کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Anti،Anosmia،Anon،Aerobic،Anaerobic،Animalcule،Animal

مبحث گذشته را ادامه می دهیم کلمات با پیشوند An مرتبط با فارسی و ترکی زیاد است یک به یک آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Animal-En-آنیمال ˈænɪml̩-اِنه مال ænəml̩= حیوان، جانوری، جانور، حیوانی

معانی دیگر: جاندار، ستور، دد، چهارپا، پستاندار، انسان ددمنش، جسمانی (در مقابل فکری یا روحانی)، نفسانی، (انسان یا شی) گونه، نوع، جانور مانند، مربوط به روح و جان یا اراده، حس و حرکت

Animal-Turk-آنیمال، اِنه مال=منشاء حیوانی، حیوان ، جانوری، جانور، تفکر حیوانی، حس حیوانی،

Anaآنا، eneاِنه=مادر(پستاندار)، ام، مام، مامان، ننه، والده ، اصل، ریشه، باعث، منشا، جرثومه، مرکز، سرچشمه، مبداء، محل پیدایش، منبع، سبب، باعث، موجب، جای نشوونما، زاینده، بدنیا آورنده، زایش، تناسل، تولیدمثل، زادوولد، زاییدن، تولد، میلاد، ولادت،

An-in این=بدن، جسم، هیکل، کالبد، پیکر،  جثه، و...

An آن-–آنگ= توجه، ملاحظه، نظارت، وارسی ، تدقیق ، بررسی، سنجش، قیاس،  فعل امر آنگماک aňmak=فهمیدن، ادراک کردن، حس کردن، توجه کردن، بررسی کردن، سنجیدن، اندیشه کردن، تفکر کردن، تعمق کردن، مقایسه کردن، دو چیز را باهم سنجیدن،  و... aňlamak آنگلاماک- anlamakآنلاماک=قهمیدن، متوجه شدن، بررسی کردن و

An اینayn،eyn اِین=عین(چشم= Eye آی)، شباهت، تشابه، مثل، مانند، مشابه شی مورد نظر( خواستن مشابه آن چیزی که گوینده مد تظر داشته یا شنونده قبلاً آنرا دیده یا جلوی چشم  هردو قرار دارد

Mal مال=احشام، حیوان، انواع حیوانات، چند نوع حیوان و جانور، گاو، دام، اسب، ستور، کالا، اموال، سرمایه، دارایی، جنس، تمکن، تمول، ثروت، خواسته، قصد، حس و حرکت، و...

mal qaram bar=مال(حیوان و احشام، گاو و گوسفند و امثالهم)دارم، دامداری دارم، چند نوع حیوان نگهداری می کنم--Mal -qara saxlayıram Men mal qara saklaýaryn من مال قارا ساکلایارین=من دام نگهداری می کنم-من مال ساکلایارین-Men mal saklaýaryn-Mal saxlayıram=من گاو نگهداری می کنم، من کالا(جنس، و...)نگه می دارم- mal ýaly، mal -qara kimi=مثل گاو، مثل حیوان- mal ýaly adam، mal -qara kimi adam =آدم مثل گاو(حیوان)، انسان ددمنش

Animalcule -En-آنامالکیولænɪˈmælkjuːl-اِنه مالکیول= جانور کوچک، حیوانک

معانی دیگر: (مهجور) ریزجاندار (مانند میکروب و آمیب)، تک یاخته ی آغازی، جانور ذره بینی، pl جانور کوچک

Animalcule-Turk-آنا مال کیول، اِنه مال کوله=حیوان کم جثه، حیوان کوتاه، جانور کوچک، جانور ریز، و...

Animal=حیوان، جانور(به معنی Animal رجوع شود)

Cule کوله kule =کوتاه، خلاصه، قاصر، قصیر، قصیره، مجمل، محدود، مختصر، ملخص، موجز، کوتاه قد، کوتوله، کم جثه، پست، حقیر، اندک، قلیل، کم حجم، ناچیز، جزئئ، کوچک، ریز، و...

ol qad kule  اُل قاد کوله=او قد کوتاه ، او کوتوله، او کم جثه(پیر و حقیر)-

qad kule adam قاد کوله آدام=آدم قد کوتاه، مرد قد کوتاه، مرد کوچک اندام-

Anaerobic-En-آن آیرابِک æneəˈrəʊbɪk -اِن اِروبک æneəˈroʊbɪk = ناهوازی، زنده و فعال بدون هوا و اکسیژن

معانی دیگر: وابسته به ناهوازیان

Anaerobic-Turk-آن آیرابِک-اِن اِروبک= ناهوازی، زنده و فعال بدون هوا و اکسیژن

An آن=پیشوند منفی کننده، معادل، نا، بی،  مخالف، علیه(به معنی anti رجوع شود)

Aerobic=هوا زی، هوایی(به معنی Aerobic رجوع شود)

Aerobic-En- آیروبِکeəˈrəʊbɪk- eˈroʊbɪk اِروبِک= هوایی، هوازی

معانی دیگر: هوازی (گیاه یا جانداری که فقط در مجاورت اکسیژن قادر به زندگی است)، وابسته به ریز جانداران (میکرو ارگانیسم های) هوازی

Aerobic-Turk-آیراُبِک=وابسته به هوا، مقید به هوا، هوا خوری، هوایی، هوازی، و...

Aer-Airآیر=هوا(به کلمۀ Airرجوع شود)

Obiاُبِا، اُبه oba=اُبا، اوبه، خانِۀ روستایی، روستا، محل زیست، زیستگاه، زی

Obi اُباo ba=او (آن)هست، او موجود است، او وجود دارد، او زنده است، او زیست می کند، او جان دارد

Bic بک bek=بسته، قفل، مقفل ، محدود، محصور، مسدود ، دلمه، لخته، منعقد، منجمد، یخ زده، گرفته، مقید، جعبه، محموله، ملفوفه، بند، عدل، بستگی، وابسته، تابع، منوط، وابسته، افسون شده، عنین ، تعطیل، و...

Agzyňy bekآغزینگی بِک=دهانت را ببند، خفه شو، نفس نکش- Agzy bekآغزی بِک=دهانش بسته، درش قفل - qapyni bekle=در را ببند- bu işi onu bekly=این کارش به او بستگی دارد-بکله bekle فعل امر بکلِمک beklemek=بستن، قفل کردن، مقید کردن، و...

Ol obada ýaşaýar اُل اُبادا یاشایار=او در روستا زندگی می کند- bu yerde o ba بو یردا اُ با=در اینجا او هست

Ic ایک=خورنده شده، بلعیده شده، فروبردن چیزی به گلو،بلع هوا، هوا خوری و...

Anti-En- آنتی، اِنتیænti= مخالف

معانی دیگر:(عامیانه) مخالف، برضد، پاد، پیشوند: ضد، روبرو، مقابل antilabor] و antidote و antislavery]، علیه

Anti-Turkآنتی، اُنتی=مقابل، روبرو، مخالف

An آن=آن، ضمیراشاره بدور و به جلو و به پیش رو، (در مقابل: (این) اشاره به نزدیک است)، دور، آنجا، انسو، انطرف، روبرو، مقابل، مخالف، ضد-آن طرفی هستی یا این طرفی=باما هستی یا مقابل و علیه ما- او آن طرفی است=او مخالف ما است، او ضد ما است- آن و این، مخالف جهت و رو در روی یکدیگر را و دوری و نزدیکی به مخاطب را نشان می دهد. در زمان اشاره به آن منظور فاصلۀ دور تر و روبرو یا مقابل مخاطب است – در ترکی بعضی اوقات حرف آ به صورت اُ  تلفظ می شود – آن، an،on- مثل: اُنی مانگا بِر onu mənə ver ,ony(oni) maňa ber=آن را به من بده-در فارسی : آنجا = اونجا-آنور=اونور- آن آنجاست=اون اونجاست- oni  ber، onu  ver=اونو بده، آن را بده(onاُن،آن=جلو، روبرو، به جلو، به پیش، و...)

Anti آنتی=پیشوند برای نشان دادن ضدیت و مخالفت و علیه و روبرو یا مقابل است

Anti آنتی=قسم خورده، سوگند خورده، ناسزا و فحش خورده(داده)، برضد و علیه کسی بد و بیراه و حرفهای ناشایست گفته، دشمن قسم خورده(=antly duşman-antily duşmanدشمن قسم خورده، دشمن بیش از حد مخالف و ضد )، و... Anti آنت ایant iy-ant içآنت ایچ=فعل امر ant imek ، ant iymek آنت ایمک- ant içmek، and içmək آنت ایچمک = قسم خوردن، سوگند خوردن، فحش و ناسزا خوردن(دادن)، با کسی ضدیت کردن و برعلیه او و به نفع دیگری شهادت دادن و قسم خوردن، به خاطر مخالف کسی بودن و ضدیت با او علیه او ناسزا گفتن، و...

Men onuň bilen söweşmäge ant içdim(içtim)=من قسم خوردم برعلیه او مبارزه کنم- Garşy durmaga ant içyan =قسم می خورم در مقابلش مقاومت(مقابله، ایستادگی، مخالفت )کنم- Onuň öňünde duraryn diýip ant içýärin= قسم می خورم که جلوی(روبرو، علیه) او می ایستم

Anti اِنتیEnti=آواره، دربه در، ولو، ویلان، بی خانمان، حیران، سرگشته، گیج، متحیر، مضطرب، واله، بلاتکلیف، سلندر، و... -فعل امر اِنتیمک Entimek =سرگردان شدن، در به در شدن، و...

توضیح در مورد کلمۀ سوگند: سُوگِن söwgen =لعنت شده، نفرین شده، فحش شده، ناسزا شده، سوگند و قسم خورده شده، و...-(به توضیحات  swear توجه کنید)

swear-En--سُوا-sweə سُوِرswer= عهد، ناسزا، سوگند، عهد کردن، ناسزا گفتن، فحش دادن، سوگند خوردن، قسم دادن

معانی دیگر: قسم خوردن، قول شرف دادن، با اطمینان گفتن، (سرچیزهای جزئی) به انجیل یا مقدسات قسم خوردن، کفر گفتن، سوگند دادن، مراسم تحلیف را اجرا کردن، (در دادگاه - با ادای سوگند) شهادت دادن

swear-Turk- سُوا، سُوِر=سوگند می خورد، فحش می دهد، ناسزا، و...

سُو =Söw لعنت، دعای بد، سب، سنه، فریه، لعن، نفرین، دشنام، فحش، قسم، و...فعل امر سُومک söwmek=1-لعنت کردن، فحش دادن، دشنام دادن، ناسزا گفتن، بر علیه اش قسم خوردن، برضد کسی حرف زدن(توهین، فحش، افترا، شهادت دروغ، کفر گویی، و...)و...2-دوست داشتن، عشق ورزیدن، بوسیدن(sövmek)، به نفع اش قسم خوردن، به دوستی و صداقت او شهادت دادن و سوگند خوردن، به نفع کسی حرف زدن(شهادت،  مراسم تحلیف را اجرا کردن و... – بو ایشی اِتمه اِتسِنگ اُل سانگا سُوِر bu işy etma etsaň ol saňa söwer =این کار را نکن اگر بکنی او به تو فحش و ناسزا می گوید(söwer-swear= فحش دادن، سوگند خوردن، ناسزا، و...)- meň söwer yarimمنگ سُوِر یاریم=یار دوست داشتنی من- اُل منی وُردی اُنگا سُواol meny wurdy Oňa söwa=او مرا زد به او دشنام بده(او را سرزنش کن)(به مطالب قبلی معنی  swearرجوع شود)

Anosmia-En- آنو اسمِیاæˈnɒsmɪə- ænˈɑːzmiːə آن ایزمایا= فقدان حس شامه، نابویایی

معانی دیگر:  (پزشکی) از دست دادن نسبی یا کلی حس شامه

Anosmia-Turk اُنو ایسمایا= بوی آن را حس نمی کند، فقدان حس شامه، نابویایی، و...

