کلمات مرتبط فارسی و انگلیسی با ترکی:Actino،Actinism، Tinea، Tin، Actinic

چند کلمۀ انگلیسی دیگر با پیشوند Ac  انتخاب کردم باهم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی  مورد بررسی قرار می دهیم

Actinic-En آک تنِک- ækˈtɪnɪk- آکتینیک= دارای خواص پرتوافکنی، مربوط به تاثیر شیمیایی

معانی دیگر: وابسته به اکتینیسم (actinism)، پرتوی، دارای خواص نور فرابنفش، مربوط به تاثیر شیمیایی

actinic(al)
دارای خواص شیمیایی، مربوط به تابش شیمیایی

Actinic-Turk-آکتنِک، آک تنیک=جسم تابشی، دارای خواص پرتوافکنی، مربوط به تاثیر شیمیایی، و...

AcآکAk=آق، سفید، روشن(در مقابل سیاه، تاریک)،روشنی، پرتو، اشعه، تاب، تابش، درخشش، روشنایی، سو، شعاع، شعشعه، ضیا، فروغ، نور، اثر، نقش، و...

Ak yol آک یول(Ağ yol)=راه سفید، راه روشن- Çyranyň çyrasy ýolumyzy akarddy=نور چراغ راه ما را روشن کرد-Aqlik- Aklik-Göz aklik = چشم روشنی،هدیه ای که به جهت رویدادی فرخنده مانندِ ازدواج، سفر، تولد فرزند، و امثال آن برای کسی می برند، پیشکش –

Tin-En تِن،- tɪn = روی، حلب، قوطی، حلبی، قلع، حلب کردن، با قلع یا حلبی پوشاندن، در حلب یا قوطی ریختن

معانی دیگر: (شیمی) قلع، ارزیز (عنصر فلزی و نقره ای رنگ و بلورین - نشان: sn، وزن اتمی: 118/69، شماره ی اتمی: 50، چگالی:7/31، نقطه ی گداز: 231/9 درجه سانتیگراد، نقطه ی جوش: 2270 درجه سانتیگراد)، (tin plate هم می گویند)حلبی، قوطی حلبی، (قدیمی - خودمانی) پول، پشیز، دارای قلع کردن، سفیدکردن

Tin-Turk-تِن=تن، پوشش، روی، حلب، قوطی، حلبی، قلع، حلب کردن، با قلع یا حلبی پوشاندن، در حلب یا قوطی ریختن، و...

Tin تِن: ten بدن، پوشش(تن پوش، جامه، لباس، استتار، پرده، حفاظ، پناه، لفاف، جعبه، پاکت، قوطی، جلد، پوست، و... )، پیکر، جثه، جسم، کالبد، پیکره، اندام، هیکل، چارچوب، قاب، تنه، بدنه، قالب، قوطی، حلبی، قوطی حلبی، با قلع یا روی  حلبی پوشیده شده، قوطی کنسرو (Tin Fish=کنسرو ماهی)، خواص(شیمیایی، وغیره)، ویژگی، خاصیت، طرح، فرم، شکل، حالت، وجه ( پول، مبلغ، وضع مالی، چگونگی، و...)هیئت، عمارت، سطح خارجی، شخص، کس، نفر، نفس، و...

meň tenim منگ تِنیم، mening tanam=بدنِ من- guşlaryň tenyقوشلارینگ تِنی=پوست(پوشش، پر، بدن، مو، پولک، و...)پرندگان- ol meň tenimden اُل منگ تنیمدِن=او(آن) از بدنِ من است- ony tenime çaliňآن را به تنم(بدنم، پوستم) بمالید-  teneke تنِکَ=قلع، حلبی(حلب دارای پوشش قلع)، galaýy=حلبی، دارای پوشش قلع- bedenim tenidy بدنیم تنیدی=بدن من  پوسته پوسته شد- beden tenimekبِدِن تنیمک=قارچ پوستی شدن،  بدن پوسته پوسته شدن، پوست بدن ترک خوردن ، در اثر گرما یا زیر تابش آفتاب پوست یا بیماری  بدن یا پوست  پوسته پوسته یا ورقه ورقه و یا حالت طبیعی خود را از دست داده سرخ می شود به این حالت تنیمک گویند- tentek تِنتِک=تنها یک بدن(فاقد عقل و شعور)، احمق، و...

Tinea-En- تِنیاtɪnɪə، tɪniːə تِن اییا= کچلی، سعفه، هر نوع مرض قارچی پوست

معانی دیگر: (بیماری پوستی که توسط قارچ ها ایجاد می شود) کچلی، گری، طب هر نوع مرض­ قارچی پوست

Tinea-Turk-تِن اییا=مو خوره، کچلی، سعفه، هر نوع مرض قارچی پوست، و..

Tinتِن= تن، بدن، پوست، پر، مو، پوشش، و...(به معنیTin رجوع شود)

Ea اییاiýýä(iýýär)=خوره، خورده، می خورد- (iýýär)Ol iýýä اُل اییا=او(آن)می خورد-

خوره: در برخی از انواع خوره، اثراتی مثل آسیب زدن به پوست و ریزش مو مشاهده می شود در نتیجه گاهی اوقات افرادی که دچار ریزش مو می شوند بعلت بیماری خوره یا همان جزام است

کچلی:جوششی که در سر کودکان بهم رسد و پس از به شدن ، موی در سر آنها برنیاید. ( ناظم الاطباء)

موخوره: جرثومه و میکربی که مایه فساد و ریختن موی شود(دهخدا)مرض ریزش موکه دراثرسیفلیس یاتیفوئیدیاعلت دیگرپیدامی شودوتمام یاقسمتی ازموهای سروابرومیریزد(فرهنگ فارسی)

Actinism-En- آکتِنیزیمˈæktɪnɪzəm- اَکتِنیزیم=(فیزیک و شیمی - خاصیت نور فرابنفش و اشعه ی ایکس و غیره که موجب دگرگونی شیمیایی می شود مثلا در عکاسی)، اکتی نیسم، واکنش نوری، تابش شیمیایی، پرتو افکنی، تشعشع، خاصیت نیروی تشعشعی مخصوصا در نواحی مرئی و غیرمرئی ماوراء بنفش که خاصیت شیمیایی پیدا میکند

Actinism-Turk-آکتنیزیم =تاثیر شیمیایی، تابش شیمیایی، پرتو افکنی، تشعشع، و...

Actin آکتِن=جسم تابشی، جسم پرتو افکن، پرتو افکن، خواص شیمیایی و...(به معنی  Actinic رجوع شود)

Ism ایزیم=اثرگذاری، تاثیر گذاری، دنباله روی، و...- ایزIs= اثر، ردپا، نشانه، دنباله، تاثیر، و...

Actino-En-آکتین اُ= تابش، دگرگونی تابشی، پرتوی، پیشوند:، پیشوندی بمعنی دارای پرتو و دارای شعاع

Actino-Turk-آکتین اُ=آن چیزی که دارای پرتو، شعاع یا تابش است، تابش، دگرگونی تابشی، پرتوی، پیشوند:، پیشوندی بمعنی دارای پرتو و دارای شعاع، و...

Actin آکتِن=جسم تابشی، جسم پرتو افکن، پرتو افکن، خواص شیمیایی و...(به معنی  Actinic رجوع شود)

O اُ=او، آن، آن چیز، آن شخص، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Acting،Actionable،Action

اکنون از پیشوند Ac در زبان انگلیسی هم چند کلمه انتخاب کرده ارتباط آنها را با زبان فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Action-En - آکشِن- ækʃn̩= گزارش، عمل، فعل، کنش، کار، کردار، جدیت، اقدام، بازی، حرکت، رفتار، نبرد، جنبش، تاثیر، تعقیب، اشاره، وضع، پیکار، طرز عمل، تمرین، سهم، سهام شرکت، جریان حقوقی، اقامهء دعوا، اشغال نیروهای جنگی، اثر جنگ، جریان

معانی دیگر: (جمع) رفتار، اثر، طرز کار، عملکرد، وضع و طرز حرکت، رویدادها، حرکات و رفتار شخصیت ها، داستان، (جمع) وقایع، (حقوق) اقامه ی دعوا، دعوی، عملیات نظامی، حمله، برخورد نظامی، (خودمانی) فعالیت، هیجان

Action-Turk- اَکشِن، آکشِن=کار و عمل جدی و اَکید ، عمل، فعل، کنش، کار، کردار، جدیت، اقدام، بازی، حرکت، رفتار، نبرد، جنبش، تاثیر،و...

Actاَکتâkit اَکت یا اَکیت یا اَکیدâkid= کسی را بحمل کردن یا انجام کاری یا حرکت واداشتن، فرمودن و امر کردن به کسی ببرداشتن و کردن کاری، حرکت، تحرک، تکان، جنبش ، قیام، نهضت ، رحلت، کوچ ، عزیمت، سیر، گردش، اهتزاز، نوسان، رفتار، عمل، وول، جابجایی، انتقال، حمل، حمالی، حامل، عامل، حمال، کارکن، ربایش، دور کرد، جدایی، ببر، کنش، برخورد جدی،  تأکید، جدیت، قاطعیت، اَکید، جدی، سخت، شدید، قطعی، مؤکد، محکم، دستور اکید،((حقوق) اقامه ی دعوا، دعوی، عملیات نظامی، حمله، برخورد نظامی)   فعل امر اَکیتمکâkitmek(âkidmekاَکیدمک)=بُردن، ربودن، جابجا کردن، دور کردن، منتقل کردن، بیرون بردن، با خود بردن، انتقال دادن، حرکت دادن، جدیت کردن، پیش بردن، به انجام رساندن کاری با کامیابی و پیروزی و...(به معنیAct رجوع شود)- olary bu yerden âkit اُلاری بو یردَن اَکیت= آنها را از اینجا ببر(دور کن، دور کن) - olary yanimdan âkit اُلاری یانیمدان اَکیت=آنها را از کنارم(پیشم، نزدیکم) دور کن(از مرکز بدن دور کردن)- olary başka yera âkit اُلاری باشکا یِرَ اَکیت=آنها را به جای دیگری ببر(دور کردن، ورا بردن)- ol zady olariň arasindan âkit اُل زادی اُلارینگ آراسیندان اَکیت= آن چیز را از میان آنها جدا کن(خارج کن، ببر)- و...

Ac آک Ak=1-جاری، روان، جریان، روانی، سرازیر، هجوم(تاخت، تاخت وتاز، تعرض، تک، تهاجم، حمله، مهاجمه، یورش)، و...فعل امر آکماکAkmak=جاری شدن، روان شدن، جریان یافتن، نشت یافتن، سرازیر شدن، هجوم آوردن، و...2- آک، آق، سفید، بیاض، سپید، سیمگون، شیری رنگ، نقره فام، نقره گون ، سفیدپوست، سالخورده، کهن، ریش سفید(مرد معمر و سالخورده که آن را به ترکی «آق سقّال » گویند. ( آنندراج ))، پیر ایل و طایفه که به حکم و داوری  او عمل کنند، رئیس طایفه و قبیله. پیرطرف شور در امور حقوقی و غیره

suw akişan سو آکیشان=آب جاری شده، آب روان- suw akmak سو آکماک= آب نشت کردن، آب جاری شدن- و...

tion ایشِن=کار شده،و...- iş ایش = کار، فعل، شغل، انجام، عمل ، حرفه، پیشه(پی(اصل، اساس، بن، بنیاد، و..)+ ایشَ(کار)=کاراصلی، پیشه، شغل اصلی و... )، صناعت، صنعت، مشغولیت، سرگرمی،  اشتغال، تفرج، تفریح، تفنن، دل مشغولی، گرفتاری، لعب، مشغله، و...

