کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Anatomy، Anathema

در ادامۀ مطالب گذشته چند کلمۀ انگلیسی با پیشوند An از زبان انگلیسی انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Anathema-En- آن آتماəˈnæθəmə- əˈnæθəmə اِن آتما= لعنت و تکفیر، هر چیزی که مورد لعن واقع شود

معانی دیگر: منفور، مورد طعن و لعن، لعنت شده، ملعون، دوزخی، مرتد شناخته شده از طرف روحانیون

Anathema-Turk-آن آتما(آنتما)، اِنتما= از دین و مذهب طرد شده یا دین و اعتقاد را بدور انداخته، لعنت و تکفیر، هر چیزی که مورد لعن واقع شود، و..

An آن- aň –آنگ=فکر، باور، عقیده، رای، نظر، اعتقاد، مذهب، دین، اندیشه، و...

Athema آتماAtma=انداخته، پرت کرده، پرتاب کرده، دور انداخته ، رانده، طرد کرده یا شده، ساقط شده یا کرده، از حساب افکنده، حذف کرده، یا شده، و...

Anathema آن آتماAnatma= ترک مذهب و باور کرده، مرتد، کافر، زندیق، مشرک، ملحد، و...

Anath-آنت ant= سوگند، فحش(لعنت و تکفیر، دشمن قسم خورده، )، قسم، عهد و پیمان، و...

Anathema آنت ایمِ - ant iyme =مخفف ant iymek ، and içmək ، ant içmek =سوگند خوردن، فحش دادن، قسم خوردن، و....

در گذشته (گاهاً در حال حاضر) قسم خوردن نوعی فحش و توهین به حساب می آمد و سعی می کردند از حق خود بگذرند و چه راست یا دروغ قسم نخورند

Swear-En،سووِر (swore)= عهد، ناسزا، سوگند، عهد کردن، ناسزا گفتن، فحش دادن، سوگند خوردن، قسم دادن، و....

söwdy،سَودی söydü= فحش داد، لعنت کرد- ol söwor اُل سُوُر=او فحش خواهد داد، او لعن و نفرین خواهد کرد- به معنی Swear رجوع شود

Anatomy-En.- آنا تِمی(آناتامی)əˈnætəmi-اِن اَدِمی = تجزیه، تشریح، ساختمان، ساختمان بدن، کالبد شناسی، استخوان بندی، مبحی تشریح

معانی دیگر: شناخت ساختمان گیاهان و جانداران، کالبد شکافی، تشریح (بدن جاندار یا گیاه)، ساختمان بدن جاندار یا گیاه، ساختار، تجزیه و تحلیل دقیق، فروکافت، مبحک تشریح

Anatomy-Turk-آنا تامی=تجزیه و تحلیل، تشریح، ساختمان، ساختمان بدن، کالبد شناسی، استخوان بندی،و...

An این in =بدن، اندام، اندرونی، داخل، تو، ورود، عرض(طول، و اندازه)، و...- inim agiryar اینیم آگیریار=بدنم درد می کند- Öýe in اُویه این =بیا داخل خانه، برو داخل خانه- Öýe inme =داخل(اندرون ، توی، و...) خانه نشو- Öýe inmek اُویه اینمک = داخل(وارد، توی) خانه شدن-

An آن- aň –آنگ=فکر، باور، عقیده، رای، نظر، مذهب، اندیشه، تفکر، انگار، تصور، خیال، فرض، گمان، وهم، درک، هوش، شعور، استدلال، تفسیر، شرح، بررسی، آگاهی، اطلاعات، امر، وحی، معنوی، آشکار، واضع، روشن، و...-

Ana آنا=مادر، ام، مام، مامان، ننه، والده ، اصل، ریشه، باعث، منشا، اصل، جرثومه، مرکز، مقام، رتبه، گزارش، شرح، تشریح، حکایت، داستان، روایت، موضوع، قصه، اشکوب، نقل، جامع، مبسوط، مفصل ، و...

ana sayfaya dön= بازگشت به صفحه اصلی، برگرد به صفحۀ اصلی- ana dili = زبان مادری، زبان اصلی

Tom تامtəm=جا، مکان، بنا، ساخت، عمارت، آپارتمان، خانه، ویلا، ساختار، نهاد، وضع، معماری، بدن، تنه، قاب، اسکلت، چهارچوب، قاعده، و...-

meň butam(şutam) agyrýar منگ بوتام(شوتام) آگیریار=ابنجای من درد می کند-اینجای بدنم درد می کند- اُنی بو تامدا(سوتامدا) گوی= ony butamda(şutamda) goy آن را در اینجام (اینجای بدنم)بگذار- ol bu tamda yaşyarاُل بو تامدا یاشایار=او در این مکان(ساختمان، و...)- bu tam meň yaşayan yerim

اِت- اِد ed-et فعل امر اِتمک، اِدمک=etmek-edmekکردن، انجام دادن، تولید کردن، زاییدن، ایجاد کردن، و....

Atom آتوم atum =ذره، کمترین مقدار از چیزی، و...

bir atum çay ber =یک کم چای بده، - به معنی Atom رجوع شود

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Anagogy، Anagoge،Ana

باز هم بررسی کلمات مرتبط انگلیسی با پیشوند An را ادامه می دهیم

Ana-En-آناɑːnə، ɑːnə اِینا= اطلاعات سودمند، از هر کدام بمقدار مساوی

معانی دیگر: مخفف: انجمن پرستاران امریکا، پیشوند:، فراز، به سوی بالا [anadromous]، عقب، معکوس [anagram]، دوباره [anabaptist]، سرتاسر، کاملا [analysis]، (در نسخه ی پزشکی) از هر یک (از اجزای مذکور)، مجموعه ای از روایات و خاطرات (به ویژه توسط یا درباره ی شخص واحد)، adv : درنسخه نویسی از هر کدام بمقدار مساوی، n : مجموعه یا گلچینی از گفته ها واقوال یک شخص، منتخبات، اطلاعات سودمند

ana _
پسوند (اسم ساز): نوشتجات، روایات، دانستنی ها [americana]

Ana-Turk-آنا، ایناِ= اطلاعات سودمند، از هر کدام بمقدار مساوی

An آن-–آنگ=فکر، باور، عقیده، رای، نظر، مذهب، اندیشه، تفکر، انگار، تصور، خیال، فرض، گمان، وهم، درک، هوش، شعور، استدلال، تفسیر، بررسی، آگاهی، اطلاعات، امر، وحی، معنوی، آشکار، واضع، روشن، و...- ol Aňly اُل آنگلی = او آگاه و با هوش، او با شعور، او دانشمند (اندیشمند)، او متفکر، او مطلع، و...- فعل امر آنگماک aňmak، anmak آنماک - aňlamak آنگلاماک- anlamakآنلاماک= فهمیدن، استدلال کردن، ، متوجه شدن، توجه کردن، اشاره کردن، و...- aňlatmakآنگلاتماک=متوجه کردن، فهماندن، حکم و فرمان دادن، نمایاندن، آگاه کردن، مطلع کردن، اطلاعات دادن، نشان دادن، اشاره کردن، نمایاندن، پیدا و نمایان کردن، روشن کردن، شرح دادن، روایت کردن، و....

Ana آنا=مادر، ام، مام، مامان، ننه، والده ، اصل، ریشه، باعث، منشا، اصل، جرثومه، مرکز ، مقام، رتبه، گزارش، شرح، حکایت، داستان، روایت، موضوع، قصه، اشکوب، نقل، جامع، مبسوط، مفصل ، و...

Ana haber=اخبار اصلی، مشروح اخبار ، روایت خبر، خبر واقعی و آشکار، و...

Ana اینه ine= سرنگون، معکوس، سر و ته، پایین، سقوط،، هر آنچه از آسمان به ما رسیده، و...

Aşag inmek= به پایین سقوط کردن، سرنگون شدن، ، و....- baş Aşag ine، baş Aşağı ine= سر به پایین معلق، معکوس، - . Asmandan ineآسماندان اینه=از آسمان آمده(سقوط کرده)..

Anaآینا=آینه، وسیله ای است که مثل و مانند و شبیه آنچه که در مقابلش قرار گیرد نشان می دهد، شبیه و مانند، عکس، اطلاعات درست و صحیح، هر آنچه هست نشان می دهد، و... .

بود آینه دوست را مرد دوست --- نماید بدو هرچه زشت و نکوست(اسدی)
با درفش ار تپانچه خواهی زد--- بازگردد بتو هرآینه بد(عنصری)
آینه ام من اگر تو زشتی زشتم --- ور تو نکوئی نکوست سیرت و سانم(ناصر خسرو)
آب صفت هرچه پلیدی بشوی --- آینه سان هرچه ندیدی مگوی(نظامی)

Ana ایناِ= عین، چشم، دیده، اصل، مشابه، چشمه، جوهر، ذات، گوهر، بینایی، دهانه، کاراگاه، باجه، چشم، دیده، سوراخ سوزن، مرکز هر چیزی، مخزن، سر چشمه، عین، چشمه، فواره، و...

