانۀ خالی

توضیح در مورد کلمۀ بُشقاب در زبان ترکی = ( بُش boş =خالی، تهی، و....)+( قاب qab= جای چیزی، آنچه در آن چیزی نهند، ظرف، دوری، سینی، فنجان، پیاله، جام، و..)(در زبان انگلیسی cupکاپ) = ظرف خالی- Iýmit goýmak üçin boş gap getiriň(ترکمنی)ایمیت گویماک اوچین بُش گاپ گِتیرینگ، Yemək qoymaq üçün boş qab gətirin(آذری) ییمک قویماق اوچین بُش قاب گتیرین، Yiyecek koymak için boş kap getirin(ترکی استانبولی) اییجک کویماک ایچین بُش کاپ گتیرین= برای ریختن غذا ظرف خالی بیاورید

بوش=قطعة استوانه ای تو خالی که میله یا محوری در آن می چرخد(فرهنگ معین)

قاب. ( ترکی ، اِ ) خوان طعام و در مصطلحات نوشته که قاب لفظ ترکی است. ( بهار عجم ). به معنی آوند و ظرف و چون طبق ظرف طعام است آن را قاب نیز گویند. ( آنندراج ). ظرف بزرگ بی دیواره از مس یا چینی و غیره برای پلو و مانند آن. در ترکی به معنی مطلق ظرف و در فارسی دوری بزرگ کوچکتر ازلنگری. شاید از ترکی به معنی ظرف و شاید از عربی قعب آمده باشد به معنی دوریهای چینی بزرگ( لغت نامۀ دهخدا)

Bush-En- بُشbʊʃ، باش= بته، بوته، شاخ و برگ

معانی دیگر: (گیاه کوتاهی که به جای یک ساقه ی اصلی چندین ساقه ی گسترنده دارد) گیاه پرپشت، بیاره، هرچیز شبیه بته، بته مانند (به ویژه دم جانور اگر پرپشت و فرچه مانند باشد)، جاروبکی، جاروبک مانند، فرچه مانند، (معمولا با the) بوته زار وحشی، سرزمین پربته و رام نشده و بی ساکن، جنگل، جای دور افتاده، (مانند بته) پرپشت و گسترده شدن یا بودن، بته زار، جای پوشیده از بته، تیماس، (خودمانی) ریش (به ویژه اگر بلند و پرپشت باشد)، (مهجور) میخانه، (مهجور) شاخه ی پاپیتال که سابقا نشان شراب بود و بر تابلوی میخانه ها می کشیدند، با بته آراستن یا پوشاندن یا احاطه کردن، (امریکا - خودمانی) ناپیشه کار و ناشی، بی ارزش، ناچیز، )مکانیک)، بوش، آستر (فلزی یا پلاستیکی)، لایی، غلاف، غلافک، شاخ وبرگ

Bush-Turk-بُش، باش =سرشاخه، بته، بوته، شاخ و برگ، و...

Bush بُش boş =خالی، پوچ، پوک، تهی ، توخالی(بی ارزش، توپ توخالی ؛ تشر توخالی. تهدید توخالی، )، تخلیه، آزاد، رها ، بی سکنه، بکر، جای خالی و دست نخورده، بلاتصدی، بلامتصدی، بری، عاری، فارغ، صرف، محض، خلوت، خلوتگاه، و...-

Boşat بُشَت فعل امر بُشَتماک Boşatmak= رها کردن، خالی کردن، تخلیه کردن، و...- içy Boş ایچی بُش، içi boş، = داخلش خالی، توخالی، و...-

Bush باش Baş=سر، تارک، فرق، کله، مخ ، چکاد، قله، نوک ، در، درپوش، دهانه، سرپوش، بالا ، بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور، برتر، والاتر، قصه، آهنگ، میل، عزم، نیت، خیال، فکر، اندیشه، سمت، سو، طرف، سرانه، بالا، انبوه، پرپشت، راس، دماغه، انتها، سار، موی سر، ابتداء، شروع، آغاز، منشاء، سراغاز، مبدا، مبتدا، هرچیزی که روی سر یا بالا قرار می گیرد، سرشاخه(انشعابی نورسته از انتهای شاخه که معمولاً متعلق به فصل سپری شدۀ رویش است(فرهنگ فارسی))، شاخ، شاخه، و...