Tion ایشان işan =فرد مورد احترام در میان ترک زبانان(ترکمن)، معادل:اولیاء، سید، آقا، خواجه، رئیس، سرور، مهتر، پیغمبرزاده ، بزرگ دینی و اعتقادی، و...- اُویشِن öişen =جمع شده، انباشته، جمع افراد، مجموعۀ انسان ( bu yerde öişen adamlar= کسانی(افرادی، مردانی) که در اینجا جمع شده اند- öişen zadlar=جمع چیزها، مجموعۀ اشیاء)-

 ضمیرجمع درباره انسان، بطورمفردهم بطریق احترام درباره کسی میگویند(فرهنگ فارسی)

اولیاء اطفال حقند ای پسر--- در حضور و غیب ایشان باخبر(مولوی)

اُولیا، öwliya، övliya=قابل ستایش، قابل تحسین، مکان مقدس، زیارتگاه، ستایشش می کنند، و...- avliyo-uliya اولیا=بزرگان، پیشینیان، اولیuli، بزرگ، سالخورده، پیر ( old)، قدیس، افراد مقدس، و...
öw اُوöv=ستایش، آفرین، تحسین، تعریف، تقدیر، تمجید، ثنا، دعا، حمد، مدح، مدیح، مدیحه، مرحبا، منقبت، و... öwmek، övmek=تعریف و تمجید کردن، ستایش کردن، و...-

Actionable-En اَکشِن اِ بُل-- ækʃənəbl̩ = قابل تعقیب قانونی

معانی دیگر: دعوای قابل رسیدگی، قابل اقامه ی دعوا

Actionable-Turk- اَکشِن اِ بُل = قابل تعقیب قانونی، دعوای قابل رسیدگی، قابل اقامه ی دعوا

Action =(حقوق) اقامه ی دعوا، دعوا، هجوم، و...(به معنی Action رجوع شود)

Able=توانا بودن، قابل بودن، شایستگی، قابل بودن، و...-(به معنی Able رجوع شود)

Acting-Enاَکتینگ- ˈæktɪŋ-اَتینگ = بازیگری، کفیل، فعالیت، ایفای نمایش، کاری، جدیت، عامل، فعال، جدی، کفالت کننده، کنشی، فاعل، قابل اعمال

معانی دیگر: برای اجرا روی صحنه آماده یا تعدیل شده، جانشین، متصدی موقت، قائم مقام، سرپرست

Acting-Turk-اَکتینگ، اَتینک=. بازیگری، کفیل، فعالیت، ایفای نمایش، کاری، جدیت، عامل، فعال، جدی، کفالت کننده، کنشی، فاعل، قابل اعمال، و...

Act اَکت(اَکد) اَت- ækt = رساله، عمل، فعل، کنش، کار، سند، کردار، حقیقت، فرمان قانون، تصویب نامه، اعلامیه، پردهءنمایش، امر مسلم، عمل کردن، رفتار کردن، کنش کردن، کار کردن، جان دادن، روح دادن، اثر کردن، بازی کردن، نمایش دادن، بر انگیختن

معانی دیگر: ادا، ژست، حرکت، رفتار، فریضه،(حقوق) حکم دادگاه، رای مجلس شورا، مصوبه، متن قانون، حکم، لایحه، (در تئاتر و اپرا) بخش، پرده، (در برنامه های چند نمایشی)هر یک از نمایش ها، وانمود، تظاهر، رل بازی کردن، نقش ایفا کردن، ادای کسی را در آوردن، بازی در آوردن، فیلم بازی کردن، تظاهر کردن، وانمود کردن، اقدام کردن، دست به کار شدن، کار چیزی را کردن، به مثابه چیزی بودن، جانشین یا نماینده بودن، مخفف: فعال، در خدمت، شاغل، مخفف: آزمون کالج های امریکا، پیمان، سرگذشت، پرده ءنمایش مثل پرده ء اول، vt :کنش کردن،و...- (به معنی Action و Act رجوع شود)

Ac اک- ek اِک-akاَک=فعل امر اکمکekmek، اَکمک əkmək=کاشتن، مستقر کردن، منصوب نمودن، کار گذاشتن، نصب کردن، منصوب نمودن، غرس کردن، کشت و زرع کردن، نهال زدن، در زمین قرار دادن، مستقر کردن، جایگزین کردن، جایی نشاندن، نشا کردن، نشاء زدن، در جای دیگری نشاندن،دیگران را سرکار گذاشتن، دیگران را  سرگرم کردن  (در برنامه های چند نمایشی)هر یک از نمایش ها، وانمود، تظاهر، رل بازی کردن، نقش ایفا کردن، ادای کسی را در آوردن، بازی در آوردن، فیلم بازی کردن، تظاهر کردن، وانمود کردن، اقدام کردن، دست به کار شدن، کار چیزی را کردن، به مثابه چیزی بودن، جانشین یا نماینده بودن، و...

Ektiň- Acting اکتینگ Aktiň=کاشتی، و...- meny bu yerda ektiň منی بو یردا اکتینگ=مرا اینجا کاشتی(سر کار گذاشتی)، مرا اینجا مستقر کردی، مرا اینجا به انتظار گذاشتی، وقت مرا با سرگرمی و کار بیهوده تلف کردی، مرا به بازی گرفتی و...- ony onuň yerne Ektiň اُنی اُنینگ یرنه اکتینگ= انرا بجای او(به عوض او، به جانشینی او) کاشتی(نشاندی)- hemmelery Ektiň همه لری اکتینگ=همه را کاشتی ( سر کار گذاشتی، به بازی گرفتی، مسخره کردی، و...)-سِن آگاچ اکتینگ sen agaç Ektiň=تو درخت کاشتی

Act اِت یا اِد=کرد، عملکرد، عمل، حرکت، رفتار، انجام، اقدام، اجرا، وضع، قیافه، ادا، ژست، تظاهر، وانمود، حرکات مسخره و بیهوده، تقلید کردن حرکات کسی از روی مسخرگی و استهزا، تقلید و حالتی ساختگی و نمایشی برای جلب توجه، و...- اِت- et اِدed=فعل امر اِدمکedmek-اِتمکetmek=کردن، شدن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، ادا درآوردن، کار کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

Acting اتینگ Etiň (ادینگ ediň )=بکنید، انجام دهید، اجرا کنید، بازی کنید، ادا کنید،اقدام کنید، و...

bu işy etiň(ediň) بو ایشی اتینگ(ادینگ)=این کار را بکنید(انجام دهید، اجرا کنید، بازی کنید، و...)-

کلمات مرتبط فارسی انگلیسی با ترکی:Abdicate،Abdication،Abase

باز کلماتی دیگر با پیشوند Ab از زبان انگلیسی انتخاب کردم اکنون با هم ارتباط آنها با فارسی و ترکی را مورد بررسی قرار می دهیم

Abase- En - آبیسəˈbeɪs= پست کردن، تحقیر نمودن، خفیف کردن، کم ارزش کردن                 

معانی دیگر: خوار و خفیف کردن، کوچک کردن، فروافکندن، تحقیر کردن، رو به پایین شدن، (به زیر) خمیدن

 Abase- Turk-آباس، آباسی =پست کردن، تحقیر نمودن، خفیف کردن، کم ارزش کردن،و...

Abاُ O، اِ=اشاره به شخص یا چیزی، او، آن، آنچه، خود، خویش، اِوaw، پیش، پس، جلو، مقابل، پیش رو، روبرو، و...

Âb اَب=دور(دور از)، جدا(جدا از)، منفک، مهجور، منفصل، بری، بعید، پرت، پرتاب((بیس بال) تعداد ضربه)، و...(به معنی  Abرجوع شود)-

پاباسی(پاپاسی)=زیرپایی، بی ارزش ترین، کم بها یا بی ارزش-یک پاپاسی نمی ارزد(بی ارزش و کم بها)

پاپاسی. خردترین و کم بهاترین ِ نقود، مانند پشیز و کمتر. - یک پاپاسی نداشتن ؛ هیچ نداشتن. - یک پاپاسی نیرزیدن ؛ هیچ نیرزیدن(لغت نامۀ دهخدا)

Ase آسas( در مقابل اوس os، üs(üst)=بالا، بزرگ، )=1-پایین، زیر پا، ته، زیر، خفیف، نازل، کم ارزش،کوچک، و..- آستیندا=در زیرش- اُستیندا، اوستیندا= در بالایش، - آستان=زیرتر،ته تر، پایینتر، کوچکتر، زیر در، کف پا، پا، و...- اُستان=بالاتر، بزرگتر، و...-شهرستان=بزرگتر از شهر، بالاتر از شهر ، و...

وآنکه چون آستان فتد در پای --- پیش او سر به آستان ننهند(مجیر بیلقانی)
پادشاها همه شاهان که بخواب آمده اند--- آستان بوس تو در خواب تمنا کردند(امیر خسرو)

As آس یا آستast=1- پایین، زیر، ته، بن ، پایه، پا،  بیخ، ریشه، پس، بنیاد، ژرفنا، عمق، قعر، آخر، انتها، محقر ، اندک ، افتاده ، کم ، اهسته(آستا) ، پست ومبتذل، کمترین عدد(عدد یک همان کارت قمار بازی آس )- Qapının astında=زیر درب، در آستانۀ درب- asta gelآستا گِل=آهسته بیا-2-آس asفعل امر آسماکasmak=آویزان کردن، دار زدن، حلق آویز کردن، و...- adamy dar asmak آدامی دار آسماق=شخصی را به دار آویختن، شخصی را با تنگی و خفگی آویزان کردن،- آدامی آسماک adamy asmak=آدم (فرد، شخص، مرد، انسان)را دارزدن(خفه کردن، به تنگی نفس و خفگی واداشتن)، آدمی را حلق آویز کردن- adam asma آدام آسما=مرد(آدم) حلق آویز، مرد از بالا آویزان، مرد خفه شدۀ معلق در هوا-

 As آس=آویز، آونگ، گوشوار، آویخته، آویزان، معلق، آرزم، پیکار، جنگ، رزم، نبرد فعل امرآسماک asmak، آسماق asmaq =آویزان کردن، آویختن، گل آویز شدن(Asilmak)و...

Ase آسی= عاصی، سرکش، طاغی، عصیانگر، گردنکش، متجاسر، متمرد، ناجم، نافرمان، یاغی، بدرفتار، گناهکار، گنهکار، جایز الخطا، دستخوش خطا،  معصیت کار، نافرمان، سرکش، شورشگر، بستوه آمده، بستوه آمدن، و...

Base باسbas=  فشار، تحت فشار، تنگنا، جای تنگ، تنگی، خفگی، گرفتاری، له، فشرده، مختصر، مجمل، چکیده، کوتاه، فشرده، محکم، سخت، سفت، شدید، مجمل، متراکم، موجز، کوتاه، کم، کوچک، محقر ، کم ارزش، کم قدر، حقیر، خوار و خفیف، زیر پا، زیر فشار، شکست خورده(باسیلان basylan = شکست خورده، شکست داده شده، تجاوز شده، فشرده شده، لگد کوب شده، سرکوب شده، له شده- ony bas اُنی باس=او را شکست بده، آنرا له کن، آنرا تحت فشار قرار بده- ony basan اُنی باسان=آن را شکست داده، آن را تحت فشار قرار داده- ony basan Adam= شخصی که آنرا شکست داده، کسی که ان را فشار داده(له کرده)- sesy basyk سِسی باسیک = صدایش خفه و گرفته و فشرده و سفت و محکم، صدای بم(در مقابل صدای زیر) –باس سِسی bas sesi ، bas ses باس سِس=صدای بم(bass، basses)(به معنی Base رجوع شود)

Abdicate-En- آبدیکیت æbdɪkeɪt - æbdəˌket اَبدِکِت، اَبدَک اِت= ترک گفتن، واگذار کردن، تفویض کردن، محروم شدن، کناره گیری کردن، استعفا دادن

معانی دیگر: (از سلطنت) کناره گیری کردن، دست برداشتن، صرفنظر کردن، عاق کردن، از ارث محروم کردن، استعفا کردن یا دادن، (مسئولیت) سلب کردن، از عهده ی خود برداشتن، تفوی­ کردن، محروم کردن ازارک

Abdicate-Turk- اَبدَک اِت =(چیزی را یا از چیزی  یا شخصی را) ترک گفتن، واگذار کردن، تفویض کردن، محروم شدن، کناره گیری کردن، استعفا دادن،

Abاُ O، اِ=اشاره به شخص یا چیزی، او، آن، آنچه، خود، خویش، اِوaw، پیش، پس، جلو، مقابل، پیش رو، روبرو، و...

