کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Bank،Blood Bank،Money،Blood Money

باز هم کلماتی از زبان انگلیسی که با Blood ساخته شده را انتخاب کردم. با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Blood Money-En-بلاد مانیblʌdˈmʌni- blədˈməni بُلاد ماُنی= دیه، خون بها

معانی دیگر: پول خون، پولی که بابت غرامت به خانواده مقتول می دهند، اجرت آدمکش حرفه ای، دیه خون تاوان

Blood Money-Turk- بلاد مانی(مونی)= پول خون، دیه، خون بها، و...

Blood = هم خونی ، خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خونریزی، خونخواری، آدمکشی، احساسات، خو و طبع، خلق، اصل و نسب، خویشی، و...(به معنی Blood رجوع شود)

Money-En مانی-mʌni، məni مُانی= سیم، اسکناس، سرمایه، پول، ثروت

معانی دیگر: دارایی، مایملک، پولداران، ثروتمندان، اغنیا، (جمع) مبالغ پول، وجوه، سکه (پول طلا یا نقره یا مس یا نیکل و غیره) (hard money هم می گویند)، اسکناس paper money) یا bill هم می گویند)، پول کاغذی، مسکوک، شهروا، هر چیزی که به جای پول به کار رود (مانند چک و اوراق بهادار)، رجوع شود به: money of account، پول برده شده (به عنوان جایزه) (prize money هم می گویند(

Money-Turk-مانی، مُانی، مونی= سیم، اسکناس، سرمایه، پول، ثروت، و...

Mon مونmun=این، کلمه اشاره که بدان به شخص یا شی حاضر اشاره میکنند، اشاره به شخص یا یک شی مانده و ساکن در جایی، یکه و تنها، درنگ، متوقف، ، اشاره به شخص یا شی همیشه حاضر و آماده، چیزمانا، موندنی ، ماندگار، در همه جا حاضر، دارای نفوذ کامل در سرتاسر جهان، پایا ، ساکن، مقیم، پایدار، جاوید، مانا، مانی، ماندنی، باقی، پایدار، پاینده، جاودانه، جاودانی، جاوید، مخلد، مدام، مستدام، مستمر، ناب، نادر، ، بی مانند، شاذ، شگفت، طرفه، طریف، عجیب، کمیاب، نایاب، نایافت، گرانمایه باقدرو قیمت بنابراین، پس، همینطور، انقدر، چنان، همچنان، چنین، چندین، بهمان اندازه، چندان، اینقدر، بقدری، این طور، همچو، همینقدر، از انرو، باین زیادی، بسیار، باندازه ء کافی، بس، نسبتا، انقدر، باندازه و...

Money مونی muny= این را، هرچه که در جایی موجود باشد یا مانده باشد، چیز برابر یا مقدار مساوی، اینقدر، این اندازه، این مقدار، این چیز با ارزش، دارای قدر و ارزش(مثل پول، طلا، و...)، و...

Ey ای iy=خورد و خوراک،آذوقه، جیره، خواربار، خوردنی، شیلان، طعام، طعمه، غذا، قوت(آذوقه، توشه، جیره، خواربار، خوراک، خوردنی، طعام، غذا، مائده | تاب، رمق، زور، تسلط، توان، شدت، قدرت، نیرو، وسع، توانایی مالی، سرمایه، پول، ثروت، و.. )، مائده، مورد پسند، مطلوب: سابقاً اخبار سیاسی خوراکش بود، برخورد، تلاقی، به هم رسیدن، رسیدن دو شخص یا دو چیز به هم، هم اندازه یا هم ارزش یا مناسب بودن دوچیز به هم، خور، بخور، فعل امر ایمکiymek=خوردن، مناسب و هم پایه بودن(این دو به هم می خورند )

mun iy مون ای = این را بخور

bir birne iydy بیر بیرنه ایدی=به یکدیگر خورد، (هم سنک، هم اندازه، مناسب) همدیگر بودند

mun yaly zad ber مون یالی زاد بر= چیزی مثل این بده، چیزی به این اندازه بده

muna muny ber مونا مونی بِر= به این این را بده، به این اندازه(به این قیمت، به این پول، به این چیز، و...) این را بده

on اُن= آن ، ان یکی، اشاره بدور، چنانکه «این » اسم اشاره به نزدیک است

oney اُنی ony= آن را ، و...

muny we ony ber مونی و اُنی بِر= این را و آن را بده

onuň ýerine muny ber اُنونگ یرینه مونی بر= به جای اون این را بده (معاملۀ پایاپای، دادو ستد)

monuň ýerine muny ber مونونگ یرینه مونی بر= به جای این این را بده ، به جای این این را (این اندازه پول، اینقدر، همین قدر، جنس با ارزش برابر، و...) بده

مؤنی. [ م ُءْ ] ( ع ص ) بازدارنده. || بادرنگ گرداننده. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || تأنی کننده. اهمال کننده. درنگ نماینده. ( از ناظم الاطباء)

بهتره همینجا بمونی- اینجا مونده، آیا اینجا می مونی؟

Money مانی=ماندگار، جاویدان، کمیاب، ناب، چیز با ارزش، و نادر مثل طلای ناب، خالص و منحصر بفرد، و...- مانی ( ص ) به معنی نادر باشد که از ندرت است که بی همتا و بی مثل و یکه و تنها باشد. ( برهان ). صاحب برهان گفته که به معنی نادر باشد یعنی بی همتا. ( انجمن آرا )( آنندراج ). نادر و بی همتا و بی مثل. ( ناظم الاطباء)

تنش سیم است و لب یاقوت ناب است--- همه دندان او درّ خوشاب است(ویس و رامین)
دوده انگشتری از ناب گوهر--- بسی مشک و بسی کافور و عنبر(ویس و رامین)
و آن نقاب عقیق رنگ ترا--- کرده خوش خوش به زر ناب خضاب(ناصر خسرو)

Blood Bank-En بلُد بَنک-blʌdbæŋk- ˈblədˈbæŋkبُلاد بَنک= بانک خون، ذخیره ی خون (برای دادن به دیگران)، بانک جمع اوری خون برای تزریق به بیماران ومجروحین

Blood Bank-Turk-بلاد بانک، بُلاد بانک= بانک خون، ذخیره ی خون (برای دادن به دیگران)، بانک جمع اوری خون برای تزریق به بیماران ومجروحین

Blood = هم خونی ، خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خونریزی، خونخواری، آدمکشی، احساسات، خو و طبع، خلق، اصل و نسب، خویشی، و...(به معنی Blood رجوع شود)

Bank بانک= موسسه اقتصادی، فایل، مخزن، جایگاه، اطلاعات، داده ها، نوعی بازی ورق، انباره، جای ذخیرۀ پول، و...

Bank-En- بانگک(باَنک)bæŋk، بِنگک- (بِنک)= بانک، ساحل، لب، ضرابخانه، سیل گیر، خامه، کنار، روی هم انباشتن، در بانک گذاشتن، کپه کردن، بلند شدن بطور متراکم، بانکداری کردن

معانی دیگر: معامله ی بانکی انجام دادن، (پزشکی) محل گردآوری و توزیع خون و برخی از اعضای بدن که در پیوند به کار می روند، (کامپیوتر) انبار، گروه، دسته، ساختمان یا محل بانک، صندوق پس انداز، (در قمار و بازی های با ورق و ژتون) موجودی هر بازیکن در قمار، موجودی قمارخانه، توده (ابر و برف و خاک و غیره)، انباشت، تلنبار، برآمدگی، شیب تند (مثلا کنار تپه)، ساحل رود، پشته (مثلا کنار دریا یا رودخانه)، رودکنار، (در دریا و دریاچه) جای کم ژرفا، پایاب، آبتل، (هواپیمایی) کج کردن هواپیما در جهت چرخش، (راهسازی) شیب دار کردن جاده در جهت پیچ جاده (برای جلوگیری از پرت شدن خودرو )، (از خاک) پشته درست کردن، انباشتن، دیواره ی خاکی درست کردن، (معدن) بالا یا سر رگه ی خاک معدنی، (با افزودن چوب و جابجا سازی خاکستر) آتش را درست کردن (به طوری که آهسته و طولانی بسوزد)، (بسکتبال) توپ را جوری زدن که به تخته بخورد و وارد حلقه شود، (بیلیارد) برای رسیدن به مقصود توپ را به دیواره زدن، ردیف هر چیز، (در کشتی های بزرگ قدیم که اسرا در آن پارو می زدند)، نیمکت پاروزنان، پاروزنان بیگار، ردیف پاروها، (در پیانو و هر چیز کلید دار) ردیف کلیدها، ردیف کردن، (روزنامه) عنوان ثانوی مقاله (که زیر عنوان اصلی و با حروف کوچکتر است)، بلند شدن ابر یا دود بطورمتراکم

Bank-Turk-بانک= بانک، ساحل، لب، ضرابخانه، سیل گیر، خامه، کنار، روی هم انباشتن، در بانک گذاشتن، کپه کردن، بلند شدن بطور متراکم، بانکداری کردن، و...

Ba با = است، هست، موجود،حاضر، حی، زنده، پدیدار، باقی مانده، دارای هستی، نسخهء موجود و باقی ، مستقر، استوار، برقرار، پابرجا، پایدار، ثابت، جایگزین، استقراریافته، جای گیر، برجا، ساکن، محکم، باشنده، پدیده، هستار، هستنده، هسته، هستی یافته، یافتمند، اماده، حی و حاضر، فراهم، مهیا، آماده شده. ساخته شده. کار راست و نیکو کرده شده. شکرده شده،حاضر، دردسترس ، مستعد ، اکنون، زمان حال، دارا بودن، و...

ol ba اُل با= او است، آن موجود هست-

oň puly ba اُنگ پولی با = او پولدار هست، او پول دارد

Bank بانگک baňk = موجودی، پول نقد، صندوق پول، پول خرد، دارایی، مایملک، ملک متصرفی، سرمایه،، و..

ذخیره، سهم، مایه، نیا، پایه، کنده، تخته، تنه، قنداق تفنگ، سرمایه، یدکی، سهمیه، در انبار، قنداق، موجودی کالا، مواشی، پیوندگیر، ته ساقه، دسته، ریشه

pul baňkda-پول بانگکدا= پول در بانک است

Näçe pul baňy ayt? نأچه پول بانگی آیت؟= چقدر پول موجودی داری بگو؟

- an- æŋاِنگ=1- غالب، غلبه، تسلیم، تعظیم، شکست، و...2-کج، گوشه، لبه، لب، ساحل، زاویه، خمش، سوی، جهت، اریب، پیچیده، خم، خمیده، کژ، متمایل، معوج، منحنی، مورب، ناراست، ناصاف، ناهموار، سطح اریب، کجی، شیب، سرازیری، سراشیبی، نگاه کج، خط کج، بی قرینه، غیر متعادل، متمایل بیک طرف، یک وری، و...فعل امر اِنگمک eňmek=1-غالب شدن، غلبه کردن، وادار به تسلیم کردن، و...-2- کج کردن، خم کردن، سرازیر کردن، شکست دادن، وادار به تسلیم کردن، و...

deryaň eňi دِریانگ اِنگی= کنار دریا(رودخانه)، ساحل دریا

baş eňmek باش اِنگمک =سر خم کردن، تسلیم شدن، تعظیم کردن، و..

ol eňildy اُل اِنگیلدی= او خم شد، او تعظیم کرد، او تسلیم شد، و...

Eňil اِنگیل=خم، لبه، زاویه، گوشه، کنج، سرکج، و...فعل امر اِنگیلمک= Eňilmekخمشدن، کج شدن، زاویه دار شدن، گوشه دار شدن، لبه دار شدن، و... (به معنی: -æŋɡl̩- angle اِنگل= طرف، زاویه، گوشه، کنج، قلاب ماهی گیری، تیزی یا گوشه هر چیزی، با قلاب ماهی گرفتن، دام گستردن، دسیسه کردن، خمش، و... رجوع شود)

Eňek-æŋk -ank اِنگِک=1- چانه، چنه، حنک، ذقن، زنخدان، زنخ، چونه، گلوله خمیر، سخن منثور ، پرگویی، تخفیف گیری، چانه زدن، وراجی کردن، مبادله کردن، گیره، تنگنا، وراجی، فک، ارواره، دم گیره، و... 2- کج شونده، خم شونده، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Brother، Blood Brother، Bloodili

چند کلمۀ انگلیسی که با blood ساخته شده را انتخاب کردم اکنون ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Bloodili-En- بلاد اِلیbloodili- bloodili بُلادیلی(ایللی)= به طور خونین، با خونریزی، با سنگدلی، باقساوت، از روی خونخواری

Bloodili-Turk-بلاد اِلی، بُل اِدیللی=سزکوب خونین، برخورد خونین، به طور خونین، با خونریزی، با سنگدلی، باقساوت، از روی خونخواری، و...