Başly agaç باشلی آگاچ = درخت یا گیاه پرپشت، درخت پرشاخ وبرگ، و...- Başy boş باشی بُش= کله پوک، بی سرپرست ، مطلقه، بیکار، ناپیشه کار و ناشی، و..- Başlamak باشلاماک= شروع کردن، آغاز کردن، و...- Başiny yap، باشینی یاپ= سرش را ببند، سر بند ببند، رویش را بپوشان، و...-

باش. ( ترکی ، اِ ) به ترکی به معنای سر، رئیس و سرور آمده است(لغت نامِ دهخدا)

Ambuscade-En- آم بسکیدæmbəˈskeɪd- اِم بسک اید= کمین، کمینگاه، یک دسته نظامی کمین کرده

معانی دیگر: رجوع شود به: ambush، نظ کمین

Ambuscade-Turk-اِم باسیک اِد=سربازان یا نظامیان کمین کرده، کمین، کمینگاه، یک دسته نظامی کمین کرده، و...

Am اِمem=ایما، استعاره، اشاره، رمز، کنایه، گوشه، علامت، رای، نظر، نگر، تماشا، چشم، دیدن، دید، عنایت، مشاهده، نظاره، نگاه، نگرش، اندیشه، فهم، درک، ذهن، خیره،امن، امان، امنیتی، امنیه، نیروی نظامی، سربازان، مجاهدین، جنگجویان غیر نظامی، و...

Busc بَسک، باسک(باسیکbasik، باسیق(basiq=تحت فشار، فشار، تندی، شدت، سختی، ستیز، بی حرمتی، جبر، خشونت، چیرگی، فشار، ستم، زور، بیدادگری، گرفتاری، توقیف، قید، محدودیت، سرپوشیده، بسته ، قفل، مقفل ، محدود، محصور، مسدود، در بسته، پنهان، سرپوشیده، محرمانه، رمزی، سری، نهانی، مخفی، اسرار امیز، نهان، پوشیده، مجهول، مخفیانه، کمین، لگد کوب، تحت فشار، و.. aqzy basiq(basik)=دهان بسته- ýüzi basiq یوزی باسیق= صورت پوشیده، صورت پنهان و بسته شده- باسbas فعل امر باسماکbasmak=فشار دادن، گرفتار کردن، پیروز شدن، گام برداشتن، لگد کوب کردن، محصور کردن، مخفی کردن، و...- usty basiq =رویش پوشیده، رویش بسته، و...- basyň،basın باسینگ = بفشارید، فشار دهید، تحت فشار قرار دهید، مغلوب کنید

Ade اِدed=کرده، انجام داده، بکن، و... فعل امر اِدمکedmek= کردن، انجام دادن، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Amnion،Amnesty،Amnesic،Amnesia

باز بررسی کلمات انگلیسی با پیشوند Am انگلیسی را ادامه می دهیم چند کلمه انتخاب کردم حالا آنها را بررسی می کنیم

Amnesia-En- آم نیزیاæmˈniːziə، (آمن ایزیا)- æmˈniːʒə اِم نیژا= فراموشی، نسیان

معانی دیگر: (پزشکی - ضعف یا نابودی حافظه دراثر صدمه یا شوک) فراموشی، یاد زدودگی، طب ضعف حافظه بعلت ضعف یا بیماری مغزی

Amnesia-Turk-آم نیزیا، آمن ایزیا، اِمن ایزیا، اِم نسیا=عقب افتادگی ذهن و حافظه، فراموشی، و...