Ana اینayn،eyn اِین=عین(چشم= Eye آی)، شباهت، تشابه، مثل، مانند، به اندازه، برابر، متساوی، معادل، هم تراز و هم سان، هم سر، هم میزان، هم وزن، یکسان، مشابه شی مورد نظر( خواستن مشابه آن چیزی که گوینده مد تظر داشته یا شنونده قبلاً آنرا دیده یا جلوی چشم هردو قرار دارد ،- ayn ol zady ber آین اُل زادی بر، eyni şeyi verin- aynı şeyi ver = عین اون چیز را بده، مشابه(شبیه، مساوی، )آن چیز را بده،

Anagoge-En آنا گوجی(اَنه گوگ)، اَنه گوچی(اِنه گوچ)= تعالی روحی، بزرگی معنوی، ارتقاء فکر بعالم علوی، تفسیر روحانی و صوفیانه ء مطالب مذهبی

Anagoge-Turk-آنا گوچی =انتقال و ارتباط ذهنی با مقام برتر، تعالی روحی، بزرگی معنوی، ارتقاء فکر بعالم علوی، تفسیر روحانی و صوفیانه ء مطالب مذهبی

An آن-–آنگ=فکر، باور، عقیده، رای، نظر، مذهب، اندیشه، تفکر، انگار، تصور، خیال، فرض، گمان، وهم، درک، هوش، شعور، استدلال، تفسیر، بررسی، آگاهی، اطلاعات، امر، وحی، معنوی، و...- ol Aňly اُل آنگلی = او آگاه و با هوش، او با شعور، او دانشمند (اندیشمند)، او متفکر، او مطلع، و...-

Aňa-ana آنگا، آنا= اندیشه گرایی، عالم روحانی، معنویت، روحانیت، روحیه مذهبی، غیر جسمانی بودن، و...

Ana آنا=مادر، ام، مام، مامان، ننه، والده ، اصل، ریشه، باعث، منشا، جرثومه، مرکز ، مقام، رتبه، و...

Güýç-gogگویچ- gücگوچ )güç گویچی Güýçy)=قدرت، توان، زور، قوت، قوه، نیرو، استطاعت، تاب، توانایی، طاقت، وسع، زبردستی، مقاومت، نیرومندی، هنگ، یارا، استیلا، اقتدار، تسلط، سلطه، تاثیر، نفوذ، انرژی، عظمت، کبریا، یارایی، فرمانروایی، برتری، والایی، تعالی، ارتقاء، و...- sende Güýç bar سِنده گویچ بار=در تو قدرت و توان وجود دارد- Güýçy bar گویچی بار gücü var=قدرت دارد-onň Güýçy bar اُننگ گویچی بار=او قدرت دارد-

Goge گوچ göç ، Köç کوچ=کوچ، جابجایی، نقل مکان، رحلت، رحیل، روح شدن، به ملکوت اعلا پیوستن، تعالی روحی، انفجار، جوشش، غلیان، و...- فعل امر گوچمک göçmek ، کوچمک Köçmek= کوچ کردن، نقل مکان کردن، جابجا شدن، منفجر شدن، ترکیدن، و...-

bomb göçmek بمب گوچمک=بمب منفجر شدن- bomb göçdyبمب گوچدی=بمب منفجر شد- bu yerden göçdy، buradan köçüb= از اینجا کوچ کرد، از اینجا نقل مکان کرد-( köç )sen bu yerden göç سِن بو یردن گوچ(کوچ)=تو از اینجا برو (کوچ کن)- Ol bu dünýäden göçdy(köçdi)= او از این دنیا رفت

خوش است زیر مغیلان براه بادیه خفت --- شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت(سعدی)
من میان شما به نعمت و ناز--- می زیم تا رسد رحیل فراز(نظامی)
رسول مرگ به ناگه به من رسید فراز--- که کوس کوچ فروکوفتند کار بساز(کمال الدین اسماعیل)

در مورد کلمۀ مادر، به نظر می رسد از زبان ترکی، مادر: از ترکیب دو کلمۀ ما + اِدر ساخته شده

مااِدر maeder= ما را می زاید، ما را بوجود می آورد، و...

ما ma=ضمیر اول شخص جمع، من و تو، من و شما، من و ایشان، من و او، من و آن ها

ony ma berme اُنی مآ بِرمه=آن را به من نده- maňa bermeمانگا بِرمه، mənə vermə مانا وِرمه= به من نده

اِدر eder=می کند، انجام می دهد، اجرا می کند، بوجود می آورد، عمل می کند، بجا می آورد، ایفا می کند، تولید می کند، می زاید، ایجاد می کند، مجامعت می کند، و...- اِد ed فعل فمر اِدمک=edmekکردن، انجام دادن، تولید کردن، زاییدن، ایجاد کردن، و....

o ol işy eder اُ اُل ایشی اِدِر=او آن کار را خواهد کرد، او آن کار را انجام می دهد، و...- aydan zadiny eder آیدان زادینی اِدِر=هر چه گفته انجام می دهد-به هر چه بخواهد عمل می کند- Ol çaga eder اُل چاغا اِدر=او بچه می زاید(به دنیا می آورد)

Anagogy-En-آنا گوجی(گوگی)، آنا گوچی= تعالی روحی، بزرگی معنوی، ارتقاء فکر بعالم علوی، تفسیر روحانی و صوفیانه ء مطالب مذهبی

Anagogy-Turk-آنا گوچی= تعالی روحی، بزرگی معنوی، ارتقاء فکر بعالم علوی، تفسیر روحانی و صوفیانه ء مطالب مذهبی

به توضیحات Anagoge رجوع شود

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Anadem، Anal

در ادامه چند کلمۀ دیگر از زبان انگلیسی انتخاب کردم که با An شروع می شود اکنون با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم.

Anal-En- اِینالānl، اِنال=(روان شناسی - بنا به عقیده ی فروید) دومین مرحله ی روان جنسی (از یک و نیم تا سه سالگی)، مقعدی، وابسته به یا مجاور کون، مرزی، مخرجی، مخفف:، تشبیه، تجزیه و تحلیل، مربوط به مقعد، مجاور مقعد

Anal-Turk-اِینال=محل خروج و سرازیر شدن مدفوع، کون، مخرج، مربوط به مقعد، مجاور مقعد، و...

An اَن= نجاست، پس مانده، مدفوع، زوائد(اضافات، جمع زایده، آشغال، بر امدگی، زیادی، حاشیه چین دار، پیرایه، چین و چروک، و...)، فضله، سگاله، عن، و...

An این in= فعل امر اینمکinmek، اِنمکenmək=پایین آمدن، سرازیر شدن، جاری شدن، روان شدن، فرود آمدن، داخل شدن، فرو رفتن، سقوط کردن، ساقط شدن، از رده خارج شدن(خروج، مخرج)، برکنارشدن، معزول شدن، افتادن، فرو افتادن، سقط شدن، از بین رفتن، زایل شدن، مردن، درگذشتن، به درک واصل شدن، نفله شدن، تلف شدن، از کار افتادن، از حیز انتقاع ساقطشدن، و...- asmandan indyآسماندان ایندی=از آسمان فرود آمد(سقوط کرد)- Öýe indyاُویه ایندی=به خانه وارد شد(داخل شد)- baş aşağ indyباش آشاق ایندی=سرنگون شد(سر وته سقوط کرد)، ساقط شد، سقوط کرد، سقط شد

Al آل=فعل امرآلماکAlmak = گرفتن، کردن، شدن، عمل کردن، به عمل آوردن، اتخاذ کردن، دریافت کردن. قبض کردن.اخذ کردن. ستاندن. حبس کردن. تسخیر کردن، تصرف کردن، و...-

Analog=قیاسی، شباهت، نظیر، مانند، تشبیه، و...(به معنی Analog رجوع شود)

Anal =مدفوع کردن، و....-آموزش توالت رفتن در مرحله مقعدی، دومین مرحله ی روان جنسی (از یک و نیم تا سه سالگی) محرک احساسات جنسی نیز روده و مثانه است. در طی مرحله مقعدی‌، فروید معتقد بود که تمرکز اصلی میل جنسی بر کنترل حرکات مثانه و روده است. درگیری عمده در این مرحله آموزش توالت رفتن است. کودک در این مرحله باید یاد بگیرد که نیازهای بدن خود را کنترل کند. رشد توانایی کنترل منجر به احساس موفقیت و استقلال در کودک ‌می‌شود.