Blood = هم خونی ، خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خونریزی، خونخواری، آدمکشی، احساسات، خو و طبع، خلق، اصل و نسب، خویشی، و...(به معنی Blood رجوع شود)

Ili ایللیiylli، illi= برخورد، برخورد کرد، تماس گرفت، متصل شد، گیر کرد، و...- Meň elim şol ýerde iylli منگ اِلیم شُل یره ایللی= دستم به آنجا گیر کرد(برخورد کرد، تماس گرفت، و...

Il ایلiyl =گیر، برخورد، تماس، دیدار، ملاقات، رفتار، سلوک، معامله، اصابت، التقا، تلاقی، زدوخورد، مشاجره لفظی ، درگیری، اصطکاک، تصادم، تصادف، شیوه رفتار، بست، بند، قید، گرفتاری، مانع، گیر، توقف، سرکوب، انسداد، حمله ناگهانی، و...- فعل امر ایلمکilmek (iylmek)=خورده شدن، برخورد کردن، گیر کردن، گرفتار و دستگیر کردن(شدن)، و...

Bloody- Bloodi = خونین، برنگ خون، قرمز، خون الود، خونی، خون مانند، خونخوار، و...

Li لی= برای افاده صفت و دارندگی یا وابستگیئ- مثل ایرانلی iranli= ایرانی- آلمالی almali= دارای سیب

Blood Brother-En بلاد برازا- blʌdˈbrʌðə- ˈblədˈbrəðərبُلاد برازر= برادر هم خون، برادر از یک پدر و مادر، برادر تنی، برادر خوانده

Blood Brother-Turk بُلاز برازر= برادر هم خون، نسبت برادری، برادر تنی، برادر خوانده ، و...

Blood = هم خونی ، خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خونریزی، خونخواری، آدمکشی، احساسات، خو و طبع، خلق، اصل و نسب، خویشی، و...(به معنی Blood رجوع شود)

Brother-En بیرازا- ˈbrʌðə- brəðər بیرازاَر = هم قطار، برادر، اخوی، کاکا، داداش، دوست بسیار صمیمی، هم عضو، هم مذهب، هم نژاد، (در خطاب) برادر، و...

Brother-Turk-(برازا)بیرازا، بیرازاَر=از یکجا زاده شده، از یک، اعضا یا اندام و بدن زاده شده ، برادر، هم قطار، و... (به معنی Brother رجوع شود)

Br بِرber =احسان، بخشش، بخشندگی، بذل، داد، عطا، موهبت، هبه، انعام، رشوه، بده، و...فعل امر بِرمک bermek (vermek) = دادن، ادا کردن، بخشیدن، پرداختن، عطا کردن، پرداخت، دهش، عطا، واگذار کردن، رضایت دادن، پذیرفتن، تصدیق کردن، راضی شدن، اقرار کردن، راه دادن، بار دادن، زیر بار رفتن، اعطاء کردن، و...

Br بیر bir= یکی، یک، یکجا، تک، برابر، مثل هم، و...- ikisi birdir ایکیسی بیردیر=دوتایش یکی است، هر دو مثل هم است

ابله و فرزانه را فرجام خاک --- جایگاه هر دو اندر یک مغاک(رودکی)
دو برادر دل یکی کردند. پرویز با وی یکی شد(فرهنگ فارسی)

- otherازا- agza= اعضا، عضو ، بدن، و...

آگرالار Agzalar =عضو ها، اعضاها، و...- bir agza بیر آگزا = از یک عضو، از یک بدن، یکی از اعضا(گروه، دسته)

Brother بیرازا= از یک اعضا، عضو یک دسته یا گروه یا فرقه

Ther زا= زایش، تناسل، تولیدمثل، زادوولد، زاییدن، تولد، میلاد، ولادت، و...

Brother بیر زا= از یکجا زاده شده

Brother = برادر، و..(به معنی Brother رجوع شود)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Bloody،Blood

مطالب گذشته را ادامه می دهیم چند کلمۀ انگلیسی با پیشوند Bl را انتخاب کردم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد مطالعه و بررسی قرار می دهیم

Blood-En بلاُد- blʌd- bləd بلاد= خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خون گرفتن، خون جاری کردن

معانی دیگر: خونریزی، آدمکشی، احساسات، خو و طبع، خلق، اصل و نسب، خویشی، هم خونی، اشرافی، خوش خانواده، نجیب زاده، شیره گیاهی (sap هم می گویند)، هر چیز اساسی و حیاتی، عامل جانبخش، (حیوانات) اصیل، پاک نژاد، خوش نژاد، خوش لباس، شیک پوش، خون حیوان شکار شده را به مشام سگ شکاری رساندن، (برای تشجیع شکارچیان بی تجربه) خون شکار را به صورتشان مالیدن، (آدم تازه کار را) ارشاد کردن، خویشاوندی، خون الودکردن، خون کسی را بجوش اوردن، عصبانی کردن

Blood-Turkبیلاد، بلاد، بلاُد= خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خون گرفتن، خون جاری کردن، و...

Bla بلا=آمیخته، مزاج، آمیزه، آمیغ، در هم آمیختگی، سرشت، خلق و خو، قاطی، مشوب، متلاطم، تلاطم، تکان، تموج، تنش، جنب وجوش، جنبش، هیجان، به هم برآمدن، به هم خوردن، خروشیدن، آشفتگی، شورش، جوش و خروش، و...

Blo بلا bla= فعل امر بلاماکblamak=آغشتن، آغشته کردن، آلودن، آمیختن، ترکیب کردن، قاطی کردن، مالیدن، رنگ مالی کردن، و...

reňki ol yere bla رنگکی اُل یره بلا= رنگ را به آنجا بمال- hemmesiny bir birne blamak همه سینی بیر بیرینه بلاماک= همه شان را با یکدیگر آمیختن(قاطی کردن، مالیدن، ترکیب کردن، آغشتن)

Blo بیلَ bile=هم، باهم، به اتفاق، توام، تواماً، متحداً، بایکدیگر، یکجا، با همدیگر، بطور دسته جمعی، بضمیمه، یکسره، همگی، تماما، کاملا، روی هم رفته، با هم، اجماعا، از همه جهت، و...

ikisi bile geldy ایکیسی بیلَ گلدی= دوتایی با هم آمدند- bile getir بیلَ گِتیر= با یکدیگر (باهم، یکجا، بضمیمه، و...) بیار

Bl بُلbol=1- زیاد، پُر، بس، بسیار، بی شمار، بی نهایت، جزیل، خیلی، عدیده، فراوان، کثیر، معتنابه، مفرط، وافر، هنگفت، پُر قدرت، توانمند، بزرگ، بسیط، پهن، جادار، فراخ، فسیح، گشاده، متسع، واسع، وسیع، گشاد، وسیع، نامحدود، فراخ، پهناور، پهن، عریض، پرت، کاملا باز، فضادار، و...2- : آفرینش، خلقت، آمیزه، اصل، جنس، خمیره، جنم، خلق وخو، خو، ضریبه، ذات، سجیه، سیرت، طبع، طبیعت، طینت، غریزه، فطرت، جبلت، مزاج، نهاد، خمیرمایه، گوهر، جوهره، وجود، هستی، حیات، جانبخشی، فعل امر بُلماکbolmak= شدن، کردن، بودن، هست بودن، موجود بودن، انجام گرفتن، زائیده شدن، خلق شدن، آفریده شدن، جان بخشیدن، و... - Çaga boldy چاغا بُلدی= بچه بدنیا آمد(زاییده شد، خلق شد)

Bloodبُل اِد= زیاد کردن،

Blood بِلدbeled= بلد، دلیل راه، دلیل، راهبر، راهنما، ارشاد کننده(ارشاد کردن)، مرشد، پیر، پیشوا، هادی، آشنا، مطلع، وارد، واقف، دیار، شهر، مدینه، ولایت، منطقه، ناحیه، و...

Od اِدed= فعل امر اِدمکedmek= کردن، انجام دادن، و...

Od آدad= نام، اعتبار، اشرافیت، نجابت، شهرت، اسم، عنوان، کنیه، لقب، نژاد، اصل و نصب، آوازه، اشتهار، شهرت، صیت، معروفیت، آواز، آوا، صوت، اطلاع، خبر، شایعه، غوغا، جوش و خروش، ترانه، نغمه، نوا و...- ady näme?آدی نأمه؟ = نامش چیست؟، لقبش چیه؟

Od اُد-اُتot=آتش، آتشی، عصبانی، سرخ(قرمز، رنگ خون، )، سوزان، قرمز، گلرنگ، گلگون، لاله گون ،برنگ خون، خونی، انقلابی، داغ، علامت، نشان، با حرارت، تابان، گرم، تند مزاج، اتشین، برانگیخته، پر حرارت، تفته، تافته، سوزان، گداخته، تبدار، آزرده، مکدر، ملول، برافروخته، و...-

od vurmaq اُد وُرماک، odlamak اُدلاماک= آتش زدن، سوزاندن

ol odaldy اُل اُدآلدی= او آتیش گرفت، او عصبانی شد

Bloody-En- بلادیˈblʌdi- ˈblədi بُلادی= خونین، برنگ خون، قرمز، خون الود، خونی، خون مانند

معانی دیگر: (بیشتر در انگلیس)، خونخوار، سنگدل، دارای خون روش، خون آلود، دارای لکه ی خونی، خون آلود کردن، خونی کردن، پر خونریزی، وابسته به کشتار و خونریزی، (انگلیس - خودمانی - ناخوشایند) ملعون، لعنتی، فلان فلان شده، خوندار، وابسته به خون، خون رنگ

Bloody-Turk-بُلادی=خونخوار(بی رحم، خونریز، خون آشام، خونخواه، سفاک، سنگدل، و...)، خونین، برنگ خون، قرمز، خون الود، خونی، خون مانند،

Blood = هم خونی ، خون، و...(به معنی Blood رجوع شود)

Y ای iy =خور، خوار، مجاورت، نزدیکی، برخورد، برخوردگاه، تلاقی، وابستگی، تماس، ربط، اتصال، پیوستگی، وابستگی، نسبت، مجاورت، نزدیکی، رابطه، ارتباط، برابری، بخور، و...فعل امر ایمک iymek= خوردن، اکل، بلعیدن، تغذیه کردن، تناول کردن، صرف کردن، میل کردن، جویدن، آشامیدن، نوش کردن، نوشیدن، تحلیل بردن، برباد دادن، تلف کردن، نابود کردن، هدر دادن، بالا کشیدن، سوء استفاده کردن، واپس ندادن، سائیده شدن، فرسوده شدن، برخورد کردن، و...

Y ی =پسوند (ی): این حرف به آخر اسم ملحق شود برای افادة نسبت بین دو چیز و آن برای معانی متعدد بود. ۱ - مطلق نسبت ، و آن بر چند قسم است :الف - نسبت به مکان : شیرازی ،اصفهانی ، رامسری . ب - نسبت به چیز: ارغوانی ، پرنیانی ، زعفرانی . ج - نسبت به شخص : اسرافیلی، و...(فرهنگ معین)

کلمات مرتبط فارسی انگلیسی با ترکی:Blastie، Blasted،Blast

مطالب گذشته را ادامه می دهیم چند کلمۀ دیگر از زبان انگلیسی با پیشوند Bl انتخاب کردم باهم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی بررسی می کنیم

Blast-En- بلاستblɑːst، blæst بلَست= وزش، باد، دم، انفجار، صدای انفجار، بادزدگی، جریان هوا یا بخار، صدای شیپور، صدای ترکیدن، ترکاندن

معانی دیگر: جریان شدید و ناگهانی باد (در اثر انفجار یا زدن شیپور و غیره)، دمیدن، دمش، نفیر، صدای وزش (باد یا جریان گاز در لوله یا هوا در شیپور)، وزش شدید و یکنواخت هوا (مثلا در کوره های بلند ذوب فلز)، اثر ناگهانی و زیانبار (آفت گیاهی، بمب یا دینامیت)، آفت زده کردن، صدمه زدن، ترکیدن، منفجر شدن، ترکش، صدای بلند و گوشخراش کردن، (با انفجار) کندن، انتقاد شدید و ناگهانی، نکوهش شدید، (امریکا - خودمانی) محکم چوگان زدن (در بیس بال)، توپ را محکم زدن، ضربه ی محکم (با چوگان)، سوز، سوزاندن

blast _
پسوند: شکوفه، جوانه، جرثومه، ذره، تنده [epiblast]

Blast-Turk-بلاست، بلَست، بُل اُوست=وزش زیاد، جریان شدید و ناگهانی باد، وزش، باد، دم، انفجار، صدای انفجار، بادزدگی، جریان هوا یا بخار، صدای شیپور، صدای ترکیدن، ترکاندن، و...

