باز هم کلماتی را با پیشوند Ab از زبان انگلیسی انتخاب کرده ارتباط آنها را مورد بررسی قرار می دهیم
Abat Jour-En-ا اِبَت شو-اِبَت ژُر= پرتو افکندن چراغ، پنجره هوا
معانی دیگر: پرتوافکن چراغ، سایبان
Abat Jour-Turk-ابات شو=پرتو افکندن چراغ، روزنه، پنجرۀ هوا، و...
Ab اِو، اُ= جلو، مقابل، روبرو، نما، پیش، آن، اون، او، و...
Ab آب= آب، شفاف، روشن، زلال، واضع، و..
At آت=پرتاب، انداخت، شلیک، آتش، پرتو(اشعه، تاب، تابش، درخشش، روشنایی، روشنی، سو، شعاع، شعشعه، ضیا، فروغ، نور، اثر، نقش، و...)، افکنش، تابش، گرما، نور، پوشش، و... فعل امر آتماک=پرتاب کردن، انداختن، شلیک کردن، آتش کردن، پرتو افکندن، پوشاندن، و...- daň atmak دانگ آتماک= روشن شدن هوا(سپیده دم) ، سپیده دمیدن-اوستونه بیر زاد آت Üstüna bir zad at= روی آن یک چیزی بینداز، رویش را با یک چیزی بپوشان- احتمالاً با اطو یا اتو وسیله ای گرم و داغ برای صاف کردن- ; Atبا خوانش اُت ot=آتش، آذر، اخگر، شرار، شرر، شعله، داغ، حرارت، و... –اُتوoto( اُت=آتشین، آتش، گرم، داغ، با حرارت و...+ Oاُ=او، خود، خودش، خود او، آن، آن چیز، آنچه، و...=آنچه خودش گرم و داغ و آتشین است-اتو، اطو: ابزاری آهنی با یک صفحة صاف که به وسیلة برق گرم می شود و با آن چین و چروک پارچه یا لباس را از بین ببرند(فرهنگ معین)(البته قدیما با ذغال گرم می شد من یکی از آن اطوی ذغالی قدیمی را دارم)-
جامه ها سربسر از داغ اتو سوخته دل--- جز نپرداخته کرباس که خامست اینجا(نظام قاری)
صوف و اطلس مینهند از عشق هم داغ اتو--- آفرین او را که داغ مهر یاری بر دلست(صائب)
Jour شو show=آن، اون اشاره به شئ یا شخص، نشان دادن کسی یا چیزی (شو زاد، شو آدام)
Abat Jour = پرتو افکنی به جلو برای نشان دادن چیزی یا کسی، روشنایی انداختن به کسی یا چیزی، پرتو افکندن چراغ، روزنه، نور گیر، پنجرۀ هوا، جلوی روشنایی و دیده شدن را پوشاندن(سایبان)
Bat بات فعل امر باتماک batmak=غروب شدن، تاریک شدن، فرو رفتن، نزول کردن، فرو بردن، فرو رفتن، غرق شدن، نشست کردن، مستغرق بودن، ته رفتن، گود افتادن-
Gün batmak-Gün batımı=غروب آفتاب
Show-En شاو- ʃəʊ- ʃoʊ شُو= اثبات، نشان، نمایش، جلوه، نشان دادن، ارائه، مظهر، نمودن، نشان دادن، فهماندن، نمایاندن، ابراز کردن
معانی دیگر: نمایان کردن، به نمایش گذاشتن، نمایش دادن، نمودار شدن یا کردن، عیان شدن یا کردن، ظاهر کردن یا شدن، پیدا بودن، هویدا بودن، پدیدار شدن یا کردن، بروز دادن، از خود نشان دادن، (به رای العین) ثابت کردن، روشن کردن (مطلب)، فاش کردن، برملا کردن، راهنمایی کردن، (طرز انجام کاری را) نشان دادن، یاد دادن، آمدن، شو، هنرنمایی، نمایشگاه، تظاهر، وانمود، صحنه سازی، ابراز، هویدا سازی، تجلی، جلوه گری، پز، به رخ کشی، ادا، تفاخر، فیس، زرق و برق، خودنمایی، بالیدن، (عامیانه) قضیه، موضوع، عمل، کار، (کان شناسی - نشانه ی وجود فلز یا نفت و غیره در خاک) نشانه
Show-Turk-شُو-شو= اثبات، نشان، نمایش، جلوه، نشان دادن، ارائه، مظهر، نمودن، نشان دادن، فهماندن، نمایاندن، ابراز کردن، و...