Anadem-En-آنادِم-اِن اِدم= تاج گل، گردن بند، حلقه گل، سربند، گیس بند، طوق

معانی دیگر: (شعر قدیم) تاج گل

Anadem-Turk- آنادِم-اِن اِدم = تاج گل، گردن بند، حلقه گل، سربند، گیس بند، طوق

An آن =پیشانی، جبین، سر، فرق، فرق سر، جبهه، جلو سر، رمه، ناصیه، اقبال، بخت، طالع، و...

ol adamiň anina yazilip= سرنوشت آن آدم است-seň anňa yazilip =پیشانی نوشت (سرنوشت) توست- ony anna degirdy= آن را به پیشانی اش زد(تماس داد)-

آی از آن چون چراغ پیشانی--- آی از آن زلفک شکست و مکست(رودکی)
رشته آن دسته گل باشد از تاب کمر--- هاله آن ماه پیشانی هم از چین خود است(تأثیر)

Ana آنا یا اِنه ene=مادر، ام، مام، مامان، ننه، والده ، زن، اصل، ریشه، باعث، منشا، مرکز، و....

Adem اِدم edim اِدیم=کننده، کرده(اِدمک edmek=کردن، انجام دادن، و...)، کارکرد، عملکرد، آنچه باید فردی انجام دهد، تکلیف، تعهد، موظف، مقید، منتسب، با قید و بند بسته شده، و...

Anadem آنا اِدیمAnaedim=مادر کننده، قید و بند مادری، تعهد مادری، و...- در فرهنگ ترک زبانان (ترکمن) وقتی دختری ازدواج می کند تا آخر عمر حلقه ای بافته شدۀ نخی یا پارچه اخیراً فلزی یا پلاستیکی با روکش کاموایی یا پارچه ای برسر می گذارند (در قدیم سربند و پیشانی بند پارچه ای یا گیاهی بر سر می بستند ) این نماد و نشانۀ زن بودن و تعهد مادری است به این سربند یا پیشانی بند (آناک (Anak (آننداکAndak ) می گویند، همانطور که در عروسی تاج گل یا تاج فلزی وغیره بر سر عروس می گذارند

Âdim- Adem ، adımاَدیم=گام، پا، خطوه، قدم، مشی، افسار، دهنه، لجام، لگام،و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Anomie،Anomalous،Anomaly، Antinomy

در ادامه چند کلمۀ دبگر از زبان انگلیسی با پیشوند An انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Antinomy-En- آنتی نومیænˈtɪnəmɪ- اَنتی نامی= اظهار مخالف، تناقض دو قانون یا دو اصل

معانی دیگر: تضاد (دو قانون یا اصل و غیره)، تناقض (عقلانی یا معنوی)، پادبود، پادشناسی، تناق­ دو قانون یا دو اصل

Antinomy-Turk-آنت اینومی= اظهار مخالف، تناقض دو قانون یا دو اصل

Anti، Ant، Anth=پیشوند به معنی پاد، ضد، مخالف، علیه، نقض، و....(به معنی Anti در مطالب گذشته رجوع شود)

Inomy اینومیinamyاینامی، inom اینام= مجموعه ی اعتقادهایی که در یک جامعه مورد پذیرش قرار گرفته است، حالت یا عادتی ذهنی که باعث اعتقاد یا یقین انسان می شود، باور،اعتقاد، ، اعتماد، ایقان، ایمان، معنوی (معنایی که فقط بوسیله قلب شناخته می گردد ( از تعریفات جرجانی))، عقیده، باورداشت، برداشت، پذیرش، قبول، زعم، گمان، عهد و پیمان، دین، کیش، مذهب، رسم، آیین، عادت، قانون، قاعده، مقرره ، حکم، فرمان، فرمایش، بیانیه، بیان، اظهار، و....

ol maňa inamy yok = او به من اعتماد ندارد، او من را باور ندارد- ol hiç zada inamy yok= او به هیچ چیز ایمان(اعتقاد، باور، و...)ندارد- sen maňa inam et = تو به من اعتماد کن، تو به من ایمان داشته باش- ol maňa inamy kop=او به من زیاد اعتماد دارد-

Anomaly-En- آنوم آلیəˈnɒməli- əˈnɑːməli اِنوم آلی= خلاف قاعده، سقم

معانی دیگر: چیز غیرعادی یا خلاف قاعده، چیز ناهنجار، ناهمسانی، نابهنجاری، خلاف قاعده بودن، سامان گریزی، ناهنجاری، انحراف از صفات اصلی (گیاه یا جانور)، غیر متعارف، بی ترتیب

Anomaly-Turk-اینام آلی= چیز غیرعادی یا خلاف قاعده، چیز ناهنجار، خلاف قاعده، سقم، و...

An =ضد، مخالف، اعلان، اعلام، اطلاع، آگاهی، خیره، واضع، روشن، آشکار، درک، فهم، و...(به معنی anti,ana,…در مطالب قبلی رجوع شود)

Anom اینام inom = مجموعه ی اعتقادهایی که در یک جامعه مورد پذیرش قرار گرفته است، حالت یا عادتی ذهنی که باعث اعتقاد یا یقین انسان می شود، باور،اعتقاد، اعتماد، ایقان، ایمان، معنوی (معنایی که فقط بوسیله قلب شناخته می گردد ( از تعریفات جرجانی))، عقیده، باورداشت، برداشت، پذیرش، قبول، زعم، گمان، عهد و پیمان، دین، کیش، مذهب، رسم، آیین، عادت، قانون، قاعده، هنجار، مقرره ، حکم، فرمان، فرمایش، بیانیه، بیان، اظهار، و....

Aly آلی، آللیAlly=برداشت، دریافت، ضبط، اخذ، بازستانی، بازیافت، تکذیب(انکار حقایق یا هنجار مورد قبول اکثریت جامعه، دروغ دانستن آیات خدا و متهم کردن پیامبران به دروغگویی ، و...)، کذب، خلاف(ضد، عکس، مباین، نقیض، مخالف، مغایر، ناسازگار، ناساز ، تخطی، و...)، تخلف، جر زنی، مخالفت، انکار، عزل، گرفت، برداشته، برچیده، عزل کرده، گرفته، افسرده، برزخ، دلتنگ، عبوس، غمگین، محزون، مغموم، ناشاد، خفه، دلگیر، نفس گیر، تار، تاریک، تیره، بسته، مسدود، و...

ol pul aly اُل پول آلی=او پول گیر(گیرنده، دریافت کننده) است، او پول می گیرد- ol pul ally اُل پول آللی=او پول گرفت، او پول برداشت-ol puly ally او پول را برداشت(گرفت)- ol puly yzina allyاُل پولی ایزینا آللی= او پول را پس گرفت- ol sözny yzina ally اُل سُوزنی ایزینا آللی=او حرفش را پس گرفت، او سخنانش را تکذیب کرد- ol pulimy ally=او پولم را گرفت(ضبط کرد، برداشت)- ol işimy ally =او کارم را گرفت، او از کارم عزل کرد- ol imanimy ally= او ایمانم(باور و اعتقادم) را گرفت- ol inamy ally اُل اینامی آللی=او باور و ایمانم را گرفت- inanmaly اینانمالی=باید باور داشت، باید باور کرد

omaly اُمالی ommally اُمماللی(اُمُللی(ommolly=تا کمر خم شدن دو حالت دارد1- حالت بی احترامی پشت به طرف مقابل خم شدن و بی احترامی کردن، 2- رو در روی کسی ایستادن و تا کمر خم شدن و تعظیم کردن و احترام گذاشتن، تا کمر خم شدگی، پشت کرد، خم شدگی، تعظیم، کرنش، احترام، تعظیم، تکریم، حرمت، و...-اُممال ommol- ommalاُممُل فعل امر اُممالماک ommalmak(اُممُلماکommolmak)=خم شدن، دولا شدن، خمیده شدن، انحنا یافتن، خمیدن، خماندن، کج کردن، کمر خم کردن، تعظیم کردن، خمیده کردن، منحرف شدن، رد کردن، تنزل کردن، نپذیرفتن، و...- ommal çommal etyarاُممال چُممال اِتیار=خم و راست می شود- Ol meniň öňümde ommally=او در مقابل من خم شد-

ol maňa ommally اُل مانگا اُمماللی=او به من پشت کرد، او پشت به من خم شد-

در زبان فارسی معنی کلمۀ اُممُل در فرهنگ عمید: کسی که آشنا به آداب‌ورسوم زمان نباشد و لباس و ظاهر یا افکارش مطابق زمانه نیست؛ کهنه‌پرست.- کسی که با تمدن و تجدد سازگار نباشد

Anomalous-En- آنوم آلِسəˈnɒmələs- əˈnɑːmələs اِنام آلِس= مغایر، غیر عادی، بی مورد، بی شباهت، خارج از رسم، غیر متشابه، بی ترتیب

معانی دیگر: ناهمسان، نابهنجار، خلاف قاعده، متناق­

Anomalous-Turk-اینام آل اُس=نابهنجاری زیاد، مغایر، غیر عادی، بی مورد، بی شباهت، خارج از رسم، غیر متشابه، بی ترتیب، و...