Ano-Onu-uni- Ono--ony-اُنی- اُنو=آن را

-s ایس- Ys =بو، شامه، بویایی، رایحه، ریح، شمه، شمیم، عطرو... - smia ایسمایاysmia= نمی تواند بو کند،  حس بویایی ندارد –پسوند مایا، مِیا  mia ، myaمنفی کننده است معادل نا، نه، بی، م(مکن، مرو، میا، و...)و... مثل: گِلیا gelya = می آید- گِلمیا gelmia =نمی آید- اییا Iýya =می خورد- Iýmeya ایمیا Iýmia =نمی خورد- پسوند: یا، ia,ya  حرف تائید است  و...( yes- Yea)-git گیت= برو –gitya گیتیا=می رود- gitmia، gitmeya =نمی رود و...- ol sen bilen gitia(gitya)=او با تو می رود- ol sen bilen gitmia(gitmeya)= او با تو نمی آید- در فارسی: بیا-میا-بکن-مکن- برو -مرو

Ysly Gül ایسلی گول=گل بو دار، گل معطر-

S- ys-ایس=بو، رایحه، ریح، شمه، شمیم، عطر- ایسلَ ysle فعل امر- ایسلِمکyslemak=بوییدن، بو کردن ، و...

ایسلِنYslen فعل امر ایسلِنمک Yslenmek =بودادن، بو دار شدن، گندیدن، متعفن شدن، و..- (به معنی Smell رجوع شود)

Anon-En- اَنُنəˈnɒn- əˈnɒn آنان= چند لحظه بعد، بزودی، فورا

معانی دیگر: (قدیمی)، آنا، در هنگامی دیگر، بزودی، فورا، چند لحظه بعد

Anon-Turk-آنُن، آنان= در این لحظه، فوراً ، و...

An آن=ثانیه، حین، دم، طرفه العین، لحظه، لَمحه، نفس، وقت، حُسن، نزاکت، مال، متعلق، و...- Bir anبیر آن=یک لحظه

Anon آنان=آناً، دریک دم، بیدرنگ، بیکدم، دردم، همان دم، فوراً، و...

-On öň اُنگ=قبل، قبلاً، جلوتر، پیشاپیش،  پیش از این، تا کنون، سابقا، تا این وقت، یک وقتی، و..(. onçe -( önce (once)= سابقاً، قبلاً، یکبار، یک وقتی، و...-- o buraya daha önce gelmişti، ol bu yera öň gelipdy=او قبلاً به اینجا آمده بود-

oňky Wagt اُنگکی واگت=زمان سابق، زمان گذشته، و...

- o bir an gəldi،  bir anlığa gəldi، ol bir an geldy=او یک لحظه آمد-bir an meniň ýanyma gel=بک لحظه (فوراً، الان) پیش من بیا-

Onun اُنُن onuň اَنونگ=مال او، متعلق به او- Bu onuň zady، Bu onun şeydir بو اُنُن شئ دیر=این چیز متعلق به اوست، این چیز مال اوست-(ed) bu işi any et=این کار را به هر حال انجام بده، آین کار را فوراً انجام بده-

Bu onun için geçerli، Bu onuň üçin، bu onun üçündür=این متعلق به او است-  her an ol gelsa sende gel-هِر آن اُل گِلسه سِندا گِل=هر لحظه(هر وقت، هنگامیکه ، چند لحظۀ بعد)که او آمد تو هم بیا

 

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Anabiosis، be

باز هم  در ادامۀ مطالب گذشته پیشوند An انگلیسی را ادامه داده  ارتباط کلمۀ انتخابی را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Anabiosis-En-آنا بیو سِس-اِنه بایوسس- = زنده سازی، تجدید

معانی دیگر: (زیست شناسی) باز زیستی، تعلیق حیات، فرازیستایی

Anabiosis-Turk-آنا بیو سِس-اِنه بایوسس = زنده سازی، تعلیق حیات، و...

Anaآنا، eneاِنه=مادر، ام، مام، مامان، ننه، والده ، اصل، ریشه، باعث، منشا، جرثومه، مرکز، سرچشمه، مبداء، محل پیدایش، منبع، سبب، باعث، موجب، جای نشوونما، زاینده، بدنیا آورنده، زایش، تناسل، تولیدمثل، زادوولد، زاییدن، تولد، میلاد، ولادت، و...- Ene we giz-Ana və qızı=مادر و دختر

Bi با-ba(barبار (=دارا بودن(داشتن)، بودن، هست، موجود، هستی، وجود، است، وجود دارد، زنده، جاندار، حی، زیست، و...

Bio بااُ-bao(ba ol) -(ol ba(r اُل با(ر)=او هست، او زندگی می کند، او زنده است، او زیست می کند، و.... با اُل ba ol فعل امر با اُلماکbaolmak=هست بودن، وجود داشتن، زنده بودن، ماندن، بودن، شدن، زیستن، زندگی کردن، موجود بودن، و....

men bu yerda ba من بو یردا با=من اینجا هستم، من اینجا می مانم- ol zadlar  bu yerda ba=اُل زادلار بو یردا با=آن چیزها در اینجا هست(وجود دارد)- sen  bu yerda ba bol سِن بو یردا با بُل=تو در اینجا وجود داشته باش، تو اینجا باش(بمان)- Ol  adam ölmedi  ba o اُل آدم اُولمدی با اُ=آن مرد نمرده او زنده است-(او زندگی می کند )

Sis سِس- Ses، Səs=صدا، آوا، آواز، بانگ، شرفه، صلا، صوت، ندا، لحن، نغمه، نوا، آوازه، شهرت، صیت، قرائت، بیان، نظر، رای، تاویل، تبیین، تعبیر، توضیح، شرح، ابراز، اشعار، اظهار، تقریر، تلفظ، سخن، حرف(صدای هر حروف، جداگانه بیان کردن هر حرف یک کلمه ،  صرف و نحو کردن، تصریفواژه، لفظ،  کلام، گفتار، نطق، اعتراف، بازگو، آشکاراندن، سخن آشکار، فرنود، گفتگو،  -seslemek=زنگ زدن، صدا در آوردن، حرف زدن—Sesedmek سِس اِدمک=صدا کردن، نظر دادن، و...

Sis سیزsiz=پسوند نفی و منفی  کننده، ،معادل،  نا، بی، بدون، غیر، فاقد، و...- - geçirim=بخشش، گذشت- geçirimsiz= غیر قابل بخشش- wurş، savaş=جنگ- wurşsiz، savaşsız=بدون جنگ، (متارکه، وقفه، تعلیق، توقف)جنگ، و...

be-En- بیbi= ماندن، بودن، شدن، زیستن، وجود داشتن، امر فعل بودن

معانی دیگر: قرار داشتن، هستی داشتن، رخ دادن، اتفاق افتادن، صرف فعل be:، زمان گذشته، ماضی نقلی، ماضی بعید، آینده، وجه مجهول، کاربردهای دیگر:، پیشوند:، (فعل ساز) دور تا دور [to beset]، کاملا، زیاده [to bedeck]، مخفف:، بومه (be) (baume هم می نویسند)، کارشناسی آموزش و پرورش، لیسانس مهندسی، مصدر فعل بودن، باش

be-Turk-بی، با(beba)= ماندن، بودن، شدن، زیستن، وجود داشتن، و...

Be بیbi(bu بو)=این،  ضمیر اشاره برای نزدیک، در مکان بودن-Ol niredeاو کجاست؟ جواب:(be yerda بی یردا=در اینجاست(در مکان بودن)- be zad meňki بی زاد منگکی=این چیز مال من است-Be kim?- Bu kim?بی کیم؟=این کیست؟(وجه مجهول)

Be بی=این در لغت ظرف است برای پرسش از مکان و جا،- در تعریف «این» گفته اند: «این حالتی است که از نسبت شیء با مکان، برای شیء حاصل می شود» به عبارت ساده تر، این همان "در مکان بودن" یا "کجایی؟ " شیء است. وقتی می گوئیم فلان شیء در این مکان است، "در این مکان بودن" به منزله صفتی برای آن شیء خواهد بود(ویکی فقه)
دیدگاه فلاسفه: فلاسفه صفت أین یا "در مکان بودن" را در زمره اعراض می دانند زیرا وقتی شیئی از مکانی به مکان دیگر منتقل می شود، خودش ثابت است و فقط یکی از صفات آن که «در مکان بودن» است، تغییر می کند

Be Bi با-ba(barبار (=بودن، هست، موجود، هستی، وجود، است، وجود دارد، زنده، جاندار، حی، و...

Beba بی با=این هست، این وجود دارد، این می ماند، این بُوَد- bu) iş ba)be=این کار هست، این کار وجود دارد،

bu yerda be ba بو یردا بی با=در اینجا این هست، در اینجا این می ماند، در اینجا این قرار دارد-اِگِر بو یردا بی با بُلسا من یوکeger bu yerda be ba bolsa men yok=اگر در اینجا این باشد من نیستم-bu be yerda boldy بو بی یردا بُلدی=این در اینجا اتفاق افتاد- Be yerda yaşayar بی یردا یاشایار=در اینجا زندگی می کند

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Antique، Antic، Anter، Analysis،Analog

اکنون از پیشوند An انگلیسی چند کلمه انتخاب کردم که در زبان فارسی و انگلیسی هم مورد استفاده است حالا آنها را مورد یررسی قرار می دهیم

Analog-En- آنالوک- ænəlɔːɡ این آلوک= قیاسی، شباهت، شی قابل قیاس، لغت متشابه

معانی دیگر:  (وابسته به روænəlɒɡش سنجشی که درآن یک عامل مثلا صدا یا حرارت بر حسب عامل دیگری مثلا ولتاژ برق سنجیده می شود - وابسته به تبدیل موج صدا یا برق به شیار روی صفحه ی گرامافون و غیره) قیاسی، تشابهی، آنالوگ، فراسنج، فراسنجگر، قیاسگر، همسان، وابسته به کامپیوتر فراسنجگر (قیاسی)، (در مورد صفحه ی ساعت و غیره( عقربه دار، غیررقمی، مانسته )در مقابل رقمی: digital)، مانند، نظیر، فلسفه لغت متشابه

Analog-Turk-این اولوک، آینالوک=مثل ومانند اصل ، بررسی و سنجش با نمونۀ اصلی موجود، مورد توجه و سنجش فرار گرفتن،  مورد توجه و بررسی قرار گرفته شده،

An آن- aň –آنگ= توجه، ملاحظه، نظارت، وارسی ، تدقیق ، بررسی، سنجش، قیاس،  فعل امر آنگماک aňmak=فهمیدن، ادراک کردن، توجه کردن، بررسی کردن، سنجیدن، اندیشه کردن، تفکر کردن، تعمق کردن، مقایسه کردن، دو چیز را باهم سنجیدن،  و... aňlamak آنگلاماک- anlamakآنلاماک=قهمیدن، متوجه شدن، بررسی کردن و

An اینayn،eyn اِین=این، عین(چشم= Eye آی)، شباهت، تشابه، مثل، مانند، مشابه شی مورد نظر( خواستن مشابه آن چیزی که گوینده مد تظر داشته یا شنونده قبلاً آنرا دیده یا جلوی چشم  هردو قرار دارد ،- ayn ol  zady ber آین اُل  زادی بر، eyni şeyi verin- aynı şeyi ver=عین اون چیز را بده، مشابه(شبیه)آن چیز را بده

Anaآنا=مادر، ام، مام، مامان، ننه، والده ، اصل، ریشه، باعث، منشا، جرثومه، مرکز، سرچشمه، مبداء، محل پیدایش، منبع، سبب، باعث، موجب، جای نشوونما و...