Dicate  دِک(دَک) اِتdeket(daket)=فعل امر دِک(دَک) اِتمک(daketmek)deketmek=رد کردن(شدن)، قبول نکردن، خلع کردن(شدن)، در گذشتن، معاف کردن(شدن)، محروم کردن(شدن)، کنار گذاشتن، ترک کردن، بیرون کردن،  دَک کردن (شدن)، استعفا کردن، بیرون کردن ( شدن)، اخراج کردن(شدن)، طرد کردن( شدن)، معاف کردن(شدن)، وا کردن، و...

ol işden dakboldy اُل ایشدَن دَک بُلدی=او از کار اخراج شد- o işy daketdy اُ ایشی دک اتدی=او کار را ترک کرد(قبول نکرد)- o işiny daketdyاُ ایشینی دک اتدی=او کارش را ترک کرد، او از کارش استعفاء کرد-اَ ایشینی باشکا بیرینه دک اتدی o işiny başka birne daketdy= او کارش را به دیگری واگذار کرد- ol o işy başindan daketdyاُل اُ ایشی باشیندان دک اتدی =او آن کار را از سرش وا کرد، او از انجام کار صرفنظر کرد-و...

استعفاء=استعفا خواستن و استعفا دادن و استعفا کردن ؛ از شغل معافیت خواستن. خود را خلع کردن،از گناه درگذشتن خواستن. طلب آمرزش کردن. عفو خواستن. خطا از کسی معاف کنانیدن

دک کردن: در تداول ، دور کردن کسی را به تدبیر. کاری کردن که از آنجا برود. بیرون کردن کسی را که وجودش مخل مقصود است با زرنگی. اخراج کردن به فن. به حیله بیرون کردن.او را به بهانه ای بیرون فرستادن.او را با زرنگی یا زور از جائی بیرون و روانه کردن. کلکش را کندن. راهش انداختن. پنبه اش کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا )

اِت- et اِدed=فعل امر اِدمکedmek-اِتمکetmek=کردن، شدن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

Abdication-En- ابدیکیشِن æbdɪˈkeɪt͡ʃn̩- ˌæbdɪˈkeɪʃn̩ اَبدیکیشِن= استعفا، کناره گیری

معانی دیگر: استعفا، کناره گیری

Abdication-Turk-ابدیکیشِن=عمل کناره گیری کردن، عمل استعفاء کردن، استعفا، کناره گیری

Abdicat=استعفاکردن، کناره گیری کردن، و...(به معنی Abdicat رجوع شود)

Ation ایشِن= کار شده، عمل شده، - ایشiş=کار، انجام، عمل، شغل، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Abended،Bender،Bend،Abend

باز مطالب گذشته را ادامه می دهیم چند کلمه با پیشوند Ab انگلیسی انتخاب کردم که اکنون ارتباط انها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Abend-En- اَبندæbend، اُبند= خاتمه غیر عادی

Abend-Turk- اِوبند، اُبند=جلو گیری، توقیف غیر قانونی، خاتمه غیر عادی

Aاُ O یا Ab اِو، اُ= جلو، مقابل، روبرو، نما، پیش، قبل،  آن، اون، او،  و...

Bend-En- بَندbend- bend بِند= گیره، زانویی، زانو، چنبره، خمیدگی پیداکردن، زانویه، شرایط خمیدگی، خم، خمیدگی، خم شدن، تعظیم کردن، کوشش کردن، برگشتن، منحرف کردن، خم کردن، خمیدن، کج کردن، دولا کردن، بذل مساعی کردن

معانی دیگر: خمش، خمکاری، پیچ، انحنا، خم کردن یا شدن، کج کردن یا شدن، پیچ خوردن، (با down یا (over بدن خود را خم کردن، دولا شدن، منکسر شدن، شکستن، تسلیم خود کردن، مطیع کردن، عزم خود را جزم کردن، (توجه یا انرژی و غیره را) متوجه کردن، هم خود را وقف چیزی کردن، مصمم بودن، (کشتیرانی) بستن، گره زدن، وصل کردن، تسلیم شدن، متمایل بودن یا کردن) با to یا( toward، (جمع) رجوع شود به: wale، انواع روش های گره زدن طناب، (نشان های اشرافی) خط مورب از بالای سمت چپ سپر تا پایین سمت راست (از دیدگاه بیننده(

Bend-Turk-بند= گیره، زانویی، زانو، چنبره، خمیدگی پیداکردن، زانویه، شرایط خمیدگی، خم، خمیدگی، خم شدن، تعظیم کردن، کوشش کردن، برگشتن، منحرف کردن، خم کردن، خمیدن، کج کردن، دولا کردن، بذل مساعی کردن

bende bolmak بِندِ بُلماک=بنده و غلام شدن،- bendelik edmekبنده لیک اِدمک= بندگی کردن(هم خود را وقف چیزی کردن)،  جلوی دیگران سر خم کردن یا خم شدن، تعظیم و کرنش کردن، دولا کردن یا شدن،  - bend bermek بند برمک=بند دادن، دو چیز را به هم وصل کردن- bend edmek =بند کردن، متصل کردن،  گیردادن،  بستن-  bend getirmek =بند آوردن، باز داشتن، بستن، مسدود کردن، سد راه شدن،  –

Bend بند= حبس، زندان، محبس، بازداشتگاه، زندان، سجن، حبسگاه، سیاه چال، محبس، بازداشت، توقیف، زندانی، گرفتار، محبوس، مقید، اسارت، دستاق، گرفتاری، بند، ضبط، نگهداری، حبل، رسن، رشته، ریسمان، طناب، نخ، ترک، زین، بست، عقد، قید، گره، گیر، پیوند، لولا، مفصلگاه، مفصل(زانویی، زانو، چنبره، خمیدگی پیداکردن، زانویه، شرایط خمیدگی)، استخوان انگشت،  اتصالگاه، پیوندگاه، گره گاه، تله، دام، رهن، گرو، گرفتاری، مخمصه، و...

زبان بند کردن به صد قید و بند--- بسی به ز گفتارناسودمند(امیر خسرو دهلوی)
بند کن چون سیل سیلابی کند--- ورنه رسوایی و ویرانی کند(مولوی)
سخنها بر این گونه پیوند کن --- و گر پند نپذیردش بندکن(فردوسی)

Bender-En بندا- bendə، bendər بِندِر= خم کننده، باده پرستی، گاز انبر

معانی دیگر: (شخص یا ابزار) خم کننده، خمگر، خم شو، خم پذیر، عضله خم کننده، میگساری، خوشی ونشاط

Bender-Turk-بندا، بندِر= خم کننده، باده پرستی، گاز انبر، و...

Bender- بندر=(Bend=خم، گیر، خمش، خمکاری، پیچ، انحنا، خم کردن یا شدن، کج کردن یا شدن، و...)+( Er یا ar اَر=چیز، شخص، فرد، کسی، کننده، فاعل، مرد، شوهر، جوانمرد، و...)=خم کننده، گیرکننده، گیره، گاز انبر

Bender -بندا bendə=Ben) بِن=من، خود، خودم+ دَ(دا =هست، مثبت )=بی، نا، نیست، منفی کننده)=بی خود، بی خودی، سرخوشی، سکر، مخموری، نشئه، سرخوشی، مستی، میگساری، خوش و نشاط- ben burada بِن بورادا=من اینجا هستم

بنده: عبد، عبید، مربوب، مملوک ، آفریده، مخلوق، چاکر، خادم، خدمتکار، خدمتگزار، غلام، گماشته، مستخدم، نوکر، اسیر، برده، زرخرید ، مقهور، مطیع، حلقه درگوش، فرمان بردار، این جانب، من بنده نواز، روی خوش با نشاط،

از این بنده نوازی و از این عذرپذیری --- از این شرم گنی نیکخویی خوب خصالی(فرخی)
توقع آن است که به وجه دمسازی و بنده نوازی قدم رنجه کنی. ( سندبادنامه ص 103)

Abended-En-اُبندِد= خاتمه یافته بطور غیر عادی

Abended-Turk- اُبنداِد = خاتمه یافته بطور غیر عادی

Abend = خاتمه غیر عادی(به معنی Abend رجوع شود)

اِدed=فعل امر اِدمکedmek =کردن، شدن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Abomination،Abominate،Mining،Miner،Abominable،Showed،Show،Abat Jo

باز هم کلماتی را با پیشوند Ab از زبان انگلیسی انتخاب کرده ارتباط  آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Abat Jour-En-ا اِبَت شو-اِبَت ژُر= پرتو افکندن چراغ، پنجره هوا

معانی دیگر: پرتوافکن چراغ، سایبان

Abat Jour-Turk-ابات شو=پرتو افکندن چراغ، روزنه، پنجرۀ هوا، و...

Ab اِو، اُ= جلو، مقابل، روبرو، نما، پیش، آن، اون، او،  و...

Ab آب= آب، شفاف، روشن، زلال، واضع، و..

At آت=پرتاب، انداخت، شلیک، آتش، پرتو(اشعه، تاب، تابش، درخشش، روشنایی، روشنی، سو، شعاع، شعشعه، ضیا، فروغ، نور، اثر، نقش، و...)، افکنش، تابش، گرما، نور، پوشش، و... فعل امر آتماک=پرتاب کردن، انداختن، شلیک کردن، آتش کردن، پرتو افکندن، پوشاندن، و...- daň atmak دانگ آتماک= روشن شدن هوا(سپیده دم) ، سپیده دمیدن-اوستونه بیر زاد آت Üstüna bir zad at= روی آن یک چیزی بینداز، رویش را با یک چیزی بپوشان- احتمالاً با اطو یا اتو وسیله ای گرم و داغ برای صاف کردن- ; Atبا خوانش اُت ot=آتش، آذر، اخگر، شرار، شرر، شعله، داغ، حرارت، و... –اُتوoto( اُت=آتشین، آتش، گرم، داغ، با حرارت و...+ Oاُ=او، خود، خودش، خود او، آن، آن چیز، آنچه، و...=آنچه خودش گرم و داغ و آتشین است-اتو، اطو: ابزاری آهنی با یک صفحة صاف که به وسیلة برق گرم می شود و با آن چین و چروک پارچه یا لباس را از بین ببرند(فرهنگ معین)(البته قدیما با ذغال گرم می شد من یکی از آن اطوی ذغالی قدیمی را دارم)-

جامه ها سربسر از داغ اتو سوخته دل--- جز نپرداخته کرباس که خامست اینجا(نظام قاری)
صوف و اطلس مینهند از عشق هم داغ اتو--- آفرین او را که داغ مهر یاری بر دلست(صائب)

Jour شو show=آن، اون اشاره به شئ یا شخص، نشان دادن کسی یا چیزی (شو زاد، شو آدام)

Abat Jour = پرتو افکنی به جلو برای نشان دادن چیزی یا کسی، روشنایی انداختن به کسی یا چیزی، پرتو افکندن چراغ، روزنه، نور گیر، پنجرۀ هوا، جلوی روشنایی و دیده شدن را پوشاندن(سایبان)

Bat بات فعل امر  باتماک batmak=غروب شدن، تاریک شدن، فرو رفتن، نزول کردن، فرو بردن، فرو رفتن، غرق شدن، نشست کردن، مستغرق بودن، ته رفتن، گود افتادن-

Gün batmak-Gün batımı=غروب آفتاب

Show-En شاو- ʃəʊ- ʃoʊ شُو= اثبات، نشان، نمایش، جلوه، نشان دادن، ارائه، مظهر، نمودن، نشان دادن، فهماندن، نمایاندن، ابراز کردن

معانی دیگر: نمایان کردن، به نمایش گذاشتن، نمایش دادن، نمودار شدن یا کردن، عیان شدن یا کردن، ظاهر کردن یا شدن، پیدا بودن، هویدا بودن، پدیدار شدن یا کردن، بروز دادن، از خود نشان دادن، (به رای العین) ثابت کردن، روشن کردن (مطلب)، فاش کردن، برملا کردن، راهنمایی کردن، (طرز انجام کاری را) نشان دادن، یاد دادن، آمدن، شو، هنرنمایی، نمایشگاه، تظاهر، وانمود، صحنه سازی، ابراز، هویدا سازی، تجلی، جلوه گری، پز، به رخ کشی، ادا، تفاخر، فیس، زرق و برق، خودنمایی، بالیدن، (عامیانه) قضیه، موضوع، عمل، کار، (کان شناسی - نشانه ی وجود فلز یا نفت و غیره در خاک) نشانه

Show-Turk-شُو-شو= اثبات، نشان، نمایش، جلوه، نشان دادن، ارائه، مظهر، نمودن، نشان دادن، فهماندن، نمایاندن، ابراز کردن، و...

