کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Wurst،Warbler،Warble،War

بعضی کلمات انگلیسی ساختار جالبی دارد و معانی مختلف و خاصی از آن برداشت شده است حالا چند کلمه که دارای ریشۀ مشترک هستند را مورد بررسی قرار می دهیم

War-En - وُwɔː- ˈwɔːr وُر، وور= نزاع، جنگ، رزم، محاربه، حرب، افند، دشمنی کردن، عداوت کردن، کشمکش کردن، جنگ کردن

معانی دیگر: پیکار، مبارزه، جنگیدن، آفندیدن، مبارزه کردن، پیکار کردن، (قدیمی) نبرد، عملیات نظامی، رزم آرایی، علم جنگ، (اسکاتلند) رجوع شود به: worse

War-Turk- وور-=زدن، نواختن، زد و خورد، نزاع، جنگ، رزم، محاربه، حرب، افند، دشمنی کردن، عداوت کردن، کشمکش کردن، جنگ کردن، له و لورده کردن،

Wur- War وور، vur، ur = ضرب، ضربه، کوبش، ضربت، کتک، کتک کاری، دعوا، زد و خورد، نزاع، ، جنگ، نبرد، پیکار، نزاع، مبارزه، مصاف، جدال، رزم، مبارزه، مصاف، جدال، رزم، محاربه، اصابت، شلیک، و...-فعل امر وورماکwurmak- vurmak، vurmaq، urmak = زدن، کوبیدن، کتک زدن، زد و حورد کردن، نزاع کردن، و...

ony wur اُنی وور- onu vur= او را(آن را) بزن- اورا کتک بزن، به او شلیک کن، با او زد و خورد کن

ol yerde wurha wur boldy اُل یِرده وورها وور بُلدی= در آنجا زد و خورد شد، در آنجا بزن ها بزن شد، در آنجا زد و خورد (نزاع، و...) جمعی شد

wurş boldy وورش بُلدی= دعوا(جنگ، زد و خورد، و...) شد

olar bir birny wurdila اُلار بیر بیرنی ووردیلا=آنها یکدیگر را زدند، آنها با یکدیگر زد و خورد کردن(مبارزه کردند، جنگیدند، و...)

ol seny wursa sende wur اُل سِنی وورسا سِنده وور، o sana vurursa sen de vur، səni vurursa, səni vur =اگر او تو را بزند(زد) تو هم بزن،

pyçak bilen wur، پیچاک بیلِن وور، bıçakla vurmak)، bıçaqla vurdu) = با چاقو بزن

Ony ok bilen wur اُنی اُک بیلِن وور، Onu oxla vurun، Onu okla vur= او را با تیر بزن، به او تیر شلیک کن

Warble-En- ووبیلˈwɔːbl̩- ˈwɔːrbl̩ ووربُل= سرود، چهچه، چهچه زدن، سراییدن، چهچهه زدن

معانی دیگر: (به ویژه پرنده) چهچه زدن، به صورت ترانه یا آواز بیان کردن، چهچهه، آواز، (با کتابت) آواز خواندن، (اسب) جای زین، غده ای که در اثر فشار زین بر پشت اسب به وجود می آید

Warble-Turkووربُل=نواخته شدن، کوبیده شدن، سرود، چهچه، چهچه زدن، سراییدن، چهچهه زدن، و...

War وور Wur=ضرب، کوبش، نواخت، زده، ضربت، تفقد، دلجویی، ملاطفت، نوازش، سرایش، سرود، صدای موسیقی نوا، آواز، ضربه، و...- (به معنی War رجوع شود)

jaň wur جانگ وور= زنگ بزن

Saz wur ساز وور= ساز و آواز بزن، آهنگ بزن(بنواز)

Ble بیلbil= دانایی، آگاهی، اطلاع، ، و –فعل امر بیلمکbilmek= دانستن، فهمیدن، آگاه شدن، و...

Ble بُلbol= زیاد، شدید، قلمبه، غده، شد، شده، زود، تند و... فعل امر بُلماکbolmak= شدن، اجرا شدن، انجام گرفتن، کرده شدن، و...

Warble ووربُل=نواخته شده، سروده شده، نواخته، کوبیده شده، کوفته شده ، و...- نواخته ( طبل و مانند آن ). ( فرهنگ فارسی معین )

Warble ووربُل=آواز زیاد و شدید، آواز تند(چهچهه)، آواز پرنده، آواز بلبل، قلمبه زده، و....

Warbler-En- ووبلاˈwɔːblə- ˈwɔːrblər ووربلار= سراینده، چکاوک، مرغخوش الحان

معانی دیگر: (جانورشناسی ) مرغ آواز خوان (تیره ی parulidae در امریکا و تیره ی sylviidae)، مرهخوش الحان

Warbler-Turk-ووربلار=شخص سراینده، سراینده، چکاوک، مرغخوش الحان، و....

Warble= سرود، چهچه، چهچه زدن، سراییدن، چهچهه زدن، و...(به معنی Warble رجوع شود)

Er- اَر=چیز، شخص، کننده، فاعل، مرد، شوهر، جوانمرد، و....

