کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Bank،Blood Bank،Money،Blood Money
باز هم کلماتی از زبان انگلیسی که با Blood ساخته شده را انتخاب کردم. با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم
Blood Money-En-بلاد مانیblʌdˈmʌni- blədˈməni بُلاد ماُنی= دیه، خون بها
معانی دیگر: پول خون، پولی که بابت غرامت به خانواده مقتول می دهند، اجرت آدمکش حرفه ای، دیه خون تاوان
Blood Money-Turk- بلاد مانی(مونی)= پول خون، دیه، خون بها، و...
Blood = هم خونی ، خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خونریزی، خونخواری، آدمکشی، احساسات، خو و طبع، خلق، اصل و نسب، خویشی، و...(به معنی Blood رجوع شود)
Money-En مانی-mʌni، məni مُانی= سیم، اسکناس، سرمایه، پول، ثروت
معانی دیگر: دارایی، مایملک، پولداران، ثروتمندان، اغنیا، (جمع) مبالغ پول، وجوه، سکه (پول طلا یا نقره یا مس یا نیکل و غیره) (hard money هم می گویند)، اسکناس paper money) یا bill هم می گویند)، پول کاغذی، مسکوک، شهروا، هر چیزی که به جای پول به کار رود (مانند چک و اوراق بهادار)، رجوع شود به: money of account، پول برده شده (به عنوان جایزه) (prize money هم می گویند(
Money-Turk-مانی، مُانی، مونی= سیم، اسکناس، سرمایه، پول، ثروت، و...
Mon مونmun=این، کلمه اشاره که بدان به شخص یا شی حاضر اشاره میکنند، اشاره به شخص یا یک شی مانده و ساکن در جایی، یکه و تنها، درنگ، متوقف، ، اشاره به شخص یا شی همیشه حاضر و آماده، چیزمانا، موندنی ، ماندگار، در همه جا حاضر، دارای نفوذ کامل در سرتاسر جهان، پایا ، ساکن، مقیم، پایدار، جاوید، مانا، مانی، ماندنی، باقی، پایدار، پاینده، جاودانه، جاودانی، جاوید، مخلد، مدام، مستدام، مستمر، ناب، نادر، ، بی مانند، شاذ، شگفت، طرفه، طریف، عجیب، کمیاب، نایاب، نایافت، گرانمایه باقدرو قیمت بنابراین، پس، همینطور، انقدر، چنان، همچنان، چنین، چندین، بهمان اندازه، چندان، اینقدر، بقدری، این طور، همچو، همینقدر، از انرو، باین زیادی، بسیار، باندازه ء کافی، بس، نسبتا، انقدر، باندازه و...
Money مونی muny= این را، هرچه که در جایی موجود باشد یا مانده باشد، چیز برابر یا مقدار مساوی، اینقدر، این اندازه، این مقدار، این چیز با ارزش، دارای قدر و ارزش(مثل پول، طلا، و...)، و...
Ey ای iy=خورد و خوراک،آذوقه، جیره، خواربار، خوردنی، شیلان، طعام، طعمه، غذا، قوت(آذوقه، توشه، جیره، خواربار، خوراک، خوردنی، طعام، غذا، مائده | تاب، رمق، زور، تسلط، توان، شدت، قدرت، نیرو، وسع، توانایی مالی، سرمایه، پول، ثروت، و.. )، مائده، مورد پسند، مطلوب: سابقاً اخبار سیاسی خوراکش بود، برخورد، تلاقی، به هم رسیدن، رسیدن دو شخص یا دو چیز به هم، هم اندازه یا هم ارزش یا مناسب بودن دوچیز به هم، خور، بخور، فعل امر ایمکiymek=خوردن، مناسب و هم پایه بودن(این دو به هم می خورند )
mun iy مون ای = این را بخور
bir birne iydy بیر بیرنه ایدی=به یکدیگر خورد، (هم سنک، هم اندازه، مناسب) همدیگر بودند
mun yaly zad ber مون یالی زاد بر= چیزی مثل این بده، چیزی به این اندازه بده
muna muny ber مونا مونی بِر= به این این را بده، به این اندازه(به این قیمت، به این پول، به این چیز، و...) این را بده
on اُن= آن ، ان یکی، اشاره بدور، چنانکه «این » اسم اشاره به نزدیک است
oney اُنی ony= آن را ، و...