Bla بلاbela= بلا، آزار، آشوب، آفت، آسیب، بلا، بیماری، زیان، صدمه، فتنه، مصیبت، بلیه، رزیه، رنج، سختی، فاجعه، فتنه، گزند، محنت، مشقت، مصیبت، ازدحام، بلوا، اغتشاش، غوغا، ناامنی، فتنه، هرج ومرج، هنگامه، گرفتاری، شورش، داد و بیداد، یاغیگری، همهمه، غریو، مشکل، دردسر، و...- اثر ناگهانی و زیانبار (آفت گیاهی، بمب یا دینامیت)، آفت زده کردن، صدمه زدن، ترکیدن، منفجر شدن، ترکش، صدای بلند و گوشخراش کردن، (با انفجار) کندن، انتقاد شدید و ناگهانی، نکوهش شدید، صدای شیپور، صدای ترکیدن، ترکاندن، و..

başina bela geldy باشینا بِلا گِلدی، başina bela geldi، başına bəla gəldi، başına bəla düşdü= بلایی سرش آمده

Ol meniň üçin bela boldy اُل منینگ اوچین بلا بُلدی= او برای ما مصیبت(دردسر، فاجعه، و...) شده

Blaبلاَ، Bllaبللاَ، بِللاَ bella ، بِللِ belle=پرتابه، ضرب، کوب، پرتاب، نشانه، یاداوری، یادداشت، تحریر، ترقیم، کتابت، نگارش، ثبت، یادبود، خاطره، علامت، نشان گذار، نشانگر، هدف گذاری، و...، 1- فعل امر بِللِمکbellemek=1-زدن، انداختن، پرت کردن، پرتاب کردن، کوفتن، کوبیدن، ضربات متوالی و تند زدن، بهم خوردن، بد گویی کردن از، چوب زدن، کتک زدن، شلاق زدن، تپیدن، تپانچه زدن، هدف قرار دادن، شلیک کردن، و...2- باد آوری کردن، به یاد آوردن، به خاطر سپردن، اشاره کردن، به خاطر آوردن، به خاطره سپردن، یادداشت کردن، نگاشتن، و...

topy belamek(bellamek,bellemek) تُپی بلَمِک(بِللَمک)= توب را ضربه زدن(شوت کردن، پرتاب کردن)- (امریکا - خودمانی) محکم چوگان زدن (در بیس بال)، توپ را محکم زدن، ضربه ی محکم (با چوگان)

Bla بلا=آمیخته، قاطی، مشوب، متلاطم، تلاطم، تکان، تموج، تنش، جنب وجوش، جنبش، هیجان، به هم برآمدن، به هم خوردن، خروشیدن، آشفتگی، شورش، و...

Bl بُلbol=زیاد، پُر، بس، بسیار، بی شمار، بی نهایت، جزیل، خیلی، عدیده، فراوان، کثیر، معتنابه، مفرط، وافر، هنگفت، و...

Ast اُستüst=بالا، اوج، راس، زبر، سر، صدر، علو، فراز، فوق ، مافوق، قامت، قد، هیکل، بلندا، بلندی، عرشه، بلند، رفیع، والا، زیاد، گران، بیش از حد معمول، شدید، برین، عالم علیا، میزان، مقدار، جو، آسمان، و..

Ast است= است، هست، وجود دارد، موجوداست، هست بودن، و...

Ast- östاُوست(ösاُوس)= وزش، وزش، باد، دم، جریان هوا، نسیم، بادزدگی، جریان هوا یا بخار، رشد، رویش، نشو، نمو، بلوغ، کمال، ترقی، رشد و پرورش، و... فعل امر اُوسمکösmek=وزیدن، رشد کردن، روئیدن، نمو کردن، بالیدن، پرورش یافتن جوانه زدن، سبز شدن، شروع به رشد کردن، سبز کردن، و...

yel östi یِل اُوستی = باد وزید- Ösümlik östi اُوسوملیک اُوستی= گیاه رشد کرد، گیاه سبز شد، گیاه جوانه زد

Blasted-En- بلاستیدblɑːstɪd- blæstəd بلاستِد= بی برگ، لعنتی، نفرت انگیز، باد خورده

معانی دیگر: ملعون، آفت زده، پژمرده، نابود، تباه

Blasted-Turk بلاتید= بی برگ، لعنتی، نفرت انگیز، باد خورده، و...

Blast = وزش، باد، دم، انفجار، صدای انفجار، بادزدگی، جریان هوا یا بخار، صدای شیپور، صدای ترکیدن، ترکاندن، و... ( به معنی Blast رجوع شود)

Ed ایدiyd، یدyed= خورده، و...

Iymekایمک-yemək یمک= خوردن، و...

Blasted = باد خورده، فاسد، باد خورده، نامطبوع، متعفن، ترشیده، بو گرفته، بی برگ، لعنتی، نفرت انگیز، خشک، خشکیده، پلاسیده، پژمرده، چروک خورده، پژولیده، و...

Ed اِد - اِتet = کرد، کردار، رفتار، طرز عمل، ادب، نزاکت، عمل، فعل، کار، پیشه، صنعت، ابتکار، صنایع، مجاهدت، پیشه و هنر، کنش، صفت، رسم، روش، شیوه، شکل، هیئت، صورت، چهره، جمال، زیبایی، عملکرد، انجام، اقدام، اجرا، کننده، بکن فعل امر اِدمک edmek (اِتمک etmek ) =کردن، شدن، کرده شدن انجام دادن، ادا کردن، و...-

Blasted =باد کردن، متورم شدن، ورم کردن، آماس کردن، پف کردن، نفخ کردن، افاده فروختن، افاده کردن، تبختر کردن، فیس کردن، به فروش نرفتن، روی دست ماندن، مصرف نشدن ، پرهوا کردن، دمیدن، برانگیختن، تهییج کردن، پلاسیدن، پژمردن برگ و امثال آن، و...

Blastie-En-بلاستی، بلاستا= ناقص الخلقه، مخلوق اعجوبه و زشت

Blastie-Turk- بلاستی، بلاستا= ناقص الخلقه، مخلوق پست و مبتذل، مخلوق اعجوبه و زشت

Bla بلاbela= بلا، آزار، آشوب، آفت، آسیب، بلا، بیماری، زیان، صدمه، فتنه، مصیبت، بلیه، رزیه، رنج، سختی، فاجعه، فتنه، گزند، محنت، مشقت، مصیبت، ازدحام، بلوا، اغتشاش، غوغا، ناامنی، فتنه، هرج ومرج، هنگامه، گرفتاری، شورش، داد و بیداد، یاغیگری، همهمه، غریو، مشکل، دردسر، و...- اثر ناگهانی و زیانبار (آفت گیاهی، بمب یا دینامیت)، آفت زده کردن، صدمه زدن، ترکیدن، منفجر شدن، ترکش، صدای بلند و گوشخراش کردن، (با انفجار) کندن، انتقاد شدید و ناگهانی، نکوهش شدید، صدای شیپور، صدای ترکیدن، ترکاندن، و..

Bl بُل= شده، بوده، زایش، خلق، مخلوق، زاده شده، خلقه، و...فعل امر بُلماکbolmak= شدن، بودن، ماندن، بدنیا آمدن، خلق شدن، زائیده شدن، بوجود آمدن، و....

Astie آستی asty= زیر، پایین، تحت، ته، ذیل،پست، تحت، تحتانی، دامنه، دون، زیرین، محقر، اندک، افتاده، کم، اهسته، پست ومبتذل، غیرکامل، ناتمام، نارسا، ناقص، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Blamable،blame

چند کلمۀ دیگر انگلیسی که با پیشوند bl ساخته شده را دوباره با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

blame-En- بیلِیمbleɪm- bleɪm بلیم= سرزنش، گناه، عتاب، اشتباه، مذمت، سب، مقصر دانستن، سرزنش کردن، لکه دار کردن، ملامت کردن، عیب جویی کردن از، انتقاد کردن، گله کردن، عتاب کردن

معانی دیگر: تقصیر، عیب، لغزش، عیبجویی، نکوهش، ملامت، مقصر شناختن، تقصیر کار دانستن، نکوهیدن

blame-Turk-بیلیم، بلیم= سرزنش، گناه، عتاب، اشتباه، مذمت، سب، مقصر دانستن، سرزنش کردن، لکه دار کردن، ملامت کردن، عیب جویی کردن از، انتقاد کردن، گله کردن، عتاب کردن، و...

blame بیلیم bilim=دانش، اندیشه، بینش، حکمت، خرد، شناخت، علم، فرهنگ، فضل، معرفت، دانایی، اگاهی، نصیحت، مشورت، اندرز، نظر، پند، رایزنی، مصلحت، صوابدید، اطلاع، هشدار، آگهی، اخطار، علامت، یا حرکتی که برای آگاهاندن و تنبیه به کار می رود، اعلام خطر، وقوف، خبر، حکم، دستور، فرمان، امر، خطابت، خطاب، عتاب، پرخاش، سرزنش، شماتت، ملامت، نقمت، خشم، غضب، قهر، مخالفت، معاتبه، سخن تند، تشر- بازخواست، عنوان، مخاطبه، گفت وگو، و...

Bilimdar بیلیمدار=دانشمند، تحصیلکرده، اندیشمند، دارای خرد و آکاهی، و...

Sen meniň näme diýendigimi bilmediňmi? سین منینگ نأمه دییندیگیمی بیلمِ دینگمی؟= تو مگر آنچه من گفتم(دستور دادم) نمی دانستی؟-

men sizlere bilim beryan من سیزلره بیلیم بریان=من به شماها اطلاع(هشدار، اخطاز، آگاهی، و..) می دهم

Bil بیل = فعل امر بیلمکbilmek=دانستن، فهمیدن، آگاه شدن، شناختن، اطلاع یافتن، و...

blameبیلمهbilme=1- از جنبۀ مثبت: دانایی، دانستگی، دانستن (مخفف بیلمکbilmek)و...2-از جنبۀ منفی: ندان، نداننده، نادان، نادانی، ابلهی، بلاهت، بی خبری، بی خردی، بی دانشی، بی عقلی، جهل، حماقت، حمق، سفاهت، کانایی، کم عقلی، کودنی، ناآگاهی، کار یا عملی را نادانسته و یا نادانی انجام دادن، کار اشتباه، خبط، خطا، خطیئه، ریب، سهو، غلط، لغزش، مغلوط، نادرست، ناصواب، لغزش، کوتاهی، گمراهی، کژی، نادرست، نادرستی، و...

ol zady bilme üçin geldim اُل زادی بیلمه اوچین گلدیم= برای دانستن آن چیز آمدم

Bilmedim، bilmiyordum،bilmirdim= نمی دانستم، اطلاع نداشتم،

Men muny bilmän etdim، Mən bilmədən etdim، bilmeden yaptım= این کار را ندانسته(اشتباه، نا آگاهانه، نادرست، خطا، و...) انجام دادم

siz bilimsizle ony bilmeya سیز بیلیمسیزله اُنی بیلمِیا=شما نادانها (احمق ها، و...) آن را نمی داند

Bla بلا=آمیخته، قاطی، مشوب(آشفته،بی سامان، بی نظم، پراکنده، درهم، درهم برهم، ژولیده، متفرق، متلاطم، مختل، مغشوش، نابسامان، ناجور، نامرتب، نامنظم، آتشی، پریشان، پریشان حال، پریشان خاطر، خشمگین، رنجیده، سراسیمه، شوریده، مشوش، مضطرب، ناراحت، نگران، و...)، آلوده، چسبناک، چرب، کثیف، سیاه، الوده، چرک، لکه دار، اغشته، زشت، گیج، نفرین شده، مضطرب، سر در گم، لعنت شده، مبهوت، مات، تیره، تار، رنگ پریده، رنگ رفته، کبود، کدر، انزجار، تهوع، حالت تهوع، دل اشوب، حالت استفراغ، تاریک، سیاه، مشکی، سیاه رنگ، تیره، چرک و کثیف، پلید، جنب، چرکین، چرک آلود، چرک، کثیف، ملوث، ناپاک، ناشسته، نجس و...- فعل امر بلاماک blamak= آغشتن، آمیختن، ترکیب کردن، قاطی کردن، آلودن، کثیف کردن، سیاه کردن، مالیدن، گیچ کردن، سردر گم کردن، مات و مبهوت کردن، و...