Show شُوşo، şuشو=نشان دادن، شُوşoآن (اشاره بدوریا نشان دادن دور)- şuشو این(اشاره به نزدیک یا نشان دادن نزدیک)

şony gör(wör) شُونی گُور(وُر)=آن را ببین، آن را تماشا کن،( نمودن، نشان دادن، فهماندن، نمایاندن، ابراز کردن)

şuny gör(wör) شونی گُور(وُر)= این را ببین- şo görinyar شُو گورینیار = آن دیده می شود، آن نمایش داده می شود- şony görkez، shuni ko'rsating= آن را نشان بده، آن را نمایش بده-şo adamy gör شُو آدامی گُور= آن مرد را ببین، آن مرد را تماشا کن- şo işشُو ایش=آن کار- şu işشو ایش=این کار((عامیانه) قضیه، موضوع، عمل، کار)

şaw شاو- Şawly شاولی(shovqinli) showly=پر شور، پر هیجان، دارای شور و شادی، پر زرق وبرق، دارای سر و صدا و هلهله و شادی، تماشایی، نمایشی و...- şawly toy boldy شاولی تُوی بُلدی=عروسی پرشوری(تماشایی) شد

شو:نمایش، جلوه، تظاهر(فرهنگ فارسی)- نمایش (به ویژه در تلویزیون)(فرهنگ معین)

شو:1-شُدن-۲. شونده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): تاشو. 3. نمایش. 4. جلوه، تظاهر(فرهنگ عمید)

Showed-En-شُد، شُواِد=نشان داد

showed me=به من نشان داد- showed off= خودنمایی کرد

Showed-Turk-شُواِد=نشان داد

Show = اثبات، نشان، نمایش، جلوه، خود نمایی، و...(به معنی Show رجوع شود)

Ed اِد=کرده، شده، انجام گرفته، کرد، عمل، انجام، و...فعل امر اِدمکedmek=کردن، شدن، انجام دادن، به عمل آوردن، عمل کردن، و...

Abominable-En- اِبُمیناِبُلəˈbɒmɪnəbl̩- əˈbɑːmənəbl̩ اَبامینابُل= زشت، مکروه، ناپسند، منفور، خبیی

معانی دیگر: نفرت انگیز، کریه، مشمئز کننده، چندش آور، بسیار ناخوش آیند، بسیار بد، مزخرف، بیزار کننده و چرند

Abominable-Turk-اِبُمیناِیُل، آبامینابُل=بسیار عیب دار، زشت، مکروه، ناپسند، منفور،و...

Abo-ایبا، (ایب با=عیب دارد)(aibآیب ayb =عیب (=عیب، صدمه، علت، فساد، منقصت، نقصان، نقص، نقیصه، وصمت، تقصیر، خرده، خطا، بدی، زشتی، زشت، ناپسند، کریه، ناخوشایند، شایبه، معرت، رسوایی، عار، اشتباه، ایراد، مشکل، و...- aiby(ayby) barآیبی بار=عیب دارد، نقص و مشکلی دارد-aibdir))Edýän işiňiz aybdir اِدیان ایشگیز آیبدیر=کاری که می کنید ایراد دارد(عیب است، زشت و ناپسند است، و...)-  

min مین=1-روی چیزی قرارگیری، روی چیزی قدم گذاری، و...  فعل امر مینمکminmək، minmek= سوار شدن، روی چیزی رفتن یا قدم گذاشتن یا قرار گرفتن، ، بالا رفتن، بلند شدن، صعود کردن، سوار کردن، زیاد شدن، بالغ شدن بر، نصب کردن، قرار دادن، سوار شدن بر، سوار شدن یا کردن، و...2- مین جنگی3-هزار

daga minmek، dağa minmak داغا مینمک=بالا رفتن از کوه، کوهنوردی- daga mindirmek داگا میندیرمک= به کوه سوار کردن، روی کوه قرار دادن- دِپا مینمک  =depa minmek روی تپه رفتن، از تپه بالا رفتن، بالا سر رفتن، -Maşyna minmek،Maşına minmək=سوار ماشین شدن

Abomin ایبُمین=عیب زیاد، بسیار زشت، بسیارناپسند، هزاران عیب،  و...

able=توانایی، لیاقت، لایق بودن، کردن، داشتن، و...

Ble بُلbol=شدن، زیاد، فراوان، بسیار، و...فعل امر بُلماکbolmak=شدن، بودن، و...-بُل زادbol zad=چیز زیاد

Miner-En- مایناmaɪnə- maɪnər ماینر= خیش

معانی دیگر: معدنچی، کانچی، کان کن، مین گذار

Miner-Turk-ماینا، ماینر=خیش، معدنچی، شخص مین گذار

Miner ماینا müayinə مُاینا= معاینه، بررسی، کاوش، تتبع، تجسس، تحقیق، تدقیق، تفتیش، تفحص، جست وجو، وارسی، کندوکاو، کندن، کاویدن، و...

Həkim xəstəni müayinə etdi حکیم هاستانی مُاینا اِتدی=دکتر بیمار را معاینه کرد

Min مین= مین جنگی(ماده منفجره کاشته شده درزمین، سلاح منفجره ای که در آب یا زمین و در مسیر دشمن کار گذاشته می شود که در اثر تماس منفجر می شود(فرهنگ عمید))، چیزی که رویش سوار می شوند یا پا می گذارند- min مین=روی چیزی قرارگیری، روی چیزی قدم گذاری، و...  فعل امر مینمکminmək، minmek= سوار شدن، روی چیزی رفتن یا قدم گذاشتن یا قرار گرفتن، ، بالا رفتن، بلند شدن، صعود کردن، سوار کردن، زیاد شدن، بالغ شدن بر، نصب کردن، قرار دادن، سوار شدن بر، سوار شدن یا کردن، و...

Er یا ar اَر=چیز، شخص، فرد، کسی، کننده، فاعل، مرد، شوهر، جوانمرد، و...

Miner ماینر=کاوش کننده،(معدنچی)، کَ ننده(خیش، کان کَن)، معاینه کننده، مین کذار،و...

Myna(Mynah)مینا mina=بالا رونده(مرغ مینا:پرنده ای است از راسته ٔسبکبالان و...)، چیز سوار شونده، چیزی که روی چیز دیگر سوار یا نصب شود (مثل لعابی آبی رنگ که با آن نقره و طلا را نقاشی می کنند،  لایة بیرونی دندان(پوستۀ سفیدرنگ روی دندان که محافظ دندان است(فرهنگ عمید))، لنگرگاه برای سوار شدن یا پیاده شدن به کشتی، سر لنگرگاه کشتی. ( منتهی الارب )، مرفاء. بندرو لنگرگاه کشتی. ( ناظم الاطباء)

inاین فعل امر اینمکinmek= فرود آمدن، داخل شدن، وارد شدن، فرو رفتن، سقوط کردن، ساقط شدن، برکنارشدن، معزول شدن، نزول کردن، افتادن، فرو افتادن، سقط شدن، از بین رفتن، زایل شدن، مردن، درگذشتن، به درک واصل شدن، نفله شدن، تلف شدن، از کار افتادن، از حیز انتقاع ساقط شدن، و...

Iner اینر=چیز فرو رونده (خیش، گاو آهن)، داخل شونده، تو رونده،...-خیش یا گاو آهن  وسیله ای نوک تیز است که داخل زمین فرو رفته باعث شخو زدن زمین می شود

M ما=ما، ضمیر اول شخص جمع، من و تو، من و شما، من و ایشان، من و او، من و آن ها، مان، برای ما، مال ما، مال خودمان، متعلق بما، موجود درما، متکی یا مربوط بما، نسبت به ما، و...

 Mining-En- مایننگmaɪnɪŋ= معدن کاری، استخراج معدن، مین گذاری، کان کنی

معانی دیگر: معدنی، کانی، بهره برداری از کان، برهیخت، کانکاوی، (ارتش) مین گذاری

Mining-Turk-مایننگ=معاینه ، معدن کاری ، مین گذاری ،و...

Ing اینگ=تو رفته، فرو رفته، داخل شده، لای چیزی رفته، و... In این = 1- بدن، تو، توی، لای، اندرونی، داخل، فرود، فرو رفت،  ورودی، داخل اندام، اندام، تنه، هیکل، جسم ، عرض و...-2- inاین فعل امر اینمکinmek= فرود آمدن، داخل شدن، فرو رفتن، تو رفتن، سقوط کردن، ساقط شدن، برکنارشدن، معزول شدن، افتادن، فرو افتادن، سقط شدن، از بین رفتن، زایل شدن، مردن، درگذشتن، به درک واصل شدن، نفله شدن، تلف شدن، از کار افتادن، از حیز انتقاع ساقطشدن، و...- asmandan indyآسماندان ایندی=از آسمان فرود آمد(سقوط کرد)- Öýe  indyاُویه ایندی=به خانه وارد شد(داخل شد)- baş aşağ indyباش آشاق ایندی=سرنگون شد(سر وته سقوط کرد)، ساقط شد، سقوط کرد،

Abominate-En- اِبُمِنتəˈbɒmɪneɪt- əˈbɒmɪneɪt آبامِنت= تنفر داشتن، ناپسند شمردن، مکروه دانستن، نفرت کردن

معانی دیگر: (بسیار) متنفر بودن از، انزجار داشتن، مشمئز شدن، بد آمدن، بیزار بودن

Abominate-Turk-اِیبُمینات، آیبامینت=(بسیار)نفرت کردن، متنفر شدن، تنفر داشتن، ناپسند شمردن، مکروه دانستن،و...

Abomin ایبُمین=عیب زیاد، بسیار زشت، بسیارناپسند، بسیار نفرت انگیز، بیزارو...

Ate اِت et=فعل امر اِتمکetmek=کردن، شدن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

Abomination-En- اِبُمِنیشِنəˌbɒmɪˈneɪʃn̩- əˌbɑːməˈneɪʃn̩آبامِنیشِن= بیزاری، عمل شنیع، نفرت، زشتی، پلیدی، کراهت، نجاست

معانی دیگر: مایه ی نفرت، هر چیز تنفرآور یا مشمئز کننده، نکبت، تنفر، انزجار، چندش

Abomination-Turk- اِبُمِنیشِن، آیبا مِنیشِن=عمل زشت و شنیع، بیزاری، عمل شنیع، نفرت، زشتی، پلیدی، کراهت، نجاست، و...

Abomin ایبُمین=عیب زیاد، بسیار زشت، بسیارناپسند، و...(به معنی Abominable رجوع شود)

Ation ایشِن=عمل شده، کارشده، و... işایش=کار، عمل، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Born، Aborning،Abonne

چند کلمۀ دیگر با پیشوند ab انگلیسی را انتخاب کردم اکنون با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Abonne-En- اِبُن- اَبُن، اَبان= حق اشتراک، وجه اشتراک، ابونه مجله یا روزنامه

Abonne-Turk-اُبان=مشترک آن، حق اشتراک، وجه اشتراک، ابونه مجله یا روزنامه

Aاُ O=او، اون، آن چیز، آن، ضمیر اشاره به دور  ،و...

bonne بانban=پسوند نشانۀ دارا بودن، وابستگی، پیوند و پیوستگی و اشتراک است، فرهنگ عمید:(۱. نگه دارنده، محافظت کننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): پاسبان، دربان، دروازه بان، شتربان، باغبان، پالیزبان، ۲. صاحب، دارنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): مهربان.Bagban، bağban=باغبان- mehriban، mehribon=مهربان

فرهنگ عمید:بان: ۱. نگه دارنده، محافظت کننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): پاسبان، دربان، دروازه بان، شتربان، باغبان، پالیزبان، ۲. صاحب، دارنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): مهربان.