muny we ony ber مونی و اُنی بِر= این را و آن را بده
onuň ýerine muny ber اُنونگ یرینه مونی بر= به جای اون این را بده (معاملۀ پایاپای، دادو ستد)
monuň ýerine muny ber مونونگ یرینه مونی بر= به جای این این را بده ، به جای این این را (این اندازه پول، اینقدر، همین قدر، جنس با ارزش برابر، و...) بده
مؤنی. [ م ُءْ ] ( ع ص ) بازدارنده. || بادرنگ گرداننده. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || تأنی کننده. اهمال کننده. درنگ نماینده. ( از ناظم الاطباء)
بهتره همینجا بمونی- اینجا مونده، آیا اینجا می مونی؟
Money مانی=ماندگار، جاویدان، کمیاب، ناب، چیز با ارزش، و نادر مثل طلای ناب، خالص و منحصر بفرد، و...- مانی ( ص ) به معنی نادر باشد که از ندرت است که بی همتا و بی مثل و یکه و تنها باشد. ( برهان ). صاحب برهان گفته که به معنی نادر باشد یعنی بی همتا. ( انجمن آرا )( آنندراج ). نادر و بی همتا و بی مثل. ( ناظم الاطباء)
تنش سیم است و لب یاقوت ناب است--- همه دندان او درّ خوشاب است(ویس و رامین)
دوده انگشتری از ناب گوهر--- بسی مشک و بسی کافور و عنبر(ویس و رامین)
و آن نقاب عقیق رنگ ترا--- کرده خوش خوش به زر ناب خضاب(ناصر خسرو)
Blood Bank-En بلُد بَنک-blʌdbæŋk- ˈblədˈbæŋkبُلاد بَنک= بانک خون، ذخیره ی خون (برای دادن به دیگران)، بانک جمع اوری خون برای تزریق به بیماران ومجروحین
Blood Bank-Turk-بلاد بانک، بُلاد بانک= بانک خون، ذخیره ی خون (برای دادن به دیگران)، بانک جمع اوری خون برای تزریق به بیماران ومجروحین
Blood = هم خونی ، خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خونریزی، خونخواری، آدمکشی، احساسات، خو و طبع، خلق، اصل و نسب، خویشی، و...(به معنی Blood رجوع شود)
Bank بانک= موسسه اقتصادی، فایل، مخزن، جایگاه، اطلاعات، داده ها، نوعی بازی ورق، انباره، جای ذخیرۀ پول، و...
Bank-En- بانگک(باَنک)bæŋk، بِنگک- (بِنک)= بانک، ساحل، لب، ضرابخانه، سیل گیر، خامه، کنار، روی هم انباشتن، در بانک گذاشتن، کپه کردن، بلند شدن بطور متراکم، بانکداری کردن
معانی دیگر: معامله ی بانکی انجام دادن، (پزشکی) محل گردآوری و توزیع خون و برخی از اعضای بدن که در پیوند به کار می روند، (کامپیوتر) انبار، گروه، دسته، ساختمان یا محل بانک، صندوق پس انداز، (در قمار و بازی های با ورق و ژتون) موجودی هر بازیکن در قمار، موجودی قمارخانه، توده (ابر و برف و خاک و غیره)، انباشت، تلنبار، برآمدگی، شیب تند (مثلا کنار تپه)، ساحل رود، پشته (مثلا کنار دریا یا رودخانه)، رودکنار، (در دریا و دریاچه) جای کم ژرفا، پایاب، آبتل، (هواپیمایی) کج کردن هواپیما در جهت چرخش، (راهسازی) شیب دار کردن جاده در جهت پیچ جاده (برای جلوگیری از پرت شدن خودرو )، (از خاک) پشته درست کردن، انباشتن، دیواره ی خاکی درست کردن، (معدن) بالا یا سر رگه ی خاک معدنی، (با افزودن چوب و جابجا سازی خاکستر) آتش را درست کردن (به طوری که آهسته و طولانی بسوزد)، (بسکتبال) توپ را جوری زدن که به تخته بخورد و وارد حلقه شود، (بیلیارد) برای رسیدن به مقصود توپ را به دیواره زدن، ردیف هر چیز، (در کشتی های بزرگ قدیم که اسرا در آن پارو می زدند)، نیمکت پاروزنان، پاروزنان بیگار، ردیف پاروها، (در پیانو و هر چیز کلید دار) ردیف کلیدها، ردیف کردن، (روزنامه) عنوان ثانوی مقاله (که زیر عنوان اصلی و با حروف کوچکتر است)، بلند شدن ابر یا دود بطورمتراکم
Bank-Turk-بانک= بانک، ساحل، لب، ضرابخانه، سیل گیر، خامه، کنار، روی هم انباشتن، در بانک گذاشتن، کپه کردن، بلند شدن بطور متراکم، بانکداری کردن، و...