Show شُوşo، şuشو=نشان دادن، شُوşoآن (اشاره بدوریا نشان دادن دور)- şuشو این(اشاره به نزدیک یا نشان دادن نزدیک)
şony gör(wör) شُونی گُور(وُر)=آن را ببین، آن را تماشا کن،( نمودن، نشان دادن، فهماندن، نمایاندن، ابراز کردن)
şuny gör(wör) شونی گُور(وُر)= این را ببین- şo görinyar شُو گورینیار = آن دیده می شود، آن نمایش داده می شود- şony görkez، shuni ko'rsating= آن را نشان بده، آن را نمایش بده-şo adamy gör شُو آدامی گُور= آن مرد را ببین، آن مرد را تماشا کن- şo işشُو ایش=آن کار- şu işشو ایش=این کار((عامیانه) قضیه، موضوع، عمل، کار)
şaw شاو- Şawly شاولی(shovqinli) showly=پر شور، پر هیجان، دارای شور و شادی، پر زرق وبرق، دارای سر و صدا و هلهله و شادی، تماشایی، نمایشی و...- şawly toy boldy شاولی تُوی بُلدی=عروسی پرشوری(تماشایی) شد
شو:نمایش، جلوه، تظاهر(فرهنگ فارسی)- نمایش (به ویژه در تلویزیون)(فرهنگ معین)
شو:1-شُدن-۲. شونده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): تاشو. 3. نمایش. 4. جلوه، تظاهر(فرهنگ عمید)
Showed-En-شُد، شُواِد=نشان داد
showed me=به من نشان داد- showed off= خودنمایی کرد
Showed-Turk-شُواِد=نشان داد
Show = اثبات، نشان، نمایش، جلوه، خود نمایی، و...(به معنی Show رجوع شود)
Ed اِد=کرده، شده، انجام گرفته، کرد، عمل، انجام، و...فعل امر اِدمکedmek=کردن، شدن، انجام دادن، به عمل آوردن، عمل کردن، و...
Abominable-En- اِبُمیناِبُلəˈbɒmɪnəbl̩- əˈbɑːmənəbl̩ اَبامینابُل= زشت، مکروه، ناپسند، منفور، خبیی
معانی دیگر: نفرت انگیز، کریه، مشمئز کننده، چندش آور، بسیار ناخوش آیند، بسیار بد، مزخرف، بیزار کننده و چرند
Abominable-Turk-اِبُمیناِیُل، آبامینابُل=بسیار عیب دار، زشت، مکروه، ناپسند، منفور،و...