بان: بدان، بان، بضمیمیه آن، پیوسته به ان، (پیوسته: مستمر، همیشگی، استمرار، متصل، مشترک، اشتراک، (مشترک:کسی که در مالی یا ملکی با دیگری شریک است،  فرهنگ معین:1 - شریک و انباز در چیزی . ۲ - کسی که روزنامه یا مجله ای را آبونه است )- چیزی که مال چندنفرباشد، آنچه چندنفردر آن سهم وحصه داشته باشندوهمه از آن بهره ببرند(فرهنگ فارسی)، آن که در مالی یا ملکی با دیگری شریک است(فرهنگ عمید)

Bonne بانا bana=به من، مال من، برای من، متعلق به من-bana verبانا وِر=به من بده،

Abonne -o bana اُبانا=اون مال من، اون متعلق به من

Aborning-En-اِبُرنینگ- اُبُرنینگ= در حال زایش، در بدو تولد، در حال تولد

معانی دیگر: در حال تولید، در هنگام زایش، در حین زایمان

Aborning-Turk-اُبُرنینگ=در بدو تولد، در حال زایش، در حال تولد، و...

Aاُ O=او، اون، آن چیز، آن، ضمیر اشاره به دور  ،و...

Ab اِو= ابتدا، در بدو،  آغاز، اول، جلو، پیش، و...

o şu ýerde bar- u shu yerda bor= او در اینجا هست(وجود دارد)- bar بار، bor بُر= وجود، هستی، موجودیت، زندگی، زیست، بایش، بار: پاس، دفعه، مرتبه، مرحله، مره، نوبت، وعده، وهله، بر، ثمر، ثمره، حاصل، محصول، مولود(زاده، زاییده، ولید، تولد، ولادت) ، میوه، بنه، توشه، حمل، محمول، محموله-bar bolmak بار بُلماک=محصول داشتن، بوجود آمدن، زاییده شدن، -Meny bu bar  bagyşla منی بو بار باگیشلا، Məni bu barı bağışla=من را این بار ببخش-Bu agaç köp bar berýär = این درخت محصول(بار، میوه)زیادی می دهد

  bar boling بار بُلینگ، bar boliň=بوجود بیایید، آنجا باشید-  Borning بُلینگ- boliň بُلینگ=بدنیا بیایید، بزایید، زود باشید، به اتمام برسانید

Aboاُ با o ba –اُ بُ o bo =او هست، او بُوَد، (بُلماکbolmak= بودن، شدن، وجود داشتن، زاییده شدن، بوجود آمدنف و...(ba bol با بُل=وجود داشته باش- با بُلماک ba bolmak= وجود داشتن، ساکن بودن)، هستن ، حاضر بودن ، درحیات بودن، زنده بودن ، زندگی کردن، زیستن، اقامت داشتن، سکونت داشتن، وجود، هستی ، فرا رسیدن، شدن، و...)

orning-اُرینگ oriň=درو، محصول، بار، بر، تولید، حاصل، فرآورده، کالا، میوه، نتیجه، خرمن، درو، دخل، سود، عایدی، کارکرد، مولود(زاده، زاییده، ولید، تولد، ولادت)، بازده، برآیند، برونداد، خرمن، دستاورد، دست آورد، فرآورده، ثقل، گرانی، وزن، سنگینی،  

Born-En- بُن- bɔːn- bɔːrn بُرن = مولد، مولود، متولد، زاد، زاییده شده، طبیعی

معانی دیگر: زاده، به وجود آمده، ذاتا، (عامیانه - محلی) از تولد به بعد، از آغاز، اسم مفعول فعل bear

Born-Turk- بُن- بُرن، بُلان= بدنیا آمده، زاییده شده، مولد، مولود، متولد، زاد،و...

Born بُلان bolan=بدنیا آمده، زاییده شده،

teza bolan Çaga تأزه بُلان چاگا=بچۀ تازه بدنیا آمده(زاییده شده)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Mama،Mamma،Omasum،Abomasum

کلمات انگلیسی با پیشوند  Ab  را ادامه می دهیم اکنون به بررسی ارتباط آنها با فارسی و ترکی می پردازیم

Abomasum-En-اَب اِماسِم-اَب اِمیسِم =(چهارمین حفره ی معده ی حیوانات نشخوار کننده) شیردان، شیردادن

Abomasum-Turk-اَب اِمیسم=پس از معدۀ سوم ( هزارلا)، معدۀ چهارم(شیردان)، شیر مکاندن، شیردادن، و...

Abاَب=آب، مایع، شیره، عرق، عصاره، عصیر، حل، محلول، ذوب، خوی، بزاق، آب دهان، منی، بحر، دریا، یم، و..

Ab =جلو، پیش، پس، قبل، ابتدا، مقابل، و...

Om اِمEm = ربایش، کشش، گیرش، جذب، مک زنی، مکش،  فعل امر اِممِک Emmek =فشردن چیزی در میان دو لب و زبان و کام و مایع آن را فروبردن، مکیدن، مکش، مک زدن، جذب به وسیله مکیدن، جذب کردن، کشیدن،  و...

Oma اِماEma=جذب کن، مکش، مکنده،

Su سو=آب، مایع، شیره، عرق، عصاره، عصیر، حل، محلول، ذوب، خوی، بزاق، آب دهان، منی، بحر، دریا، یم

Omasum اِمسِم emsem=مکیدنی، جذب کردنی، جذب کننده، مکنده،  بمکم، مکش، اگر بمکم، و...- Süýt emsemسویت اِمسِم=اگرشیر بمکم- emjekden Süýt emsem، Döşdən Südü əmsəm=اگر از سینه(پستان) شیر بمکم-  emzik emsem اِمزیک اِمسِم=اگر پستانک بمکم-

Emme اِممَOma=مکیدنی، پستان، ممه، سینه،و..- emme emjekاِممَ اِمجک= از سینه شیر می خواهم بِمَکم

Omasum-En-اُمِسِم- =(جانور نشخوار کننده مانند گاو) هزار لا، بخش سوم شکم

Omasum-Turk-اُمسِم، اِمسِم=مکیدنی، جذب کردنی، (آن چیز)جذب کننده، مکنده، هزارلا، بخش سوم شکم

O، اُ ، اِ=اشاره به شخص یا چیزی، او، آن، آنچه، خود، خویش، و...

Omasum اِمسِم= مکیدنی، جذب کردنی،، جذب کننده، مکنده، هزار لا:(قسمت سوم معدۀ حیوانات نشخوارکننده که غذا پس از آن که حیوان آن را دوباره جوید و فرو داد داخل آن می شود. هزارلا هيچ نوع مادهٔ ترشحى ندارد، ولى مقدار زيادى از آب و بعضى از اسيدهاى آلى به‌وسيلهٔ هزارلا جذب مى‌شوند،  درون هزارلا برجستگی های تیغه مانندی وجود دارد و از آنجا غذا وارد شیردان می شود معده نشخوارکنندگان شامل چهار بخش است : شکنبه ( سیرابی )، نگاری ،omasum هزارلا، Abomasum شیردان)

Mamma-En- مَمَməˈmɑ- mɑːmə ماما= پستان، مام، مامان، مادر، ممه

معانی دیگر: رجوع شود به: mama، (غده ی تراونده ی شیر در پستان جنس ماده - در نرینه ها این غده به صورت رشد نکرده وجود دارد) غده ی شیرتراو (mammary gland هم می گویند)، شیرتراو، mama مادر

Mamma-Turk- مَمَ، ماما= پستان، مام، مامان، مادر، ممه

Mamma، مَممَ memma=پستان، سینه، و...- memma emmek مَممَ اِممِک=پستان مکیدن، ممه مکیدن

Mamma، ماماmama=مامان،  مادر بزرگ (مادری)، اِجه(مادر بزرگ پدری)

Mama-En- مَماməˈmɑː، mɑːmə ماما= مامان، مادر

معانی دیگر ):زبان بچگانه) مادر، ننه، ننه جان mamma) هم می نویسند(، mamma مادر

Mama-Turk-ماما= مامان، مادر،  مادر بزرگ (مادری)،

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Abolisher،Abolished،Abolish،Abode

چند کلمۀ دیگر باپیشوند Ab از زبان انگلیسی انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Abode-En-اُباِدəˈbəʊd- اُبوُودəˈboʊd= منزل، مسکن، سکنی، بودگاه، بودباش، مقر، رحل اقامت افکندن

معانی دیگر: منزلگاه، کاشانه، خانه، محل اقامت، دوران اقامت، زمان گذشته و اسم مفعول فعل: abide، اشاره کردن، پیشگویی کردن

Abode-Turk-اُباِد-اُبُود=اقامتگاه، منزل، مسکن، سکنی، بودگاه، بودباش، مقر، و...

Abo اُبا، اُبُ=اُبه، آبادی، سکونتگاه، محل سکونت، محل اقامت، اقامت گاه، محل آباد و قابل سکونت، آبادانی، عمارت، عمران، ده، دهات، دهکده، روستا، شهر، واحه، ولایت، منزل، مسکن، بودگاه، مقر، بود باش، سکونت، و...- sen haisy obada yaşayaň سِن هایسی اُبادا یاشایانگ=تودر کدام سکونتگاه زندگی می کنی(اگر در روستا باشد جواب روستای فلان، اگر شهر باشد جواب شهر فلان، اگر محله باشد فلان محله و...) پس اُبا شامل همۀ سکونت گاهها می شود-  اوبه، اُبه، (ابه: ( اسم ) چادر ترکمانان، خیمه هایی که ترکمنان در زیر آن زندگانی کنند،  خیمه، چادر، آلاچق، طایفه، ایل، جائی که طایفه ای چادرهای خودرادر آنجابرپا ساخته(فرهنگ فارسی) ol oboda yaşayar-اُل اُبُدا یاشایار، o obada yaşayar اُبادا یاشایار= او در روستا(سکونتگاه،و...) زندگی می کند

Aboاُ با o ba –اُ بُ o bo =او هست، او بُوَد، (بُلماکbolmak= بودن، وجود داشتن(ba bol با بُل=وجود داشته باش- با بُلماک ba bolmak= وجود داشتن، ساکن بودن)، هستن ، حاضر بودن ، درحیات بودن، زنده بودن ، زندگی کردن، زیستن، اقامت داشتن، سکونت داشتن، وجود، هستی ، فرا رسیدن، شدن، و...)

bu yerda o ba(bo) بو یردا اُ با= در اینجا او هست(ساکن است، وجود دارد)- bu yerda o badaبویردا اُ بادا=در اینجا او هستش(وجود دارد، ساکن هستش)-

Abodeاُباد=آباد، آبادی، محل اقامت، منزل، مسکن، سکنی، بودگاه، بودباش، مقر، و..

Abolish-En- اِبُلیشəˈbɒlɪʃ- əˈbɑːˌlɪʃ اِبالیش= منسوخ کردن، از میان بردن، بر انداختن، موقوف کردن

معانی دیگر: فسخ کردن، ملغی کردن، لغو کردن، منسوخ کردن

Abolish-Turk-اِبُلیش-اِیبالیش=(آنچه را) منسوخ کردن، از میان بردن، بر انداختن، موقوف کردن

Abاُ O، اِ=او، آن، آنچه، خود، خویش، اِوaw، پیش، پس، جلو، مقابل، و...