Wurst-En-ووستˈwɜːst، وِست- ˈwɜːrst وورست=(معمولا در ترکیب) سوسیس، کالباس، سوسیس حاوی جگر کوبیده

Wurst-Turk-وورست =چیز کوبیده و آسیا شده است، کوبیده، کوفته، گوشت کوبیده، (معمولا در ترکیب) سوسیس، کالباس، سوسیس حاوی جگر کوبیده، و...

Wurوور= کوبش، ضربه، و...

St= اَست، هست، و...

St آستast=پایین، ته، زیر پایی، له و لورده، لگد کوب، و....

Wurstوورست= کوبیده است، کوبیده شده، کوفته، و...-مترادف: چکش خورده، پخت، و...

کوبیده= گوشت با نخود یا لپه و یا لوبیاکه کوفته شده باشد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا )

کوفته:اگر ماده خامتر باشد ضماد از کرنب پخته و برگ بادیان پخته و کوفته سازند.(ذخیره خوارزمشاهی ، یادداشت ایضاً ). || ساییده و سحق شده. ( از ناظم الاطباء ). ساییده. مسحوق. || به ضرب زده شده.( فرهنگ فارسی معین ) : کوب میان کوبنده ای وکوفته ای بود. ( مصنفات باباافضل از فرهنگ فارسی معین ). || نواخته ( طبل و مانند آن ). ( فرهنگ فارسی معین )- کوبیده.خردکرده. ( فرهنگ فارسی معین ). کوبیده. خردشده. آس شده. مدقوق. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا )

چون که یکی تاج و بساک ملوک --- باز یکی کوفته آسیاست(سنائی)
کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت --- وین تن پیخسته را به قهربپیخست(سنائی)
هزار کوفته دهر گشت از او به مراد--- هزار باخته چرخ گشت از او به مرام
مرد را گشت گردن و سر و پشت --- سربسر کوفته به کاج و به مشت(فرخی)
اگر کشتمندی شود کوفته --- وز آن رنج کارنده آشوفته(فردوسی)

کلمات مرتبط فارسی، انگلسیسی با ترکی:Toil،Toyer، Toy،Worshipper،Worship

در ادامه چند کلمه از زبان انگلیسی انتخاب کردم با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم -

Worship-En-وُشیپˈwɜːʃɪp- ˈwɜːrʃəpوُرشیپ= ستایش، پرستش، ستایشگری، سجود، عبادت، عبادت کردن، ستودن، پرستش کردن، ستایش کردن، پرستیدن

معانی دیگر: نیایش، بسیار دوست داشتن، نیایش کردن، (انگلیس - عنوان قضات عالی و شهرداران و غیره - پس از your یا his یا her می آید) جناب، حضرت عالی، عالیجناب، (نادر) هر چیز مورد پرستش، (نادر) فرقه

Worship-Turk-وُرشیپ= ستایش، پرستش، ستایشگری، سجود، عبادت، عبادت کردن، ستودن، پرستش کردن، ستایش کردن، پرستیدن، و...

Wor وُرwör= تماشا، دید، نظاره، نظر، نگاه، اعتنا، التفات، سپاسگزاری، تفقد، تلطف، دلجویی، دل نوازی، مهربانی، نواخت، بازجست، واجست، دل جویی ، مهر ورزی، مهربانی، دوستی، بزرگواری، آگاهی، تشکر، تقدیر، سپاس، توجه، رعایت، ملاحظه، و... فعل امر وُرمِکwörmek= دیدن، تماشا کردن، ملاحظه کردن، و....

ol meny gözy bilen wördy اُل مِنی گُوزی بیلِن وُردی= او من را با چشمانش دید

hemme yery gözyň bilen wör همه یری گُوزینگ بیلِن وُر= همه جا را با چشمانت ببین

Meny öz dostuň wör منی اُوز دُستینگ وُر= من را دوست خود ببین(بدان)

Men seny wöresim geldy، من سِنی وُرِسیم گِلدی، Men seni göresim geldi= من دوست داشتم ترا ببینم، من خواهان دیدار تو هستم

Worsh وُرشwörş =زیارت، پابوسی، تشرف، تطوف، حرم، طواف، سفر، زیارت اعتاب مقدسه، دیدار، ملاقات، دیدار با افرادی یا محل هایی که بسیار دوستشان داریم، دست بوسی، خوشامد گویی صمیمانه ، تقدیس، تکریم، احترام، اعظام، اکرام، بزرگ داشت، تجلیل، تعظیم، توقیر، حرمت، سپاس داری، کرنش، مدح ، ستایش ، گرامی داشت، عشق ورزی، پرستش، نیایش، ستایشگری، سجود و...- فعل امر وُرشمک wörşmek = زیارت کردن، دیدار کردن، ملاقات کردن، دست بوسی کردن، تعظیم کردن، اظهار دوستی و محبت کردن، مهر ورزیدن، و...

ol padşa bilen wörşip اُل پادشا بیلِن وُرشیپ= او با پادشاه دیدار کرده(ملاقات کرده، و...)