Am اِمem= سخن مبهم و رمز آلود(ابهام، گنگ، نامعلوم، دوپهلویی، و...)، هذیان(پیچ و خم، پلکان مارپیچ، جای پرپیچ وخم

اوهام، بیهوده، پراکنده گویی، پرت وپلا، پریشان گویی، چرت وپرت، سرسام، غاب، یاوه گویی، مزخرف، سفاهت، بیهوشی، خیره سری، خریت، حماقت، سبک سری، کند ذهنی، عقب افتادگی، کور ذهنی، و...-

حافظه خزانه ٔوهم است مانند خیال برای حس مشترک. ( تعریفات جرجانی ص 55 )

Am اِمem=ایما، استعاره، اشاره، رمز، کنایه، گوشه، علامت، رای، نظر، نگر، تماشا، چشم، دیدن، دید، عنایت، مشاهده، نظاره، نگاه، نگرش، اندیشه، فهم، درک، ذهن، خیره، و...

نگرش: نگرش یک حالت آمادگی ذهنی و عصبی است که از طریق تجربه سازمان می یابد و بر واکنش فرد نسبت به تمامی موضوع ها و موقعیت های وابسته به نگرش تأثیر مستقیم و پویا بر جای می گذارد(دانشنامۀ عمومی)، تماشا، دید، نظاره، نظر، نگاه، اعتنا، التفات، توجه، رعایت، ملاحظه، و...(فرهنگ فارسی)

Nesia نسیا nesie =نسیه، پسادست، عقب افتادگی، پس ماندگی، دنبال افتادگی، عقب ماندگی، آنچه نقد نباشد و به زمانه بعید وعده ادای آن کرده باشند. ( غیاث اللغات)، ناتوانی در پرداخت نقد، و..- نسیان=فراموشی، و...- bir zady nesie satin almakبیر زادی نسیه ساتین آلماک = چیزی را نسیه خریدن

Esia ایزیاizia=عقب ماندگی، دنبال افتادگی، پسادست، و...- ایز iz، iyz= اثر، رد، نشانه، رد پا، دنباله، عقب، پس، پشت سر، پشت، خلف، پی، پی جویی، تعاقب، تعقیب، ردجویی، ردگیری، سراغ، اشفتگی، کاوش، اغتشاش، تحقیق، جستجو، نگاه، پیرو، دنبال، دنباله دار، وارو، ورا، عقبه، فرزند، نسل، و...- ol iza(izia) qaldy=آن(او) عقب افتاد

Ia ایا iya=می خورد، ازبین می برد، خوردگی، زنگ زدگی، سایش، از بین رفتگی، و...- ایمک iymek= خوردن، و...

توضیح در مورد کلمۀ نسیان(نسیِ(نسیه)= عقب افتادگی، ناتوانی، و...)+ (ان=1-ثانیه، حین، دم، طرفه العین، لحظه، لَمحه، نفس، وقت، حُسن، نزاکت، مال، متعلق، و...، 2- آنan، a ňآنگ=توجه، تدقیق، دقت، مبالات، مداقه، نگرش، اشاره، رای، نظر، امر، حکم، فکر، اندیشه، فهم، درک، ذهن، حافظه، یاد آوری، پیشانی، سر، و..)= عقب افتادگی ذهنی، ضعف و ناتوانی ذهنی، فراموشی،و...آن، آنگ فعل امر -آنگماکaňmak، آنماکanmak=فهمیدن، درک کردن، اشاره کردن، یاد آوری کردن، فهماندن، و...- آنلامادیم anlamadim ، آنگلامادیمaňlamadim=نفهمیدم، متوجه نشدم، به یاد نیاوردم، و...- aňladim آنگلادیم، آنلادیم anladim= متوجه شدم، فهمیدم، درک کردم، و...

Amnesic-En- آمنیزِک یا اَمنیسیکæmˈniːzɪk(آمن ایزِک)- اِمن ایزیک-(Amnesiac آم نیزیاک)= مبتلا به فراموشی

Amnesic-Turk- آمن ایزِک=وابسته به فراموشی، مبتلا به فراموشی

Amnesia= فراموشی، و...(به معنی Amnesia رجوع شود)

ایز iz، iyz= اثر، رد، نشانه، رد پا، دنباله، عقب، پس، پشت سر، پشت، خلف، پی، پی جویی، تعاقب، تعقیب، ردجویی، ردگیری، سراغ، اشفتگی، کاوش، اغتشاش، تحقیق، جستجو، نگاه، پیرو، وابسته، دنبال، دنباله دار، وارو، ورا، عقبه، فرزند، نسل، و...-

Esic ایزیکizik=دارای اثر، دارای پی و عقبه، وابستگی، ضمیمه، الصاق، علاقه، وابستگی، دلبستگی، تعلق، دنباله روی،و...

icایکiyk=خورده، برخورد کرده، اصابت کرده، دارای تماس، چسبندگی، خورده شده، کامیاب، بهره مند، برخوردار(دارای چیزی بودن یا شدن، گرفتار شده ، مبتلا شده، و...)، متصل، اتصال، تلاقی، تماس، و...