Abo-ایبا، (ایب با=عیب دارد)(aibآیب ayb =عیب (=عیب، صدمه، علت، فساد، منقصت، نقصان، نقص، نقیصه، وصمت، تقصیر، خرده، خطا، بدی، زشتی، زشت، ناپسند، کریه، ناخوشایند، شایبه، معرت، رسوایی، عار، اشتباه، ایراد، مشکل، و...- aiby(ayby) barآیبی بار=عیب دارد، نقص و مشکلی دارد-aibdir))Edýän işiňiz aybdir اِدیان ایشگیز آیبدیر=کاری که می کنید ایراد دارد(عیب است، زشت و ناپسند است، و...)-
min مین=1-روی چیزی قرارگیری، روی چیزی قدم گذاری، و... فعل امر مینمکminmək، minmek= سوار شدن، روی چیزی رفتن یا قدم گذاشتن یا قرار گرفتن، ، بالا رفتن، بلند شدن، صعود کردن، سوار کردن، زیاد شدن، بالغ شدن بر، نصب کردن، قرار دادن، سوار شدن بر، سوار شدن یا کردن، و...2- مین جنگی3-هزار
daga minmek، dağa minmak داغا مینمک=بالا رفتن از کوه، کوهنوردی- daga mindirmek داگا میندیرمک= به کوه سوار کردن، روی کوه قرار دادن- دِپا مینمک =depa minmek روی تپه رفتن، از تپه بالا رفتن، بالا سر رفتن، -Maşyna minmek،Maşına minmək=سوار ماشین شدن
Abomin ایبُمین=عیب زیاد، بسیار زشت، بسیارناپسند، هزاران عیب، و...
able=توانایی، لیاقت، لایق بودن، کردن، داشتن، و...
Ble بُلbol=شدن، زیاد، فراوان، بسیار، و...فعل امر بُلماکbolmak=شدن، بودن، و...-بُل زادbol zad=چیز زیاد
Miner-En- مایناmaɪnə- maɪnər ماینر= خیش
معانی دیگر: معدنچی، کانچی، کان کن، مین گذار
Miner-Turk-ماینا، ماینر=خیش، معدنچی، شخص مین گذار
Miner ماینا müayinə مُاینا= معاینه، بررسی، کاوش، تتبع، تجسس، تحقیق، تدقیق، تفتیش، تفحص، جست وجو، وارسی، کندوکاو، کندن، کاویدن، و...
Həkim xəstəni müayinə etdi حکیم هاستانی مُاینا اِتدی=دکتر بیمار را معاینه کرد
Min مین= مین جنگی(ماده منفجره کاشته شده درزمین، سلاح منفجره ای که در آب یا زمین و در مسیر دشمن کار گذاشته می شود که در اثر تماس منفجر می شود(فرهنگ عمید))، چیزی که رویش سوار می شوند یا پا می گذارند- min مین=روی چیزی قرارگیری، روی چیزی قدم گذاری، و... فعل امر مینمکminmək، minmek= سوار شدن، روی چیزی رفتن یا قدم گذاشتن یا قرار گرفتن، ، بالا رفتن، بلند شدن، صعود کردن، سوار کردن، زیاد شدن، بالغ شدن بر، نصب کردن، قرار دادن، سوار شدن بر، سوار شدن یا کردن، و...
Er یا ar اَر=چیز، شخص، فرد، کسی، کننده، فاعل، مرد، شوهر، جوانمرد، و...
Miner ماینر=کاوش کننده،(معدنچی)، کَ ننده(خیش، کان کَن)، معاینه کننده، مین کذار،و...
Myna(Mynah)مینا mina=بالا رونده(مرغ مینا:پرنده ای است از راسته ٔسبکبالان و...)، چیز سوار شونده، چیزی که روی چیز دیگر سوار یا نصب شود (مثل لعابی آبی رنگ که با آن نقره و طلا را نقاشی می کنند، لایة بیرونی دندان(پوستۀ سفیدرنگ روی دندان که محافظ دندان است(فرهنگ عمید))، لنگرگاه برای سوار شدن یا پیاده شدن به کشتی، سر لنگرگاه کشتی. ( منتهی الارب )، مرفاء. بندرو لنگرگاه کشتی. ( ناظم الاطباء)
inاین فعل امر اینمکinmek= فرود آمدن، داخل شدن، وارد شدن، فرو رفتن، سقوط کردن، ساقط شدن، برکنارشدن، معزول شدن، نزول کردن، افتادن، فرو افتادن، سقط شدن، از بین رفتن، زایل شدن، مردن، درگذشتن، به درک واصل شدن، نفله شدن، تلف شدن، از کار افتادن، از حیز انتقاع ساقط شدن، و...