ol bilen wörşip geljek با او دیدار کرده می آیم ، بعد از ملاقات(دست بوسی، خوشامد گویی ، و...) با او می آیم- (wurşip وورشیپ= جنگیده، مبارزه کرده، کوبیده، ضربه زده، نواخته، و... اشتباه نگیرید)

padşa bilen wörşmek پادشا بیلِن وُرشمک= با پادشاه دیدار کردن (ملاقات کردن، و...)- (با وورشماک wurşmak= جنگیدن، زد و خورد کردن ، کوبیدن، نواختن، و... تفاوت دارد)

ol bilen wörşmek uçin geldim اُل بیلِن وُرشمک اوچین گِلدیم= برای دیدار کردن با او آمدم، برای دست بوسی کردن با او آمده ام، برای خوشامد گویی کردن به او آمده ام

«زیارة» عربی. به مشاهد متبرک و بقعه ها رفتن و دعایی که بعنوان تشرف باطنی برای امامها و امامزاده ها و اولیا خوانند. ج ، زیارات. ( فرهنگ فارسی معین). حج و مسافرت به مشاهد متبرکه و کسب فیض از قبر منور آن حضرت صلی اﷲ علیه و آله و قبور ائمه هدی سلام اﷲ علیهم وتشرف در عتبات عرش درجات آنها. ( ناظم الاطباء ) : و اندر اولاس [ به شام ] دو جای است که رومیان آن را بزرگ دارند و به زیارت آیند. ( حدود العالم ، یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). و اندر بیت المقدس مزگتی است که مسلمانان از هر جایی ، آنجا شوند به زیارت. ( حدود العالم ، ایضاً ). یا برابر نباشد ظاهر گفته ام با باطن و کردارم ، پس لازم باد بر من زیارت خانه خدا که در میان مکه است سی بار. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 319 ). بربالین تربت یحیی پیغمبر ( ع ) معتکف بودم در جامع دمشق. یکی از ملوک عرب... به زیارت آمد. ( گلستان ). || دیدار و ملاقات پادشاهان و بزرگان. ( ناظم الاطباء ). دیدار کردن شخص بزرگ و محترم. بازدید کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) : پسر سماک گفت بدین وقت چرا آمده اید و شما کیستید؟ فضل گفت امیرالمؤمنین است به زیارت تو آمده است. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 525)

Worshipper-En- وُرشپاwɜːʃɪpə- ˈwɜːrʃɪpərوُرشیپِر = ستایشگر، ستایش کننده

معانی دیگر: پرستنده، عابد، در ترکیب پرست

Worshipper-Turk-وُرشیپِر=شخص ستایش کننده، ستایشگر، ستایش کننده، و...

Worship =ستایش، عبادت، و...(به معنی Worship رجوع شود)

Er اَر= شخص، فزد، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و...)

توضیح در مورد معنی کلمۀ اورشلیم در زبان ترکی(ترکمنی):

اور ur اور= 1- سمت، سو، جانب، جهت، طرف، ناحیه، صورت، فرم، هیئت | شغل، عنوان، مقام، منصب، نشان، علامت، اثر داغ، داغ جا، پایگاه، راستا، راسته، جا، مکان، محل اقامت، و...-

Ol şol urde ýaşaýar اُل شُل اوردا یاشایار= اودر آن سمت(مکان، جا، شهر، و...) زندگی می کند

ol urda ýaşama اُل اوردا یاشاما، orada yaşama، orda yaşama = در آنجا زندگی نکن

sen ol ura git سِن اُل اورا گیت= تو به آن سمت(جا، طرف، و...) برو

اور ur اور=2- کتک، ضربه، کوبش، و... فعل امر اورماکurmak= زدن، کتک زدن، ضربه زدن، نزاع کردن، کوبیدن، و...

ony ur اُنی اور= او را بزن، او را کتک بزن،

gapiny ur گاپینی اور= در را بکوب(بزن، قفل کن)، به در ضربه بزن

اورش urş = جنگ، آرزم، آشوب، پرخاش، پیکار، تنازع، جدال، حرب، خصومت، رزم، ستیزه، غزا، غزوه، کارزار، کتک کاری، کشمکش، مبارزه، مجادله، محاربه، مشاجره، مصاف، معرکه، مقاتله، منازعه، مواقعه، ناورد، نبرد، وغا، وقعت، وقعه ، زد و خورد، کینه و کدورت، دشمنی، قهر، دعوا، و... فعل امر اورشماک urşmak= جنگیدن، مبارزه کردن، نزاع کردن، و...

sen ol bilen urş سِن اُل بیلِن اورش= تو با او بجنگ(دعوا کن، نزاع کن، و...)

men ol bilen urşly من اُل بیلن اوشلی= من با او قهرم(در حال جنگم، و...)

اورشلیم urşlim= محل جنگ و ستیز من، محل نزاع و کشمکش، محل کینه و کدورت، محل کارزار، محل قهر و خصومت، و...

ol yer meň urşlim اُل یِر مِنگ اورشلیم= آن جا محل جنگ و ستیز من است

ol meň urşlimاُل منگ اوشلیم= او ن با من در جنگ است، او با من قهر است

urşlim bilen yaraşdim اورشلیم بیلِن یاراشدیم= با دشمنم(با آن که می جنگیدم، با آن که خصومت داشتم، و...) صلح کردم(دوست و همراه شدم)

urşölim اورشُولیم= جنگ و کشتار، جنگ و مرگ، محل جنگ و مرگ، محل خصومت و کشتار، و...( ölimاُولیم= مرگ، نابودی، کشتار)- ölmek اُولمک= مردن، نابود شدن، کشته شدن، و...