Anaآینا=آینه، وسیله ای است که مثل و مانند و شبیه آنچه که در مقابلش قرار گیرد نشان می دهد، شبیه و مانند، و...

بود آینه دوست را مرد دوست --- نماید بدو هرچه زشت و نکوست(اسدی)

AnaاینهIňňe، Ïne، Ине، Igna،İğne=سوزن، عقربه، نوک سوزنی، قلم فولادی حکاکی و گراورسازی، سوزن سرنگ و گرامافون و غیره(توضیح در مورد کلمۀ سوزن: bu Sygyr ony  suzen Sygyr بو سیگیر اُنی سوزِن سیگیر bu Sygyr ony şahy bilen suzan Sygyr =این گاو  گاوی است که او را شاخ زده-suz سوز فعل امر سوزمک suzmek=شاخ زدن، کله زدن گوسفند و گاو و غیره، فرو کردن حیوانی نوک شاخ خود را در بدن جانداری دیگر، با سر یا شاخ به چیزی یا کسی فشار آوردن(süzmek سوزمک=فیلتر کردن، از صافی گذراندن، پوست کندن)-  Sygyr suzmek=شاخ زدن گاو، پوست کندن گاو suzen- سوزن=چیز نوک تیز مثل شاخ گاو، شاخ گاو)

Alog آلوک=گرفته شده از فعل آلماک=گرفتن

Log- لیق-لوق-لیک-لوک، لوگ= از پسوندهای بسیار شایع زبان ترکی است و برای القای مفاهیم مختلف بکار می رود، امثال: نشان دهندَ شباهت،  وابستگی، مقام و مرتبه(şahlik=پادشاهی، مثل شاه- şahlik yaşayar=مثل شاه زندگی می کند(به معنی likeرجوع شود))- Uşaqlıq-Çagaloq (çagaloq(lik) döwürleri=دوران کودکی)=کودکی، کودکانه، مثل و مانند کودک-  duzloq=همانند، همسان نمک، شوره زار، نمکزار، (duzloq yer=زمین نمکزار)- şadloq = متمایل به شادی، همسان شادی، خوشجالی (ol şadloq edyar =او شادی می کند)- sözlog- sözlük=نمایش و شبیه سازی لغات، لغت نامه، و... bu duzloq=این مثل نمک اشت، این شور است، این دارای نمک است، و..-

Analysis-En-آنالیسِسnæləsɪs = تحلیل، تجزیه، آزمایش، انالیز، کاوش، جداگری، فرگشایی، استقراء، شی تجزیه شده، مشتق و تابع اولیه

معانی دیگر: تجزیه و تحلیل، فراکافت، فروگشایی، واکافت، گزارش نتایج تجزیه و تحلیل،(روان شناسی) روانکاوی، (ریاضی) آنالیز، (زبان شناسی) کاربرد لغت های تصریف ناپذیر (به جای واژه های تصریف پذیر به منظور نشان دادن روابط نحوی)، pl جداگری، کتاب یا موضوع تجزیه و تحلیل شده

Analysis-Turk-=اطلاعات گرفتن، آگاهی یافتن، تحقیق، بررسی، کاوش، تجزیه و تحلیل و...

An آن- aň –آنگ=توجه، آگاهی، اطلاع، اطلاعات،ادراک،علم، دانش، فهم، تفکر، حکمت، معرفت، یقین، تعلم، آموزش، تجربه ، یاد گیری، درس، تدقیق، امعان، باریک اندیشی، باریک بینی، باریک نگری، توجه، دقت، ژرف نگری، غوررسی، بررسی، بازدید، بازبینی، تتبع، تجسس، تحقیق، تعمق، تفحص، جست وجو، رسیدگی، غور، کاوش، مداقه، مطالعه، ملاحظه، نظارت، وارسی، کنجکاوی، ژرف بینی، باریک بینی کردن، دقت کردن، ژرف نگریستن، و... فعل امر آنگماک aňmak =مطلع شدن، یاد گرفتن، تجربه اندوختن،  فهمیدن، ادراک کردن، توجه کردن، بررسی کردن و... aňlamak آنگلاماک- anlamak آنلاماک =قهمیدن، متوجه شدن، بررسی کردن و...--Seniň sözleriňe aňlamadim-sözlerini anlamadım = من متوجه حرف شما نشدم-- oň Işine Gowy aň ed اَونگ ایشنه گاوی آنگ اِد=به کار او خوب توجه کن- hemme zadlara Gowy aň ed همه زادلارا گاوی آنگ اِد=به همه چیزها خوب و با دقت توجه کن، همه چیزها را خوب بررسی کن-...- Goýunlary aň ediň=مراقب گوسفندها باشید، از گوسفند ها مواظبت کنید-- meň sözma aň ediň=به حرف من توجه . دقت  کنید، به حرف من خوب فکر و اندیشه کنید-- Adamlary aň ediň=مردم را آگاه کنید،مردم  را مطلع کنید، به مردم اطلاعات بدید، به مردم اعلام کنید-- aň aliňآنگ آلینگ=مطلع شوید، هوشیار باشید- aňgal،آنگگال aňqal= متفکر، هوشیار، در فکر و اندیشه مانده، در اندیشه، مات و مبهوت، خیره، مدهوش، و...-فعل امر aňqalmaq آنگاماق=در فکر و اندیشه ماندن، خیره شدن، مات و مبهوت شدن، غافلگیر شدن،و... aňedmek – آنگ اِدمک= توجه کردن، مواظبت کردن، بررسی کردن، اندیشه کردن، و....

Aly آلی=گیر، گرفته، گیرنده، خواهنده، کسب کنندۀ(جا، مقام، رتبه، درجه، و...)چیزی را به خوبی گرفته، موفق شده، پیروزشده ، تسخیر کرده(شده)، تصرف، درجه ومقام گرفته، ، بزرگی و امتیاز و برتری کسب کرده، (ulyاُلی)عالی، بلند، رفیع، مرتفع، ممتاز، نفیس، بزرگ، شریف، متعالی، والا، ارجمند، بالنده، برجسته، بلند پایه، و.. (عالی رتبه، عالیمقام).- آلal فعل امر آلماک almak = گرفتن، کسب کردن، بدست آوردن، بدست گرفتن، پیدا کردن، تصرف کردن،  و...- şohraly=با شکوه، با عظمت- şohr aly=مشهور، شهرت گرفته، ad aly آد آلی=نام گرفته، نامزد- kop aly=زیاد گیرنده، زیاده خواه- -ulal اُلال فعل امر اُلالماکulalmak=بزرگ شدن، ارتقا یافتن، رشد کردن، نمو کردن، بالغ شدن، برومند شدن، رشید شدن، تنومند شدن، جسیم شدن، گنده شدن ، چاق شدن، فربه شدن ، ستبر شدن، ضخیم شدن، کلفت شدن، عظیم شدن، گسترده شدن، وسیع شدن، پرتوان شدن، توانا شدن، و...

Sis سِس- Ses، Səs=صدا، آوا، آواز، بانگ، شرفه، صلا، صوت، ندا، لحن، نغمه، نوا، آوازه، شهرت، صیت، قرائت، بیان، نظر، رای، تاویل، تبیین، تعبیر، توضیح، شرح، ابراز، اشعار، اظهار، تقریر، تلفظ، سخن، حرف(صدای هر حروف، جداگانه بیان کردن هر حرف یک کلمه ،  صرف و نحو کردن، تصریفواژه، لفظ،  کلام، گفتار، نطق، اعتراف، بازگو، آشکاراندن، سخن آشکار، فرنود، گفتگو،  -seslemek=زنگ زدن، صدا در آوردن، حرف زدن—Sesedmek سِس اِدمک=صدا کردن، نظر دادن، و...

Sis سیزsiz=پسوند نفی و منفی  کننده، ،معادل،  نا، بی، بدون، غیر، فاقد، و...

Antique-En-آنتیکænˈtiːk-اَنتیک= عتیقه، کهنه، باستانی، عتیق

معانی دیگر: آنتیک، اثر قدیمی، کهن، سالخورده، قدیمی ماب، کهنه مسلک، از مد افتاده، بی رواج، دیروزین، به سبک عتیقه های دوران باستان، سبک کلاسیک، وابسته به عتیقه و عتیقه شناسی، (مبل و ظروف نقره و غیره) از صد سال کهنه تر، عتیقه نما کردن، کهنه نما کردن

Antique-Turk-آنتیک، اَنتیک=آنتیک، عتیقه، کهنه، باستانی، عتیق، و...

Antique- Antikآنتیک= آنتیک، عتیقه، کهنه، باستانی، عتیق،

Antique انتیک- Antik =1-چیز قدیمی و کهنه، باارزش، قیمتی، نفیس، دیرینه، عتیقه، کهنه، و... 2- وضع غریب و مضحک، مسخره، غریب و عجیب، بی تناسب، خنده دار، کمیک، مسخره، مسخره آمیز، کار زشت، عملی که مناسب آن موقعیت نباشد و دیگران را به تعجب یا توجه و بعضاً خنده  وا دارد(Antic)

Antik zat آنتیک زات=چیز باستانی و عتیقه، چیز عجیب و غریب

An-eňاِنگ=خم، انحنا، خمیدگی، قوس، کج، کجی، اعوجاج، مقوس گونه، ناراستی ، پیچ، تاب، شکن، شکنج، تنبل، ادم بی دست و پا، ادم بی کاره وبی کفایت، خمیده، کوژ، سالخورده، پیر، و..