Amnesty-En- اَمن استیæmnəsti- æmnəsti اِمن اِستی= عفو عمومی، گذشت، عفو عمومی کردن

معانی دیگر: (در مورد زندانیان و غیره) بخشیدن، عفو کردن، (قدیمی) نادیده انگاشتن، غمض عین

Amnesty-Turk-اَمن استی=درخواست عفو عمومی، عفو عمومی، گذشت، عفو عمومی کردن، و...

Am اِمem=ایما، استعاره، اشاره، رمز، کنایه، گوشه، علامت، رای، نظر، نگر، تماشا، چشم، دیدن، دید، عنایت، مشاهده، نظاره، نگاه، نگرش، اندیشه، فهم، درک، ذهن، خیره، و...

Amn اِمن(اِم این) =سقوط و ساقط شدن از ایما و اشارات و نگاه کنایه آمیز و بد بینی، نادیده انگاشتن، چشم پوشی، عفو، و...

Amen=آرام، آسایش، آسودگی، استراحت، راحت، راحتی، فراغ بال، فراغت، صلح، آشتی، سازش، اصلاح ، تصحیح، نرمی، صلحجویی ، مسالمت، ملایمت، ارفاق، اعتدال، بردباری، رفق، سازگاری، شکیبایی، صلح جویی، لطف، مدارا، مهربانی، نعومت، تسکین، سکون، قرار، امان، امنیت، ایمنی، سکینه، طمانینه،و... (به معنی Amen رجوع شود)

Amآم= عام، مردم، همگان، همه، عمومی، کلی، همگانی، عامی، عمیم، فراگیر، و

Amn اَمن، اِمن =امن، امان، امنیت، ایمن، راحت، مطمئن، بی خطر، محفوظ، محفوظ از خطر، آمین، آمرزش، عفو، بخشایش، گذشت، چشم پوشی، امان دادن، و...

Esty ایستی isty=دوستی، خواستنی، درخواست، دوست داشتنی، محبوب، موردپسند، پسندیده، مرغوب، مطلوب، طلب کردنی، آشنایی، ارادت، انس، تولی، حب، خلت، رفاقت، صمیمیت، عشق، عطوفت، محبت، مرافقت، مودت، مهربانی، ود، ولا، همدمی، و...- istemek ایستِمک= خواستن، در خواست کردن، دوست داشتن، و...

Esty استی= است بودن، هستی، است از مصدر استن و بدین وجه صرف میشود: استم. استی. است. استیم. استید. استند. و گاهی بتخفیف چنین آرند: ام. ای. است. ایم. اید. اند.(لغت نامۀ دهخدا)

Amnion-En-آمنی اُن-اَمنین، اِمنیِن= مشیمه، پردهء دور جنین

معانی دیگر: (کالبد شناسی - جانورشناسی) مشیمه ی جنین، آمنیون (داخلی ترین غشای کیسه ی آمنیون است و آب جنین amniotic fluid در آن قرار دارد)، آب پرده، درونه، pl تش

Amnion-Turk-آمنی اُن اِمن این=محفظۀ مایع اندرونی آلت زن، بچه دان، مشیمه، پردهء دور جنین

Am آم=آلت زنانگی، آلت زن، شرم زن، فرج، کُس، و...- مشیمه(بون، پوگان، رحم، زهدان، سکس، بچه دان)- احتمالاً با کلمۀ مشمع: پارچۀ موم اندود یا پلاستیکی که آب از آن عبور نمی کند، ارتباط دارد.