Urşolim اورشُلیم=جنگ و ستیز شده، نزاع شده، و...- اُلیم olim= شده، اتفاق افتاده، انجام گرفته، و...- olmakاُلماک= شدن، واقع شدن، اتفاق افتادن

لازم به ذکر است که شهر بیت المقدس، قدس، یا اور شلیم در طول تاریخ گذشته برای ادیان مختلف و همچنین برای مسلمانان، مسیحیان، یهودیان مقدس بوده و هست، جنگ و ستیز زیادی برای تصرف آن صورت گرفته، در طول تاریخ، اورشلیم دست کم دو بار تخریب، ۲۳ بار محاصره، ۴۴ بار مورد تصرف و بازپس‌گیری و ۵۲ بار مورد هجوم قرار گرفته‌است.(ویکی پدیا)

Toy-En تُی-toɪ- tɔɪ تُوی= عروسک، بازیچه، اسباب بازی، الت بازی، ور رفتن، بازی کردن

معانی دیگر: وسیله ی سرگرمی، کوچک، ریزه، کودکانه، برای بازی، عروسکی، (با: with )بازی کردن با، به بازی گرفتن، لاس زدن، (دراصل) لاس زدن، مغازله، (دراصل)سرگرمی، تفریح، ماژ، خرم داشت، آلت دست، ملعبه، هر چیز کم ارزش یا کم اهمیت، زلم زیمبو، پشیز، پاپاسی، سرگرمی

Toy-Turk-تُوی ، تُی= عروسک، بازیچه، اسباب بازی، الت بازی، ور رفتن، بازی کردن

Toy تُی، تُوی= عروسی، جشن ازدواج، جشن، ، جشنواره، چراغانی، سور، شادی، ضیافت، عید، فستیوال، بزم، سور، عیش، مجلس، مجلس عیش ونوش، محفل، انس، میهمانی ، تفریح، بازی، پیک نیک، تفرج، تفنن، خوشی، سرگرمی، شادمانی، گردش، گشت، لعب، لهوولعب، مشغولیت، نزهت، هواخوری، گردش کردن، شادی کردن، فرحناک شدن، شادمانی کردن، غوغا، دادوبیداد، سروصدا، غریو، غلغله، فغان، ولوله، و...- عروسی = ازدواج عروس و داماد، مراسم ازدواج، جشنی که به هنگام ازدواج برپا کنند، همسری دختر یا زنی با مرد، و...

عروسک = عروس کوچولو، شکل و شمایل ساخته شده از عروس و غیره که بچه ها با آن بازی و تفریح می کنند، اسباب بازی کودکان، و...

ol yerde toy bar اُل یرده تُوی (تُی) بار = در آنجا عروسی( جشن، میهمانی، و...) هست

Toy tutyan تُی توتیان= جشن عروسی می گیرم، جشن می گیرم،

Toy toylamak تُی تُیلاماک= مراسم (جشن ، مجلس، میمانی، و...) عروسی گرفتن

ol yerde Toy turdy اُل یرده تُی توردی= در آنجا غوغا بپا شد(داد و بیداد شد، عروسی برپا شد، ولوله به پا شد) توضیح اینکه بر اساس وقوع اتفاق تعبیر مختلفی دارد

bu yerde toy torizma بئ یِرده تُی توریزما= در اینجا غوغا به پا نکن، در اینجا جشن برپا نکن، و...

O Toyda oynady اُ تُی دا اُینادی، Toyda oynayırdı، U to'yda o'ynadi = او در عروسی بازی کرد(رقص کرد)

ony Toyda oynady اُنی تُی دا اُینادی=او را در عروسی(مهمانی ، جشن، و...) به بازی گرفت(دست انداخت، لاس زد، آلت دست قرار داد، ارزشش را پایین آورد، تحقیرش کرد، و...)، و..

ol bilen Toyda oynady اُل بیلن تُی دا اُینادی، toyda onunla oynayırdı، to'yda u bilan o'ynagan= با آن در مهمانی(جشن، و...) بازی کرد( رقص کرد، ور رفت، سرگرم شد، و...)

Toyer-En-تویا- تویِر= سازنده اسباب بازی

Toyer-Turk تویا، تویِر= شخص اسباب بازی کننده، سازنده اسباب بازی

Toy = عروسک، اسباب بازی، و...

Er= چیز، شخص، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و...

در مورد کلمۀ عروس در زبان ترکی(ترکمنی):

عروس arus- ärus - عَر är اَر ar= مرد، جوانمرد، شوهر، آقا، همسر، و...+us اوس =بالا، بالا سر، مافوق، روی، رو، و...- در مقابل (آس as= پایین، کمترین، زیر ، و...)- عروس شده= آقا بالاسر شده، شوهر بالاسر شده

Ustunde اوستوندَ= در بالا، و...- astinda آستیندا = در پایین، در زیر، و....

aýal آیال- är اَر= زن – شوهر

در مورد کلمۀ عیال Ayalدر زبان ترکی(ترکمنی):

Ayal آیال=(آی ay=ماه، قمر، زیبا، قشنگ، جمیل، زیبارو، محبوب، معشوق، یار، دوست داشتنی، مطلوب، و...) + (آل al = گرفته، کسب کرده، بدست آورده، و... فعل امر آلماک almak= گرفتن، کسب کردن، بدست گرفتن، بدست آوردن، ، و...)