Anomal یا Anomaly= چیز غیرعادی یا خلاف قاعده، چیز ناهنجار، ناهمسانی، نابهنجاری، خلاف قاعده بودن، سامان گریزی، ناهنجاری، و...( به معنی Anomaly رجوع شود)

Ous اُس= بالا، زیاد، شدید، و...

Anomie-En-آنامی anəˌmē ، اِنامی(Anomy)=بی هنجاری، بی توجهی به اصول دین، اعتقاد به بی نطمی

Anomie-Turk اینام ای(Anomy)=نابودی قواعد و هنجار، بی هنجاری، بی توجهی به اصول دین، اعتقاد به بی نطمی

Anom اینام inom = مجموعه ی اعتقادهایی که در یک جامعه مورد پذیرش قرار گرفته است، حالت یا عادتی ذهنی که باعث اعتقاد یا یقین انسان می شود، باور،اعتقاد، اعتماد، ایقان، ایمان، معنوی (معنایی که فقط بوسیله قلب شناخته می گردد ( از تعریفات جرجانی))، عقیده، باورداشت، برداشت، پذیرش، قبول، زعم، گمان، عهد و پیمان، دین، کیش، مذهب، رسم، آیین، عادت، قانون، قاعده، هنجار، مقرره ، حکم، فرمان، فرمایش، بیانیه، بیان، اظهار، و....

Ie-y- i- ای=فعل امر ایمکiýmek=خوردن، اکل، بلعیدن، تغذیه کردن، تناول کردن، صرف کردن، میل کردن، جویدن، آشامیدن، نوش کردن، نوشیدن، تحلیل بردن، برباد دادن، تلف کردن، نابود کردن، هدر دادن، بالا کشیدن، سوء استفاده کردن، واپس ندادن، سائیده شدن، فرسوده شدن، خورده شدن، و..

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Anaesthetic،Anesthesia،Esthesia،Anaesthesia

چند کلمه از پیشوند An از زبان انگلیسی انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Anaesthesia-En- آن اِستیزاییاænəsˈθiːziə- ænəsˈθiːʒə آن اِس تیژا= داروی بیهوشی، حسگیر، هوش بری

معانی دیگر: رجوع شود به: anesthesia، بیهوشی، بی حسی

Anaesthesia-Turk- آن اِستِسیا=هوش گیر، داروی بیهوشی، حسگیر، هوش بری، و...

An =ضد، مخالف، اعلان، اعلام، اطلاع، آگاهی، خیره، واضع، روشن، آشکار، درک، فهم، و...(به معنی anti,ana,…در مطالب قبلی رجوع شود)

An آن یا آنگ(آنگلاaňla، آنلاanla)= ادراک، درایت، درک، حس، دریافت، شعور، فهم، فهمیدن، وقوف، ذهن، هوش، هوشیاری، هوشمندی، دریافت، توّجه، سر، پیشانی، سرنوشت، و... فعل امر آنگماک Aňmak یا آنماک Anmak (آنگلاماک aňlamak، آنلاماکanlamak)=درک کردن، فهمیدن، متوجه شدن، پی بردن، و...-

əs-aes آس= پایین، کم، آهسته(aesthe، آستِ-aste-asta)، آرام، بتدریج، بطی ء، تانی، درنگ، کند، ملایم، نرم، نرم نرمک، یواش، و...

آنلامادیمanlamadım، آنگلامادیمaňlamadim=نفهمیدم، متوجه نشدم-ol aňdy، o anladı=او متوجه شد، او فهمید-aňga yazilan=پیشانی نوشت، سرنوشت، تقدیر-

Iste-esthe -Aesthe ایستِ ، اِستِ este=طالب، خواهان، دوستدار، عاشق، میل، مایل، تمایل، عاطفه ، احساس، دریافت، گیرنده، گیرا، گیر، جاذب، موثر، نافذ، جذاب، بخواه، و... فعل امر ایستِمِکistemek= خواستن، آرزو کردن، دوست داشتن، طلبیدن، ستاندن، گرفتن، بازگرفتن، واستدن، بردن، و...- Sen ony este =تو آن را بخواه(طلب کن، بگیر، و..)- sen ol zady esteseň este Emma men ony bermeyan =تو آن چیز را بخواهی بخواه ولی من آن را نمی دهم، (هرچند) تو آن چیز را دوست داری بگیری ولی من آن را نمی دهم- ony isteia(isteya)= آن را می خواهد، او را دوست دارد، عاشق او است- ol ony isteia alsin=او آن را می خواهد(دوست دارد، مایل است) بگیرد، -

Aesthesi ایستِسی istesi- (istəsə)، اِستِسیestesi=می خواهد، دوست دارد، (بخواهد)و...-

ony istesi gelia=آن را می خواهد بگیرد، آن را دوست دارد بگیرد-ony istesim gelia=آن را دوست دارم بگیرم-

thes تیزtiz=تیز، تند، حاد، چابک، سریع، برا، بران، برنده، و..- tiz gel،tez gəl=سریع و زود بیا-tiz pyçak=چاقوی تیز و بُرنده

Ia ابیا- iyia-=برخورد، اصطکاک، حساسیت، سایش، احساس و درک ، هرچه که خورده یا نوشیده شده و غیره که وارد بدن شود، خوردنی، خورد، قوت، غذا، طعمه، خورش، اغذیه، خوراکی، خوان، خوراک، طعام، دارو، دوا، و...

es،اِس Is ایسys=بو، توجه، ادراک، درک، حس، احساس، طعم، مزه، ذوق، رایحه، ریح، شمه، شمیم، عطر، نفحه، و...- بو بردن=پی بردن، متوجه شدن، درک کردن، و...

Esthesia-En-اِستیزیا، اِستیژا-= حس، ظرفیت حساس و ادراک، ظرفیت احساس و ادراک، حساسیت

Esthesia-Turk- اِستیزاِیا = حس، ظرفیت حساس و ادراک، ظرفیت احساس و ادراک، حساسیت

es،اِس Is ایسys=بو، توجه، ادراک، درک، حس، احساس، طعم، مزه، ذوق، رایحه، ریح، شمه، شمیم، عطر، نفحه، و...- بو بردن=پی بردن، متوجه شدن، درک کردن، و...

Iste-esthe ایستِ ، اِستِ este=طالب، خواهان، دوستدار، عاشق، میل، مایل، تمایل، عاطفه ، احساس، دریافت، گیرنده، گیرا، گیر، جاذب، موثر، نافذ، جذاب، بخواه، و... فعل امر ایستِمِکistemek= خواستن، آرزو کردن، دوست داشتن، طلبیدن، ستاندن، گرفتن، بازگرفتن، واستدن، بردن، و...-

thes تیزtiz=تیز، تند، حاد، چابک، سریع، زود، برا، بران، برنده، و..-

thesi تیزیtizi=تیزی، هشیاری، برندگی، زیرکی، ذکاوت، حدت یا شدت،

Ia ابیا- iyia-=برخورد، اصطکاک، حساسیت، سایش، احساس و درک ، هرچه که خورده یا نوشیده شده و غیره که وارد بدن شود، خوردنی، خورد، قوت، غذا، طعمه، خورش، اغذیه، خوراکی، خوان، خوراک، طعام، دارو، دوا، و...

به توضیحات Anaesthesia رجوع شود

-Anesthesia-En آن اِس تیزاییا ænəsˈθiːʒə - ænəsˈθiːʒə آنستیژا= بیهوشی، بی حسی، داروی بیهوشی، حسگیر، هوش بری

معانی دیگر: بی حس سازی، (پزشکی)

Anesthesia-Turk- آن اِس تیزاییا = بیهوشی، بی حسی، داروی بیهوشی، حسگیر، هوش بری، و....

به Anaesthesiaرجوع شود

Anaesthetic-En-آن اِستاتیکænɪsˈθetɪk- ænəsˈθetɪk اَن ابسِتِدیک= حسگیر، داروی بی هوشی، بیهوشانه، بی هوش کننده، کم کنندهء حس

معانی دیگر ): پزشکی)، وابسته به هوشبری (بیهوشی)، وابسته به بی حسی، هوشبر، بی حس کننده، داروی هوشبری

Anaesthetic-Turk-آناِستِتیک=وابسته به هوشبری، حسگیر، داروی بی هوشی، بیهوشانه، بی هوش کننده، کم کنندهء حس، و...