خمیده پشت از آن گشتند پیران جهاندیده --- که اندر خاک می جویند ایام جوانی را(نقل از جنگ خطی آقا ضیاءالدین نوری )

baş eňmek باش اِنگمک=سرخم کردن، تعظیم کردن،

Iň-en--ən-An- اِینگeng-ең-eñ-=-پیشوند تشدید کننده، مشدد کننده، نشانۀ زیادت و فراوانی، و کثرت و استمرار، اکثر، خیلی، خیلی قبل، خیلی دور، خیلی قدیمی ، خیلی پیر،و.. - وقت ، هنگام ، زمان اندک، زمان، و....- پسوند در آخر اسم فاعل(گید=برو- گیدِن giden =رفته- =Gülenخندیده(Gülen adam=مردی که خندیده))- صفت: =ağlayan گریان- Gülüyan =خندان، - - An آن- aň –آنگ=توجه، تدقیق، دقت، مبالات، مداقه، نگرش، پرستاری، تیمار، دل سوزی، علاقه، مراقبت، مواظبت، اعتنا، التفات، آگاهی، پرداختن، پروا، دریافت، نگاه، نگر، روی آوری، رویکرد، نگرورزی، تفکر، استدلال، تأمل، تدبر، تصور، تعقل، خیال، فکر، اندیشه، ،شعور، درک، و ادراک و...-فعل امر آنگماک aňmak=فهمیدن، ادراک کردن، توجه کردن، و... aňlamak آنگلاماک- anlamakآنلاماک=قهمیدن، متوجه شدن، و...-

Bir an geldi ve gitti- Bir an gəldi və getdi=یک لحظه آمد و رفت-

,ən çox-en çoğ، Iň köpاینگ کوپ، ان چوخ=خیلی زیاد، بسیار زیاد- Iň daş اینگ داش- En uzak، Ən uzaq=خیلی دور، خیلی کهن- Iň qarry، Ən qədim،= خیلی پیر و ساخورده، خیلی قدیمی- Iň tik، Ən dik=خیلی قائم و استوار و پابرجا، خیلی در جایی ایستاده و مانده، خیلی وصله و پیله شده(مندرس و کهنه و از مد افتاده)- antic- Antikآنتیک=عتیقه- Antik zat آنتیک زات=چیز باستانی و عتیقه

tique تیکtik(دیکdik)=دوخت، ساخت، ، وصل، متصل، قائم، استوار، امین، برقرار، پابرجا، پایدار، ثابت قدم، ثابت، خلل ناپذیر، دایم، درستکار، درست، راسخ، رزین، سخت، سفت، قائم، قایم، قرص، قویم، متقن، متین، محکم، مدام، مستحکم، مستقر، معتمد، مقاوم، منیع، وثیق و...فعل امر تیکمکtikmek=دوختن، وصل کردن، مونتاژ کردن، بنا کردن، ساختن، آفریدن، احداث کردن، ایجاد کردن، بوجود آوردن، پدیدآوردن، خلق کردن، احداث، صنع، بنا کردن، ساختمان کردن، درست کردن، به عمل آوردن، عمارت کردن، تهیه کردن، فراهم آوردن، تدارک دیدن، مهیا کردن، پختن، طبخ کردن، ابداع کردن، خیره شدن، کاشتن،  و....-

Öý tikmekاُوی تیکمک=خانه ساختن، eşik tikmek =لباس دوختن- göz tikmek=خیره شدن، چشم دوختن- agaç tikmek =درخت کاشتن- iky zady bir birna tikmek=دوچیز را به یکدیگر دوختن(وصل کردن)

آن= ثانیه، حین، دم، طرفه العین، لحظه، لَمحه، نفس، وقت، حُسن، نزاکت، مال، متعلق

دال بر کثرت و استمرار در آخر اسم فاعل (مرخم . )

Antic-En- ˈ انتیکæntɪk-- ˈæntɪkاِنتک= وضع غریب و مضحک، مسخره، غریب و عجیب، بی تناسب

معانی دیگر: عجیب و غریب antick) هم می نویسند)، دلقک بازی، شوخی خرکی، (قدیمی)، عجیب و مضحک، توبازی رفتن، بازی درآوردن

Antic-Turk-اَنتیک=توجه ها را به خود جلب کردن با (مسخره بازی، کارها و حرکات عجیب و غریب و مضحک و شوخی و...)، وضع غریب و مضحک، مسخره، غریب و عجیب، بی تناسب

Antic انتیک=1- وضع غریب و مضحک، مسخره، غریب و عجیب، بی تناسب، خنده دار، کمیک، مسخره، مسخره آمیز، کار زشت، عملی که مناسب آن موقعیت نباشد و دیگران را به تعجب یا توجه و بعضاً خنده  وا دارد2- باارزش، قیمتی، نفیس، دیرینه، عتیقه، کهنه

An آن- aň –آنگ=توجه، تدقیق، دقت، مبالات، مداقه، نگرش، پرستاری، تیمار، دل سوزی، علاقه، مراقبت، مواظبت، اعتنا، التفات، آگاهی، پرداختن، پروا، دریافت، نگاه، نگر، روی آوری، رویکرد، نگرورزی، تفکر، استدلال، تأمل، تدبر، تصور، تعقل، خیال، فکر، اندیشه، ،شعور، درک، و ادراک و...-فعل امر آنگماک aňmak=فهمیدن، ادراک کردن، توجه کردن، و... aňlamak آنگلاماک- anlamakآنلاماک=قهمیدن، متوجه شدن، و...

Tic تیکtik=دوخت، خیره، شگفت زده، مبهوت، متحیر، متعجب، حیران، سرگشته، هرز، مهمل، یاوه، هزل، مسخره، خوشمزگی، شوخی، مسخرگی، و...فعل امر تیکمکtikmek=دوختن(eşik tikmek=لباس دوختن)، دوزیدن، بخیه کردن، بهم چسباندن، عمل دوختن، نگاه کردن، خیره شدن(göz tikmek=چشم دوختن، خیره شدن)،به خود جلب کردن(گوزلری اُوزینه تیکدیرمک  gözlery özüne tikdirmek= چشم ها را به خود جلب کردن(خیره کردن) و...

- ol antik iş edip başqalary güldiryarاُل اَنتیک ایش اِدیپ باشقالاری گولدیریار=اوبا کار مسخره بازی  کردن دیگران را می خنداند، اوبا انجام کار عجیب و غریب دیگران را می خنداند

ol antik iş edyar اُل اَنتیک ایش اِدیار= او کار عجیب و غریبی می کند، او کار مضحک و خنده داری می کند

ol antik ýöräp barýar اُل اَنتیمک یوراپ باریار=او به طرزعجیب و غریبی راه می رود، او خنده دار راه می رود

ol antik gülyar اُل انتیک گولیار=او   عجیب و مضحک می خندد، او بطور مضحک و با مزه می خندد

çaga antik  gülyar-چاغا انتیک گولیار=بچه بامزه و مضحک وخنده دار می خندد،

ol antik Masgarabaz yaly oýnaýar= او عجیب مثل دلقک ها  بازی می کند

Ol antik gülýär اُل انتیک گولیار=او به طور مسخره ای می خندد

Ol antik adam اُل انتیک آدام=او شخص  عجیب و غریبی است

ol antik oýun oýnady =او  مسخره بازی و شوخی  می کند،

Anter-En-اَنته-اینتر= دخمه، غار، سردابه

Anter-Turk-اَنته-اینگته=خیلی گود، خیلی ژرف، دخمه، غار، سردابه

Iň-en--ən-An- اِینگeng-ең-eñ-=-پیشوند تشدید کننده، مشدد کننده، بیش از حد، نشانۀ زیادت و فراوانی، و کثرت و استمرار، اکثر، خیلی، خیلی قبل، خیلی دور، خیلی قدیمی ، خیلی پیر،و..

Te تهtey تی=ته، بن، بیخ، ریشه، پس، بنیاد، ژرفنا، عمق، قعر، آخر، انتها، پایین، زیر، منتهاالیه، ژرف، عمق دار، عمیق، گود، سوراخ، خندق، غار، گودی، دخمه،، سردابه، و...

ony Guýynyň teyne zyňyň اُنی گویینگ تِینه زینگینگ=آنرا ته چاه بیندازید، آنرا به عمیق ترین چاه بیندازید

Agajyň teyne suw guýuň=ته درخت آب بریزید

An-in این=توی، داخل، اندرون، پایین، درون،  پایین، نزول، سقوط و...فعل امر اینمکinmek=پایین رفتن، سقوط کردن

aşaq inmek=پایین رفتن، سقوط کردن-aşaq in =پایین برو، فرود بیا-Öýya inmek=داخل خانه رفتن

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Aperture، Aperient، Aery

در ادامه چند کلمه انگلیسی با پیشوند Ap را انتخاب کردم  اکنون ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Aperient-En-əˈpɪərɪənt آپرینت= ملین، مسهل، داروی ملین

معانی دیگر: طب ملین

Aperient-Turk-آپاریانِت، اَپِری اِنت=زلال و روان کن، شکم روان کن، مسهل، ملین، و...

Ap آپ=پیشوند مبالغه(نشانۀ زیادت، فراوانی)شفاف، براق، روشن، زلال، روان، ،صاف، صافی، روشن،  تابان، درخشان، واضع، و...(مثل آب)-آپ آیان ap aýan =بسیار عیان، واضع و آشکار-آپ آچیک Ap açik =واضع و روشن، معلوم، بسیارباز و آشکار-

Erien اِرینereyen=آب شده، تبدیل به مایع شده، بخار شده، بیرون رفته، بیرون روی(اسهال، شکم روی، شکم روش، آسان روی)ریخته ، ذوب شده ، گداخته، مایع، مذاب، داغ، بخار، و...- ereاِری=فعل امر اِریمک eremek=ذوب شدن، آب شدن، و...-اِریت ərit فعل امر əritmək اِریتمک=ذوب کردن، آب کردن، و... əriyən buz-- ereyen buzاِرین بوز=یخ آب شده- ereyen yaq- əriyən yağ اِرین یاغ=روغن(چربی)ذوب شده، آب شده- yaq ereyip tamamlandy=روغن ذوب و گداخته شده تمام شد، روغن  سوخته و بخار شده(به هوا رفته)-

Aery-En- ˈeəri اِری= هوایی

معانی دیگر: (شعر قدیم) هوا مانند، غیر جامد، تخیلی، رجوع شود به

Aery-Turk-اِری= غیر واقعی(تخیلی)، و...

Aery اِری= غیر جامد، ذوب، بخار(هوا)، مایع،و...- ereاِری=فعل امر اِریمک eremek=ذوب شدن، آب شدن، بخار شدن، و...-اِریت ərit فعل امر əritmək اِریتمک=ذوب کردن، آب کردن، و...-

Aery -(به توضیحات Air=هوا، و... رجوع شود)

Aery آیری Aýry =بیگانه، غیر خودی، غیر واقعی، تخیلی، متفاوت، و...

ol gelmedy Ayry bir adam geldi آسل گلمدی آیری بیر آدام گلدی=اونیامد(شخص اصلی) شخص دیگری(غیر واقعی و اصلی (تخیلی)، غی شخص اصلی )آمد

Aper- Apar آپار=فعل امر Aparmakآپارماک=با خود بردن،  بلند کردن و بردن، بردن، جا به جا کردن، از محل اصلی جدا کردن و بردن،  حمل کردن، منتقل کردن، حرکت دادن ، روانه کردن، جدا کردن و بردن و...- ony suw apardy اُنی سو آپاردی= اورا(آن را) آب برد-(به معنی Apart رجوع شود )

Aperient آپاریان aparyan =جاری، روان، حامل، جاری کننده، با خود برنده، روان کننده، ، جابجاکننده، و... aparyan suw آپاریان سو=آب جاری، آب روان

en – In اینَ=بدن، اندام، اعضای داخلی بدن(دل و روده)، شکم، اندرونی، داخلی، باطنی، نهفته، عرض(اندازۀ عرضی)، و... این In فعل امر اینمک inmek= پایین آمدن،  فرود آمدن، پیاده شدن، آوار شدن، ساقط شدن، سقوط کردن، ، وارد شدن،  به درون و روح کسی وارد شدن(الهام شدن)، داخل شدن، و...( enter)

-ienایینIýin=خورده، میل کرده، از گلو فروبرده شده، و...- nahar Iýin adam bar me? ناهار ایین آدام بارمی؟= آیا غذا خورده کسی هست ؟

T اِت et اِدed=کن فعل امر اِدمکedmek-اِتمکetmek=کردن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

Aperture-En-ˈæpət͡ʃə آپاچا- æpərt͡ʃərآپاچار= روزنه، دهانه، گشادگی، سوراخ، دهانه یا سوراخ

معانی دیگر: گشودگی، (در دوربین عکاسی و تلسکوپ و غیره) منفذ (که نور از آن عبور می کند)، قطر این منفذ، دریچه، دیافراگم، دهانه یا سورا

Aperture-Turk-آپ آچا-آپ آچار=دریچۀ  نور و روشنایی، روزنه، دهانه، گشادگی، سوراخ، دهانه یا سوراخ، و...