Iki zady bir birne blamak ایکی زادی بیر بیرنه بلاماک= دو چیزرا باهمدیگر ترکیب کردن(آغشتن، آمیختن، مالیدن، و...)

Eşiklerny hapa Blamak اِشیکلِرنی هاپا بلاماک=لباسهایش را به کثافت آغشتن(آلوده کردن)

Iki zady bir birne blama buبو ایکی زادی بیر بیرنه بلاما=این دو چیز را با همدیگر قاطی نکن(نمال، ترکیب نکن، و...)

Eşiklerim hapa Blaşdy اِشیکلِریم هاپا بلاشدی= لباسهایم به کثافت(گرده خاک، گرد وغبار)آغشته شد(آلوده شد)

Blaşyk بلاشیک= کثیف شده، آلوده شده، آغشته شده، سر در گم شده، آشفته شده، و...

ýüregim blaşdy یورگیم بلاشدی= حالت تهوع(استفراغ، دل آشوب، دل به هم خوردگی) گرفتم

عقل با آب رویش آغشته--- سهو در گرد دینْش ناگشته(سنایی)

blame بلاماblama= آلوده، آغشته، فاطی پاطی، در هم آمیخته، و...

Blamable-En- بیلیم اِبُلBlamable- بلیم اِبُل= شایان توبیخ، سزاوار سرزنش، مقصر

Blamable-Turk- بیلیم اِبُل=شایستۀ سرزنش، شایان توبیخ، سزاوار سرزنش، مقصر، و...

blame = سرزنش، گناه، عتاب، اشتباه، مذمت، سب، مقصر دانستن، سرزنش کردن، لکه دار کردن، ملامت کردن، عیب جویی کردن از، انتقاد کردن، گله کردن، عتاب کردن، و...(به معنی blame رجوع شود)

Able= قابلیت و توانایی، قابل، مستعد، لایق، شایسته، سزاوار، اماده، با استعداد، صلاحیت دار، دارای صلاحیت قانونی، خلیق (به معنی Able رجوع شود)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Blade،Bladder،Blabber،Blab

همانطور که متوجه شدید کلمات بسیاری با پیشوند Bl در زبان انگلیسی ساخته شده که با هم ارتباط تعدادی از آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Bladder-En- بلاداblædə-( بُلادا)- blædər بلادر(بُلادر)= بادکنک، کیسه، مثانه، ابدان، کمیزدان، پیشاب دان

معانی دیگر: (کالبد شناسی) مثانه، آبدان، میزه دان (urinary bladder هم می گویند)، تویی (توپ و غیره)، تیوب

Bladder-Turk بُل اِدا- بُل اِدر=از ادرار پر شده، چیز پُرکرده شدن، چیز پُر شدنی(کردنی)، بادکنک، کیسه، مثانه، ابدان، کمیزدان، پیشاب دان، و...

Bl بُل bol=پُر شدگی، پُر، آکنده، انباشته، جعودت، سرشار، لبالب، لبریز، مالامال، مشبع، مشحون، ممتع، ممتلی، مملو، تمام، کامل، چاق، قوی، بس، بسیار، بیش، زیاد،، عدد زیاد، بامعلومات، تو پُر، و... بُل بُلماکBol bolmak= زیاد شدن، پُر شدن، و...– bol zad بُل زاد= چیز زیاد- بُل bolفعل امر بُلماکbolmak= شدن، بوجود آمدن، بدنیا آمدن، ولادت، و... – چاگا بُلدی Çaga boldy= بچه بدنیا آمد، بچه بوجود آمد، بچه شد

Bl بُولBöl=برش، شکافت، فعل امر بُولمک Bölmek= تقسیم کردن، قطعه بندی کردن، پاره کردن، قسمت کردن، تجزیه کردن، بریدن، قطع کردن، گسستن، گسیختن ، اره کردن، قیچی کردن، برش دادن، چیدن، دریدن، شکافتن، شکافته شدن، جدا کردن، قطع رابطه کردن ، جدایی انداختن، و...- Diwary böldy دیواری بُولدی= دیوار را شکافت-

فرهنگ فارسی: بول= ادرار، پیشاب، شاش، گمیز، نجاست، و...- آبی که از کلیه ها ترابد و در مثانه جمع گردد و بطور طبیعی دفع شود. ج ، ابوال. ( از اقرب الموارد)- کمیز انداختن و شاش کردن. ( ناظم الاطباء ). کمیز انداختن و شاشیدن. ( فرهنگ فارسی معین ). || جاری شدن آب و مانند آن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || شکافته شدن. ( آنندراج )- | ولد.( منتهی الارب ). فرزند. ( آنندراج ). ولد و پسر. ( ناظم الاطباء. || عدد بسیار. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء)

آن مگس بر برگ کاه و بول خر--- همچو کشتیبان همی افراشت سر(مولوی)
چو بام بلندش کند خودپرست --- کند بول و خاشاک بربام بر(سعدی)

Ad اِد ed(اِتet) = کرد، عملکرد، عمل، حرکت، رفتار، انجام، اقدام، اجرا، کننده، بکن فعل امر اِدمک edmek (اِتمک etmek ) =کردن، شدن، کرده شدن، انجام دادن، ادا کردن،و...

Adder اِدر eder= می کند، خواهد کرد،

Adder اِداeda=ادا، انجام، اجرا، عملکرد، ارتکاب، اعمال، ایفا، انجام بده، و...

Er اَر ar= چیز، فرد، شخص، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و...

topy Howadan bol eda تُپی هاوادان بُل اِدا= توپ را از هوا پُر کن

ol topy Howadan bol eder اُل تُپی هاوادان بُل اِدر= او توپ را از هوا پُر می کند(خواهد کرد)

ony Howadan bol eder اُنی هاوادان بُل اِدر= آن را از هوا پُر می کند

Torbany bugdaýdan bol eder تُربانی بوغدایدان بُل اِدر=کیسه(توبره)را از گندم پر می کند(خواهد کرد)

Köp suw içsem, gasigimy sidikden bol eder کُوپ سو ایچسِم گاسیگ لیگیمی سیدیکدِن بُل اِدر= اگر آب زیاد بنوشم مثانه ام پر از ادرار می شود

Blade-En- بلید- بُلیدbleɪd= تیغ، شمشیر، تیغه، پره، استخوان پهن، پهنای برگ، هر چیزی شبیه تیغه

معانی دیگر: لبه ی تیز، پرند، فرند، دم، دمه، بادفر، پهنه، کپه، برگ دشنه مانند، پهنک، برگ گندمی، شمشیر باز، استخوان مسطح و تیغه مانند (مثل استخوان کتف shoulder blade)، تیغه ی کفش یخ بازی، (آوا شناسی) سرزبان، تیغه ی زبان

Blade-Turk-بُول اِد=برنده، برا، تیز، تیغ، ، شمشیر، تیغه، پره، استخوان پهن، پهنای برگ، هر چیزی شبیه تیغه، و...

Bl بُولBöl=برش، شکافت، قطع، گسست، شکاف، جدایی، و... فعل امر بُولمک Bölmek= تقسیم کردن، قطعه بندی کردن، پاره کردن، قسمت کردن، تجزیه کردن، بریدن، قطع کردن، گسستن، گسیختن ، اره کردن، قیچی کردن، برش دادن، چیدن، دریدن، شکافتن، شکافته شدن، جدا کردن، قطع رابطه کردن ، جدایی انداختن، و...- Diwary böldy دیواری بُولدی= دیوار را شکافت-

Ade اِد ed(اِتet) = کرد، عملکرد، عمل، حرکت، رفتار، انجام، اقدام، اجرا، کننده، بکن، کن، فعل امر اِدمک edmek (اِتمک etmek ) =کردن، شدن، کرده شدن، انجام دادن، ادا کردن،و...

Blade بُول اِدed Böl= برش کن، برنده، بران، برا، تند، تیز، قاطع ، موثر، کاری، زایل کننده، شکافنده، جدا کننده، و...

زبانش بکردار برّنده تیغ--- به چربی عقاب آرد از تیره میغ(فردوسی)
تواضع کن ای دوست با خصم تند--- که نرمی کند تیغ برّنده کند(سعدی)

Blab-En- بلابblæb- blæb بُلاب= فضول، پرت گو، فضولی کردن، وراجی کردن، گستاخی کردن، فاش وابراز کردن

معانی دیگر: پرده دری کردن، (حین صحبت) رازی را بروز دادن، افشا کردن، یاوه گفتن، ول گویی کردن، حرف مفت، آدم حرف مفت زن، آدم دهان لق

Blab-Turk- بُلاب، بُل لَب=، پرت گو، فضولی کردن، وراجی کردن، گستاخی کردن، فاش وابراز کردن، و...

Bl بُلbol= زیاد، پُر، فراوان، و...

Lab لَبlâb= لب، بیان، تاویل، تبیین، تعبیر، توضیح، شرح، ابراز، اشعار، اظهار، تقریر، تلفظ، سخن، کلام، گفتار، نطق، اعتراف، آشکار شدن، پیدا شدن، هویدا گشتن، بازگو، آشکاراندن، سخن آشکار، فرنود، گفتگو، و...

lebden öpmek لِبدِن اُوپمک= از لب بوسیدن

şerin lebiňden öpmek شِرین لِبینگدِن اُوپمک= لبان شیرینت را بوسیدن

lâbleriňdâky sözleri ayt لَبلرینگدأکی سُوزلری آیت= سخنان(کلمات) روی لبانت را بگو

lâbleriňdâky şerin sözler ol barada geplâb لَبلرینگدأکی شُرین سُوز لر اُل بارادا گِبلَأب= کلمات شیرین لبانت در آن باره سخن گعته

فرهنگ فارسی: لبlab= بیان، لب، لبه، کنار، و...

به رخساره چون روز و گیسو چو شب--- همی دُر ببارید گفتی ز لب(فردوسی)
بر اندیشه شهریار زمین --- بخفتم شبی لب پر از آفرین(فردوسی)
به گودرز گفت این سخن درخور است--- لب پیر با پند نیکوتر است(فردوسی)
لبهای می آلود بلای دل و جان است --- زان تیغ حذر کن که به خون تر شده باشد(صائب)

Blab بُل لَب lâb bol= پُر حرفی، وراجی، پرگویی، یاوه گویی، فضولی، و...

Blabber-En- بلاباˈblæbə- blæbər بلابر= فضول، حرف مفت زن، وراج

معانی دیگر: (عامیانه)، دهان لقی کردن، حرف مفت زدن

Blabber-Turk-بلاببا، بلاببِر=فضول است، انجام دهندۀ فضولی، شخص فضول، فضول، حرف مفت زن، وراج، و...

Blab= فضول، پرت گو، فضولی کردن، وراجی کردن، گستاخی کردن، فاش وابراز کردن، و...(به معنی Blab رجوع شود)

Ber با ba= هست، است، وجود دارد، و...- bu ba بو با=این است

Ber بِر=انجام، دهش، ادا، ارائه، انجام دهنده، بده، و...فعل امر برمکbermek= دادن، انجام دادن، ارائه دادن، تحویل دادن، در اوردن، بجا آوردن، بار دادن، زیر بار رفتن، اعطاء کردن، و...- ony maňa ber اُنی مانگا بِر=آن را به من بده

Er اَر ar= چیز، شخص، کننده، فاعل، شوهر، مرد، جوانمرد،و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Blockage،Blockade

در ادامه چند کلمۀ دیگر با پیشوند Bl از زبان انگلیسی انتخاب کردم اکنون با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Blockade-En- بلُکیدblɒˈkeɪd- blɑːˈkeɪd بلاکید= انسداد، محاصره، راه بندان، سد راه، راه بند کردن، سدراه کردن، بستن، محاصره کردن

معانی دیگر: محاصره ی دریایی بندر(های) دشمن، محاصره ی زمینی یا هوایی، شهربند، دریابند، دریابند کردن، هر عملی که موجب بازداری و انزوای دشمن شود (مثل قطع پروازهای هوایی یا وسایل ارتباطی و تحریم اقتصادی)، نیروی محاصره کننده، مانع، هر گونه بازدارگر رزمی، بندان

Blockade-Turk-بُلُ ک اِد= بلوکه کردن، مسدود کردن، قطع کزدن، بریدن،

Block= سد، قطعه، کند، بلوک، جعبه قرقره، کنده، انسداد، مانع ورادع، ساختمان چهارگوش، توده، قلنبه، مسدود کردن، باز داشتن، بستن، بند اوردن، مانع شدن از، قالب کردن(به معنی Block رجوع شود)

Ade اِد ed = فعل امر اِدمکedmek= کردن، و...