Amn اَمن، اِمن =امن، امان، امنیت، ایمن، راحت، مطمئن، بی خطر، محفوظ، محفوظ از خطر، آمین، آمرزش، عفو، بخشایش، گذشت، چشم پوشی، امان دادن، و...

On اُن= اون، آن ، او، ان، آن، ان چیز، ان جانور، آن فرد، آن شخص، و...- ony geti، onu getir=اونو بیار، آن را بیار

O اُ = آب، مایع، آبکی، و...

In این= داخل، اندرونی، نزول، سقوط، بدن، اندام، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Amuse، Amuck،Amulet

مطالب گذشته را ادامه می دهیم چند کلمۀ دیگر با پیشوند Am از زبان انگلیسی انتخاب کردم حالا با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Amulet-En- آمیل آتæmjʊlət- ˈæmjələt اِمیل اِت = حرز، طلسم، سنگ طلسم

معانی دیگر: زیوری که برای دفع بلا یا چشم بد بر گردن می آویزند یا به انگشت می کنند و یا به بازو می بندند، تعویذ، دوا یا چیزی که برای شکستن جادو و طلسم بکارمیرود

Amulet-Turk-آمیل آت، اِمیل اِت= دوا یا چیزی که برای شکستن جادو و طلسم بکارمیرود، حرز، طلسم، سنگ طلسم، و...

Am اِم=دوای درد، دارو، مسکن، بهبودی، درمان، شفا، مداوا، معالجه ، خوبی، نکویی،مهربانی، محبت، خوش قلبی، خدمت، مروت، لطف، مرحمت و...

Ulet آلِتalet=آلت، ابزار(زیور آلات)، اسباب، افزار، دستگاه، مایه، وسیله، اندام، عضو، و...-

Ul آلal= فعل امر آلماکalmak= گرفتن، کسب کردن، بدست آوردن ، وصول کردن، دریافت کردن، ستاندن، اسیر کردن، مبتلا کردن، و....

Ul اِل el= دست، و...

Et اِت= فعل امر اِتمکetmek= کردن، انجام دادن، عمل کردن، و...

Et آت at= فعل امر آتماکatmak= انداختن، آویختن، آویزان کردن(به گردن انداختن)، پرت کردن، پرتاب کردن، و...

Amulاِمل emel =عمل، ادا، ارتکاب، اقدام، پیشه، حرفه، رفتار، شغل، فعل، کار، کردار، وظیفه، کارکرد، کار ویژه، ایفاء، ایین رسمی، متاع، کالا، چیز، عمل جراحی(عمل=( اِم = دوا ، درمان، ) +( اِل= دست)= درمان با دست، عمل جراحی، و...- emel etmek= کار کردن، کاری را انجام دادن، عمل کردن، عمل جراحی کردن،

Amulآمِل Amilآمیل(omil)=عامل، آژانس، پیشکار، کارپرداز، کارگزار، نماینده، مامور، مزدور، بااثر، ثمربخش، موثر، صانع، فاعل، کننده، کارگذار، کاردار، پیشکار، انگیزه، کارکن، کنشگر، گماشته، عامل محافظت در برابر، کفالت کننده، و...- amil olmaq = عامل بودن-

طلسم:تکۀ کاغذ یا قطعه فلزی که جادوگران یا فال بینان در روی آن خط ها یا جدول هایی می کشند یا حروف و کلماتی می نویسند و معتقدند که برای محافظت کسی یا چیزی و دفع بدی و آزار از انسان مؤثر است.
۲. سِحر، جادو. ٣. (صفت ) [عامیانه] گرفتارِ سِحر و جادو(فرهنگ فارسی)

Amulet اِمل اِت=عمل کردن، کار ویژه ای انجام دادن، و..

Amulet اِمل آت= چیزی را انداختن، چیزی را آویختن، و...

Amuck-En- اِم آکəˈmʌk- əˈmək آم آک= دیوانگی

معانی دیگر: رجوع شود به: amok، amok : یک نوع جنون دراثر مرض­ مالاریا که منجر به خودکشی میشود

Amuck-Turk-اِم آک=دیوانگی، و...