Ap-آپ=وضوح، آشکارایی، ایضاح، روشنی، صراحت، بی پرده گویی، رک گویی، صریح گویی، خلوص، روشن بینی، شفافی، هویدایی، آشکارشدن، پیدایی، مشعشع، منور، نورانی، نوردار، آشکار، بارز، بدیهی، صریح، عیان، قطعی، مبرهن، محقق، مشخص، مشهود، معلوم، معین، واضح، کوک، گویا، براق، تابان، جلی، رخشان، متجلی، زلال، شفافو...

Erture-آچار=باز کن، آچار، گشاینده، باز کننده، کلید هر قفل، وسیلۀ باز کنندۀ پیچ و مهره(آچار فرانسه و...)- اُل قاپینی آچارol Gapyny açar= او در را باز می کند- Gapy açarقاپی آچار=در باز کن، در را باز می کند- Gulp(qulp) açar گلوپ(قلوپ) آچار=قفل باز کن، قفل را باز می کند

آچ =باز، شکاف، تراک، ترک، چاک، درز، شکافتگی، غاز، رخنه، روزن، روزنه، سوراخ، شعاب، شقاق، منفذ، کهف، تفرقه، گشادگی، و... فعل امر آچماکaçmak آچماقaçmaq=باز کردن، گشادن، وا کردن، گشودن ، دایر کردن، تاسیس کردن، ایجاد کردن، جدا کردن، شکافتن، تشریح کردن، شرح دادن، از بین بردن مانع، مرتفع ساختن، گره گشایی کردن، روزنه باز کردن،

Gulpy açmak قُلپی آچماک=قفل را باز کردن- Qapını açmakقاپینی آچماک=در را باز کردن-

Açik آچیک،  آچاa=گشادگی، روزنه ، دهانه، سوراخ، باز، گشاده، گشوده، مفتوح، فراخ، گشاد، مبسوط، منبسط، وسیع، ، افتتاح، و...- açik yer آچیک یر=فضای باز و وسیع- Ap açik söz didy-Ap açıq dedi-Ap aç-açan aýtdy-Ap açik aýtdy =به صراحت گفت- Bu diwardan gapy aça بو دیواردان گاپی آچا=در این دیوار در باز کن-بو دیواردان دِشیگ آچا Bu diwardan  bir deşig aça =در این دیواریک سوراخ باز کن- Iki topar bir birinden açylişdila ایکی توپُر بیر بیریندان آچیلیشدیلا=دو گروه از یکدیگر جدا شدند

Erture اِچر Eçer =درون، داخل، اندرون، تو، و ...

Eçer we daşary gowy اِچر و داشاری گاوی=درون و بیرون خوب است

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Apartheid، Apartment، Apart

در ادامه چند کلمۀ آشنای انگلیسی  را انتخاب کردم اکنون به بررسی  ارتباط آنها با فارسی و ترکی  می پردازیم

Apart-En-əˈpɑːtآپات، əˈpɑːrtآپارت= کنار، جدا، سوا، مجزا از

معانی دیگر: در کنار، جنب، در فاصله ی کم، تنها، به غیر از، گذشته از، مجزا، غیرهمفکر

Apart-Turk-آپارت، آپار اِت(آت)=پاره کردن، فاصله انداختن، جدایی انداختن، چیزی را با خود بردن،

Apar آپار= بُرد، بلندا، جابجایی، جدایی، بُرش، فراق، پیشبرد(باخود ببر)، عزیمت، سفر، مسافت، حمل ونقل، و... =فعل امر Aparmakآپارماک=با خود بردن،  بلند کردن و بردن، بردن، جا به جا کردن، از محل اصلی جدا کردن و بردن،  حمل کردن، منتقل کردن، حرکت دادن ، سود بردن، نفع کردن ، برد کردن، برنده شدن، پیروز شدن، پیش افتادن، شکست دادن ، بر داشتن، پاک کردن، زدودن، ستردن، مستلزم بودن، و...- bulary aparبولاری آپار=اینها را (با خودت) ببر- olary men apardim(apartim) اُلاری من آپاردیم(آپارتیم)=من آنها را بردم(بلند کردم)-منی اوزینلا آپار Məni özünlə apar= من را با خودت ببر-Olary ol yerden apardy اُلاری اُل یردن آپاردی=آنها را از آنجا (جدا کرد، مجزا کرد، سوا کرد)و برد

Ad آد با آتat=فعل امر آدماک admak ، آتماک atmak= پرتاب کردن، شلیک کردن، پرت کردن، انداختن، خوردن،(هَپ آدماقhap admaq-  həp atməq هَپ آتماق=قرص خوردن،)هدف گرفتن،

اِت- et اِدed=فعل امر اِدمکedmek-اِتمکetmek=کردن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

Partپارِت( پار اِت)=پاره کردن، قسمت کردن، جدا کردن، و...(به معنیPart رجوع شود

پاره= برخ، برخه، تکه، جزء، قطعه، لخت، بهر، حصه، قسمت، بخش، فصل، دریده، شرحه، گسسته، گسیخته، ژنده، غاز، فرسوده، مندرس، خرقه، مرقع، وصله، پرش، پرواز، پریدن

Art آرت=اضافات، زیادت، جدایی، جداسازی، تمیز کاری، فعل امر آرتماکartmak=اضافه آمدن، زیادی شدن، جداسازی کردن، تر و تمیز کردن، خرامیدن، تراشیدن، و...

sygyr yatağı art سیغیر یاتاغی آرت=اضافات طویله را بردار(فضولات کف طویله را جدا و دور کن)، طویله را ترو تمیز کن،- almaň gabyqny artmak آلمانگ  گابیغنی آرتماک=پوست سیب را جدا کردن، - آلمانی آرتماک almay artmak= اضافات سیب را برداشتن، پوست سیب را کندن- meň pulumdan artdy منگ پولیمدان آرتدی=از پولم اضافه آمد، پولم زیادی شد-

Apartment-En- əˈpɑːtmənt آپانمنت- əˈpɑːrtmənt آپارتمنت= منزل، اپارتمان

معانی دیگر: آپارتمانی، کاشانه

Apartment-Turk-آپارتامان= خانه های مجزای روی هم سوارشده،  آپارتمان، منزل، و...

Apart= جدا، مجزا، درکنار، و...(به معنی Apart رجوع شود)

Part پارت=پاره، مجزا، و...(به معنی Partرجوع شود)

Tm تام tam =محل، جا، مکان، خانه، مسکن، منزل، ساختمان، و... bu tam Agyrýar بوتام آغیریار=این جایم درد می کند- اُ تام آغیریار=  o tam Agyrýarآن جایم درد می کند- o ol tamda yaşayar اُ اُل تامدا یاشایار=او در آن خانه زندگی می کند

Ment منت، مینِتminet=سوارشده، روی هم قرار گرفته، روی چیزی پا گذاشته یا سوار شده(Mine=مین جنگی)، و...

Min-mün مین= فعل امر مینمک=سوارشدن، روی چیزی پا گذاشتن، بلند شدن ، صعود کردن، سوار شدن بر، بر پشت چیزی قرار گرفتن، و... O mind- i-Ol mündi=او سوار شد- Tment تامنت=خانه های روی هم سوار شده

آپارتمان=۱. ساختمانی که معمولاً دارای چندین طبقه است و به واحدهای مجزایی تقسیم می شود. ۲. هریک از این واحدها

Apartheid-En- əˈpɑːtheit آپاتاید- əˈpɑːrˌtaɪt آپارتاید=(جمهوری افریقای جنوبی) نظام آپارتاید (که بر پایه ی جدا نگهداری نژادها و نابرابری آنها استوار بود)، نفاق و جدایی بین سیاه پوستان و سفید پوستان افریقای جنوبی

Apartheid-Turk آپارتاید=جدا کردن هم نژادها، فرمان جدا یی همرنگهاویا همنوع ها ، و جدایی بین سیاه پوستان و سفید پوستان افریقای جنوبی

Bir tay aýakgap بیر تای آیاک گاپ= یک تای کفش، یک لنگه کفش- bu Ekizlerň bir tayy yok =این دوقلو ها نظیر ندارد - aýakgabiň tay yok=کفش شما لنگه ندارد

The-تای tay=لت، لنگه، فرد(جفت نیست)، یکی از دو قسمت، همزاد، همنوع(دو یا چند تن که از یک نوع باشند، هم نژاد، هم رنگ)، شبیه به هم، نظیر، شبیه، مانند، یکی از دو قلو، و...

-idآیدayd=فعل امر آیدماک aydmak=گفتن، اظهارداشتن، اعلام کردن، اخطار کردن ، اگاهی دادن ، اگاه ساختن،  اقرار کردن، به عرض رساندن، بیان کردن، سخن راندن، صحبت کردن، عرض کردن، فرمودن، فرمان دادن، دستور دادن حکم کردن، امر کردن، گپ زدن، گفت وگو کردن، معروض داشتن، نقل کردن، سرودن، نامیدن، پنداشتن، تصور کردن، خیال کردن، فرض کردن، مقال- و... söz aydmak سُوز آیدماک=سخن گفتن

Id اِدed=فعل امر اِدمکedmek-اِتمکetmek=کردن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Oval، Oviform، Ovate، Ovation،

 

همانطور که در مطالب گذشته متوجه شدید کلمۀ ov – Öwدو معنی مختلف داشت اکنون کلماتی از انگلیسی انتخاب کردم که این دو معنا را به خوبی نشان می دهد

ˈˈəʊvl̩-Oval-En- اِوُ- oʊvl̩اُوُل= بیضی، تخم مرغی شکل، تخم مرغی، بادامی

معانی دیگر: پناغ، خاگ دیس، خاگی

Oval-Turk-آوُل، اَو آل=بیضی، تخم مرغی شکل، تخم مرغی، بادامی

Oval=بیضی شکل، مثل کف دست (بیضی شکل)، مثل بیضه(بیضی)، مانند شکل تخم مرغ، و...

Öw-Ov اُو=1-جلو، مقابل ، پیش، ابتدا، آغاز ، شروع ، اصل ، دریافت ، درجه گیری ، بستن نطفه، نطفه(اسپرم، اسپرماتوزوئید، تخم، تخمه، منی، تخمه، تخمک، تخم مرغ، بیضه(هریک از دو غدۀ ترشح کنندۀ هورمون های جنسی مهره داران که در یک کیسه قرار دارند و اسپرماتوزوئید می سازند))،بیضی(مثل شکل بیضه یا تخم مرغ)،  منشاء ، سراغاز ، مبدا ، مبتد،  پیدایش ، زایش ، تولد ، میلاد ، و...2- ستایش، تمجید، تعریف، ثنا، و...

Ovo – Öw- aw-  Ovo-Öwoاُوُ= Awwal - əvvəlآووال=اوّل، آغاز، قبل، نخست، آغازین، ابتدا، ازل، اوان، اوایل، بدو، عنفوان، غره، نخست، یکم

(به معنی ab ovo=ازآغاز رجوع شود)

Al اِلƏl-El=دست، کف دست، جلو یا مقابل دست

Al آل=فعل امر آلماک almak =گرفتن، دریافت، ربودن ، توقیف کردن، چنگ زدن ، قاپیدن ، تصرف کردن، بدست آوردن، بدست گرفتن، منعقد کردن، فرض کردن، مثل و مانند و شبیه گرفتن، شکل گرفتن، انگاشتن ، بخود گرفتن ، پنداشتن، و...