Iner اینر=چیز فرو رونده (خیش، گاو آهن)، داخل شونده، تو رونده،...-خیش یا گاو آهن وسیله ای نوک تیز است که داخل زمین فرو رفته باعث شخو زدن زمین می شود
M ما=ما، ضمیر اول شخص جمع، من و تو، من و شما، من و ایشان، من و او، من و آن ها، مان، برای ما، مال ما، مال خودمان، متعلق بما، موجود درما، متکی یا مربوط بما، نسبت به ما، و...
Mining-En- مایننگmaɪnɪŋ= معدن کاری، استخراج معدن، مین گذاری، کان کنی
معانی دیگر: معدنی، کانی، بهره برداری از کان، برهیخت، کانکاوی، (ارتش) مین گذاری
Mining-Turk-مایننگ=معاینه ، معدن کاری ، مین گذاری ،و...
Ing اینگ=تو رفته، فرو رفته، داخل شده، لای چیزی رفته، و... In این = 1- بدن، تو، توی، لای، اندرونی، داخل، فرود، فرو رفت، ورودی، داخل اندام، اندام، تنه، هیکل، جسم ، عرض و...-2- inاین فعل امر اینمکinmek= فرود آمدن، داخل شدن، فرو رفتن، تو رفتن، سقوط کردن، ساقط شدن، برکنارشدن، معزول شدن، افتادن، فرو افتادن، سقط شدن، از بین رفتن، زایل شدن، مردن، درگذشتن، به درک واصل شدن، نفله شدن، تلف شدن، از کار افتادن، از حیز انتقاع ساقطشدن، و...- asmandan indyآسماندان ایندی=از آسمان فرود آمد(سقوط کرد)- Öýe indyاُویه ایندی=به خانه وارد شد(داخل شد)- baş aşağ indyباش آشاق ایندی=سرنگون شد(سر وته سقوط کرد)، ساقط شد، سقوط کرد،
Abominate-En- اِبُمِنتəˈbɒmɪneɪt- əˈbɒmɪneɪt آبامِنت= تنفر داشتن، ناپسند شمردن، مکروه دانستن، نفرت کردن
معانی دیگر: (بسیار) متنفر بودن از، انزجار داشتن، مشمئز شدن، بد آمدن، بیزار بودن
Abominate-Turk-اِیبُمینات، آیبامینت=(بسیار)نفرت کردن، متنفر شدن، تنفر داشتن، ناپسند شمردن، مکروه دانستن،و...
Abomin ایبُمین=عیب زیاد، بسیار زشت، بسیارناپسند، بسیار نفرت انگیز، بیزارو...
Ate اِت et=فعل امر اِتمکetmek=کردن، شدن، اجرا کردن، انجام دادن، عمل کردن، ساختن، ادا کردن، به جای آوردن، گزاردن، آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن، و...-
Abomination-En- اِبُمِنیشِنəˌbɒmɪˈneɪʃn̩- əˌbɑːməˈneɪʃn̩آبامِنیشِن= بیزاری، عمل شنیع، نفرت، زشتی، پلیدی، کراهت، نجاست
معانی دیگر: مایه ی نفرت، هر چیز تنفرآور یا مشمئز کننده، نکبت، تنفر، انزجار، چندش
Abomination-Turk- اِبُمِنیشِن، آیبا مِنیشِن=عمل زشت و شنیع، بیزاری، عمل شنیع، نفرت، زشتی، پلیدی، کراهت، نجاست، و...
Abomin ایبُمین=عیب زیاد، بسیار زشت، بسیارناپسند، و...(به معنی Abominable رجوع شود)
Ation ایشِن=عمل شده، کارشده، و... işایش=کار، عمل، و...