Bolish بُلیش، Bolişیا  olish اُلیش= کار و عمل اجرایی یا انجام گرفتنی یا انجام شده، یا باید انجام گیرد  یا به انجام عملی خاتمه داده شود یا عواقب انجام کار گویند، سرانجام، پایان، آخر، اختتام، انتها، انجام، انقضا، منقضی، کنسل شده، لغوشده، ملغی شده، فسخ شده، پایان یافته، تمام شده ، به آخر رسیده، تکمیل، تمام، تعطیل، خاتمه، فسخ، منسوخ،  ختم، عاقبت الامر، عاقبت، غایت، فرجام، منتها، نهایت، انتها، پایان یابی، پایان دهی، کفایت، کافی، کار زیاد و کافی(بُلbol=زیاد، فراوان، به قدر کافی، باش، بشو، انجام شوو... فعل امر بُلماکbolmak=بودن، ماندن،  شدن، انجام گرفتن، خاتمه دادن، و...) ، انجام شو، خاتمه بده، و...-فعل امربُلیشماک( bolmak)bolişmak ، اُلیشماک olişmak((olmak=انجام گرفتن، پایان یافتن، خاتمه یافتن، منقضی شدن، به کفایت رسیدن، کافی شدن، متوقف شدن،  و...

işim bolişdy ایشیم بُلیشدی، işim olişdy  ایشیم اُلیشدی، (ایشیم بُلدی ( işim boldy= کار من تمام شده است، کار من تعطیل شده است -iş bolişmak ایش بُلیشماک، iş olişmak ایش اُلیشماک=کار انجام شدن، کار خاتمه(اتمام) یافتن، کار به اتمام رسیدن، کار منقضی شدن، کارپایان یافتن، و...

Abolished-En-اِبُیلشد- əˈbɒlɪʃ- əˈbɑːˌlɪʃاِبالیشد= منسوخ

معانی دیگر: برانداخته، منسوخ، ازمیان برده، ازمیان رفته، موقوف

Abolished-Turk- اِبُلیشد ،اِبالیشد=منسوخ شده، لغو شده، ازبین رفته، خاتمه یافته، منسوخ، موقوف، و...

Abolish= منسوخ کردن، از میان بردن، بر انداختن، موقوف کردن، لغو کردن، و...(به معنی Abolish رجوع شود)

 Ed -اِت -et اِدed=فعل امر اِدمکedmek-اِتمکetmek=کردن، شدن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

Abolisher-En-اِبُلیشا-ابُلیشَر= کسی که لغو می کند، کسی که فسخ می کند،

one who cancels=کسی که لغو(کنسل)می کند

-Abolisher-Turk اِبُلیشا-ابُلیشر : ایبُلیشا=لغو کننده، فسخ کننده، و...

Abolish= منسوخ کردن، از میان بردن، بر انداختن، موقوف کردن، لغو کردن، و...(به معنی Abolish رجوع شود)

Er اَر=چیز، شخص، فرد، کننده، فاعل، مرد، شوهر، جوانمرد و...

کلمات مرتبط انگلیسی، فارسی با ترکی:Abatement،Abate

در ادامه چند کلمۀ دیگر با پیشوند Ab را انتخاب کردم که اکنون ارتباط آنها با فارسی و ترکی را مورد بررسی قرار می دهیم

Abate-En- اُبیت- əˈbeɪt = کم شدن، خرد شدن، تخفیف دادن، خرد کردن، کاستن، رفع نمودن، اب گرفتن از، بزور تصرف کردن، خرد ساختن، فرو نشستن

معانی دیگر: فروکش کردن، کم کردن یا شدن، کاهش یافتن، (حقوق) خاتمه دادن، اب گرفتن از فلز، خیساندن چرم، غصب یاتصرف عدوانی، تنزل

Abate-Turk-اُبیت، اُبات=کم کردن یا شدن، خُرد و قلیل و ناچیز شدن، تنزل، تخفیف دادن، خرد کردن، کاستن،

Ab-آب(اُ)=آب، ماء، مایع، شیره، عرق، عصاره، عصیر، حل، محلول، ذوب، خوی، بزاق، آب دهان، منی، بحر، دریا، یم، زهاب، آبرو، حیثیت، شرف، عزت، تری، تازگی، طراوت، و...

Aw-Ab اِو Av  اِوew، öw اُو=جلو، پیش، پیش آمدگی، نوک، جلو آمدگی،  مقابل، روبرو، رو، نما، چهره، صورت، درجهت، ابتدا، اول، آغاز، ابتدا، ازل، اوان، اوایل، مراحل اولیه، ناقص، قلیل، مزجات، معدود، ناچیز، ناقص، چندی، مقدارکم،  خُرد، بدو، عنفوان، غره، نخست، یکم پس، پس، بیرون از، از حالا، دور از مکان اصلی،  و...- öwda(ewda) durاُودا دور=دور تر بایست، جلوتر بایست- ewda barاِودا بار=در جلوتر هست، در دور تر وجود دارد

Abate آواِت یا آوراتawrat=خُرد، حقیر، صغیر، کوچک ، اندک، کم، ناجیز، شکسته، له ، ریز، ریزه،  تغییر، دگرگونی، بدل، پول خرد، عوض، تحول، مبادله، تصرف، و... =فعل امر آوراتماک awratmak =خُرد کردن، ریزریز کردن، شکستن، له کردن، درهم شکستن، نابود کردن، تبدیل کردن، کاستن، خرد ساختن، تقلیل دادن، تقلیل یافتن، کاهش دادن، کمتر شدن، کمتر کردن، تخفیف یافتن، گسستن، تکسیر، کسر، درهم شکستن، مغلوب کردن، منهزم ساختن، تصرف کردن، و...

Daşlary awratmak-  Daş awratmakداش آوراتماک=سنگ خُرد کردن(شکستن)- pul awratmak پول آوراتماک= پول خرد کردن، پول عوض کردن-  Dişlerni awratmak دیشلرنی آوراتماک=دندانهایش را خُرد کردن

Ate- اِت- et اِدed=فعل امر اِدمکedmek-اِتمکetmek=کردن(شدن)، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

Ate –آت= Ad آد با آتat=پرتاب، پران، اوج پرواز،  فوران، فواره،  افکنش، پیش یا بالا یا پایین افکنی، انداخت، یورش، جهش، جهش شبیه پرواز، پرش، جهیدن، خیز، پرواز، طیران، و...-فعل امر آدماک admak ، آتماک atmak= پرتاب کردن، پرواز دادن، پراندن، شلیک کردن، پرت کردن، انداختن، به هوا فرستادن، دور انداختن، خوردن، و...- ok atmakاُک آتماک=تیر انداختن، تیر پراندن، تیراندازی کردن، - Asmana atmakآسمانا آتماک =پرتاب به آسمان، به آسمان پرواز دادن

Abate آب آت=آب انداختن، (اب گرفتن از فلز، خیساندن چرم، آب گرفتن)

اِت- et اِدed=فعل امر اِدمکedmek-اِتمکetmek=کردن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

Bate –بات bat=غرق، غرقه، غریق، غوطه، فرورفته، مستغرق، گرفتار، شیفته، مجذوب، غروب ، زوال، سقوط، فروکش، نشست، کاهش، و..   فعل امر باتماک batmak = غرق شدن، فرو رفتن، غروب کردن، فرو شدن، فرونشست، فرونشینی، فروکشی، تخفیف درد و غیره، و...- suwa batmakسُوا باتماک= در آب فرو رفتن، در آب غرق شدن- gün batmak گون باتماک=غروب آفتاب- Ol palçyga batdy اُل پالچیگا باتدی=او به گل فرو رفت(نشست)

Bate بیت bit =خاتمه،  انجام، اتمام، تکمیل، رویش، و... فعل امر بیتمک bitmek =تمام شدن، خاتمه یاقتن، تکمیل شدن، ساخته شدن، انجام گرفتن ( در مورد گیاهان)سبز شدن، روییدن، جوانه زدن ، ظاهرشدن، پیدا شدن، و...- işim bitti، işim bitdi ایشیم بیتدی = کارم تمام شد، کارم انجام شد- agaç bitdi آگاچ بیتدی=درخت سبز شد(رویید)- işiny bittirایشینی بیتتیر =کارش را خاتمه بده، کارش را انجام بده

Abatement-En- اُبیتمنت əˈbeɪtmənt -آبیتمنت= کاهش، جلو گیری، تنزل، تخفیف

معانی دیگر: فروکش، تسکین، مبلغ کاسته شده، (حقوق) خاتمه ی دعوی یا مزاحمت، تخفیف، غصب

Abatement-Turk- اُبیتمنت-آبیتمنت =میل به کاهش، جلو گیری، تنزل، تخفیف، و...

Abate= کم شدن، خرد شدن، تخفیف دادن، خرد کردن، کاستن، خاتمه دادن، و...(به معنی Abate رجوع شود)

Ment منت= دارا بودن، وابسته بودن،  متمایل بودن،  صاحب، دارنده ، معادل مند در فارسی: پساوند که در آخر کلمه درمی آید و معنی صاحب و دارنده را می رساند مانند: ارجمند، خردمند، دانشمند، هنرمند

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Abashed، Abash

اکنون چند کلمه هم با پیشوند Ab انگلیسی را انتخاب کردم که باهم آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

əˈbæʃ- Abash-En اُبَش-اُباش= دست پاچه کردن، شرمنده کردن، دست پاچه نمودن، خجالت دادن

معانی دیگر: شرمسار کردن، خجل کردن

Abash-Turk-اُبَش، اُباش=کم رو، خجل، شرمنده، شرمسار کردن، عرق جاری شدن(عرق شرم و خجالت)، خجل کردن، دست پاچه کردن، شرمنده کردن، دست پاچه نمودن، خجالت دادن، و...

Ab-آب(اُ)=آب، ماء، مایع، شیره، عرق، عصاره، عصیر، حل، محلول، ذوب، خوی، بزاق، آب دهان، منی، بحر، دریا، یم، زهاب، آبرو، حیثیت، شرف، عزت، تری، تازگی، طراوت، و...

Aw-Ab اِو Av  اِوew، öw اُو=جلو، پیش، پیش آمدگی، نوک، جلو آمدگی،  مقابل، روبرو، رو، نما، چهره، صورت، درجهت، ابتدا، اول، آغاز، ابتدا، ازل، اوان، اوایل، مراحل اولیه، ناقص، قلیل، مزجات، معدود، ناچیز، ناقص، چندی، مقدارکم،  بدو، عنفوان، غره، نخست، یکم پس، پیش، بیرون از، از حالا، دور از مکان اصلی،  و...- öwda(ewda) durاُودا دور=دور تر بایست، جلوتر بایست- ewda barاِودا بار=در جلوتر هست، در دور تر وجود دارد

Ash یاAsha یا aşak، aşag، aşaq=پایین، کم، پست، تحت، تحتانی، دامنه، دون، زیر، زیرین، فرود، فرودین، قعر، مادون، نازل، محقر، اندک، افتاده، -

آشaş : تجاوز،  اجحاف، تخطی، تخلف، تعدی، تعرض، دست درازی، دست اندازی، حدشکنی، مرزشکنی، هتک عصمت، عمل منافی عفت به عنف ، وصال، پیوند، دیدار، وصل، وصلت ، اتصال، وصول، رس، برس، گذشت، و..  فعل امر آشماک aşmak =تجاوز کردن، از حد خود فراتر رفتن، مرزشکنی کردن،( آب به سمت خشکی رفتن، )، اجحاف کردن، تخطی کردن، حدشکنی کردن، سرپیچی کردن، وصلت کردن، وصل شدن، ، بهم رسیدن، پیوستن، رسیدن، گذشتن، عبور کردن، گذر کردن، روی دادن، سیر کردن، پا گذاشتن، راهی شدن، روانه شدن، گشتن، رهسپار شدن، جاری شدن، سرازیر شدن و...  hedden aşmak حددِن آشماک=از حد گذشتن، افراط کردن- suw aşmak سو آشماک=آب به خشکی جاری شدن، سیل جاری شدن- öýe aşmakاُویه آشماک=به خانه رسیدن

Abashآباش=آب جاری شدن، عرق کردن، عرق شرم ریختن، خجل شدن خجالت کشیدن

گهر ز شرم عرق می کند به بازارش --- چگونه آب نگردد دل خریدارش میرزا صائب ( از آنندراج)

Abash اُوآش=کم رو(شرمنده، خجالت زده، خجل، شرمسار)، آبرو پایین و کم، سر وصورت پایین: حالتی که شخص خجل و شرمنده به خود می گیرد، چهرۀ پایین، صورت پایین، شرمنده، خجل، شرمسار، و... baş aşaq- باش آشاق=سر به زیر، فروتن، شرمنده، سر افکنده، خجل، و...