ˈəʊvɪfɔːm- Oviform-En-اُویفوم- ˈoʊvəˌfɔːrmاُوافرم= تخم مرغی، خاگدیس، بیضی

Oviform-Turk-اُوا فَرم=شکل تخم مرغ، شکل بیضی، و...

Öw-Ov اُو=تخم مرغ، خاگی(گنبد بیضی یا تخم مرغی شکل)، بیضی

(به معنی Oval رجوع شود)

Form-Forma- porm=فرم، شکل،ریخت، شکل، وضع، هیئت، حالت، صورت ظاهر -bular hemmasy bir porm-bunların hamısı bir formadır=اینها همه شان یک شکل هستند

(به معنی Form رجوع شود)

Ovate-En- اُویت- ˈovet اُوِت= بیضی، تخم مرغی

معانی دیگر: بیضی شکل، خاگ دیس، خاگی

Ovate-Turk-اُو اِت=بیضی شکل، تخم مرغی شکل، و...

Öw-Ov اُو=تخم مرغ، خاگی(گنبد بیضی یا تخم مرغی شکل)، بیضی

Ate-ate اِتet=انجام، عمل، فعل، ساخت، ساختار(قالب، فرم، شکل، بافتار، ساختمان، اسکلت، بنیاد، بنا)، و...فعل امر اِتمکetmek-etmək=کردن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن

 əʊˈveɪʃn̩-Ovation-En اُویشِن- oʊˈveɪʃn̩ اُوویشِن= شادی و سرور عمومی، ستایش و استقبال، تحسین حضار

معانی دیگر: هلهله و کف زدن، شادباش، ابراز احساسات، خشنودی نمایی، استقبال گرم، (روم باستان) بزرگداشت، جشن قدردانی از قهرمان یا فاتح

Ovation-Turk-اُویشِن=ابراز تشویق، اظهار ستایش و تحسین، و...

Öw اُو=1-جلو، پیش، ابتدا، آغاز، مقابل، و...2- ستایش، تمجید، تعریف، ثنا، و...

اُو Öw - Öv =ستایش، تمجید، تعریف، ثنا، تحسین، تشویق، و...-فعل امر Öwmek- Övmekاُومک=ستایش کردن، تشویق کردن، -adamlar olary Öwdilar-insanlar onları övdü=مردم آنها را تشویق کردند- adamlar olary Öwdilar we Öwişilen adamlar begendiler،insanlar onları övdü ve övülen insanlar sevindi=مردم آنها را ستودند(تحسین کردند) و افرادی که مورد ستایش و تحسین قرار گرفتند خوشحال شدند

Ovation- Öwişenاُویشِن=ابراز تشویق شده، جمع ستایشگر، و...

Ovation-اُو اویشِن Öw Öyşen =پیش تجمع، پیشواز، استقبال، و...

Ation اویشِن Öyşen =جمع شده، گرد هم آمده، جمع، تجمع، جماعت، حضار، جمعیت، حزب، دسته، فرقه، گروه، مجمع، زمره، اضافه، علاوه، عده، مجموع، همه، گردآوری

bir yera Öyşen adamlar بیر یردا اویشِن آداملار=افراد(مردم) یک جا جمع شده

bir yera  adamlar Öyşdy =مردم در یکجا جمع شدند

Ation ایشِن =کارشده، انجام شده، عمل شده، و...

Iş ایش=کار، عمل، شغل، انجام، فعل، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی: Absorb- ab ovo

در ادامه چند کلمه از زبان انگلیسی  با پیشوند Ab را  انتخاب کردم واکنون ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

əbˈzɔːb-Absorb-En- اَب زُب- əbˈzɔːrbاَب زُرب= جذب کردن، جذب شدن، فرا گرفتن، در اشامیدن، کاملا فرو بردن، تحلیل کردن، مجذوب شدن در، در کشیدن

معانی دیگر: درآشامیدن، درمکیدن، به خود کشیدن، (توجه کسی را) جلب کردن، مجذوب کردن، (نور و صدا را) خفه کردن، جذب کردن (بدون بازتاب یا پژواک)، مغروق کردن، به عهده گرفتن (هزینه و مخارج)، (تکان یا ضربه را) تحمل کردن، جذب شدن غدد، تحلیل بردن، مستغرق بودن

Absorb-Turk-اَب سُرب، اَب زُب، اَب زُرب= جذب کردن، جذب شدن، فرا گرفتن، در اشامیدن، کاملا فرو بردن، تحلیل کردن، مجذوب شدن در، در کشیدن

Âb-Ab اَب= پیشوند: بر کنار از، دور، دور از ، جدا، منفک، مهجور، منفصل، بری، بعید، پرت، پرتاب((بیس بال) تعداد ضربه)، و...-(به معنی Ab رجوع شود)

Ab-آب=آب، ماء، مایع، شیره، عرق، عصاره، عصیر، حل، محلول، ذوب، خوی، بزاق، آب دهان، منی، بحر، دریا، یم، زهاب، آبرو، حیثیت، شرف، عزت، تری، تازگی، طراوت

سُور Sor=مکش، جذب ،  کشش، و...-فعل امر Sormaq-سُورماق=مکیدن، کشیدن، جذب کردن، درآشامیدن، کشیدن و رها کردن، آب به خود کشیدن، و...-

Sorb سُوروبsorub=جذب کرده، مکیده، به خود کشیده، آب کشیده، مجذوب، جذب شده، دلباخته، علاقه مند، شوریده، شیفته، فریفته، مسحور، مفتون، واله و...( (توجه کسی را) جلب کردن، مجذوب کردن)

Absorb آب سُوروب=آب به خود کشیده، آب مکیده(جذب کردن، جذب شدن، در آشامیدن، مغروق کردن(فرو رفته در آب، غرق شده)-

absorbe etmek آب زُربه اِتمک=جذب کردن،

Sorb زُب=تغییر حالت جسمی از جامد به مایع است، ذوب، حل، گداز، گداختگی، گدازش، مذاب، وارفتگی، آب شدگی، تحلیل،

Sorb زُرُب zorub (zorlab)زُرلاب=زور کرده، به اجبار، زورکی، و... zorub geldy- zorlab geldyزُرلاب گلدی= زورکی آمد، به زور آمد، با زور آمد

Sorزُرzor=زور، اجبار، تعدی، تجاوز، مجبور، جبر، عنف، فشار، قسر، توان، قدرت، طاقت، قوت، قوه، نیرو، آستانۀ تحمل فشارو...- zormak زُرماک=اجبار کردن، مجبور کردن، زور کردن، و...- zorberزُربِر فعل امر زُریِرمک zorbermek=زور دادن، قلدری کردن، تجاوز و تعدی کردن، به چیزی یا کسی  قدرت و زور خود را اعمال کردن، و...-زُروُرzorwur فعل امر زُر وُرماک zorwurmak=زور زدن(

Sorb زَربzarb=صدا و آهنگ، ضَرب، زدن، شکنجه، ضربت، کوب، ، کوبه، دنبک(صدا درآوردن،) ، کوفتن، جرح، زخم، تنبک، تالی، شبیه، مانند، مثل، همتا، صنف، قسم، گونه، نوع، چوله، عجز، قرینه((تکان یا ضربه را) تحمل کردن،  (نور و صدا را) خفه کردن، جذب کردن (بدون بازتاب یا پژواک))- Gapyny zarbwurگاپینی زارب وُر=در را محکم بزن، در را بزن، به در ضربه بزن-Onň ýüzüna zarbwurdy اوننگ یوزونه زارب وُردی=به صورت او ضربه(مشت)زد

ab ovo-En- اَب أوُ=(لاتین) از تخم، از آغاز، از ابتدا

ab ovo-Turk-اَب اُو=از آغاز، از ابتدا، و...

Âb-Ab اَب= پیشوند: بر کنار از، دور، دور از ، جدا، منفک(به معنی Abرجوع شود)

Öň-آغاز، ابتدا، ازل، اوان، اوایل، بدو، عنفوان، غره، نخست، یکم

Öw اُو=1-جلو، پیش، ابتدا، آغاز، مقابل، و...2- ستایش، تمجید، تعریف، ثنا، و...

Ovo – Öw- aw-  Ovo-Öwoاُوُ= Awwal - əvvəlآووال=اوّل، آغاز، قبل، نخست، آغازین، ابتدا، ازل، اوان، اوایل، بدو، عنفوان، غره، نخست، یکم

Ol menden Öw bu yere gelipdy اُل مندن اُو بو یره گلیپدی=او قبل از من به اینجا آمده بود

Öwa bir ardim git-Öwo bir ardim git- اُوُ بیر آردیم گیت=یک قدم به جلو برو، یک قدم به پیش برو، ابتدا یک قدم برو

ol Öwo bir ardim gitdy-ol Öwa bir ardim gitdy= او یک قدم به پیش رفت

Öwoňdäki oturgyçda otur اُوُنگداکی اوتورگیچدا اوتور=در صندلی جلویی ات  بنشین

Öwünda dur اُوُندا دور=در جلویش بایست، در مقابلش بایست

Öwünden aýd اُوُندِن آید= پیشاپیش بگو، از ابتدا بگو، از آغاز بگو، جلوتر بگو

کلمات مرتبط  فارسی، انگلیسی با ترکی:Abbacy،Abbe،Abba،Aba،Ab

در ادامه چند کلمه جدید انتخاب کردم که بعضی از آنها برایمان آشنا است اکنون ارتباط آنها را با فارسی وترکی  مورد بررسی قرار می دهیم

 æb- Ab-Enاَب- = پیشوند: بر کنار از، دور، دور از، از [abdicate]، مخفف:، ایالت آلبرتا (در کانادا)، (بیس بال) تعداد ضربه، پیشوند لاتین بمعنی gt;دوراز lt; و gt;از lt; و gt;جدایی lt; و gt;غیر lt; مانند abuse و abaxial

Ab-Turk-اَب= پیشوند: بر کنار از، دور، دور از

Âb اَب=دور، جدا، منفک، مهجور، منفصل، بری، بعید، پرت، پرتاب((بیس بال) تعداد ضربه)، و...-

Âbber اَببِر =فعل امر اَببِرمک Âbbermek=به کناری انداختن، دور از محل پرتاب کردن، دور انداختن، به دور دادن، فرستادن، ارسال کردن، پرتاب کردن،  (Ibermek ایبرمک= فرستادن ، ارسال کردن، و...)

Ber –بِر=فعل امر بِرمکbermek(vermek)=دادن، ادا کردن، بخشیدن، پرداختن، عطا کردن، پرداخت، دهش، عطا

Seniň beren zadyňy âbberdim سِنینگ بِرِن  زادینگی اَببردیم=آنچه که تو داده بودی را دور دادم( انداختم)

bu zadlary âbber بو زادلاری اَببِر=این چیزها را دور بینداز- bu zadlaryTöwerega âbber بو زادلاری تُوِرِگه اَببِر= این چیزها را دور و بَر بینداز-

men bu zadlary âbberjek من بو زادلاری اَببِرجک=من این چیزها را دور می اندازم

âbberlen zadlarاَببرلِن زادلار=چیزهای دور انداخته شده، چیزهای اضافۀ  جدا و دور انداخته شده-

Eliňizdäki zady abberň-اۀگیزدَکی زادی اَببِرینگ=آنچه که در دست داری بینداز(رها کن، از خود دور کن، و....