Toil-En- تویالtoɪl، tɔɪl تو یول = مشقت، رنج، دام، محنت، کشمکش، کار پر زحمت، محصول رنج، تور یاتله، زحمت کشیدن، رنج بردن

معانی دیگر: رنجبری کردن، (سخت) کار کردن، جان کندن، مروسیدن، (با سختی) پیشرفتن، حرکت کردن، بالا رفتن، جان کنی، خون دل، کار طاقت فرسا، ممارست، (قدیمی)، تور(برای به دام اندازی)، ستیز، پیکار، مجادله، بحث وجدل

Toil-Turk-تویال= مشقت، رنج، دام، محنت، کشمکش، کار پر زحمت، محصول رنج، تور یاتله، زحمت کشیدن، رنج بردن، و...

Toi تُی- Toy تُی، تُوی= عروسی، غوغا، دادوبیداد، سروصدا، غریو، غلغله، فغان، ولوله، آشوب، جدال، جروبحث، جنگ، خصومت، دعوا، ستیزه، مجادلت، مکاوحت، مناقشه، نزاع، ستیزه گری، پرخاشگری، کشمکش(مشقت، رنج، دام، محنت، کار پر زحمت، محصول رنج، تور یاتله)، پرخاش، پیکار، ستیز، و.... (به معنی Toy رجوع شود)

Ikisiniň arasynda toi(toy) turdy ایکیسینینگ آراسیندا تُی توردی= میان آن دو غوغا(آشوب، جر و بجث، بحث و جدل، مجادله، ولوله،و...) به پا شد، میان آن دو ستیز و پیکار بلند شد

آل al =گیری، آوری، گرفته، کسب کرده، بدست آورده، و... فعل امر آلماک almak= گرفتن، کسب کردن، بدست گرفتن، بدست آوردن، گیر آوردن، درهم انداختن، منعقد کردن، تصرف کردن، نگه داشتن، گیر دادن، گیر انداختن،گرفتار کردن، بدام انداختن، در شبکه نهادن، در دام نهادن، گرفتار مخمصه کردن ، به زحمت و رنج انداختن، و...-( گیری: حاصل مصدر است از گرفتن ولی بتنهایی به کار نمیرود بلکه در جزء دوم حاصل مصدر مرکب می آید و از آن جمله در کلمات ذیل : آبگیری. آب غوره گیری.آب میوه گیری. بنزین گیری. بهانه گیری. پاگیری. جن گیری.خانه گیری. خمیرگیری. دامنگیری. دستگیری.و... و گاه در تداول عامه به جای «گری » به کار رود، چون : خل گیری. وحشی گیری. (فرهنگ فارسی: از یادداشت به خط دهخدا))

اِلِ آل Ele al= دستگیری، بدست آوری، و...

Toil تُوی آل، تویال toy alتُوی آلtoial = جر و بحث گیری، ستیزه گیری(ستیزه گری)، عروسی گیری (بگیر) ، دادو بیداد و غوغا گیری، و...- توضیح در مورد کلمۀ توی toi,toy=عروسی مترادف با رنج و مشقت، ستیز: عروسی ترکها(ترکمن ها ) در زمانهای قدیم بسیار پر سر و صدا بود معمولاً به جنگ و ستیز می انجامید، طرف عروس کسانی را که برای بردن عروس از طرف داماد آمده بودند در هنگام بردن عروس سنگسار می کردند چند سال پیش هم همین مراسم اجرا می شد (من خود شاهد چند عروسی این چنینی بودم )ماشین یا ارابه های داماد سنگباران می شد خیلی ها صدمه می دیدند داماد مخفیانه به دیدن عروس می آمد ودر صورتی که توسط بستگان عروس گیر می افتاد به سختی کتک می خورد، عروس به سختی در خانۀ داماد رنج و سختی می کشید مخصوصاً اگر داماد از طایفۀ دیگری بود( اشعار سوزناکی توسط عروسان در فولکلور ترکمنی از بد رفتاری بستگان داماد خوانده شده) و اگر عروس و داماد از طوایف مختلف بودند معمولاً وصلت صورت نمی گرفت یا عروس توسط داماد ربوده می شد و به ستیز و جنگ میان طوایف می انجامید)

toy almak توی آلماک= عروسی گرفتن، جنگ و جدال گرفتن، و...

Il یول yol =1- راه، جاده، سبیل، سلک، شاهراه، صراط، طریق، گذرگاه، مسلک، مسیر، معبر، ممر، منهاج، منهج، نهج، روال، روش، شعار، شیوه، طرز، طریقت، طریقه، منوال، رسم، عادت، مجرا، وضع، حرکت ، راهی، و... یولا yola(یوللا yolla )فعل امر یولاماک yolamak (yollamak یوللاماک)=فرستادن، حرکت دادن، راهی کردن، ارسال کردن، و...- 2- yolیول فعل امر یولماکyolmak=چیدن، کندن، کشیدن، تحلیل رفتن، گاز گرفتن، بریدن، جدا کردن، قطع کردن، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Biotic، Biota،Bibber،Bib، Cock، Bibcock