Anaesthe =حس گیر، داروی بی هوشی، بیهوشانه، بی هوش کننده، کم کنندهء حس

Tic - تیک tik=دو خته شده، دوخت، دوخته، وصل و پینه، مرتبط، متصل، اتصال، ارتباط، مربوط، وابسته، گرایش، و.... فعل امر تیکمکtikmek= دوختن، وصل کردن، متصل کردن، برچسب کردن، الصاق کردن، الحاق کردن، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Aestheticism،Aesthetic،Aesthete،Aestivate،Aestival

در ادامۀ بررسی کلمات مرتبط انگلیسی با فارسی و ترکی ارتباط چند کلمه با پیشوند Aes را مورد بررسی قرار می دهیم

Aestival-En- اِستیوالestəvəl، اِستی وُل= رجوع شود به: estival، estival : تابستانی، ناخوشی تابستانی

Aestival-Turk-استیوال= تب گرفته(تب کرده:بیماری تابستانی)، گرم شده، گرما و حرارت واقع شده، تابستان

Aesti-Aestiv اِستیisti=گرم، گرما، تف، تاب، حرارت، دما، گرمش، گرمی، تابستان، تب(مرضی که باعث زیادشدن حرارت بدن وسرعت نبض میشود، حالت زیاد شدن حرارت بدن که گاهی با برخی تغییرات موضعی و امراض دیگر همراه است)، و...

Al آل فعل امر آلماکalmak=گرفتن، کسب کردن، ستاندن، ستدن، و...

isti olmak، isti olmaq، issiq bo'lish= گرم شدن، گرم بودن، گرم گشتن، تب دار شدن

isti almak، ısı almak، istilik almaq=گرما گرفتن، تب کردن، و...- öy isti oldy، ev isti idi=خانه گرم شده- Bədəni istidir، Bedeni isti=بدنش گرم است، بدنش تب دارد

Val وال، وُلvol(اُلol)= شده، گشته. گردیده. بوده. وقوع یافته. واقع شده، از حالی بحالی در آمده، و...

تابستان= (تاب =گرما، حرارت، و...)+ (ستان:امر به این معنی هم هست یعنی بستان و بگیر. ( برهان ). امر به ستاندن. ( رشیدی ) ( آنندراج ))،

Aestivate-En-اِستیویت، ایستیویت= رجوع شود به: estivate، تابستان را گذراندن، رخوت تابستانی داشتن، تابستان را بحال رخوت گذراندن

Aestivate-Turk-ایستیو اِت، ایستی اِت= تابستان را گذراندن، رخوت تابستانی داشتن، تابستان را بحال رخوت گذراندن

Aesti-Aestiv اِستیisti=گرم، گرما، تف، تاب، حرارت، دما، گرمش، گرمی، تابستان، تب(مرضی که باعث زیادشدن حرارت بدن وسرعت نبض میشود، حالت زیاد شدن حرارت بدن که گاهی با برخی تغییرات موضعی و امراض دیگر همراه است)، و...

Ate اِت-et= فعل امر اِتمکetmek=کردن، انجام دادن، کار کردن، طی کردن، سپری کردن، گذراندن، گذران کردن، و..

Aesthete-En- ایستیتˈiːsθiːt- esθit اَستیت= جمال پرست، طرفدار صنایع زیبا

معانی دیگر: عاشق هنر و زیبایی، زیباشناس، esthete : طرفدار صنایع زیبا

Aesthete-Turk ایستِ اِت= جمال پرست، طرفدار صنایع زیبا، و...

Iste-Aesthe ایستِ = عشق ورزی، هواخواهی، طرفداری، پرستش، خواهان، آرزومند، مایل، راغب، علاقه، مشتاق، طالب، جوینده، دانشجو، پژوهنده، محصل، تلمیذ، طلبه خواستار، متقاضی، دوستدار، شیفته، عاشق، فعل امر ایستِمِکistemek= خواستن، آرزو کردن، اراده کردن، طلبیدن، میل کردن، آرزومند بودن، اشتیاق داشتن، مشتاق بودن، راغب بودن، خواهش کردن، طلب کردن، احضار کردن، فراخواندن، امر کردن، فرمان دادن، تمایل داشتن، میل داشتن، تصمیم داشتن، قصد داشتن، مصمم بودن، در خواست کردن، ستاندن، خواستن، خواهش کردن، تمنا کردن، مشتاق بودن، دارای شور و اشتیاق شدن، دوست داشتن، و...

Ete اِتet (اِد ed) = کرد، کردار، رفتار، طرز عمل، ادب، نزاکت، عمل، فعل، کار، پیشه، صنعت، ابتکار، صنایع، مجاهدت، پیشه و هنر، کنش، صفت، رسم، روش، شیوه، شکل، هیئت، صورت، چهره، جمال، زیبایی، عملکرد، انجام، اقدام، اجرا، کننده، بکن فعل امر اِدمک edmek (اِتمک etmek ) =کردن، شدن، کرده شدن انجام دادن، ادا کردن، و...- جمال در اصطلاح صوفیه عبارت است از الهام غیبی که بر دل سالک وارد شود و نیز بمعنی اظهار کمال معشوق از عشق و طلب عاشق آید

نگویم آب و گل است این وجود روحانی --- بدین کمال نباشد جمال انسانی(سعدی)

Aesthetic-En- آستاتیکiːsˈθetɪk- اِستَتیک- esˈθetɪk استَدیک= ظریف طبع، وابسته به زیبایی، مربوط به علم

معانی دیگر: وابسته به زیباشناسی، زیباشناختی، مربوط به علم محسنات، ظریف طبع، وابسته به زیبایی، مربوط به علم، و...

Aesthetic-Turk-ایستِتیک= وابسته به زیباشناسی، زیباشناختی، مربوط به علم محسنات،

Aesthete = جمال پرست، طرفدار صنایع زیبا، و...(به معنی Aesthete رجوع شود)

Tic - تیک tik=دو خته شده، دوخت، دوخته، وصل و پینه، مرتبط، متصل، اتصال، ارتباط، مربوط، وابسته، گرایش، و.... فعل امر تیکمکtikmek= دوختن، وصل کردن، متصل کردن، برچسب کردن، الصاق کردن، الحاق کردن، و...

Aesthetic- istetik=خواستیم، می خواهیم، مایل هستیم، دوستش داریم، و...

biz ony istetik= ما آن را خواستیم، ما آن را دوست داریم- = sen onu istetiň biz muny isttetikشما آن را خواستید ما این را خواهانیم(می خواهیم، دوستش داریم، طالبیم، )، تو به آن گرایش داری ما به این گرایش داریم(مایل هستیم، وابسته هستیم، علاقه مندیم)

Aestheticism-En- ایستَتی سیزیمiːsˈθetɪˌsɪzəm- iːsˈθetɪˌsɪzəm اِستَتی سیزیم= علاقمندی به هنرهای زیبا، زیبایی گرایی، زیبایی پرستی

معانی دیگر: (باور به اینکه اصول زیباشناسی پایه ی کلیه ی ارزش های بشری است) زیباگرایی

Aestheticism-Turk- ایستَتس ایزیم = علاقمندی به هنرهای زیبا، زیبایی گرایی، زیبایی پرستی، و...