Abash اُباش اُباش= خودسر، اوباش، بی ادب، تخس، تکرو، عاق، گستاخ، خلیع، خودرای، خودکامه، خیره سر، لجوج، سرکش، متجاسر، متمرد، یاغی، طاغی، مستبد، مطلق العنان، اجامر، اراذل، الواط، بی سروپا، لات، فرومایگان، رندان، ولگردان، ناکس، سرگردان، دربدر، ادم اواره و ولگرد، و...

(اُ o=به موجودیت فردی یک شخص، خود گفته می شود، ویژگی های اساسی یک شخص که او را از دیگر اشخاص متمایز می کند، «خود» او را تشکیل می دهد(دانشنامۀ آزاد)، خویش، خویشتن، ذات، نفس، وجود، خود، خودش، خود او، او، آن، و... - o geldy اُ گلدی=او آمد، خودش آمد، خود او امد-bu yerda o ba بو یردا اُ با=در اینجا او(خود او) هست

Bashباش=سر، تارک، راس، فرق، کله، مخ ، چکاد، قله، نوک ، در، درپوش، دهانه، سرپوش، بالا ، بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور، برتر، والاتر، ابتدا، اول، آغاز، شروعو...- başla باشلا=شروع کن- başlikباشلیک=رئیس، سرور- dag başyداگ باشی=نوک کوه، بالای کوه- başim agiryar، başım ağrıyır باشیم آغیریار=سرم درد می کند- baş aşباش آش(باشا باش başa baş)=سربه سر، از بالا تا پایین، بطور کلی، سرتا سر، و...-

عالم همه سربه سر خراب است و یباب --- در جای خراب هم خراب اولی تر (حافظ)

Abashed-En اُبَشِد əˈbæʃ= شرمنده کردن، خجالت دادن، دست پاچه نمودن(verb - transitive)

Abashed-Turk-اُبَش اِد=شرمنده کردن، خجالت زده کردن،  شرمنده کردن، خجالت دادن، دست پاچه نمودن

Abash =شرمنده، خجل، خجالت زده، و...( دست پاچه کردن، شرمنده کردن، دست پاچه نمودن، خجالت دادن)(به معنی Abash رجوع شود)

Ed اِد= اِت et فعل امر اِدمکedmek-اِتمکetmek=کردن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Awn،Await، Awareness، Aware،Awl

در ادامه چند کلمۀ دیگر با پیشوند Aw از زبان انگلیسی انتخاب کردم اکنون آن کلمات را مورد بررسی قرار می دهیم

Awn-Enاُن- ɔːn- ˈɒnآن= ریشک، داسه

معانی دیگر: (گیاه شناسی - خارهای انتهای خوشه ی گندم و جو و غیره) داسه، ریش گندم، سوک، داسه خار سر جو و گندم، الت مذکر بعضی از جانوران خزنده و کرمها

Awn-Turk-اُن، آن= ریشک، داسه، چیزهای نوک در آورده، چیزهای برآمده، و...

Aw اِو Av  اِوew، öw اُو=جلو، پیش، پیش آمدگی، نوک، جلو آمدگی،  مقابل، روبرو، درجهت، ابتدا، اول، آغاز، ابتدا، ازل، اوان، اوایل، مراحل اولیه، ناقص، قلیل، مزجات، معدود، ناچیز، ناقص، چندی، مقدارکم،  بدو، عنفوان، غره، نخست، یکم پس، پیش، بیرون از، از حالا، دور از مکان اصلی،  و...-

Awn اُوُن،öwün اُنönün=جلو آمده، نوک در آورده(خار، ریشک، آلت تناسلی مذکر بعضی جانوران و خزنده ها و کرمها)، برآمده، در آمده، مقابله، روبرو، و... - Onuň öwünde dur-onun önünde dur= در مقابل او بایست-  اُنگ اُوُیندان چیکان Onuň öwünden çikan =از جلوی او درآمده، از جلوی او برآمده- Onuň öwün tut اُنگ اُوین توت=جلوی او را بگیر-Burnuň öwy بورونگ اُوی=نوک دماغ- öwünden çikan bir zatاُوندان چیکان بیر زاد=چیزی که از جلوش درآمده

Awn -اُن یا آن، اُونon (-=ony آن را(او را) = اشاره بدور(اشاره به چیزهایی که دور تر یا جلوتر، یا جلو آمده تر است)، دور، ان، آنجا، انسو، انطرف- ony getir اُنی گیتیر=آن را(او را) بیاور- hemmalerden ol öwünçak geldy =او از همه زودتر(جلوتر) آمد

Awl-En اُ- ɔːl- اُل= درفش، سوراخ کن

معانی دیگر:  (کفش دوزی) درفش، (نجاری) سوراخ کن، نشگرده

Awl-Turk اُ ،اُی، اُیل= درفش، سوراخ کن

Oy- Awl اُ- اُی =سوراخ شده، کنده شده، شکافته شده، سوراخ کن، و...فعل امر Oymak اُیماک=تراشیدن، تراش دادن، شکافتن، شکاف دادن، خراطی کردن، رندیدن، حفر کردن، فروکندن، کندن، سوراخ کردن، منده کاری کردن، و...- ağaçy oymakآگاچی(آقاچی) اُویماک=چوب را کنده کاری کردن، چوب را تراشیدن یا سوراخ کردن- dağy oymak داغی اُیماک=کوه را کندن، کوه را تراشیدن یا سوراخ کردن،

Awl اُیل oyil =تراشیده، سوراخ شده فعل امر اُیلماک oyilmak =تراشیده شدن، کنده شدن، سوراخ شدن، و...-داگ(داغ) اویلماک dağ oyilmak = کوه کنده شدن، کوه سوراخ شدن، کوه تراشیده شدن

Aware-En اُوا-- əˈweə- əˈwer اُووِر= ملتفت، مطلع، باخبر، اگاه، بااطلاع، مسبوق

معانی دیگر: آگاه، مواظب

Aware-Turk-اُووِر= ملتفت، مطلع، باخبر، اگاه، بااطلاع، مسبوق، در ابتدا بودن، پیشینه دار بودن، در پیش و قبل بودن،  ، درآغاز بودن

Aw اِو Av  اِوew، öw اُو=جلو، پیش، مقابل، روبرو، درجهت، ابتدا، اول، آغاز، ابتدا، ازل، اوان، اوایل، مراحل اولیه، ناقص، قلیل، مزجات، معدود، ناچیز، ناقص، چندی، مقدارکم،  بدو، عنفوان، غره، نخست، یکم پس، پیش، بیرون از، از حالا، دور از مکان اصلی،  و...- Aware اُو وِر=از پیش اطلاع دادن، از پیش آگاه، از جلوتر باخبر  

ware وِر wer,ver، = داده، اطلاعات، اطلاع، آگاهی، بینایی، خبر،  دهش، احسان، انعام، بخشش، بخشندگی، بذل، داد، عطا، موهبت، هبه، و... فعل امر وِرمکwermek، vermək= دادن، ادا کردن، بخشیدن، پرداختن، عطا کردن، پرداخت کردن، ، اطلاع دادن، آگاهی دادن، خبر دادن، و...

ware وار، war, var, bar =وجود داشتن، هست، وجود دارد، بود، است، بودن، وجود دارد، و...

Awareاُووار= در ابتدا بودن، پیشینه دار بودن، در پیش و قبل بودن،  ، درآغاز بودن، مسبوق

Awareness-En اُو آنس- əˈweənəs- əˈwernəs اُوُنس= اگاهی، اطلاع، هشیاری، معرفت

Awareness-Turk-اُوآنس، اُوآنسِس= اگاهی، اطلاع، هشیاری، معرفت، و...

Aware= ملتفت، مطلع، باخبر، اگاه، بااطلاع(به معنی Aware رجوع شود)

Arene آنan، aň آنگ= فکر، فهم، اندیشه، پندار، تأمل، تعقل، تفکر، سگالش، خاطره، خاطر، یاد، نظریه، انگار، تصور، خیال، فرض، گمان، وهم، رای، عقیده، قصد، نیت، کله، مغز، صرافت، آگهی، اطلاع، خبر، وقوف، بینش، شناخت، علم، معرفت، دانایی، روشن ضمیری، هوشیاری، ادراک، درک، توجه، و.. فعل امر آنماک anmak ، آنگماک aňmak- آگاه شدن، فکر کردن، درک کردن، متوجه شدن، و...- gowy aň ed گاوی آنگ اِد=خوب توجه کن، خوب فکر کن- aň ed آنگ اِد=آگاه باش، درک کن، توجه کن-anladim آنلادیم=فهمیدم، آگاه شدم

Ss سِسSes، Səs=صوت، صدا، آوا، آواز، بانگ، فریاد، و..

Awaren اُورِن öwrenفعل امر اُورِنمکöwrenmek =یاد گرفتن، آگاه شدن، اطلاع یافتن، تحصیل کردن، فرا گرفتن، دانستن، خبر گرفتن، خواندن، اموختنف و...- ders öwrenmek دِرس اُورِنمک= درس یاد کرفتن-yol öwrenmek یول اُورِنمک= راه و چاره را یاد گرفتن- Akil öwrenmek آکیل اُورِنمک= یادگیری ذهنی(عقلی)، اندیشه و دانش فکری یاد گرفتن،

Await-En- اُواِیتəˈweɪt- اُویت= منتظر شدن، در کمین نشستن، انتظار داشتن، منتظر بودن

معانی دیگر: صبر کردن، انتظار کشیدن، چشم به راه بودن، ملازم کسی بودن، در کمین کسی نشستن

Await-Turk- اُواِیت- اُویت –اِوا یات= منتظر شدن، در کمین نشستن، انتظار داشتن، منتظر بودن

Aw اِو Av  اِوew، öw اُو=جلو، پیش، مقابل، روبرو، درجهت، ابتدا، اول، آغاز، ابتدا، ازل، اوان، اوایل، مراحل اولیه، ناقص، قلیل، مزجات، معدود، ناچیز، ناقص، چندی، مقدارکم،  بدو، عنفوان، غره، نخست، یکم پس، پیش، بیرون از، از حالا، دور از مکان اصلی،  و...-

Awa اُوا öwa =جلوتر، زودتر، و....- öwa(awa) gitاُوا گیت=جلوتر برو، زودنر برو

It یتýet =رس، برس، رسا، رسیدگی، مراقبت، مواظبت، و...فعل امر یتمک ýetmak=رسیدن، آمدن، واردشدن، اتصال، نیل، وصول، پختن، کامل شدن، نضج، سرآوری کردن، رسیدگی کردن، مراقبت کردن، مواظبت کردن، محافظت کردن،  فرصت کردن، مجال یافتن، و...- Öýüne yetdiاُوینه یتدی=به خانه اش رسید، به خانه اش رسیدگی کرد- Öýüňa yetاُوینگا یت=به خانه ات برس، مراقب خانه ات باش- yzimdan yetایزیمدان یت=از دنبالم برس، به من برس- olara yetاُلارا یت= به آنها برس، به آنها رسیدگی کن، مراقب آنها باش-ew yet))aw yet اِو یت= جلوتر برس، جلوتر رسیدگی کن، جلوتر مراقب باش- Özüňa yetiş،Özüňa yet=به خودت برس، مراقب و مواظب خودت باش

Await- awa ýetاِوا یت=جلوتر برس ، دور از مکان اصلی مواظب باش(منتظر شدن، در کمین نشستن، انتظار داشتن، منتظر بودن)  

It یاتyat =فعل امر یاتماک yatmek=خوابیدن، خسبیدن، خفتن، غنودن به خواب فرو رفتن، لالا کردن، لالائی کردن ، دراز کشیدن، تعطیل شدن، راکد شدن، متوقف گشتن کار و فعالیت، کاهش یافتن، فرونشستن، منتظر ماندن، مستقر شدن، مقیم شدن، مخفی شدن، آرمیدن، هم بسترشدن، هم خوابی کردن، بستری شدن، انبارشدن، ذخیره شدن، دراز کشیدن، مخفی شدن، و...- ایش یاتدی iş yatdy =کار خوابید، کارتعطیل شد، کار متوقف شد- o adam ol yerda yatip wözleyar اُل آدام اُل یردا یاتیپ وُزلِیار = آن مرد آنجا دراز کشیده نگاه می کند(مراقب است)- ol yerda yat اُل یردا یات=آنجا بخواب، آنجا بمان، آنجا دراز بکش- yer yatdyیر یاتدی=زمین فرو نشست-

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Awry،Aweary،Wearied،Giddap،Weather، aweather

در ادامه باز هم کلماتی از زبان  انگلیسی را با پیشوند aw انتخاب کرده ارتباط آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Awry-En ایرای- əˈraɪ، اِرای= منحرف، غلط، زشت، مورب، بدشکل، بطور مایل، چپ چپ، کج

معانی دیگر: یک وری، کجکی، ناجور

Awry-Turk-اِرای، ایرای= منحرف، غلط، زشت، مورب، بدشکل، بطور مایل، چپ چپ، کج، و...