Blockade بُلُک اِد- Bölok ed Bölük ed = قطع کن، بند کن، راه بندان کن، منع کن، مسدود کن، برش کن، تکه کن، و...

Çöreky iki Bölük(Bölok) ed چورکی ایکی بُولوک(بُولُ ک)اِد=نان را به دو قسمت برش بده، نان را به دو قسمت کن

Çöreky Bölok Bölok(Bölük Bölük) edچورکی بُولُک بِولُک (بُولوک بُولوک )اِد=نان را قطعه قطعه (بریده بریده) کن

yoly Bölük ed= راه را قطع کن(ببُر، مسدود کن، ببند، تقسیم کن)، راه را بند کن

Blockage-En بلُ ک کِچ- blɒkɪdʒ- ˈblɑːkɪdʒ بلاکِچ= جلو گیری، مانع، انسداد، محاصره، بازداری، ایجاد مانع

معانی دیگر: گرفتگی، بندان، بازداری، ممانعت، جلوگیری، انسداد، محاصره

Blockage-Turk-بُولُک کِچ= جلو گیری، مانع، انسداد، محاصره، بازداری، ایجاد مانع، و...

Bloc =قطعه، پاره، تکه، خرده، دانه، عدد، فقره، لخت، بخش، جدا، مستقل، پارچه، قطع، قاره، برش، قسمت، گروه، دسته، دایره، مقطع، برشگاه، قواره، قطعات متلاشی، ، تقسیم، انشعاب، پخش، توزیع، بخش، تسهیم، تجزیه، انسداد، سد، مانع ورادع، بستن، مسدود کردن، مانع شدن از، و...(به معنی Bloc رجوع شود)

Kage کِچ keç، گِچ geç،= تردد، گذار، گذر، عبور، راه عبور، عبور و مرور، حق العبور، معبر، گذرگاه، راه، گذشت، و... فعل امر کِچمک keçmek ، گِچمک geçmek=عبور کردن، گذشتن، تردد کردن، عبور و مرور کردن، و...

Blockage=انسداد و بستن راه، مانع عبور، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:،Block،Bloc،Blotter

باز بررسی کلمات انگلیسی با پیشوند Bl را ادامه می دهیم چون گذشته چند کلمۀ دیگر از زبان انگلیسی انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را بررسی می کنیم

Blotter-En- بل اوتاblɒtə - blɑːtər بلادِر= دفتر روزنامه، جوهر خشک کن، دفتر باطله، دفتر ثبت معاملات

معانی دیگر: دفترچه ی وقایع روزانه، دفتر روزانه، کاغذ خشک کن

Blotter-Turk-بل اوتا= دفتر روزنامه، جوهر خشک کن، دفتر باطله، دفتر ثبت معاملات، و...

Blot= زدودن، پاک کردن، خشک کردن (با کاغذ خشک کن یا دستمال کاغذی و غیره)، و...(به معنی Blot رجوع شود)

Bla-Blo، بِللِ belle=ضرب، کوب، پرتاب، نشانه، یاداوری، یادداشت، تحریر، ترقیم، کتابت، نگارش، ثبت، یادبود، خاطره، علامت، نشان گذار، نشانگر، هدف گذاری، و...، 1- فعل امر بِللِمکbellemek=1-زدن، انداختن، پرت کردن، پرتاب کردن، کوفتن، کوبیدن، ضربات متوالی و تند زدن، بهم خوردن، بد گویی کردن از، چوب زدن، کتک زدن، شلاق زدن، تپیدن، تپانچه زدن، هدف قرار دادن، و...2- باد آوری کردن، به یاد آوردن، به خاطر سپردن، اشاره کردن، به خاطر آوردن، به خاطره سپردن، یادداشت کردن، نگاشتن، و...

Otter اُوتِاöta=گذشته، روی داده، اتفاق افتاده، واقع شده، وقایع، گذر کرده پیش آمده ، رد شده، دیرین، دیرینه، سابق، قبل، قدیم، ماسبق، ماسلف، ماضی، متقدم، سپری، منقضی، رد شده، باطل، دیرینه، عتیق، سابق، فرسوده، سابقی، زر، کهن سال، کهنه کار، پیرانه، و...-

Ot اُوتöt=گذشته، گذشت، بخشش، رد، باطل، ابطال، نادرست، غلط، ناراست، ناصواب ، ابطال، فسخ، لغووفات، عبور، گذر، تصویب، قطعه، گذرگاه، روی داد، نقل قول، عبور، معبر، سیر، عبارت، انقضاء، و..- فعل امر Ötmek= گذشتن، قبول کردن، قبول شدن، تصویب کردن، رخ دادن، گذراندن، اجتناب کردن، رد کردن، سپری شدن، رد شدن، سرامدن، عبور کردن، تمام شدن، سبقت گرفتن از، مرور کردن، عقب گذاشتن، پاس دادن، تصویب شدن، رایج شدن، وفات کردن، قلم کشیدن بروی، مرور کردن، گذشت روزگار،

چنو سوار نداند نگاشتن به قلم--- اگرچه باشد صورتگری بدیعنگار(فرخی)
هر پند کز او بشنود به مجلس--- بنیوشد و موئی بنگذرد زآن(فرخی)
بگذشت پدر شکایت آلود--- من نیز گذشته گیر هم زود(نظامی)

Otter-اُوتِر =öterگذشته، خواهد گذشت،

bu gun hem öter بو گون هم اُوتر= این روز هم خواهد گذشت

öter gunler اُوتر گونلر= روزهای گذشته، روزها خواهد گذشت

Ol günäkäry öter اُل گونأکئری اُوتر= او گناهکار را می بخشد، او از گناهش می گذرد

Ol ötiş(o'tish) isleyar اُل اُوتیش ایسلِیار= او معذرت(گذشت، عذر، عفو) می خواهد

Ötenler اُوتنلِر=گذشتگان- öter wakalar اُوتر واکالار= وقایع گذشته

Öteler(ötenler) öter اُتِلِر(اُوتنلِر) اُوتِر= گذشته ها گذشته، گذشته ها خواهد گذشت

Bloc-En-بِلُ کblɒk- ˈblɑːkبلاک= توده، قلنبه، قطعه، بلوک، جعبه قرقره، کنده

معانی دیگر: (در پارلمان ها) فراکسیون، همبست یا اتحادیه ی موقت نمایندگان دو یا چند حزب، (امریکا) گروهی از نمایندگان که علیرغم وابستگی حزبی در موارد ویژه ای با هم رای می دهند، کشورهای همبسته، بنداوردن، انسداد، اتحاد دو یاچند دسته بمنظور خاصی، مانع ورادع، بستن، مسدود کردن، مانع شدن از، بازداشتن، قالب کردن

Bloc-Turk- بُولُ ک-بِلُ ک، بُلُو ک=گروه، دسته، توده، قلنبه، قطعه، بلوک، جعبه قرقره، کنده

Bloc بُولُ ک Bölok،bölek =قطعه، پاره، تکه، خرده، دانه، عدد، فقره، لخت، بخش، جدا، مستقل، پارچه، قطع، قاره، برش، قسمت، گروه، دسته، دایره، مقطع، برشگاه، قواره، قطعات متلاشی، برش، تقسیم، انشعاب، پخش، توزیع، بخش، تسهیم، تجزیه، و...

Bir bölek jaý بیر بُولک جای= یک قطعه خانه، یک خانۀ مستقل و جدا

bir bölok(bölek) yer بیر بُولُک(بُولِک) یر= یک قطعه زمین، یک تکه زمین

bir bölok adam gelyar بیر بُولُک آدام گِلیار= یک دسته(گروه، و...) آدم می آید

yol bölok یول بُولُک= راه بریده(مسدود، قطع )شده

bir bölek çörek بیر بُولک چُورِک= یک قطعه(تکه، خرده)نان

bir bölek ýurtlar بیر بُولِک یورتلِر= یک دسته از کشورها

ýurtlar bir bölek boldilar یورتلر بیر بُولک بُلدیلار= کشورها یک پارچه شدند، کشورها متحد شدند

adamlar bölek bölek oturýarlar آداملار بُولِک بُولِک اُتوریارلار= اشخاص دسته دسته(گروه گروه، جدا جدا) نشسته اند

Bl بُولBöl=فعل امر بُولمک Bölmek= تقسیم کردن، قطعه بندی کردن، پاره کردن، قسمت کردن، تجزیه کردن، بریدن، قطع کردن، گسستن، گسیختن ، اره کردن، قیچی کردن، برش دادن، چیدن، دریدن، شکافتن، جدا کردن، قطع رابطه کردن ، جدایی انداختن، و...

yeri Bölmek یری بُولمک= زمین را تقسیم بندی (قطعه بندی، قسمت، برش، قطع کردن، ) کردن

Bloc بُللُک, bolli ,bolluk ,bolluq bolçulyk، =فراوانی، زیادی، پری، قلنبه، غنا، وفور، فزونی، سرک، کثرت، بسیاری، انبوه، و...

Block-En بلُ ک-blɒk- بُلُ ک، blɑːkبلاک= سد، قطعه، کند، بلوک، جعبه قرقره، کنده، انسداد، مانع ورادع، ساختمان چهارگوش، توده، قلنبه، مسدود کردن، باز داشتن، بستن، بند اوردن، مانع شدن از، قالب کردن

معانی دیگر: قطعه ی دارای سطوح صاف (از چوب یا سنگ یا سیمان و غیره)، تکه، قالب، بالشتک چوبی زیر ساطور یا شمشیر و غیره، بندآوردن، گرفتن (مجرا)، جلوگیری کردن، سد کردن، سد راه کردن، هر چیزی که مجرا یا معبری را سد کند، (روان شناسی) دچار بازداری ذهنی شدن، وقفه ی فکری، قطعه یا محله ی مربع شکلی از شهر، هریک از خیابان های متقاطع و شبکه وار و ساختمان هایی که بین آنها قرار دارد، فاصله ی دو خیابان، (انگلیس)ساختمان بزرگ، دستگاه ساختمان، گروه، همبست، دسته، یک جا، قلمبه (block هم می نویسند)، (خودمانی) سر، کله، (پزشکی) وقفه در کار اندام، گرفتگی یا انسداد عضو، اختلال در ارسال انگیزه های عصبی به محلی از بدن، (تجارت و بانکداری) گرفتگی ایجاد کردن (در انتقال پول یا تبدیل آن به ارزهای دیگر یا برداشت آن)، به صورت قطعه یا بلوک درآوردن، تکه تکه کردن، (پیشخوانی که حراجگر اجناس حراجی را روی آن قرار می دهد) میز حراج، قالب کلاه سازی، شکل و قالبگیری کلاه، قالبگیری کردن، داپو، بازداری، گیر، بندال، بندآر، هر چیز محکم که به عنوان حایل یا شمع یا پشتبند به کار رود، با پشتبند (و غیره( محکم کردن، (مکانیک) بدنه ی موتور که سیلندرها در آن قرار می گیرند engine block) هم می گویند)، قرقره ی طنابخور، توپی چرخ، (کامپیوتر) یک گروه واژه، حروف و ارقام به عنوان یک واحد اطلاعات، (چاپ) قطعه ی چوب یا پلاستیک (و غیره) که روی آن نقشی حک شده باشد، (برخی ورزش ها به ویژه فوتبال امریکایی و بسکتبال و غیره) جلو حرکت یا بازی حریف را گرفتن، سد کردن راه حریف، (مسابقات دو - جمع) خط (یا تخته ی) شروع مسابقه، (معمولا با( out کروکی کشیدن، تصویر کلی ترسیم کردن، توی عکسی را پر کردن، (تئاتر) حرکات هنر پیشگان را روی صحنه طرح و کارگردانی کردن، (در ماشین کردن مراسلات) آدرس و متن نامه را بدون بریدگی (انقطاع) تایپ کردن، اتحاد دو یاچند دسته بمنظور خاصی

Block-Turk-بُلُ ک= سد، قطعه، کند، بلوک، جعبه قرقره، کنده، انسداد، مانع ورادع، ساختمان چهارگوش، توده، قلنبه، مسدود کردن، باز داشتن، بستن، بند اوردن، مانع شدن از، قالب کردن، و...