ارتباط کلماتی از زبان انگلیسی که با پیشوند Bi ساخته شده است را مورد بررسی قرار می دهیم

Bibcock-En-بیب کُکbɪbkɒk- bɪbˌkɑːk بیب کاک=(لوله کشی آب و گاز و غیره) شیر سرخم، شیر سرکج، شیرتخلیه، شیر اب سرکج

Bibcock-Turk-بیب کوک=(لوله کشی آب و گاز و غیره) شیر سرخم، شیر سرکج، شیرتخلیه، شیر اب سرکج

Bib= سینه بند، پیش بند بچه، نوشیدن، اشامیدن(به معنی Bib رجوع شود)

Cock-En- کُک- کاک = چخماق تفنگ، الت ذکور

معانی دیگر: خروس، پرنده ی نر (از جنس ماکیان)، کشیدن چخماق (به منظور تیر اندازی)، (کلاه و غیره) کج گذاشتن، کج گذاری، (گوش را) تیز کردن، (چشم ها را) دوختن به، (به سویی) متوجه شدن، (به سویی) چرخاندن، سیخ کردن، (به منظور ضربه زدن - مشت و غیره را) عقب کشیدن، آماده ی زدن کردن، (قدیمی) بانگ خروس، رجوع شود به: cockcrow، سرکرده، پیشوا (به ویژه اگر گستاخ یا مغرور باشد)، شیر سماور، شیر (آب یا گاز)، شیر سوپاپ، (سلاح آتشین) چخماق، (خودمانی) کیر، (قدیمی) خودنمایی کردن، (مثل خروس) جولان دادن، (انگلیس - خودمانی) چرند، دری وری، (در مورد کاه و محصول درو شده و غیره) کپه کردن، انباشته کردن، کپه ی مخروط شکل، کج نهادگی کلاه، گوش ها را تیز وراست کردن، کج نهادن، یک وری کردن

Cock-Turk- کُک- کاک= چخماق تفنگ، الت ذکور،

Cock کاکkak=ضربه، ضربه زن، شوک، ضربت، آسیب، قرعه، کوبه، کتک، زنش، آسیب، اصابت، ضرب، تماس، اثر شدید، قلاب، چنگک، تله، چنگک بزرگ، منقار نوک برگشته، منقار عقابی، میخ، سیخ(آلت ذکور)، بزن، ضربه بزن، بکوب، و... فعل امر کاکماکkakmak= ضربه زدن، زدن، سیخ زدن، هل دادن، سقلمه زدن، چکش زدن، میخ زدن، کوبیدن، کتک زدن، نوک زدن، کردن، و...

Guş tohuma kakdy گوش تُهما کاکدی= پرنده به دانه نوک زد

Çüi(çivi ) çekiç bilen kakmak چوی(چیوی) چِکیچ بیلن کاکماک، (çivi çakmak)= میخ را با چکش زدن(کوبیدن)

Kakişmak کاکیشماک= زد و خورد کردن، مناقشه کردن، جنگیدن، کتک کاری کردن، تاخت و تاز کردن، ، و...

ýumruk bilen kak یومروک بیلن کاک= با مشت بزن

Göz kak گُوز کاک= نگاه کن، چشم بدوز((چشم ها را) دوختن به، (به سویی) متوجه شدن،و...)

gapyny kak گاپینی کاک= در را بزن، در را بکوب

ganat kakmak گانات کاکماک= بال و پر زدن، (معمولاً خروس برای خودنمایی و خواندن بال و پر می زند و یک دور می چرخد )-(مثل خروس جولان دادن)

Cock کُک kok= کوک، منظم، میزان، بخیه، انتیم، سازگار، روبه راه، روشن، تحریک، خشمگین، عصبی، غضبناک، گنبد، کوکنار، کاهو، آبی، کبود، تنظیم پذیر، خوش اهنگ، موزون، خوش نوا، و....( (قدیمی) بانگ خروس) -به معنی کمان باشد. ( برهان)- کپه ی مخروط شکل، کج نهادگی کلاه، گوش ها را تیز وراست کردن، کج نهادن، یک وری کردن، و...

(فرهنگ فارسی): کوک. ( اِ ) به معنی کمان باشد. ( برهان ). کمان.( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ). || آواز و صدای بسیار بلند را نیز گویند. ( برهان)- کوک دررفتن ؛ شکستن فنر یا از جا دررفتن آن در وسایل کوکی مانند ساعت و بعضی انواع اسباب بازی. گاهی آدمی راکه مسلسل حرف می زند و بر اثر عصبانیت یا علل دیگر مجال حرف زدن به دیگران نمی دهد و تا صحبتش تمام نشده است از حرف زدن نمی ایستد، گویند: کوکش دررفته است

ol keipy kok اُل کیپی کُک= او کیفش کوک است،

روزی که ز زمار شود زمر فناکوک --- هر سور که جوید عدویش گردد از او سوک
بر رمح ویش اعداآون چوبه شب چوک --- بی خویش به گردش بر چون پنبه که بر دوک(رضا قلی خان هدایت ( از انجمن آرا))