Egry- Awry اِگری-- əyri- eğriایری= کج، اریب، پیچیده، خم، خمیده، کژ، متمایل، معوج، منحنی، مورب، ناراست، ناصاف، ناهموار، بد شکل، زشت، منحرف، و...

Awry- Awuryاِوُری=برگردان، پشت و رو، وارو، واژگون، چپه، کج، سرازیر، سرنگون، معکوس، منقلب، نگون، نگونسار، وارونه، جلو ضربه خورده(Aw=جلو، پیش، پس، ابتدا، رو، صورت، چهره، مقابل، و...+, ury wury=اوری، وُری=ضربه خورده، زده شده، کوبیده شده، کوفته، (urmak،wurmak=زدن، کوفتن، کوبیدن، ضربه زدن و...)و...)، بدشکل، و...- Awur-avur-Aver- öwür-  اِوُر فعل امر awurmek اِوُرمک avurmek، öwürmek= ، برگرداندن، بازگرداندن، برگردانیدن، برگشت دادن، دپورت کردن، بازگشت دادن، پس دادن، وارو کردن، پشت ورو کردن، واژگون کردن، تغییر دادن، تبدیل کردن، ترجمه کردن، بالا آوردن، استفراغ کردن، قی کردن، سرنگون کردن، به زمین انداختن، دفع کردن، و...-در فارسی: یِوَری(یکوَری)= یک طرفی ، متمایل به یک جهت، اریب(وریب)، کج، کجکی، یک سمتی. یک سویی. یک جهتی. متمایل به یک جهت، و...- Papağını awury goýdi پاپاغینی اِوری گویدی=کلاهش را بِوَری گذاشت،کلاهش را کج گذاشت، کلاهش را پشت و رو گذاشت، کلاهش را غلط و بد شکل و زشت، ناجور گذاشت

Aweary-En- اُویِریəˈwɪərɪ، əˈwiːəri اُوِری= خسته

معانی دیگر: (شعر قدیم) خسته، درمانده، wearied : خسته

Aweary-Turk اِوُری=خسته و درمانده، و...

Aweary- Awry- Awuryاِوُری =واژگون، دگرگون، شوریده، متحول، برگشته، ناراحت، مضطرب، پریشان، آشفته، بدبخت، بیچاره، حیران، خسته، دردمند، سرگشته، عاجز، فرومانده، کوفته، متحیر، مستاصل، مضطر، ناتوان، وامانده، چپه، سرازیر، سرنگون، معکوس، منقلب، نگون، نگونسار، وارون، پشت و رو، وارو، چپه، کج، سرازیر، سرنگون، معکوس، منقلب، نگون، نگونسار، ازپاافتاده، کم توان، فرسوده، کوفته، فگار، مجروح، زله، عاجز، کسل، و...

Wearied-En- وُراید=خسته

Wearied-Turk- وُراید=خسته

Wearied وُر اید= ضرب خوردگی، کوفتگی، خستگی، و... (وُراید=(وُر=ضرب+ اید=خوردگی)) Iýdirmekایدیرمک=خوراندن-Iýdi ایدی=خورد

wurdy وُردی=کوبید، زد، کوفت، ضربه زد

wur ed وُر اِد=کوفته، کوفتگی، ضرب خوردگی(وُرایدی=وُر=ضرب+ ایدی=خورد)، خستگی، کوبیده شده، از پا انداخته شده، از پا افتاده، کم توان، فرسوده،، خسته و درمانده، و..

aweather-En-اِوُزا، اِوُزار=(دریانوردی) به سوی باد، در آنسوی کشتی که مقابل باد است، بادسوی، در جهت باد، در جهت وزش باد

aweather-Turk- اِوُزا –اِوزار، اِوسِر=در جهت وزش باد

Awآو=آب(دریا)

Aw اِو Av  اِوew، öw اُو=جلو، پیش، مقابل، روبرو، درجهت، سمت و سو، و...- awa(ewa) giddily اِوا گیدیلی=به سمت جلو برویم-

aweather اِوُزار öwüserاُوسِر(öwzer) öwüzer اُوزار= می وزد، خواهد وزید-( öwser) ýel öwüserیل اُوسِر- ýel öwüzer =باد می وزد، باد خواهد وزید- yel ösim یل اُوسیم=وزش باد-  اوسُم : باد دادن خرمن(واژه نامه بختیاریکا)- اُوُس öwüs (öws)=وزش، نسیم، نفحه، جریان هوا، و..- فعل امر öwsmek اُوُسمِکöwüsmek=وزیدن، وزش کردن، هوا جریان یافتن، و..

Weather-Enوُزا(وزا)- ˈweðə- وُزار weðər= هوا، اب و هوا، تغییر فصل، در معرض هوا گذاشتن، باد دادن، تحمل یا برگزار کردن

معانی دیگر: آب و هوا، وضع هوا، شرایط جوی، در معرض هوا قرار دادن، هوا دادن، هوا زده کردن یا شدن، (در اثر آفتاب یا باد و باران و غیره) تغییر رنگ دادن، در معرض باد و باران، در معرض آب و هوا، بی سقف، جان سالم به در بردن، جستن، (به سلامت) گذشتن از، پشت سر گذاشتن، تحمل کردن، در جهت باد، باد سوی، سمت باد، (کشتی) در جهت باد حرکت کردن، از سمت بادگیر رفتن، باد و باران، هوای بد، توفان، (زیر پنجره یا سر دیوار و غیره را برای جاری شدن آب باران) شیب دار کردن، ساییده شدن، ساییدن، سایند شدن، در معرض­ هواگذاشتن

Weather-Turk-وُزار= هوا، اب و هوا، تغییر فصل، در معرض هوا گذاشتن، باد دادن،و..

Aw اِو Av  اِوew، öw اُو=جلو، پیش، قبل، مقابل، روبرو، درجهت جلو، به سمت جلو، پیشِ رو، و...

Wöz وُز((göz=چشم، دیده، عین، دید، رویت، نظر، نگاه، امید، انتظار، توقع، عزیز، گرامی، چشم زخم، حدقه، منظر، تماشاگاه، منظره، چشم انداز، دورنما ، دیدگاه، نظرگاه، لقا، مقبول، موردپسند، وضع، نگرش(نظر و اتصال در کواکب، دقت و نظر در تغییر و تحولات در آسمان و چگونگی کیفیت  آب وهوا، وضع هوا و شرایط جوی)، و...

وضع: اسلوب، راه، روش، شیوه، طرز، طریقه، نهج، حالت، حال، شکل، موقعیت، هیئت، گذاشتن، نهادن، جنبه، چگونگی، کیفیت، وجه، ایجاد، تاسیس، تشکیل، خلقت، قرار، نهاد

وضعیت Wözyet =(وُز=چشم، دید+ یت= رس، برس فعل امر یتمک= رسیدن)=جاییکه چشم قادر به دیدن و رصد کردن  است، دیدرس، چشم انداز، موقعیت، مکان، و...

Weather وُزا Wözzaوُززا(gözza)=نگاه کن، نظر کن، تماشا کن، سیر و سیاحت کن، منتظر بمان، و..-

Daşariny Wözza داشارینی وُززا=بیرون را ببین(نگاه کن)-وُزَنِک=دریچۀ هوا، روزنه، دریچه، محل دید زدن، و..

 Weathe –وَز،وضع=وَز: وزیدن، وزش، حرکت کردن باد یا نسیم ، بر آمدن باد، جنبش هوا ، و...-  وضع=حال و هوا، حالت، چگونگی، کیفیت، وجه، موقعیت، و...

آنک را بر باد خواهی داد دل --- یک وزیدن باد از سوی تو بس(عطار)
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن --- گردد شمامه کرمش کارساز من(حافظ)

Weatherوُزا Wöza=فعل امر Wözamek وُزامک(gözamek گُ زامک)=نگاه کردن، تماشا کردن، دیدن، مشاهده کردن، نظاره کردن، نظر کردن، نگریستن، انتظار کشیدن، منتظر شدن، صبر کردن، بردباری کردن، تاب آوردن، تحمل کردن، استقامت کردن،  مقاومت کردن، دوام آوردن(جان سالم به در بردن، جستن، (به سلامت) گذشتن از (gözar گُ زَر=نگاه میکند، مرور می کند، سیر و سیاحت می کند، تماشا می کند،  با گذر فارسی مرتبط است گُ ذر کردن=مرور کردن، عبور و مرور کردن، )، پشت سر گذاشتن، تحمل کردن)، چشمداشت، چشم براه بودن، چشم داشتن، و...- توضیح در مورد کلمۀ گذر و گدوک= رد، راه، پروانه، گذرگاه، بلیط، گردونه، عبور، معبر، جواز، گذر، گدوک، گذرنامه، و...- گدوک=1- gaduk گَ دوک=شکاف، حفره، گودی، گودال، سوراخ، چال، جان پناه، غار، محل کنده شده، محل حفر شده، محل شکافته شده،  مثل جاهایی  از کوه که برای عبور و مرور توسط انسان  یا توسط  عوامل جوی و آب و هوایی کنده و حفر شده (مثل راه سخت وپرپیچ وخم درکوه، گردنه(یا دزد سر گردنه ، دزدی که در گردنه ها مسافران و کاروانها را بزند(احتمالاً با گردینه یا غردینه=کشتار، چپاول، غارت (غر اِت=چپاول کن، بکش، غارت کن، غرqr یا گرgr فعل امر غرماک qrmak ، گرماگ grmak =کشتن، قتل و غارت کردن، چپاول کردن، سر بریدن ، کنده، جدا کردن و...- olaryqrmak اُلاری غرماک=آنها را کشتن، آنها را سر یریدن، آنها را چپاول کردن-  ))- yery gadmek یری گَ دمک=زمین را کندن و یا حفر کردن-  Dişy gadukدیشی گَ دوک=دندان سوراخ شده و کرم خورده و پوسیده- gaduk alma گَ دوک آلما=سیب گاز گرفته شدن-

Gad گَ د=فعل امر گَ د مکgadmek= کندن، حفر کردن، گود کردن، سوراخ کردن، شکافتن، و...

 2-گیدوک giduk=محل عبور، رد، راه، گذرگاه، گردنه، معبر، گذر، گدوک، و...- Biz giddik، biz giddukبیز گیددوکBiz getdik، =ما رفتیم، ما گذر کردیم، ما عبور کردیم، ما گذشتیم-گید gid یا get ، گیت gitفعل امر گیدمک gidmek، گِتمَک getmək ، گیتمک gitmek=رفتن، حرکت کردن، گذشتن، عبور کردن، گذر کردن، سیر کردن، پا زدن، راهی شدن، تمام شدن، در صدد بودن، روانه شدن، گشتن، رهسپار شدن، و...

Giddap-En-گیداپ، گیدداپ= در فرمان دادن به اسب جلو برو، تند تر برو

Giddap-Turk-گیداپ، گیدداپ= اسب را با لگد فغل پا به حرکت و تند رفتن وا داشتن،   در فرمان دادن به اسب جلو برو، تند تر برو

گید gid یا get ، گیت gitفعل امر گیدمک gidmek، گِتمَک getmək ، گیتمک gitmek=رفتن، حرکت کردن، گذشتن، عبور کردن، گذر کردن، سیر کردن، پا زدن، راهی شدن، تمام شدن، در صدد بودن، روانه شدن، گشتن، رهسپار شدن، و...

Dap داپ= فعل امر دَپمِکdapmek= لگد زدن، پا زدن، با پا زدن،با سر چکمه و پوتین زدن، به جلو راندن، هل دادن،