Bloc= توده، قلنبه، قطعه، بلوک، جعبه قرقره، کنده، و...(به کلمۀ Bloc رجوع شود)

Block – بُلُ کbolok=فراوانی، زیادی، پری، قلنبه، غنا، وفور، فزونی، سرک، کثرت، بسیاری، انبوه، و...

suw (kop) bolokdy سو(کُپ) بُلُکدی= آب (بی اندازه، بیش از حد) زیاد (پُر) شد

Block بُلُ کbolok، بُلاکbolak=کسی یا چیزی که در جایی می ماند، ماندگار، ساکن، مقیم، پایدار، جاوید، مانا، ماندنی، متوقف ، سد راه، و...از فعل بُلماک bolmak=بودن، و....- دورُک durok دورُکُ یا دوراکdurak=کسی یا چیزی که در جایی می ایستد، ایستا، و... از فعل دورماک= dumakایستادن، و...- sürok سورُک =کسی یا چیزی که می راند، رانش، راندگی، و... از فعل sürmek سورمک= راندن، رانندگی کردن- gülok گولُ ک= خندان- aglak آگلاک= گریان- Çolok = چلاق- و...

Bol بُل فعل امر بُلماک bolmak= بودن، ماندن، اقامت کردن، ایستادن، ایست کردن، اقامت گزیدن، ماندگار شدن، مقیم شدن، توقف کردن، درنگ کردن، درجا زدن، خسته شدن، فرسوده شدن، کوفته شدن، انتظار کشیدن، منتظرشدن، زنده ماندن، زیستن، عمر کردن، شبیه بودن، شباهت داشتن، مانستن، بیتوته کردن، دوام آوردن، دنیا آمدن، زاییده شدن، بوجود آمدن، وجود داشتن، هستن ، حاضر بودن ، درحیات بودن، زنده بودن ، زندگی کردن، زیستن، اقامت داشتن، سکونت داشتن، وجود، هستی ، فرا رسیدن، شدن، و....

dört bölok jay،( büyük ev، böyük ev،)دُورت بُلُ ک جای= ساختمان چهارگوش (خانۀ بزرگ، و...)

bir yerde bolmak بیر یرده بُلماک= در یک جا بودن(ماندن، اقامت کردن، ایستادن، توقف کردن، و...)

bir yerde bol بیر یرده بُل= در یک جا بمان(بایست، زندگی کن، باش، و...)

bir yerde bolok بیر یرده بُلُ ک= در یک جا ماندگار(مانا، متوقف، و...)

Block بُولُ ک Bölok، Bölük بُولوک= قطعه، تکه، بریده شده، قطع شده، و...

o yerlər bölündü(bölündi) اُ یرلر بُولوندو(بُواوندی)= آن زمینها قطعه بندی شد

ol zad Bölük Bölük boldy اُل زاد بُولوک بُولوک بُلدی = آن چیز بریده بریده(پاره پاره، و..) شد

ol zad Bölok Bölok boldy اُل زاد بُلُ ک بُلُ ک یُلدی=آن چیزتکه تکه (قطعه قطعه، قسمت قسمت، خرده خرده) شد

bu bölok Siziň bir böleňizňky بو بُولُ ک سیزینگ بیر بُلِنگیزینگکی= این قسمت(قطعه، سهم، و...) مال یک دسته(بخش، گروه) از شما

yoly Bölük یولی بُولوک= راهش بریده شده(قطع شده، سد شده، مسدود شده)- yol Bölük یول بُولوک= راه مسدود(قطع، بریده) - yoly Böllok(Böllük) یولی بُللُ ک= راه را تقسیم کردیم(بریدیم، قطع کردیم، سد کردیم، قسمت کردیم، نصف کردیم )

ol yerde Bölok zadlar bol bolok اُل یرده بُولُک زادلار بُل بُلُک= در آن جا قطعات چیزهای زیادی هست، در آن جا چیزهای بریده شده(تکه شده، خرد شده، و...) زیاد مانده(باقی مانده)

ol Bölok yerde zadlar bol bolok اُل بُولُک یرده زادلار بُل یُلُ ک= در آن قطعه زمین (جا، مکان) چیزهای زیادی وجود دارد(مانده)

بلوک= قسمت، منطقه، ناحیه، قطعه، دهستان، جماعت، دسته، گروه، قطعات سنگ یا سیمان، تابوک، ردیف ساختمانهای موازی،

( اسم ) جماعت دسته . یا بلوک بلوک . دسته دسته قسمت قسمت(فرهنگ فارسی)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:blotchy،Blotcher،Blotch، Blot Out،Blot Out

باز هم چند کلمۀ دیگر با پیشوند Bl از زبان انگلیسی انتخاب کردم اکنون با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی بررسی می کنیم

Blot-En- بلوتblɒt، blɑːt بلات= لکه، لک، بد نامی، لکه دار کردن یا شدن

معانی دیگر: لکه (به ویژه لکه ی جوهر و رنگ)، کلف، عیب، لکه ی بدنامی، بی آبرویی، آلایش، زدودن، پاک کردن، خشک کردن (با کاغذ خشک کن یا دستمال کاغذی و غیره)، درمکیدن، درآشامیدن، جذب کردن، بی آبرو کردن، بدنام کردن، رسوا کردن، لک شدن یا کردن، (در تخته نرد) مهره ی تک (که می توان آن را زد)، پاک شدگی

Blot-Turk-بلوت، بلات= لکه، لک، بد نامی، لکه دار کردن یا شدن

Blot بولوت Bulut= ابر، توده انبوه، سحاب، توده ابرومه، مه، بخار، شبنم ابری، خال دار، لکه دار، لکه لکه، تیره، پوشیده از ابر، پوشیده، تیره، تیره و گرفته، سحابی، و...

asman bulutly آسمان بولوتلی=آسمان ابری است

Asmanda ýagyş buluty bar آسماندا یاگیش بولوتی بار= در آسمان ابر باران زا است

عاجز شود از اشک و غریو من --- هر ابر بهارگاه با بخنو(رودکی)
درخش ار نخندد بگاه بهار--- همانا نگرید چنین ابر زار(ابوشکور)
برخشش بکردار تابان درخشی--- که پیچان پدید آید از ابر آذر(اسدی)
از آن ابر عاصی چنان ریزم آب --- که نارد دگر دست بر آفتاب(نظامی)
که آن ترک در جنگ نر اژدهاست --- دَم آهنج و در کینه ابر بلاست(فردوسی)
از آن نامداران پرخاش جوی --- به ابر اندر آمد همی گفتگوی(فردوسی)

Bla بلا=آمیخته، قاطی، مشوب(آشفته،بی سامان، بی نظم، پراکنده، درهم، درهم برهم، ژولیده، متفرق، متلاطم، مختل، مغشوش، نابسامان، ناجور، نامرتب، نامنظم، آتشی، پریشان، پریشان حال، پریشان خاطر، خشمگین، رنجیده، سراسیمه، شوریده، مشوش، مضطرب، ناراحت، نگران، و...)، آلوده، چسبناک، چرب، کثیف، سیاه، الوده، چرک، لکه دار، اغشته، زشت، گیج، نفرین شده، مضطرب، سر در گم، لعنت شده، مبهوت، مات، تیره، تار، رنگ پریده، رنگ رفته، کبود، کدر، انزجار، تهوع، حالت تهوع، دل اشوب، حالت استفراغ، تاریک، سیاه، مشکی، سیاه رنگ، تیره، چرک و کثیف، پلید، جنب، چرکین، چرک آلود، چرک، کثیف، ملوث، ناپاک، ناشسته، نجس و...- فعل امر بلاماک blamak= آغشتن، آمیختن، آلودن، کثیف کردن، سیاه کردن، مالیدن، گیچ کردن، سردر گم کردن، مات و مبهوت کردن، رنگ کردن، رنگ کشیدن، و....

Blot بلاتblat(بلا اِتbla et)لکه دار کن= فعل امر بلاتماک Blatmak =متلاطم کردن، لکه دار کردن، رنگ کردن، قاطی کردن، آلوده کردن، کثیف کردن، و....

Diwara reňk bla(bila) دیوارا رنگک بلا(بیلا)= به دیوار رنگ بمال

suw blaşyk سو بلاشیک= آب آلوده (کثیف، و...) است

ol yere reň blanib اُل یره رنگ بلانیب = به آنجا رنگ آغشته شده، به آنجا رنگ مالیده شده ، لکه (به ویژه لکه ی جوهر و رنگ)

Blot بُل اُت=( بُلbol=فعل امر بُلماکbolmak= شدن، کردن، و...)+ (اُتot= آتش، آتشین، تندی، تیر، حرارت، گرما، شلیک، حریق،)= گرم شدن، بریان کردن، برشته کردن، نیم سوز کردن، تفتیدن، افتاب سوخته کردن، خشک شدن، خشک کردن(با کاغذ خشک کن یا دستمال کاغذی و غیره).

Blot بلات(بلاbla=بلا، شر، بدی، مصیبت، و...)+ (آتat= اسم، نام، و...)= بد نام

Blot بُل آت=( بُلbol=فعل امر بُلماکbolmak= شدن، کردن، و...)+(آت at= فعل امر آتماکatmak=انداختن، پرت کردن، محو کردن، از شکل انداختن، دور انداختن، زدودن، ضایع یا محو کردن، بد شکل کردن، معدوم کردن، ناپدید ساختن، و...

معنی آت آشغال در زبان ترکی:

آت آشغال =ضایعات مانده از غذا، دور انداختنی پسماندۀ غذایی، (آت=بینداز(معدوم کن)، فعل امر آتماک atmak=انداختن، پرت کردن، محو کردن، از شکل انداختن، دور انداختن، زدودن، ضایع یا محو کردن، بد شکل کردن، معدوم کردن، ناپدید ساختن، و... ) + آشغال=(آش= غذا، خوراکی،و...)+( غالqal= فعل امر غالماک qalmak= ماندن، و، ...) ،پسماند غذا، و...

Blot Out-En- بلوت آوتblɒtaʊt- blɑːtˈaʊt بلات آوت= محو کردن، زدودن

معانی دیگر):از نظر) پوشاندن، تیره کردن، 2- کشتن، نابود کردن

Blot Out-Turk-بلات آوت= محو کردن، زدودن

Blot = لکه، لک، بد نامی، لکه دار کردن یا شدن، و...(به معنی Blot رجوع شود)

Out = خارج، بیرون، کشتن، حذف کردن، از بین بردن، زدودن، زایل کردن، معدوم کردن، محو کردن، و...(به معنی Out رجوع شود)

Blotch-En بلاچ-blɒt͡ʃ- blɒt͡ʃبُلاچ= دمل، خال، کورک، لکه، جوش چرک دار، رنگ محو

معانی دیگر: لک پوست بدن، پیسه، پیسی، هر لک یا لکه ی بزرگ، (پوست را) لک کردن، لکه کردن، دارای رنگ غیرواضح

Blotch-Turk-بلاش، بلاچ=آلوده، کثیف، چرک دار، چرکین، دمل، خال، کورک، لکه، جوش چرک دار، رنگ محو، و...

Blotch بلاچblaç، blaş بلاش، بولاشbulaş=آلوده، پلید، جنب، چرکین، چرک آلود، چرک، کثیف، ملوث، ناپاک، ناشسته، نجس، چسبناک، چرب، کثیف، الوده، چرک، لکه دار، چرک دار، اغشته، مغشوش، آشفته، پریشان، درهم، درهم برهم، درهم ریخته، شوریده، قاطی پاطی، مختل، غش دار، مالیده شده، ابری، پر از لکه، تار، کدر،غیر واضع، کم رنگ، ناروشن، مات، گرفته، محو، ناپیدا، و.. فعل امر بلاچماک blaçmak، بلاشماک blaşmak بولاشماک bulaşmak =آلوده شدن، آغشته شدن، کثیف شدن، و...