Cock کَک käk=صدایی که مرغ و خروس، قد قد مرغ(قبل از تخم گذاشتن، بعد از تخم گذاشتن مرغ فریاد مرغ و خروس فریاد دسته جمعی، فریاد در زمان حمله و خشمناک و عصبانیت مرغ و خروس ) ، و... در می آورند، بانگ، جار، صدا، صلا، ندا، صوت، آوار، آواز، صیحه، غریو، غلغله، غوغا، فریاد، نعره، و...- käkile کَکیلَ فعل امر käkilemek کَکیلَمک= صدا در آوردن، بانگ زدن، آواز سر در دادن، و...

horoz käkilemek هُرُز گُگیلَمِک= خروس فریاد زدن، سر و صدا کردن خروس

towuk käkeleya تاووک کَکِ لِیا= کرغ قد قد میکند، مرغ صدا در می آورد

Horazyň käkiligy هُرُزینگ گَگیلیگی= بانگ خروس

توضیح در مورد کلمۀ چخماق در زبان ترکی :

çaqچاقçakچاک=نیش، نشتر، زخم، نوک، نیشتر، شمشیر، تیغه، کارد، چاقو، گزلیک، گزش، سیخونک، سیخ، قطعه چوب نوک تیزی که بدان ستوران را به تند رفتن وادارند، زخم زبان، جرقه، اخگر، بارقه، برق، شراره، شرار، شرر، شعله ، و....- فعل امر چاقماق çaqmaq ، چاقماک çaqmak =نیش زدن، گزیدن، زخم زبان زدن، جرقه زدن، خاییدن، گاززدن، گاز گرفتن، دندان گرفتن، دریدن، چخماق( آتش زنه، پازند، چخماغ، قداحه، فروزینه، مرو، تبرزین،و..) و....

ýylan çaqmaq،ییلان چاقماق ýylan çaqmak ییلان چاقماک=نیش زدن مار، گزیدن مار، و...

ýyldyrym çaqmak(çaqmaq )ییلدیریم چاکماک(چاقماق)، bir şimşek çakması= رعد و برق جرقه زدن

Ony ýylan çaqdy اُنی ییلان چاقدی، Uni ilon chaqib olgan= او را ماز نیش زد

çaku چاکو، çaqu چاقو(çakyچاکی)= نیش زن، تیغ زن، زخم زن، چاقو، تیزی، و....

ol çaky bilen wurdy اُل چاکی بیلِن وُردی= او با چاقو زد

ol çaky çekdy اُل چاکی چِکدی= او چاقو کشید

säher çaqy سَحر چاقی= سپیدۀ صبح، صبح زود، و...

säher çaqynda geldy ol اُل سَحر چاقیندا گِلدی=او سپیدۀ صبح آمد، او صبح زود آمد، او در محدودۀ صبح امد

çaqqin چاققین= رعد و برق، جرقه، تند و تیز، سریع، زود، و...

çaqqin gel چاققین گِل=سریع بیا، تند و تیز بیا، زود بیا، و...

چاک=ترک، درز، رخنه، منفذ، سوراخ، شکاف، فاق، پارگی، دریدگی، پاره، دریده، قباله، بنچاق، دریچه، پنجره، سپیده صبح، و...(فرهنگ فارسی)

چخماق=آتش زنه، پازند، چخماغ، قداحه، فروزینه، مرو، تبرزین

Bib-En بیب- bɪb= سینه بند، پیش بند بچه، نوشیدن، اشامیدن

معانی دیگر: (پرندگان و حیوانات) سینه (به ویژه اگر به رنگ دیگری باشد)، پیش بند (که هنگام خوراک به کودک می پوشانند)، بخش پیشین و بالایی پیش بند یا روپوش، (قدیمی) می خواری کردن، دم به خمره زدن، مخفف:، انجیل، کتاب مقدس

Bib-Turk-بی ایب=این خورده، این نوشیده، سینه بند، پیش بند بچه، نوشیدن، اشامیدن

Biبی، beبی(بِ(B=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، مورد اشاره یا گفتگو، او، این، : بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)

I ای iy=بخور، بنوش، و...فعل امر ایمکiymek ، yemek=خوردن، نوشیدن، و...( içmek ایچمک= نوشیدن)

ib-ایبiyb = خورده، نوشیده، آشامیده، خورده شده، زنگ زده، رنگ و رو رفته( از رنگ اصلی به رنگ دیگری در آمده)، هر چیز مأکول و از گلو فروبرده شده و متأکل شده، آنچه که به گلو و سینه ببندند(پیش بند)، و...- زهرخورده ؛ زهرنوشیده. زهرآشامیده، شراب خورده ؛ شراب نوشیده، شیر خورده، شیر نوشیده، آب خورده، آب آشامیده، و...