Aesthetic = وابسته به زیباشناسی، زیباشناختی، مربوط به علم محسنات، و... (به معنی Aesthetic رجوع شود)

Iz ایز= اثر، آثار، رد، نشانه، عقب، پشت، دنباله، عقبه، ردپا، ردپی، نشان قدم، پی، تعقیب، و...- فرهنگ فارسی: ردپا، ردپی، نشان قدم، ایزگم کردن: ردگم کردن، ردپاراازمیان بردن، ایزگم کردن: کسی رامنحرف ساختن وبغلط انداختن(اسم )نشان قدم اثرپا. یا ایز کسی را گرفتن او را پنهانی تعقیب کردن . یا ایز گم کردن.۱ - رد پا را از میان بردن گم کردن اثر و نشان. خود . ۲ - مردم را به اشتباه انداختن .- izarlaایزارلا فعل امر izarlamak- ایزارلاماک=دنبال کردن، پیگیری کردن، دنباله روی کردن، تعقیب کردن، و...- ayak izy،ayak izi، aýak yzy= رد پا، اثر پا-izimden gel، yzymdan gel=دنبالم بیا-meň izim= پشت سر من، دنباله روی من، و...-= meň izim izarlaرد پای مرا دنبال کن، آثار و نشانه های مرا دنبال کن- meň izim tut =از من پی روی کن - ol izim tutyar=او از من پی روی(دنباله روی) می کند-ol izimda=او دنبال(دنباله رو) من است، او به من گرایش دارد، او علاقه مندم است

Ism ایزمɪzəm، izim=دنباله روی، پیروی، گرابش، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Form،Aeriform،Aerialist،Dike،Dyke،Dynamic،Aerodynamic

چند کلمۀ دیگر با پیشوند Aer از زبان انگلیسی انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Aerodynamic-En- اِراو داینامیکeərəʊdaɪˈnæmɪk- eəroʊdaɪˈnæmɪk اِروداینامیک= مربوط به مبحث حرکت گازها و هوا

Aerodynamic-Turk-اِرو داینامیک= مربوط به مبحث حرکت گازها و هوا

Air Aer اِر= هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، آشکار کردن، هواپیمایی، آسمان(به هوا رفت=به آسمان رفت،و..) و...(به مطالب گذشته :معنی Air و Aerie ، Aero رجوع شود)

Aero =پیشوند هوا، و...

daɪˈnæmɪk- Dynamic-En- داینامیک-daɪˈnæmɪk داینیامِک= جنباننده، شخص پرانرژی، پویا، حرکتی، وابسته به نیروی محرکه

معانی دیگر: پویا در مقابل: ایستا -( static)، متحرک، نوند، بشولنده، پر نیرو، پر توان، پر اشتیاق و حرارت، پرجنب و جوش، پرتکاپو، پربازده، پردگرگونی، (کامپیوتر) پویا، (الکترونیک - بلندگو و غیره) دینامیک، وابسته به پویایی شناسی، پویایی dynamical) هم می گویند(

Dynamic-Turk داینامیک، داینامک، دایانماک= جنباننده، شخص پرانرژی، پویا، حرکتی، وابسته به نیروی محرکه، و...

Dyn داین – دایان dayan= مقاوم، پر نیرو، پر انرزی، بادوام، پی در پی، استوار، ستون، تکیه گاه، پابرجا، ثابت قدم، دارای گامهای ثابت، مداوم، در حال حرکت و جنب و جوش، پشت کاردار، بی امان، مصر در کار و فعالیت، پویا، جاری، جنبش، حرکت، پر جنب و جوش، بالندگی، در حال رشد و نمو، باعث افتخار، -فعل امر دایانماکdayanmak=جنبیدن، به پا خاستن، پر شور و با افتخار حرکت کردن، افتخار کردن، تکیه کردن، و...

men saña dayanyan من سانگا دایانیان=من به تو تکیه می کنم، من به تو افتخار می کنم- öz güýçiňa dayan =به قدرت و توان خود تکیه کن، با تمام نیرو و انرژی خودت به پا خیز، به توان و نیروی خود افتخار کن- öz güýçiňa dayanmak= به نیروی خود تکیه کردن، با نیروی خود حرکت کردن- olar dayanyalar = آنها به تکاپو افتاده اند، آنها به جنب و جوش افتاده اند- tur bir az dayan= بلند شو کمی حرکت کن(کمی نیرو بگیر، کمی بجنب)- yşiňy dayandir ایشنگی دایاندیر= کارت را رشد و ترقی بده، بازدهی کارت را زیاد کن- yşim dayandy=کارم پردوام (پربازده)شد- arka dayanmak= به پشت تکیه دادن-

شعر ترکمنی: دایان دایان دایینگ گلیا اوکورُ لجا پایینگ گلیا= بدو برو(بجنب برو، بلند شو برو) دایی ات می آید با ظرفی از سوغاتی برای تو- پای pay =سوغات، تحفه، قسمت، سهم، آنچه که در عروسی به مهمانی که هدیه آورده می دهند، اجرت، پرداختی، حقوق، و...

دایاdaya((دایاکdayak)=اتکا، نقطه اتکا، گرانیگاه، پشت وپناه، پشتیبان، حامی، تکیه گاه، نگهدارنده، ستون، پایه، پایا (paya)، چوب دستی ( تایاکtayak، تایاق tayaq)، عصای دست، عصای زیر بغل، ایست، مانع، حائل، پشت بند، توقف، تکیه، نقطه اتکاء، توقفگاه ، مقاوم، ایستادگی کننده، پایدار، استوارو....- فعل امر دایاماکdayamak=مقاوم کردن، ایستا و استوار کردن، تکیه دادن، چیزی را به عنوان پشتیبان و تکیه گاه گذاشتن، حائل کردن، تکیه گاه گذاشتن، مانع گذاشتن، پشت بند گذاشتن، بند کردن، و... (فرهنگ فارسی: مانع، سپر، مانع وحجاب میان دوچیز، هرچه میان دو، واقع شود، نازا، زن یاحیوان ماده که باردارنشود)، ارکان، ستون بتون ارمه، هر عضو جلو امده چیزی، شمعک نگهدارنده که پشت دیوار یا ستونی برای جلوگیری از افتادن تعبیه میشود،

دایاdaya: پشتیبان، حامی، تکیه گاه، نگهدارنده، پشت و پناه، دایه: در زمان قدیم به زنی گفته می شد که در نگهداری کودک به مادر او کمک می کرد- دایانا(دایا + انا=مادر)=اسم دختر:حامی مادر، تکیه گاه مادر، پشت و پناه مادر-

Dyke-En- دایکdaɪk= نهر، بند، مانع، بند آب، سد، خاکریز، اب گذر، اب بند

معانی دیگر: رجوع شود به: dike، (خودمانی - مونث) همجنس باز (به ویژه دارای ویژگی های مردانه)، طبق زن، dike : سد، دیواری که برای جلوگیری از اب دریا می سازند در هلند، بند اب

Dyke-Turk- دایک، دایاک dayak = نهر، بند، مانع، بند آب، سد، خاکریز، اب گذر، اب بند، و...

Dyke- دایاک dayak=بند، پشت بند، پشتیبان، کمک، طرفداری، تایید، پشت گرمی، تکیه گاه، پشتیبانی، متکا، پشت بند، حائل ملاک، تکیه، نگاهداری، اتکاء، حامی، زیر برد، بست، چفت، چفت و بست، میله، پایه، عمود، ستون، رکن، دیرک، جرز، ارکان، ستون بتون ارمه، هر عضو جلو امده چیزی، شمعک نگهدارنده که پشت دیوار یا ستونی برای جلوگیری از افتادن تعبیه میشود، و...-= suwuň öňünde dayak مانع جلوی آب، سد جلوی آب، ایستادگی در مقابل آب- suwuň öňünde dayak bolmak= در جلوی آب مانع شدن- diwara dayak dayamak =به دیوار نگهدارنده یا تکیه گاه گذاشتن، برای اینگه دیوار فرو نریزد چوب را به عنوان حائل و تکیه گاه گذاشتن- ely tayaqa dayamak=دست را به چوب تکیه دادن، به چوب دستی(عصا) تکیه دادن- ol zadiň öňünde dayak goy= جلوی آن چیز مانع(حائل،و..) بگذار- yzyndan daya=به پشتش بند کن، پشت بند بگذار، و..

بند کردن: ذکر خود بر عضو کسی نهاده زور کردن و جماع کردن. ( غیاث ). جماع کردن. آلت رجولیت را بر عضو کسی نهاده زور کردن. ( ناظم الاطباء ). آلت رجولیت را بر موضع مباشرت نهاده زور کردن. جماع کردن. ( فرهنگ فارسی معین)- (خودمانی - مونث) همجنس باز (به ویژه دارای ویژگی های مردانه)، طبق زن

Dike-En-دایکdaɪk-= بند، مانع، بند آب، سد، خندق، خاکریز، اب گذر، اب بند

معانی دیگر:(دیوار خاکی یا سدی که برای جلوگیری از سیل یا پیشرفت آب دریا و رودخانه ساخته می شود) آب بند، برغاب، (مجازی) مانع، بازدار، جلوگیر، آب بند سازی کردن، (با بند و دیواره و غیره) سد کردن، (انگلیس - محلی) آبکند، مجرای آب، (انگلیس - محلی) دیواره ی خاکی، خاکریزه، گوره، (اسکاتلند - دیوار کوتاه خاکی یا سنگی) دیواره، مرزبند، مرزنما، چینه، (قدیمی - راه خاکریزی شده که از وسط جای پوشیده از آب رد شود) بلند راه، فراز راه، (زمین شناسی - تخته سنگ های آذرین که بطور عمودی جامد شده اند) صخره دیوار، رجوع شود به: dyke

Dike-Turk-دایک یا دایاک= بند، مانع، بند آب، سد، خندق، خاکریز، اب گذر، اب بند

به توضیحات dyke رجوع شود

Aerialist-En-اِری اِلست- اِری آلِست= بند باز

معانی دیگر: (عملیات اکروباتیک) بندباز

Aerialist-Turk-اِری آلیست=جای مرتفع گیرنده، بند باز، و...