Am اِمem= سخن مبهم و رمز آلود(ابهام، گنگ، نامعلوم، دوپهلویی، و...)، هذیان(، دیوانگی، سرسام، پیچ و خم، پلکان مارپیچ، جای پرپیچ وخماوهام، بیهوده، پراکنده گویی، پرت وپلا، پریشان گویی، چرت وپرت، سرسام، غاب، یاوه گویی، مزخرف، سفاهت، بیهوشی، خیره سری، خریت، حماقت، سبک سری، کند ذهنی، عقب افتادگی، کور ذهنی، و...-

Uck آکak=ریزش، سرازیری، کجی، شیب، سراشیبی، نگاه کج، کج فهم، کندفهم(احمق)، خط کج، انحطاط، نزول، لغزش، لغزنده، سرسره، اسباب لغزنده، پس وپیش رونده، توسراندنی، و...- فعل امر آکماک akmak(axmaq)=1- احمق، کند فهم، دیوانه، و...2- ریخته شدن، ریزش کردن، سرازیر شدن، نزول کردن، و....- suw Akmak، su axını، su akışı ، suv oqimi=آب سرازیر شدن، آب ریخته شدن-

Amuse-En- اِم یوزəˈmjuːz- əˈmjuːzآم یوز= جذب کردن، مات و متحیر کردن، سرگرم کردن، مشغول کردن، تفریح دادن

معانی دیگر: موجب تفریح شدن، خوشمزگی کردن، خنداندن، لودگی کردن، (مهجور) اغوا کردن، گمراه کردن

Amuse-Turk-اِم یوز، آم یوز= نمایش صورت و چهره با پرت و پلا گویی، جذب کردن، مات و متحیر کردن، سرگرم کردن، مشغول کردن، تفریح دادن، و...

Am اِمem=1- ایما، اشاره، خیره، مات و متحیر، سخن مبهم و رمز آلود(ابهام، گنگ، نامعلوم، دوپهلویی، و...)، هذیان(، دیوانگی، سرسام، پیچ و خم، پلکان مارپیچ، جای پرپیچ وخماوهام، بیهوده، پراکنده گویی، پرت وپلا، پریشان گویی، چرت وپرت، سرسام، غاب، یاوه گویی، مزخرف، سفاهت، بیهوشی، خیره سری، خریت، حماقت، سبک سری، کند ذهنی، عقب افتادگی، کور ذهنی، مکش، جذب، مجذوب، کشش، و...و

Am آم=آلت زنانگی، بی حیایی، لودگی، و..

Useیوز=صد، صورت، چهره، رخ، رخسار، روی، ریخت، سیما، قیافه، وجه، هیئت، فرم، لفظ، سیاهه، لیست، پرتره، تصویر، تمثال، شکل، نقش، رو، بازدید، برخورد، زیارت، لقا، ملاقات، وصال، رویارویی، نظر، نگاه، نگرش، نشان، نمایش، سرگرمی، تفریح، لذت ، شنا، و... – yüz be yüz bolmak یوز بِ یوز بُلماک(yüzleşmek یوزلِشمک)=رو در رو شدن، رو برو شدن، ملاقات کردن، و...- yüzle یوزلِ- فعل امر یوزلِمک yüzlemek=نشان دادن، به نمایش گذاشتن، رو نمایی کردن، روشن کردن، آشکار کردن، و... - yüz kişi geldi، ýüz adam geldi یوز آدام گِلدی= صد نفر آمدند

Useیوز =شنا، حرکت انسان یا جانور در زیر یا روی آب با کمک حرکات منظم وهمآهنگ دست و پا که انواع مختلف دارد، فعل امر یوزمک yüzmek= شنا کردن، و...- deryada yüzmek، nehirde yüzmek= در دریا یا رودخانه شنا کردن-

Useیوز=فعل امر یوزمک yüzmek=کندن، جدا کردن، لخت کردن، چیدن، کشیدن، پوست کندن، کندن پوست گوسفند یا حیوان دیگر، پوست کندن از کسی ؛ مجازاً او را سخت عذاب و شکنجه دادن. پوست پیراستن، مال بسیار از او ستدن، هر چه دارد از او گرفتن، و...- Goýun derisini yüzmek قویون درسینی یوزمک=پوست گوسفند را کندن