Aba-En- آبا،اَبا= عبا، پارچه عبایی

معانی دیگر: مخفف:، انجمن وکلای دادگستری امریکا، مقیاس اندازه گیری عرض­ جغرافیایی

 Aba-Turk- آبا= عبا، پارچه عبایی

Aba آبا=عبا، بالاپوش، جامه، ردا، لباس، جامۀ گشاد و بلند که روی لباس های دیگر به دوش می اندازند(فرهنگ عمید)، لباس مشهور روحانیان و لباس رسمی عرب ها است، ردای بلند و سیاهی  که وکلا و قضات می پوشند- ak aba geýipdi=او لباس بلند سفید پوشیده بود

عباء. [ ع َ ] (ع اِ) پوششی است از پشم پیش شکافته که بر روی لباس پوشند. (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات )

 æbˌə- Abba-En آبا- æbə اَبا= پدر، ابا

معانی دیگر: ابو

Abba -Turk- آبا=پدربزرگ، پدر، آبا، اجداد، برادر، برادر هم کیش و آیین و...

پدربزرگ، نیاکان، بزرگان، اجداد، نیا،

Abaآبا=پدر، برادر، پدربزرگ، نیاکان، بزرگان، اجداد، نیا، شخص والا مقام،  یا چیز بزرگ ودارای ارزش زیاد، تبار ، خیل ، قبیله ، طایفه ، خانواده ، عشیره ، حی ، سبط ، ایل ، قبایل و.-. aba o ejdad - - aba we ejdadآبا و اِجداد=آبا و اجداد- آبا و اجدادیم گوزیمینگ اَوینه گِلدی aba ve ejdadim gözimiň öwina geldy= آبا و اجدادم جلوی چشمم آمد، پدر و پدربزرگم جلوی چشمم آمد

Ab - اَب=هر کس یا چیز بزرگ و گرامی و مورد احترام، پدر، ابو، باب، بابا، پدر، والد، بت، خدا، ماه ، خورشید وامثالهم  ، اَب اِد= آفریدۀ خدا، خلق خدا (عبد)-اِد=کرده، انجام داده، آفریده، خلق کرده- اِدمک=کردن، انجام دادن، آفریدن، خلق کردن، درست کردن، ساختن

Ab اَب= ابو، باب، بابا، پدر، والد، ۱ - پدر والد. جمع : آبائ . ۲ - روحانی مسیحی پادری . جمع : آبائ : آبائ کلیسا . یا اب و ابن و روح القدس

Ba-با=هست، است، وجود دارد، موجود است، و...

در کلیسا بدلبر ترسا--- گفتم ای دل بدام تو دربند

نام حق یگانه چون شاید--- که اَب و ابن و روح قدس نهند(هاتف)

تا شکمْشان ندرم تا سرشان برنکنم --- تا بخونْشان نشود مُعْصَفَری پیرهنم 

تا فراوان نشود تجربت جان وتنم--- کاین خشوکان را جز شمس و قمر نیست ابی (منوچهری)

آبام گلدی abam geldy =پدرم آمد،  پدربزرگم آمد، برادرم آمد- آبا اِجدادی وُزینگ اِوینه گلدی= آبا واجدادش را جلوی چشمانش دید-

ˈæbeɪ-Abbe-En-اَبِی- ˈæbiاَبی= پدر روحانی، کشیش

معانی دیگر: راهب، ابه

Abbe-Turk-اَبی، آبی=برادردینی(راهب)، شخص محبوب و مورد احترام، ، پدر روحانی(کشیش)

(به معنی Abba رجوع شود)

Abi-  Abbe آبی=برادر( برادر دینی ؛ هم کیش و هم مذهب. (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء) ، شخص محبوب. (کتاب دوم سموئل 1:26). (قاموس کتاب مقدس))

Abi- اَبی=برادر- abi geldi اَبی گِلدی=داداش آمد، برادر آمد- O mənim abim اَ منیم اَبیم= او برادر من است

Abbacy-En- ˈæbˌəˌsiاَبباسی= قلمرو راهب، مقام رهبانیت، مقر راهبان دیر

معانی دیگر : قلمرو یا مقام یا مقر راهب

Abbacy -Turk- اَب باسی= محل استقرار، قدمگاه وپایگاه بزرگان دینی(خدا، بت، اجداد ونیاکان ...)

Ab-اَب= اجداد ونیاکان،  بزرگ، خدا، بت، ابو، باب، بابا، پدر، والد، دارای مقام والا، و...

Bacy -باسی= محل قدم گذاری، پایگاه، قدم گاه، قلمرو،  مقرو...( به معنی Base رجوع شود)-

Bas باس= زوروسنگینی که برروی چیزی فرود آید، اعمال نیرو بر روی چیزی ، فشار و زور در امری،  فشارپا، پافشاری، فشار، فعل امر باسماک basmak ، باسماق basmaq= فشاردادن، نشاندن، فشردن ، چلاندن ، فشار اوردن، له کردن، فشرده کردن، شکست دادن، -ayak basy آیاک باسی=قدمگاه، محل پا گذاری

ayak basmaq-آیاک باسماک ayak basmak=قدم گذاشتن،- Duşmany basmaq دوشمانی باسماک=دشمن را تحت فشار دادن، دشمن را زیر پا له کردن و بر آن غلبه کردن-توضیح در مورد کلمۀ دشمن-(Duşmanدوشمان=مترصد برخورد، متمایل به تلافی و رویارویی، در فکر سرکشی و تمرد، دشمن، و...)- دوشDuş=ملاقات، بازدید، برخورد، مقابله، تماس، تلاقی، دیدار، رویارویی، تقابل، صف آرایی، معارضه، مواجهه، منازعه، مناقشه، نبرد، نزاع،  سرکشی، لقا، جدال، جدل، جنگ، حرب، خصومت، دشمنی، دعوا، ستیز، فعل امر دوشماک Duşmak  دوشماک=ملاقات کردن، نزاع کردن، و...- Iki adam bir biry bilen Duşdy ایکی آدام بیر بیری بیلن دوشدی=دو نفر با همدیگر ملاقات کردن(مبارزه کردن، رویارو شدن)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Am،Amaze، Ambush

اکنون در ادامۀ مطالب گذشته دو کلمه با پیشوند Am از زبان انگلیسی را انتخاب کردم که حالا ارتباط آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

æm- Am-En اَم- اِم= هستم، اول شخص

معانی دیگر: (اول شخص مفرد زمان حال فعل: to be) هستم، صبح، بامداد، صبحگاه (.a.m و .a.m هم می نویسند)، مخفف:، تعدیل میدان نوسان، امریکا، امریکایی، (شیمی)فلز آمریکیم

Am-Turk-اَم-اِمem=هستم، اول شخص

مِن اِم Menem = من هستم-

مَن اَم=منَم، من هستم – منم در آنجا=من هستم در آنجا-توکیستی؟جواب:منم علی، من هستم علی، من علی هستم- من در اینجام=من در اینجا هستم

Menem şol ýerde مِنِم شُل بردا=من هستم در آنجا، من هستم در آن مکان-سِن کیم؟=توکیستی؟جواب: مِنِم علی، من هستم علی- Menem bu ýerde=من هستم در اینجا= bende buradayam=من هم در اینجا هستم – buradayam=اینجا من هستم-

I am آی اَم- ayam =من هستم

ˈæmbʊʃ- Ambush-En-آم بُش-æmˌbʊʃاِم باش= کمین، دام، کینگاه، مخفی گاه سربازان برای حمله، سربازانی که درکمین نشسته اند، کمین کردن، در کمین نشستن

معانی دیگر: حمله از کمینگاه، کمین تک، (به منظور غافلگیری) پنهان شدن، خف کردن، سرپناه، کمینگاه، کمین گران، سربازان کمین کرده، از کمینگاه حمله کردن، تک غافلگیرانه زدن، پناه گاه

Ambush-Turkاِم باش اِم بُش= کمین، دام، کینگاه، مخفی گاه سربازان برای حمله، سربازانی که درکمین نشسته اند، کمین کردن، در کمین نشستن

Am اِم =جای امن، در امان(aman=امان،  پناه، حمایت، زنهار، کنف، مهلت، نگهداری، تامین، فرجه، امن، ایمن، مصون)، جای ایمن، جای مطمئن(emin= مطمئن خاطر ؛ آسوده خاطر : بدین ناحیت مقام کردند و ایمن و مطمئن خاطر بنشستند. (تاریخ قم ص 251)

ره امان نتوان رفت و دل رهین امل --- رفوگری نتوان کرد و چشم نابینا(خاقانی)

bush بُش boş =خالی، خلوت، بی سکنه، بلاتصدی، بلامتصدی، خلوتگاه ، کمینگاه ، غار ، لانه ، کنام ، دزدگاه - بُشاboşa =تهی شده، خالی شده، ، اخراج شده، بیرون ریزی، جدایی، طلاق،  فعل امر بُشاماک boşamak= خالی شدن، تخلیه شدن، جدا شدن، طلاق گرفتن،  به بیرون ریختن(هجوم، حمل، تک)تهی ساختن، خالی کردن، تهی سازی، ، پاک سازی، خالی سازی

bush باشbaş=سر(سربزنگاه=غافلگیری)، تارک، راس، فرق، کله، مخ ، چکاد، قله، نوک ، در، درپوش(سرپناه)، سرپوش (سرپوشیده، مخفی، خفا، اختفا، پنهان) دهانه، بالا ، بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور، برتر، والاتر، قصه، آهنگ، میل، عزم، نیت، خیال، فکر، اندیشه، سمت، سو، طرف، سرانه، بالا

Ambaş-اِمباش، amboş اِم بُش=جای امن و سرپوشیده، جای امن و خالی، کمینگاه، جایی که در آن به قصد دشمن و یا شکار پنهان شوند. (ناظم الاطباء(-

Amاِم=ایما، اشاره،  چشم، چشم انداز، نگاه، نگرش، دید، منظر، نگاه و اشارۀ دزدکی، و پنهان

Amat آمات=راحت، آرام، آسوده، ساکت، فارغ، فارغ البال، سر زنده، فارغ بال، آسایش، آسودگی، استراحت، سلامت، عیش، فراغ، آسان، ساده(ساده لوح ، ساده دل ، ساده طبع ، بی ریا ، خام ، بی تجربه ، ساده و بی تکلف، ناازموده ، بسیط ، خام، و...)، فرصت خوب، زمان مناسب، راهکار چیزی را پیدا کردن،

Am اِم em=دارو، دوا، درمان، چاره، علاج، آنچه طبیب برای معالجۀ بیمار تجویز کند از خوردنی یا نوشیدنی یا مالیدنی، آنچه با آن دردی را درمان کنند، چارۀ درد، معالجه، علاج، پزشکی، درمان، علم طب، و...-

amel اِمِل، emel اِم اِل=علاج با دست(جراحی، عمل جراحی-  Lukman ony emel etdiلقمان اونی اِم اِل اتدی=دکتر او را عمل(جراحی) کرد- Lukman ony em etdi= دکتر او را معالجه کرد)، چاره جویی با دست(کار با دست)،  عمل، ادا، ارتکاب، اقدام، پیشه، حرفه، رفتار، شغل، فعل، کار، کردار، وظیفه

əˈmeɪz- Amaze-En- اِمیز- əˈmeɪz آم ایز= تعجب، مات کردن، خیره کردن، مبهوت کردن، متعجب ساختن، متحیرساختن، سردرگم کردن

معانی دیگر: شگفت زده کردن، متحیر کردن، بهت زده کردن، (مهجور) سردرگم کردن، گیج کردن، (شعر قدیم) شگفتی

Amaze-Turk-اِمیز-اِمایز= تعجب، مات کردن، خیره کردن، مبهوت کردن، و...