Air – Aer اِر= هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، آشکار کردن، هواپیمایی، آسمان(به هوا رفت=به آسمان رفت،و..) و...(به مطالب گذشته :معنی Air و Aerie رجوع شود)

i- iý ای=فعل امر ایمکiýmek=خوردن، اکل، بلعیدن، تغذیه کردن، تناول کردن، صرف کردن، میل کردن، جویدن، آشامیدن، نوش کردن، نوشیدن، تحلیل بردن، برباد دادن، تلف کردن، نابود کردن، هدر دادن، بالا کشیدن، سوء استفاده کردن، واپس ندادن، سائیده شدن، فرسوده شدن،و..

Aeri = هوا خوری، پیاده روی، و...

Al آل )alآلی ، عالیali) یا اُلul(اُلیuli)= بلند، رفیع، مرتفع، ممتاز، نفیس، بزرگ، شریف، متعالی، والا، و...

Ist ایست=ایستاده، توقف کرده، و...فعل امر ایستادن

Alist آلیست=گیرنده، کسب کننده، گیر کننده، دارای استعداد هنری، جذاب ، و...(آل=alگیر، گیرا، بگیر فعل امر آلماکalmak = گرفتن، و...+ایستَ= خواهان، خواسته، دوستار، بخواه، و... isteفعل امر ایستِمکistemak=خواستن، دوست داشتن، و...)

Al آل )alآلی ، عالیali) یا اُلul(اُلیuli)= بلند، رفیع، مرتفع، ممتاز، نفیس، بزرگ، شریف، متعالی، والا، و...

Alist آلیست=عالی است، و...

Aeriایریairy-- ایری iry =بزرگ، عظیم، وسیع، گسترده، مهیب، تنومند، جسیم، عظیم الجثه، کوه پیکر، بلند بالا، بسیار بالا، مرتفع، و...(به معنی Airy رجوع شود)

Aeriform-En- اِری فُمeərɪfɔːm-ˈerəˌfɔːrmاِرَ فُرم= پوچ، هوا مانند

معانی دیگر: هوا مانند، پوچ

Aeriform-Turk-اِری فُرم=هوا مانند، پوچ، و...

Air – Aer اِر= هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، آشکار کردن، هواپیمایی، آسمان(به هوا رفت=به آسمان رفت،و..) و...(به مطالب گذشته :معنی Air و Aerie رجوع شود)

Aeri=بادخوری، به باد رفتن(پوچ)، باد خور شدن، ذوب شدن، و...

Form-En-فُمfɔːm، fɔːrmفُرم=مانند، ترکیب، ظرف، ظاهر، فرم، سیاق، صورت، برگه، گونه، تصویر، وجه، طرز، ریخت، ورقه، فورم، دیس، شکل، روش، سرشتن، تشکیل دادن، شکل گرفتن، فرم دادن، متشکل کردن، پروردن، ساختن، بشکل در اوردن، قالب کردن

معانی دیگر: وش، پش، دیسه، قواره، کرپ، هیکل، شمایل، تنه، سنبات، پیکر، آدمک، مانکن، مدل (بدن انسان یا حیوان)، اندام، ماهیت، چیستی، (به ویژه در مورد ورزشکاران) آمادگی (دارا بودن بدن و مهارت لازم)، رفتار متداول، رسم، عرف، باب، جمله بندی، واژه آرایی، قاعده، پرسشنامه، درخواستنامه، نوع، قسم، رسته، جور، شکل دادن به، دیس دار کردن، دیس دادن، برپا کردن، ورزاندن، پرهیختن، آموزش و پرورش دادن، (از راه آموزش و پرورش) تبدیل کردن به، بارآوردن، (عادت) کردن، (خو) یاد گرفتن، (اندیشه و تصور و غیره) پروردن، به وجود آمدن (در مغز)، دیس دار شدن، تشکیل شدن، (به ویژه در ریختن سیمان) قالب، چهارچوب سیمان ریزی، دیس ده، فرم ریخته گری، ترتیب، طرز قرارگیری، دهناد، طرح، الگو، هیئت، نما، رجوع شود به: racing form، لانه یا سوراخ (خرگوش و غیره)، نیمکت بدون پشتی (که سابقا در مدارس انگلیس و امریکا به کار می رفت)، (در دبیرستان های انگلیس و برخی مدارس خصوصی) کلاس، مرتبه، (قدیمی) زیبایی، جمال، (دستور زبان) وجه، صیغه، (فلسفه ـ نهاد و ویژگی اساسی هرچیز در مقایسه با تجلی جسمانی و مادی آن) مینو، مفهوم فردی، (چاپخانه) فرم، حروف چیده شده (و در قالب گذاشته شده)، طریقه، فراگرفتن

Form-Turk-فُرم= فرم:شکل، صورت، قالب، پیکر گونه، گونه، ترکیب، ظرف، ظاهر، فرم، سیاق، صورت، برگه، گونه، شکل، روش، تصویر،و..

Form- Forma- forum- porum=فرم، 1-شکل، مدل، ۲. کاغذی حاوی پرسش هایی از فرد متقاضی استخدام، ثبت نام، و مانند آن3- لباسی یک شکل برای اعضای یک مجموعه، یونیفرم4- ]مقابلِ محتوا] (ادبی ) مجموعۀ ویژگی های ساختاری - غم، اندوه، دل تنگی: رفت برون میر رسیده فرم / پخچ شده بوق و دریده علم (منجیک: شاعران بی دیوان: ۲۴۴)(فرهنگ عمید)

bu yere her forum (porim) adam gelya= به اینجا هر فرم(شکل و قیافه، طرز تفکر،و...) آدم می آید- bu forum ýörema، Bu forumu gəzməyin، bu forumda yürümeyin=این فُرم راه نروید(راه نرو)- biza bu forum zad gerk، bu foruma ihtiyacımız var، bu foruma ehtiyacımız var=برای ما چیزی به این شکل (فرم) لازم است- ol forma geldy، o formda، formadadır=او به فرم آمد- Binanın forması belədir، Bu binanın forme، bu binanyň formasy=این فرم(شکل)ساختمان است- Bu foruma üns bermäň، bu forumu düşünm، bu foruma fikir vermə= این گونه فکر نکن، این فرم فکر نکن، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Aerial،Airing

در ادامه چند کلمه با پیشوند Air ، Aer انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Airing-En- اِیراینگeərɪŋ- erɪŋ اِراینگ= گردش

معانی دیگر: هواخوری، پیاده روی در هوای آزاد، اعلام، افشاگری، برملاسازی، سخن پراکنی، پراکنش، پخش، هوا دهی، تهویه، (برای خشک کردن یا طراوت بخشیدن) در معرض هوا قرار دهی، باددهی، باد دادن، خشک کردن

Airing-Turk ایر اِینگ- اِر اینگ=هوا خوری، گردش، و....

Air = هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، صدا، سخن، اهنگ، نما، بادخور کردن، آشکار کردن(افشاگری، برملاسازی، و....)، هواپیمایی، و...(به مطالب گذشته :معنی Air رجوع شود)

Ing اینگiýiň=بخور، بخورید،

i- ای=فعل امر ایمکiýmek=خوردن، اکل، بلعیدن، تغذیه کردن، تناول کردن، صرف کردن، میل کردن، جویدن، آشامیدن، نوش کردن، نوشیدن، تحلیل بردن، برباد دادن، تلف کردن، نابود کردن، هدر دادن، بالا کشیدن، سوء استفاده کردن، واپس ندادن، سائیده شدن، فرسوده شدن،

Airing=بادخوری، هوا خوری، پیاده روی، در هوای آزاد قدم زدن، باد خورانی، در معرض هوا قرار دهی، هوا دهی، باد دادن، پاک کردن، افشاندن، بجنبش دراوردن، غربال کردن، باد دادن ( ، بوجاری کردن، بادافشان کردن ، به خورد کسی دادن، سخنی را به کسی با آب و تاب گفتن(اعلام، افشاگری، برملاسازی، سخن پراکنی، پراکنش، پخش)، و...