آلوده:1 - مالیده به چیزی ، آغشته . ۲ - آغشته شده ، کثیف(فرهنگ عمید)

Elleri hapa blaşmak اِللِری هاپا بلاشماک= دستانش به کثافت آلوده (آغشته، و...)شدن

Elleri hapa blaşdy، Elleri hapa blaçdy اِللری هاپا بلاچدی(بلاشدی)= دستانش به کثافت آلوده شد

Iki adamyň arasi blaşmak ایکی آدامینگ آراسی بلاشماک=میانۀ دو نفر به هم خوردن

bu yer blaşyk بو یر بلاشیک =اینجا کثیف(آلوده، چرکین،و...) است

Penjiräniň aýnasy blaşyk = شیشۀ پنجره کتیف(لکه دار، غیر واضع) است

blotchy-Enبلُتچی-blɒtʃi- ˈblɒtʃiبلاتچی، بلاچی= دارای رنگ غیر واضح

معانی دیگر: لک مانند، لکه مانند، مانند کلف، لکدار، کک مکی

Blotchy-Turk-بلُتچی، بلاتچی=لکدار، لکه دار،

Blot بولوت Bulut=لکه، لک، ابر، توده انبوه، سحاب، توده ابرومه، مه، بخار، شبنم ابری، خال دار، لکه دار، لکه لکه، تیره، پوشیده از ابر، پوشیده، تیره، تار، تیره و گرفته، سحابی، غیر واضع، و...(به معنی Blot رجوع شود)

Chy چی çy=پسوند نسبت یا وابستگی، دارابودن، یا متمایل بودن یا دوست داشتن چیزی، یا دارا بودن صفتی را دلالت می کند

چی. جی ( ترکی ، پسوند ) در ترکی پسوند نسبت شغلی است و دارنده و متصدی معنی میدهد چون در آخر کلمه درآید به معنی «گر» و «کار» فارسی باشد(لغت نامۀ دهخدا)

Pulçy پولچی=صندوقدار، پول دوست، و...- gepçy گِپچی= پرحرف، حراف، دوستدار حرف زدن، و...- arabaçy آراباچی =گاریچی، گاریدار، صاحب گاری، دوستدار ارابه رانی، و...- gidici گیدیجی، gidiçyگیدیچی=رونده، دوستدار رفتن، و...- ilçy ایلچی= سفیر، وابستۀ کشور، و...- okuçy اُکوچی(oxucu، okuyucu)= خواننده، قرائت کننده، دانش آموز، دانشجو، درس خوان، تعلیم گیرنده، و...- bulaçy بولاچی(bulam-bujarlyk، bulaşyklyk،و...)= آشفتگی، اغتشاش، درهم و برهمی، تیره و تاری، بهم ریختگی، کثیفی، و...- Asman yagin bulutçyآسمان یاگین بولوتچی=آسمان بارانی و ابری ، آسمان دارای لکه های ابر باران زا

Blotcher-En- بلوتچا، بلوتچر=لکه دار

Blotcher-Turk بلوتچر=لکه دار و کثیف، و...

Blot بولوت Bulut=لکه، لک، ابر، توده انبوه، سحاب، توده ابرومه، مه، بخار، شبنم ابری، خال دار، لکه دار، لکه لکه، تیره، پوشیده از ابر، پوشیده، تیره، تار، تیره و گرفته، سحابی، غیر واضع، و...(به معنی Blot رجوع شود)

Cher چُر(çor (çirkli= کثیف، آلوده، پلید، چرک آلود، چرکین، ریم آلود، لچر، ملوث، ناپاک، نجس، غیرشفاف، متکاثف ، آشغال، و...

Er اَر ar= چیز، فرد، شخص، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Blatherer، Blather

در ادامه به کلمات با پیشوند Bl انگلیسی می پردازیم من چند کلمه انتخاب کردم با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی بررسی می کنیم

Blather-En- بلازاˈblæðə- blæðər بلازر= چرند، صحبت بی معنی و احمقانه

معانی دیگر: چرند گویی، حرف بی معنی، پرگویی و نسنجیده گویی -2 چرند گفتن، پرحرفی کردن، حرف بی ارزش زدن صحبت بی معنی کردن

Blather-Turk-بلازر=زر زدن، زیاد بیان کردن، زیاد حرف زدن، زیاد حرف می زند، پرحرفی کردن، چرند گفتن، چرند، صحبت بی معنی و احمقانه، و...

Bla، بِللِ belle=1- فعل امر بِللِمکbellemek=زدن، انداختن، پرت کردن، پرتاب کردن، کوفتن، کوبیدن، ضربات متوالی و تند زدن، بهم خوردن، بد گویی کردن از، چوب زدن، کتک زدن، شلاق زدن، تپیدن، تپانچه زدن، و...2- تذکار، تذکر، یاد، ذکر، شرح، بیان، اشاره، کنایه، یادمان، ورد، تذکیر، خطابهیادکرد، خاطر، یادگاری، ذهن، یادداشت، یادبود، خاطره خاطرنشان، فعل امر بِللِمک bellemek = به یاد آوردن چیزی که فراموش شده، باد آوری کردن، به یاد آوردن، به خاطر سپردن، اشاره کردن، به خاطر آوردن، به خاطره سپردن، تذکر دادن (کردن) و...

Bl بُل bol= پُر، آکنده، انباشته، جعودت، سرشار، لبالب، لبریز، مالامال، مشبع، مشحون، ممتع، ممتلی، مملو، تمام، کامل، چاق، قوی، بس، بسیار، بیش، زیاد، بامعلومات، تو پُر، موجود، هست، باش، و...-فعل امر بُلماکbolmak= شدن، کرده شدن، بزرگ شدن، زیاد شدن، صورت گرفتن، روی دادن، اتفاق افتادن، واقع شدن، انجام شدن، ماندن، و...-

sen ol yerde bol سِن اُل یرده بُل=تو آنجا باش

ol yerde zadlar bol اُل یرده زادلار بُل= در آنجا چیزهای زیادی هست

Ther زر zyr =چرند، بی ربط، بی معنی، بیهوده، پوچ، چرت، لاطائل، مزخرف، مهمل، نامربوط، یاوه، حرف مفت، چرت و پرت، صحبت بی معنی و احمقانه، و...

زر زدن یک اصطلاح عامیانه می‌باشد به معنی : بیراه گفتن ، حرف چرند زدن ، حرف مفت زدن ، مزخرف گفتن ، مهمل گفتن ، یاوه گویی کردن ، سخن بیهوده و… این اصطلاح نوعی توهین محسوب می‌شود . مثال : طرف داره زر میزنه

zyr wurmak زیر وُرماک= زر زدن، کلام بیهوده گفتن

ol bol zyr wuryar اُل بُل زیر وُریار= او زیاد زر می زند

Ather آزا، آگزاagza= حرف، عرض، سخن، کلام، گفتار، صحبت، گفت، ذکر، بیان، تکلم، الفبا، نویسه ، کلمه، واژه، دال، لفظ ، مشاجره، بحث، کشمکش، دعوا، بگومگو، سخن بی اساس، مهمل، یاوه، ظاهر کلام، صورت لفظ، و...فعل امر آزاماک Azamak، آگزاماکAgzamak= ذکر کزدن، بیان کردن، حرف زدن، یاد آوری کردن، و...

bir söz agzamak بیر سُوز آگزاماک= یک حرفی بیان کردن

hiç zad agzama هیچ زاد آگزاما= هیچ چیزی نگو

Blather آزار، آگزارagzar= حرف میزند(خواهد زد)، صحبت می کند، و..

ol bir söz agzar اُل بیر سُوز آگزار=او یک حرفی می زند(خواهد زد)

Blatherer-En- بلازرا- بلازراِر= رازگو، مهمل گو، چرند گو

Blatherer-Turk- بلازرا- بلازراِر=شخص چرند گو، رازگو، مهمل گو، چرند گو، و...

Blather= چرند، صحبت بی معنی و احمقانه، چرند گویی، حرف بی معنی، پرگویی و نسنجیده گویی(به معنی Blather رجوع شود)

Er اَر ar= چیز، فرد، شخص، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Blackjack، Blackish

چند کلمۀ دیگر از زبان انگلیسی که با Black ساخته شده را انتخاب کردم باهم ارتباط آنها را فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Blackish-En- بلاکّشblækɪʃ- بلاَکِش=(adjective) سیه چرده، سیه فام، مایل به سیاه

Blackish-Turk-بلاکیش، بلاکِش=شخص سیه چرده، چیز سیاه، سیه چرده، سیه فام، مایل به سیاه، و...

Black = سیاهی، دوده، لباس عزا، زشت، تاریک، سیاه، مشکی، سیاه رنگ، تیره، چرک و کثیف، تهدید امیز، سیاه شدن، سیاه کردن، و...(به معنی Black رجوع شود)

Kish کیش= آدم، رفیق، مرد، شخص، نوکر، انسان، شوهر، فرد، مردی، بشر، نفر، ادمی، ذات، سیرت، نوع، گونه، خاصیت، سرشت، طبیعت، خو، فطرت، افرینش، مشرب، خمیره، ماهیت، غریزه، منش، شیی، ماده اصلی، اصل، جبلت، جوهر، خمیره، شخصیت، طینت، کنه، گوهر، نهاد، و...

bir kişi geldi بیر کیشی گلدی= یک شخصی(مردی، آدمی) آمد

Ish ایش= کار، عمل، فعل، کنش، چیز، شیء، کردار، جدیت، اقدام، بازی، حرکت، رفتار، نبرد، جنبش، تاثیر، میل، حرفه، کسب، شغل، علاقه به انجام کاری، گرایش، مایل، علاقه مند، رغبت، خوی، تمایل طبیعی، میل باطنی، و...-

onun bir işi var اونون بیر ایشی وار، onuň işi bar اُنونگ ایشی بار= او کاری دارد، او شغلی دارد

kish کِش= کشش، جذب، امتداد، جاذبه، جذب، ربایش، مد، تمایل، گرایش، قوه جاذبه، و..

keştim çekmeyar کِشتیم چِکمِیار= میلم نمی کشه، تمایلی ندارم،

Men bu nahara keştim çekmeyar من بو ناهارا کِشتیم چِکمیار= من به این غذا میلم نمی کشه، من تمایلی به خوردن این غذا ندارم

ol meny keşyaly özine çekyarاُل منی کِشیالی اُوزینه چِکیار= او مرا مثل کِش به خود می کشد

در مورد کلمۀ چکش در زبان ترکی:

چِکیش çekiş ، çekiç چِکیچ=چیز سنگین، چیز دارای وزن و سنگینی، چکش

چِکçek، çək=وزن، وزنه، اندازه، ثقل، سنگینی، مقدار، ریتم، سجع، ضرب، گرانسنگی، ارزش، آهنگ، هر چیز مدرج، وسیله سنجش، تعادل، تعادل، توازن، همسنگی، سنجش، بررسی، مقایسه ، کشش، مقابله، و...= فعل امر چکمک çekmek ، çəkmək =اندازه گرفتن، کشیدن، وزن کردن، بررسی کردن، مقایله کردن، سنجیدن(معادل checkانگلیسی)، رسم کردن، و...

Ish ایش= کار، عمل، فعل، کنش، چیز، شیء، کردار، جدیت، اقدام، بازی، حرکت، رفتار، نبرد، جنبش، تاثیر، میل، حرفه، کسب، شغل، علاقه به انجام کاری، گرایش، مایل، علاقه مند، رغبت، خوی، تمایل طبیعی، میل باطنی، و...-

çekiş wurmak چِکیش وُرماک çekiç vurmakچکیچ وُرماک= چکش زدن،

Blackjack-En-بلاکجاکˈblækdʒæk- blækˌdʒæk بلاک حاک= چماق یا شلاق چرمی، با چماق یا شلاق زدن

معانی دیگر: ظرف آبجو خوری (که از چرم است)، رجوع شود به: black flag، چماق پوشیده از چرم، (امریکا - گیاه شناسی) نره علف (quercus marilandica)، (قمار یا ورق بازی)بلاک جک، با چماق چرم پوش زدن، با تهدید مجبور کردن، بزور و باتهدید بشلاق زدن مجبوربانجام کاری کردن

Blackjack-Turk-بلاکجاک، بلاجاک= چماق یا شلاق چرمی، با چماق یا شلاق زدن، و...