Amaze- amzy اِمزی=چرت، منگ(مست و مات و مبهوت، کم هوش)، سرگشته، گیج، حیران، حیرت زده، مبهوت، متحیر، هاج وواج، و...- فعل امر اِمزیماک amzymak=چرت زدن، حالت بین خواب و بیداری داشتن، منگ شدن، مات شدن، گیج شدن، و... men yadab bir amzydim-  من یاداب بیر امزیدیم=من به خاطر خستگی کمی چرت زدم- men  amzydim من اِمزیدیم= من چرت زدم، من مست و منگ شدم

Amاِم=ایما، اشاره،  چشم، چشم انداز، نگاه، نگرش، توجه، دید، منظر، نگاه و اشارۀ دزدکی، و پنهان

Aze ایز=دنبال، عقب، پشت، رد پا، نشانه، و...

Amaze اِم ایز=نگاه پشت سرهم، نگاه دنباله دار، زل زل نگاه کردن،  دقیق شدن و توجه عمیق بچیزی کردن(خیره شدن)

Ol  maňa  zol seredýär اُل مانگا زُل سرادیار=او به من همه اش(زیاده از حد) نگاه می کند- bir işy zol etmek بیر ایشی زُل اتمک=یک کاری را همه اش (به تکرار) انجام دادن

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:

 

باز هم دو کلمۀ انگلیسی که در فارسی و ترکی هم  متداول است را انتخاب کردم که حالا ارتباط آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Ampul-En-آمپُل، اِمپُل= آمپول (محفظه ی کوچک شیشه ای یا پلاستیکی که مایع تزریق در آن قرار دارد) (ampule و ampoule هم می نویسند)

Ampoule-En- ˈ�mpuːlآمپول- ˈ�mpuːlاِمپیول=آمپول

Ampul-Turk- Ampoule اِمپول-آمپول=پُر شده از دارو، آمپول، (محفظه ی کوچک شیشه ای یا پلاستیکی که ( داروی) مایع تزریق در آن قرار دارد)

Am اِم em=دارو، دوا، درمان، علاج، آنچه طبیب برای معالجۀ بیمار تجویز کند از خوردنی یا نوشیدنی یا مالیدنی، آنچه با آن دردی را درمان کنند، چارۀ درد، علاج، پزشکی، درمان، علم طب، و...-

pola adam پُلا آدام=فرد تو پُر و چاق، فرد تُپُل و شکم پُر، فرد با شکم بالا آمده

Polla پُللا=پُر شده، توپُر، چاق، باد کرده، پروار، تنومند، خپل، خپله، سمین، فربه، گوشتالو، مسمن ، تندرست، سالم، سرحال، قبراق ، پرحجم، درشت، ضخیم، باارزش، بزرگ، پرمایه، کله گنده، ثروتمند، معتبر، بااعتبار، لاغر مردنی نیست و...

Pull پُلp�l پُول، B�l=فعل امر B�lmek-بُولمک- p�lmek پُولمک=به دو قسمت کردن،  قطعه قطعه کردن، تقسیم کردن، پاره کردن، دریدن، قطع کردن، راه عبور را بستن، جلو گیری کردن، کندن، و...(به معنی Pullرجوع شود)

Pull-En- -pʊlپُ- پُل= کشش، کشیدن، کندن، کشیدن دندان، پشم کندن از، بطرف خود کشیدن، چیدن

معانی دیگر: (به طرف خود) زور دادن، درآوردن، دریدن، پاره کردن، (عضله) ضرب دیدن، ضرب دیده کردن، (عامیانه) انجام دادن، به انجام رساندن، خودداری کردن، جلوگیری کردن، (به سیگار و غیره) پک زدن، پک، (یک جرعه) نوشیدن، جرعه، قلپ، کشانش، کار سخت و مداوم، هر چیز کشیدنی: دسته ی کشو، کشنه، (عامیانه) گیرایی، جاذبه، جذب کردن، جلب کردن، (محلی) دل و روده ی مرغ یا پرنده را در آوردن، (مرغ را) پاک کردن، (قایقرانی) پارو را به طرف خود کشیدن، پارو زدن، (با پارو زدن) به حرکت درآوردن، سربراه بودن، مطیع بودن، چموش نبودن، (با: away یا ahead یا out و غیره) راندن

Pull-Turk-پُ-پُل= کشش، کشیدن، کندن، و...

Pull پُلp�l پُول، B�l=فعل امر B�lmek-بُولمک- p�lmek پُولمک=به دو قسمت کردن،  قطعه قطعه کردن، تقسیم کردن، پاره کردن، دریدن ، راه عبور را بستن، جلو گیری کردن، قطع کردن ، کندن، چیدن، و...- Yolu  p�lmek - Yolu   b�lmek یولی بُولمک(پُولمک)=راه را قطع کردن، راه عبور را بستن،  راه را تقسیم کردن

Pull- بُلbol – پُلpol= زیاد، پرحجم، و...- bol işبُل ایش=کارزیاد و سخت و مداوم- polish پُل ایش=کار واکس زدن، کار نظافت و تمیز کردن و جلا دادن، و...- Polisher=واکس زن، جلا دهنده، و...- فعل امر بُلماکbolmak= شدن، انجام شدن، انجام گرفتن، و...

Pull- Polla پُللا=توپُر، چاق، باد کرده، پروار، تنومند، خپل، خپله، سمین، فربه، گوشتالو، مسمن ، تندرست، سالم، سرحال، قبراق ، پرحجم، درشت، ضخیم، باارزش، بزرگ، پرمایه، کله گنده، ثروتمند، معتبر، بااعتبار، لاغر مردنی نیست و...

Pakle پأکلِ فعل امر paklemek پأکلِمک=پاک کردن، تمیز کردن، و...

پأکPak=(پأ آک= فوق العاده سفید، بیش از حد سفید و شفاف) ، پاک،  پاکیزه، تمیز، منزه، نزه، نظیف، زکی، مبرا، مقدس، مهذب، باعفاف، پاکدامن، عفیف، معصوم، نجیب، سترده، منقح، بی غش، خالص، سره، صاف، صافی، محض، ناب، طاهر، طهر، طیب، مطهر، بی عیب، منقا، نقی، بی آلایش، بی ریا، صمیم، مخلص، زلال، صراح، شفاف بکلی، تماماً، سراسر، کاملاً، کلاً

Towuky arassa we paklemek تاوغی آراسسه و پاکلِمک=مرغ را تمیز و پاک کردن((محلی) دل و روده ی مرغ یا پرنده را در آوردن، (مرغ را) پاک کردن

Pufla پُفلِ فعل امر پُفلِمک puflamak=فوت کردن، پُف کردن، دمیدن، کشیدن، جذب کردن، و...

�ilim puflamak چلیم پُفلِمک= سیگار کشیدن، به سیگار پُک زدن، باد کردن، فوت کردن،

پُف کردن= وزیدن ، منفجر شدن ، پف کردن ، منفجر کردن ، لاف زدن ، چپق یا سیگار کشیدن ، پف دادن، باد کردن ، متورم شدن ، اماس کردن ، متورم کردن

پف: آماس، باد، متورم، ورم، آماه، پفو، دم، فوت، نفحه، نفخ

Pull-پألp�l=آهنگ، اراده، تصمیم، عزیمت، حرکت، قصد، نقشه، نیت، تمایل، میل، کشش، جذب، و...

ol gitmek p�lly bar اُل گیتمک پأللی بار= او قصد و نیت و عزم  رفتن دارد

�məˌtɜr-Amateur-En آم آتا- �məˌtɜrآماتور= غیرحرفه ای

معانی دیگر: (بیشتر در ورزش و هنر) غیر حرفه ای، ناپیشه کار، دوستار، آماتور، وابسته به دوستاران، منحصر به دوستاران، ناشی، تازه کار، بی تجربه، خامدست، ناشیانه، دوستدار هنر

Amateur-Turk-آمات اَر، آماتور= آمادگی و آماده سازی برای حرکت به سوی مسیر و راه مشخص، ، شخص بی تجربه، غیر حرفه ای، و...

Amat آمات=راحت، آرام، آسوده، ساکت، فارغ، فارغ البال، سر زنده، فارغ بال، آسایش، آسودگی، استراحت، سلامت، عیش، فراغ، آسان، ساده(ساده لوح ، ساده دل ، ساده طبع ، بی ریا ، خام ، بی تجربه ، ساده و بی تکلف، ناازموده ، بسیط ، خام، و...)، فرصت خوب، زمان مناسب، راهکار چیزی را پیدا کردن،

آماتلیamatly =خوبی، راحتی، سادگی، آسودگی، و..-. amatly yaşamakآماتلی یاشاماک=به سادگی و راحتی زندگی کردن- amat yaşayan adam آمات یاشایان آدام=آدمی که سرزنده وآسوده زندگی می کند- amatly iş آماتلی ایش=کارساده و راحت - amatly adam آماتلی آدام=آدم ساده، آدم راحت

Amate amadaآمادا=آماده، آراسته، بسیجیده، پرداخته، تامین، تهیه، حاضر، روبراه، ساخته، فراهم، مجهز، مرتب، مهیا، چالاک، سازمند، مستعد

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد بگزاف --- مگراسباب بزرگی همه آماده کنی(حافظ)

Ur اور�r=1-راه، جاده، سبیل، سلک، شاهراه، صراط، طریق، گذرگاه، مسلک، مسیر، معبر، ممر، منهاج، منهج، نهج، روال، روش، شعار، شیوه، طرز، طریقت، طریقه، منوال، رسم، عادت، مجرا، وضع، 2-فعل امر اورماک�rmak=زدن، کتک زدن، و...- Ol �ram�ge amada اُل اوراماگا آمادا = او برای رفتن آماده است، او آمادۀ راه افتادن است، - Ol  o �rda �ram�ge amada اُل اُ اوردا اوراماگا آمادا= او آمادۀ حرکت در آن مسیر است ، Ol  �rdan git اُل اوردان گیت=از آن راه برو، از آن طریق برو- amada bolmakآمادا بُلماک=آماده شدن

آمادگی=بسیج، تدارک، تمهید، تهیه، استعداد، توان، توانمندی، قابلیت

Eur-ae-or-er - ɜrاَر=چیز، شخص، فرد، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و...

Amاِم=ایما، اشاره،  چشم، چشم انداز، نگاه، نگرش، دید، منظراِم کاکماق= چشمک زدن-  کاکماق = زدن- amatاِمات، چشم انداز، چشمک زن، -فعل امر  اِم آتماکamatmak =  چشم انداختن،  چشمک زدن(عامیانه: ابراز دوستی و علاقه کردن) و...- Amateur اِم آتار=چشمک می زند(عامیانه:اظهار علاقه و دوستی می کند)

ایما= اشاره کردن با حرکات چشم و ابرو یا دست، به رمز و مجاز سخن گفتن، چشمک زدن(عامیانه: ابراز دوستی و علاقه کردن)