In این=داخل، تو، درونی، و...فعل امر اینمکinmek=داخل شدن، تو رفتن، وارد شدن، و....-

nahar iýiň ناهار اینگ=غذا بخورید، نهار بخورید-

Aylaň-آیلانگ=گردان، دوار، سیار، گردنده، جاری، روان، سیال، متحول، متغیر، منقلب، گردنده، در حال گردیدن، در حال حرکت و گردش، در حال پیاده روی، در حال انتقال، در حال پخش (اعلام، افشاگری، برملاسازی، پراکنی، پراکنش، آشکار، مثل ماه روشن و آشکار، پخش کردن، پراکندن، اشاعه دادن، جاری کردن، و...

söz Aylaň = سخن آشکار

aylan آیلان= گردش، برگشت، گشت، چرخش، و... فعل امر آیلانماکaylanmak=گردش کردن، گشت زدن، چرخیدن، پرسه زدن، پیاده روی کردن، قدم زدن، برگشتن، و...- bir yerde aylanmak= در یک جا گشت زدن(پرسه زدن)- sen ol yerde aylan = تو در آتجا قدم بزن(گشت بزن، گردش کن)- Yzyňa aylanایزینگا آیلان= به عقب برگرد- söz aylanmak= سخن چرخیدن(سخن دهان به دهان گشتن، سخن پراکنی)-

Aerial-En- اِری یِلeəriəl = انتن هوایی رادیو، هوایی

معانی دیگر: بلند، رفیع، از طریق هوا یا هواپیما، مشتمل بر هوا، هوا مانند، سبک، تخیلی، غیر مادی، غیرواقعی، تصوری، (گیاه شناسی) هوازی، (ورزش های اکروباتیک) معلق زنی (بدون استفاده از دست ها)، آنتن

Aerial-Turk - eriəl اِریِل=مانند هوا، انتن هوایی رادیو، هوایی، و...

Air Aer اِر= هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، آشکار کردن، هواپیمایی، و...(به مطالب گذشته :معنی Air و Aerie رجوع شود)

Aeri اِریəri، ere، eri=ذوب، حل، گداز، گداختگی، گدازش، مذاب، وارفتگی، شل، سست، ادغام، امتزاج، امیزش، طرفدار دو آتشه، و...- فعل امر اِریمکarimek-eremek-erimek= ذوب شدن، و...

Ial یِلyel=باد، آماس، آماه، نفخ، ورم، پف، فوت، تیز، ریح، توفان، شمیم، صرصر، نسیم، نفخه، بادا، باشد، افاده، خودبینی، تکبر، خودبزرگ بینی، غرور، فیس، نخوت، ابهت، اهمیت، شکوه، دم، نفس، بارح، برآمدگی، بالا آمدگی، بلند، رفیع، دمل، باطل، بیهوده، لغو، سیک، و...

Ial یالyal(یالیyali)= مثل، مانند، بسان، تالی، جفت، جور، شبه، شبیه، عدیل، قبیل، قرین، متماثل، مثابه، مثل، مشابه، نظیر، نمونه، همال، همانند، همتا، تشبیه، مشابهت، و...

Ayyali آی یالی=مثل ماه- olyali zad gerk اُل یالی زاد گِرِک= چیزی مثل اون می خواهم(لارم دارم)- Aerial=مثل هوا

Aerial =باد هوا، هر چیز غیر واقعی، وعده دروغ. هرچه وجود ندارد. ( آنندراج ) ( مجموعه ٔمترادفات ص 366 ) ( هفت قلزم ). عهد و پیمان دروغ و ناراست و هر چیز که وجود نداشته باشد. ( ناظم الاطباء)، تخیلی، غیر مادی، غیرواقعی، تصوری، و...

Al آل )alآلی ، عالیali) یا اُلul(اُلیuli)= بلند، رفیع، مرتفع، ممتاز، نفیس، بزرگ، شریف، متعالی، والا، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Aerily، Aerie،Airman

چند کلمۀ دیگر با پیشوند Air،Aer انتخاب کردم که از نظر تلفظ و معنایی مشابه هم می باشند اکنون ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Airman-En- اِیمِنeəmən- ermən اِرمن= هوانورد، خلبان

Airman-Turk-اِرمن=هوانورد، خلبان

Air = هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، آشکار کردن، هواپیمایی، و...(به مطالب گذشته :معنی Air رجوع شود)

Manمن یا مان - پسوندی است نشان دهندۀ فاعلیت و کنندۀ کار، صفت، نسبت و وابستگی، تشدید و مبالغه و...- مثل: سوزمن (سخنگو)، قوجامان(کهنسال)، گولرمن(خنده رو)، ساتارمان(فروشنده)، و...

Aerie-En- ایریeəri- eri اِری= هوایی، اشیانهء مرتفع، خانهء مرتفع

معانی دیگر: آشیان عقاب، آشیانه ی پرندگان شکاری (به ویژه اگر در جایی مرتفع باشد)، بلند آشیان، خانه یا قلعه ی ساخته شده در جای مرتفع، لانه ء پرنده بر روی صخره ء مرتفع

Aerie-Turk-ایری، اِری= هوایی، اشیانهء مرتفع، خانهء مرتفع

Air = هوا، باد، جریان هوا(فوق خاک معنی بالا و فوق و بر بودن، به هوا رفت، به هوا پرواز کرد، در هوا، )، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، آشکار کردن، هواپیمایی، طاق، فلک، آسمان، گنبد نیلگون، ...(به مطالب گذشته :معنی Air رجوع شود)

Ie - ای=خورد، خوراک، تغذیه، تناول، تحلیل، و...فعل امر ایمکiýmek=خوردن، اکل، بلعیدن، تغذیه کردن، تناول کردن، صرف کردن، میل کردن، جویدن، آشامیدن، نوش کردن، نوشیدن، تحلیل بردن، برباد دادن، تلف کردن، نابود کردن، هدر دادن، بالا کشیدن، سوء استفاده کردن، واپس ندادن، سائیده شدن، فرسوده شدن، و...

Aerie =هواخوری، در بالا غذا خوری(آشیانه و مجل غذا خوری در بالا و جای مرتفع، خانۀ مرتفع)،

Aerie ایریairy-- ایری iry =بزرگ، عظیم، وسیع، گسترده، مهیب، تنومند، جسیم، عظیم الجثه، کوه پیکر، بلند بالا، بسیار بالا، مرتفع، و...(به معنی Airy رجوع شود)

Aerie = هوایی(اهل و ساکن هوا یا اهل جای بلند بالا و مرتفع )، آشیانه ی پرندگان شکاری (به ویژه اگر در جایی مرتفع باشد)، بلند آشیان، خانه یا قلعه ی ساخته شده در جای مرتفع، لانه ء پرنده بر روی صخره ء مرتفع

Ie ای=پسوند: این یاء به انواعی از کلمات فارسی ملحق شود و آن را به کسی یا جایی یا چیزی نسبت دهد. چون شیرازی ، فارسی ، ایرانی ، برمکی ، روستایی ، شهری ، مشهدی ، مسی ، آهنی که در تقدیر «از» یا «اهل » از آن مفهوم می شود: شیرازی= اهل شیراز(فرهنگ فارسی)

Aerily-En-اِرِلی=هوایی، بطور هوایی، هواسان

Aerily-Turk-اِرلی=هوایی، بطور هوایی، هواسان

Air Aer اِر= هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، آشکار کردن، هواپیمایی، و...(به مطالب گذشته :معنی Air و Aerie رجوع شود)

Il ایل=وابسته، پیوسته، متصل، چسبیده، مرتبط،، ملحق، موصول، وابسته، وصل، گره، چنگ، قلاب، به هم بسته شده، گروه به هم پیوسته، حلقه، انجمن، جرگه، سلسله، سلک، گروه، مجمع، محفل، مدار، معشر، چنبر، چنبره، دایره، دور، گرد، مدور، انگشتری، ربقه، چین و شکن، پیچ و تاب، گوشواره، گیره، چنگ، زنجیر، تیره، طایفه، عشیره، قبیله، همراه، یار، رام، مطیع، اهل، فامیل، افراد خانواده و عشیره، قوم و خویش، خاندان، و..-فعل امر ایلمکilmek=وصل شدن، ملحق شدن، متحد شدن، حلقه و انجمن و سلسله تشکیل دادن، قوم و خویش شدن، دستگیر شدن، و...

birbirine ilmek بیربیرنه ایلمک=به یکدیگر متصل شدن- به یکدیگر چسبیدن(ملحق شدن، و...)- ol zada elim ildy= به آن چیز دستم گیر کرد- onlar ellerini birbirine ildirdila= آنها دستانشان را به یکدیگر گره زدند(وصل کردن، قلاب کردند، و...)- ol ele ildy=او دستگیر شد-

Ly لی =پسوندی معادل ای یا ی فارسی: برای نسبت و انتساب، اهلیت، و... بکار می رود: مثل: ایرانلی=ایرانی، تبریزلی=تبریزی، و...