Black = سیاهی، دوده، لباس عزا، زشت، تاریک، سیاه، مشکی، سیاه رنگ، تیره، چرک و کثیف، تهدید امیز، سیاه شدن، سیاه کردن، و...(به معنی Black رجوع شود)

Bla بلا=آمیخته، قاطی، مشوب(آشفته،بی سامان، بی نظم، پراکنده، درهم، درهم برهم، ژولیده، متفرق، متلاطم، مختل، مغشوش، نابسامان، ناجور، نامرتب، نامنظم، آتشی، پریشان، پریشان حال، پریشان خاطر، خشمگین، رنجیده، سراسیمه، شوریده، مشوش، مضطرب، ناراحت، نگران، و...)، آلوده، چسبناک، چرب، کثیف، سیاه، الوده، چرک، لکه دار، اغشته، زشت، گیج، نفرین شده، مضطرب، سر در گم، لعنت شده، مبهوت، مات، تیره، تار، رنگ پریده، رنگ رفته، کبود، کدر، انزجار، تهوع، حالت تهوع، دل اشوب، حالت استفراغ، تاریک، سیاه، مشکی، سیاه رنگ، تیره، چرک و کثیف، پلید، جنب، چرکین، چرک آلود، چرک، کثیف، ملوث، ناپاک، ناشسته، نجس و...- فعل امر بلاماک blamak= آغشتن، آمیختن، آلودن، کثیف کردن، سیاه کردن، مالیدن، گیچ کردن، سردر گم کردن، مات و مبهوت کردن، و...

Gamçy bilen blakjak گامچی بیلن بلاکجاک = با شلاق می زنم(خواهم زد)

men seny Gamçy bilen blakjak من سِنی گامچی بیلن بلاکجاک= من ترا با شلاق می زنم(خواهم زد)

ol işy etmeseň men seny Gamçy bilen blakjak = آن کار را نکنی من ترا باشلاق(تازیانه) می زنم(خواهم زد)

men seny gana belakjak(belajak) من سِنی گانا بِلاکجاک(بِلاجاک)=من ترا خون آلود می کنم(خواهم کرد)، من ترا آغشته به خون می کنم

men seny Gamçy bilen gana belajak = من ترا با شلاق(تازیانه)خون آلود خواهم کرد

jack جاک jak یا جِکjek= پسوند به نشانۀ وقوع امری در آینده، در دستور زبان، فعلی که بر زمانِ پس از حال دلالت دارد

آلاجاکalajak=می خرد، می خواهد بخرد، می خواهد بگیرد- ساتاجاکsatajak= می فروشد، می خواهد بفروشد- gelejek گِلِجِکGelecek= می آید، می خواهد بیاید- geljek گِلجِک=می آید، آینده

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Black Art،Blacken

چند کلمه از زبان انگلیسی انتخاب کردم که با Black ساخته شده باهم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Blacken-En- بلاکِنblækən- blækən بلاکَ ن= سیاه کردن، سیاه ساختن، لکه دار یا بدنام کردن

معانی دیگر: تیره و تار کردن، بدنام کردن، سیه نام کردن

Blacken-Turk-بلاکَ ن، بلاکِن=سیاه کردن، سیاه ساختن، بدنام کردن، و...

Black = سیاهی، دوده، لباس عزا، زشت، تاریک، سیاه، مشکی، سیاه رنگ، تیره، چرک و کثیف، تهدید امیز، سیاه شدن، سیاه کردن، و...(به معنی Black رجوع شود)

Ken کِن kən کَ ن= کننده آنکه کاری را انجام می دهد-gedərkən گِدرگَن=رونده، راه رونده، کسی که راه می رود- yürürken یورُرکِن= پیاده روی کننده، کسی که پیاده روی می کند- gəzərkən گَزَرکَن، gezerken= گز کننده، سیر و سیاحت کننده- səyahət edərkən سیاحت اِدرکِنseyahat ederken= سیاحت کردن، سیاحت کننده-

کن. [ ک ُ ] ( نف مرخم ) ( ماده مضارع از «کردن » ) کننده و آنکه کاری را می کند مانند: در میان کن ؛ یعنی آنکه در میان می آورد. ( ناظم الاطباء ). در ترکیب با کلمات دیگر صفت فاعلی سازد: آب بخش کن. آب خشک کن. آتش سرخ کن. بخاری پاک کن. تیغتیزکن. جاده صاف کن. چائی صاف کن. چاقوتیزکن. چشم پرکن. خانه خراب کن. خفه کن ( درسماور ). دوده پاک کن. روغن داغ کن. زنده کن. سرخشک کن. سبزی پاک کن. شیشه پاک کن. کارکن. کارچاق کن. کاردتیزکن. گلوترکن. گوش پاک کن. لوله پاک کن. گزارش کن. ماهوت پاک کن. ماهی سرخ کن. مبال پاک کن. مدادپاک کن. مرکب خشک کن. نکوهش کن. نوازش کن. نیایش کن. ویران کن... ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به همین ترکیبات شود.(لغت نامۀ دهخدا)

Black بِللِکbellek،bellikبِللیک=نام و نشان، رد پا، دارای نام و علامت مشخصه، اتیکت، علامت، برچسب، انگ، حافظه، یادبود، یادگار، خاطر، خاطره، یاد آوری، آیت، آیه، نشانه، نمود، نمودار، انگ(دروغ، تهمت، اتهام واهی، برچسب، بدنام، و...)، داغ، شاخص، شاخصه، رایت، علم، اشاره، پیش گویی، فال، حافظه، خاطره، و...و... آنچه که سبب شناختن کسی یا چیزی شود، علامت مشخصی برای شناختن چیزی، فرمان دولتی و رسمی مبنی بر انتصاب کسی بسمتی، چیزی که در جایی قرار بدهند برای تیراندازی، و....

Bla، بِللِ belle=1- فعل امر بِللِمکbellemek=1-زدن، انداختن، پرت کردن، پرتاب کردن، کوفتن، کوبیدن، ضربات متوالی و تند زدن، بهم خوردن، بد گویی کردن از، چوب زدن، کتک زدن، شلاق زدن، تپیدن، تپانچه زدن، و...2- باد آوری کردن، به یاد آوردن، به خاطر سپردن، اشاره کردن، به خاطر آوردن، به خاطره سپردن، و...

Daş bellemek داش بِللِمک= سنگ زدن، سنگ پرت کردن

Bir ýerde bellik goydi بیر یرده بِللیک گویدی =در جایی علامت(نشانه، یادگاری، رد پا و...) گذاشت

ol bellikly اُل بِللیکلی= او نامدار، منفی( اودارای انگ و بد نام است)

ol öz sösinde belledy اُل اُوز سُوزینده بِللِدی= او در سخنانش اشاره(یادآوری)کرد

Black Art-En- بلاک آتblækɑːt- blækˈɑːrt بلاک آرت= سحر، جادو گری

معانی دیگر: (با (the رجوع شود به: black magic

Black Art-Turk-بلاک آت=تسلط به فالگیری و پیشگویی، سحر، جادوگری، و...

Black بِللِکbellek،bellikبِللیک=نام و نشان، رد پا، دارای نام و علامت مشخصه، اتیکت، علامت، برچسب، انگ، حافظه، یادبود، یادگار، خاطر، خاطره، یاد آوری، آیت، آیه، نشانه، نمود، نمودار، انگ(دروغ، تهمت، اتهام واهی، برچسب، بدنام، و...)، داغ، شاخص، شاخصه، رایت، علم، اشاره، پیش گویی، فال، حافظه، خاطره، و...و... آنچه که سبب شناختن کسی یا چیزی شود، علامت مشخصی برای شناختن چیزی، فرمان دولتی و رسمی مبنی بر انتصاب کسی بسمتی، چیزی که در جایی قرار بدهند برای تیراندازی، و....(به توضیحات blacken رجوع شود)

At-art-آت =پرتاب، انداخت، براندازی، چیرگی، پیروزی، تسلط، سلطه، سیطره، ظفر، غلبه، برتری، زبر دستی، مهارت( احاطه ، استادی، تبحر، تردستی، ترفند، تسلط، چالاکی، چربدستی، چستی، حذاقت، خبرگی، زبردستی، سررشته، فراست، ماهری، چیره دستی، کاردانی)، تردستی(اثر هنری، فراورده ی هنری،و...)، کار خلاقانه، کارایی، تخصص ، و... فعل امر آتماک atmak=پرتاب کردن، انداختن، غالب کردن(کالای بد را با نیرنگ و حقه به خریدار به جای کالای خوب فروختن، ترفند، زرنگی، حیله، تدبیر، و...)، و...-( به معنی art رجوع شود)

Black بیلِک bilek= دانا، داننده، خردمند، دانشمند، عالم، فاضل، فرهیخته، محقق، دقیق، زیرک، هوشیار، ناقلا، موشکاف، محیل، ماهر، فهیم، با فکر، و...- بیل bil فعل امر بیلمکbilmek= دانستن، فهمیدن، دانشتن، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Black

کلمه ای از زبان انگلیسی انتخاب کردم که کلمات بسیاری با آن ساخته شده اکنون با هم ارتباط آن را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Black-Enبلاک- blæk- = سیاهی، دوده، لباس عزا، زشت، تاریک، سیاه، مشکی، سیاه رنگ، تیره، چرک و کثیف، تهدید امیز، سیاه شدن، سیاه کردن

معانی دیگر: دیزه، (گاهی با b بزرگ) سیاهپوست، آدم سیاه، بی نور، ظلمانی، شبدیز، (در مورد قهوه) بدون شیر یا خامه، بد، خبیث، مضر، زیانبخش، شرم آور، غم آور، حزن انگیز، وحشت بار، (به طور کنایه دار یا دردآور) فکاهی، خفیه، پنهان، نهان، واکس زدن، سیاه مالی کردن، دوده زدن، کثیف، چرکین، لباس سیاه، جامه ی عزا، سیاه شده، عبوسانه، سیاه رنگی

Black-Turk-بلاک= سیاهی، دوده، لباس عزا، زشت، تاریک، سیاه، مشکی، سیاه رنگ، تیره، چرک و کثیف، تهدید امیز، سیاه شدن، سیاه کردن

Bla بلا=آمیخته، قاطی، مشوب(آشفته،بی سامان، بی نظم، پراکنده، درهم، درهم برهم، ژولیده، متفرق، متلاطم، مختل، مغشوش، نابسامان، ناجور، نامرتب، نامنظم، آتشی، پریشان، پریشان حال، پریشان خاطر، خشمگین، رنجیده، سراسیمه، شوریده، مشوش، مضطرب، ناراحت، نگران، و...)، آلوده، چسبناک، چرب، کثیف، سیاه، الوده، چرک، لکه دار، اغشته، زشت، تاریک، سیاه، مشکی، سیاه رنگ، تیره، چرک و کثیف، پلید، جنب، چرکین، چرک آلود، چرک، کثیف، ملوث، ناپاک، ناشسته، نجس و...- فعل امر بلاماک= آغشتن، آمیختن، آلودن، کثیف کردن، سیاه کردن، مالیدن، و...

Diwara reň blamak دیوارا رنگ بلاماک= دیوار را رنگ مالی کردن، دیوار را رنگ آغشتن

başim belandy، başim blandy باشیم بلاندی= سرم گیج رفت، سرم قاطی(مشوش) شد،

suw blandy سو بلاندی= آب آلوده و کثیف شد-

blançak suw بلانچاک سو= آب آلوده، آب کثیف، آب آغشته

بلا bla= آزار، آسیب، آشوب، آفت، بلیه، رزیه، رنج، غم، اندوه، حزن، سختی، فاجعه، فتنه، گزند، محنت، مشقت، مصیبت، آزمایش، آزمون، امتحان، زرنگ، ناقلا ، حیله گر، محیل | بدون، بی، علامت منفی وپیشاوندکه بیشتربرسراسم می آید مثل: بلا استفاده،

Onun başına bəla gəldi، Başına bela geldi باشینا بلا گِلدی= بر سرش بلا آمد

اندر بلای سخت پدید آید--- فضل و بزرگواری و سالاری(رودکی)
هر بلائی که هست عاشق راست --- من ندانم که عاشقی چه بلاست(فرخی)
نابسته دری ز محنت من --- صد در ز بلا و رنج بگشاد(مسعود سعد)
رهاند خرد مرد را از بلا--- مبادا کسی در بلا مبتلا(فردوسی)

Ack آک Ak= آق، بیاض، سپید، سیمگون، شیری رنگ، نقره فام، نقره گون ، سفیدپوست، بی رنگ، پاک، چیز سفید رنگ مثل شیر و خامه، و...

Black بلاک blak= سفید کثیف، سفید آلوده، بدون سفیدی، بدون شیر یا خامه ، و...