Ba با = است، هست، موجود،حاضر، حی، زنده، پدیدار، باقی مانده، دارای هستی، نسخهء موجود و باقی ، مستقر، استوار، برقرار، پابرجا، پایدار، ثابت، جایگزین، استقراریافته، جای گیر، برجا، ساکن، محکم، باشنده، پدیده، هستار، هستنده، هسته، هستی یافته، یافتمند، اماده، حی و حاضر، فراهم، مهیا، آماده شده. ساخته شده. کار راست و نیکو کرده شده. شکرده شده،حاضر، دردسترس ، مستعد ، اکنون، زمان حال، دارا بودن، و...
ol ba اُل با= او است، آن موجود هست-
oň puly ba اُنگ پولی با = او پولدار هست، او پول دارد
Bank بانگک baňk = موجودی، پول نقد، صندوق پول، پول خرد، دارایی، مایملک، ملک متصرفی، سرمایه،، و..
ذخیره، سهم، مایه، نیا، پایه، کنده، تخته، تنه، قنداق تفنگ، سرمایه، یدکی، سهمیه، در انبار، قنداق، موجودی کالا، مواشی، پیوندگیر، ته ساقه، دسته، ریشه
pul baňkda-پول بانگکدا= پول در بانک است
Näçe pul baňy ayt? نأچه پول بانگی آیت؟= چقدر پول موجودی داری بگو؟
- an- æŋاِنگeň=1- غالب، غلبه، تسلیم، تعظیم، شکست، و...2-کج، گوشه، لبه، لب، ساحل، زاویه، خمش، سوی، جهت، اریب، پیچیده، خم، خمیده، کژ، متمایل، معوج، منحنی، مورب، ناراست، ناصاف، ناهموار، سطح اریب، کجی، شیب، سرازیری، سراشیبی، نگاه کج، خط کج، بی قرینه، غیر متعادل، متمایل بیک طرف، یک وری، و...فعل امر اِنگمک eňmek=1-غالب شدن، غلبه کردن، وادار به تسلیم کردن، و...-2- کج کردن، خم کردن، سرازیر کردن، شکست دادن، وادار به تسلیم کردن، و...
deryaň eňi دِریانگ اِنگی= کنار دریا(رودخانه)، ساحل دریا
baş eňmek باش اِنگمک =سر خم کردن، تسلیم شدن، تعظیم کردن، و..
ol eňildy اُل اِنگیلدی= او خم شد، او تعظیم کرد، او تسلیم شد، و...
Eňil اِنگیل=خم، لبه، زاویه، گوشه، کنج، سرکج، و...فعل امر اِنگیلمک= Eňilmekخمشدن، کج شدن، زاویه دار شدن، گوشه دار شدن، لبه دار شدن، و... (به معنی: -æŋɡl̩- angle اِنگل= طرف، زاویه، گوشه، کنج، قلاب ماهی گیری، تیزی یا گوشه هر چیزی، با قلاب ماهی گرفتن، دام گستردن، دسیسه کردن، خمش، و... رجوع شود)
Eňek-æŋk -ank اِنگِک=1- چانه، چنه، حنک، ذقن، زنخدان، زنخ، چونه، گلوله خمیر، سخن منثور ، پرگویی، تخفیف گیری، چانه زدن، وراجی کردن، مبادله کردن، گیره، تنگنا، وراجی، فک، ارواره، دم گیره، و... 2- کج شونده، خم شونده، و...