شراب خورده معنی چو در سماع آید--- چه جای جامه که بر خویشتن بدرّد پوست(سعدی)
سعدی حجاب نیست تو آئینه پاک دار--- زنگارخورده کی بنماید جمال دوست ؟(سعدی)

Bib بِ ایب=این نوشیده(آشامیده، خورده)، نوشیده شدن، خورده شدن، و...

suw iyb (suw içb) سو ایب(سو ایچب)= آب خورده، آب نوشیده(آشامیده)

Bibber-Enبی با-ˈbɪbə، bɪbər بی بِر= میگسار، ادم معتاد به مشروب

معانی دیگر: خمار، مشروب خور

Bibber-Turk-ب ایب با-ب ایب اَر=او نوشنده(مشروب خورنده)، این(او) نوشیده(مشروب خورده) است، میگسار، ادم معتاد به مشروب، مشروب خوار

Biبی، beبی(بِ(B=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، مورد اشاره یا گفتگو، او، این، : این کار درست نیست، این، بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)

I ای iy=بخور، بنوش، و...فعل امر ایمکiymek ، yemek=خوردن، نوشیدن، و...( içmek ایچمک= نوشیدن)

ol iym iyb اُل ایم ایب= او غذا خورده، او خورده و نوشیده، او می خورد و می نوشد

ol iyb içibder اُل ایب ایچیبدیر، ol iyb içender اُ ایب ایچِندیر= او خورده و نوشیده، او خورده و مست کرده(نوشیده)

be iyb içybder بی ایب ایچیبدیر= این(او) خورده و نوشیده(مست کرده)

be iyb içki(içgi) بی ایب ایچکی(ایچگی)= او (این) نوشیدنی(مشروب) خورده

ib-ایبiyb = خورده، نوشیده، و..-

sen iybber سِن ایببِر = تو به خوردن (نوشیدن) ادامه بده(زیاد بخور).

be iybbersin بی ایببرسین= او (این) به خوردن و نوشیدن ادامه بدهد(زیاد بنوشد)

Be با baبا= هست، است، دارا بودن، موجودیت، موجود، موجوداست وجوددارد ، دارایی، آفرینش، خلق، موجودی، هست و بود، هر آنچه هست، وجود(یارو، مرد، آدم، شخص، شخصیت، ذات، هیکل، کس، خمیره، اسانس، ذات، ماهیت، گوهر، عین، ... )،هستی، موجودیت، زندگی، زیست، بایش، باقیمانده، اثر باقی از هر چیزی، اثر باقی مانده، خماری، و...-

be iyb ba- Bibber بی ایب با= او(این) در حال خوردن و نوشیدن هست، او خورده اثرش هست(خمار است، مست است)

er اَر= شخص، فرد، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و...

Bibber بی ایب اَر= این شخص نوشنده(مشروب خوار)، خورنده

Biota-En- بایوتاbiota، بای اُتا، بای اُدا= زیاگان

معانی دیگر: (کلیه ی گیاهان و جانوران یک ناحیه) زیواگان، زیستگان، زندگی گیاهان وجانوران یک ناحیه

Biota-Turk- بایاتا، بایوتا، بای اُتا= زیاگان، (کلیه ی گیاهان و جانوران یک ناحیه) زیواگان، زیستگان، زندگی گیاهان وجانوران یک ناحیه

baبا= هست، است، دارا بودن، موجودیت، موجود، موجوداست وجوددارد ، دارایی، آفرینش، خلق، موجودی، هست و بود، هر آنچه هست، وجود، هستی، موجودیت، زندگی، زیست، بایش، و...-

O اُ= او، ان، آن، ان چیز، ان جانور، ضمیر منفصل ، سوم شخص مفرد، اوی ، وی، و....

Ota اُتا(اُداoda)= او هم ، آن هم، آن چیز هم، آنجا، علف ، چمن، گیاه، و...-

Otayda ota bitibdir اُتایدا اُتا بیتیبدیر- Orada ot bitir= در آنجا گیاه(علف)که روئیده

Otayda اُتایدا= در آنجا- otaq اتاق= اتاق، محل زندگی، زیستگاه، و...-

oda(ota) bu yere gelsin اُدا(اُتا) بو یِره گِلسین= او هم(آن هم) به این اینجا بیاید

Biota با اُتا(اُدا)= آن چیز موجود، آن چیزی که زیست و زندگی می کند، زیستگاه گیاه، زیستگاه آن جانور

Biota بایاتا yata =بخواب، برو بخواب، محل خواب و خوراک و زیستگاه، بستر، رختخواب، باغچه، خوابگاه، لانه، آشیانه، خانه، و..

sen bu yerde yata سِن بو یرده یاتا، burda yat= تو در اینجا بخواب(استراحت کن، زندگی کن، و..)

bu yer yatak بو یر یاتاک، bu joy yotoq، bura yataqdır، yer yatağı al=این جا خوابگاه(لانه، آشیانه، خانه، زیستگاه، محل زندگی، و....)

Biota بایاتاbayata= زیستگاه موجود(موجودات، گیاهان و جانوران)، زیستگاه هست، و...

o yerde bayata اُ یِرده با یاتا= در آنجا برو بخواب(زندگی کن)

توضیح در مورد کلمۀ بیات:

کلمۀ بایات ترکی(ترکمنی) احتمالاً با کلمۀ بیات=کهنه، شب مانده، بیتوته، تهجد، شب بیداری، شب زنده داری، مبیت، مساهرت، اتراق، اقامت موقت، توقف شبانه، و.... مرتبط است

baبا= هست، است، دارا بودن، موجودیت، موجود، موجوداست وجوددارد ، دارایی، آفرینش، خلق، هستی. موجودی، هست و بود، هر آنچه هست، و...-

Şu gije o yerde ba yat شو گیجه اُ یِرده با یات= امشب در آنجا برو بخواب(بمان، و...)

ol zat ol yerde ba yatir اُل زاد اُل یرده با یاتیر= آن چیز در آنجا خوابیده است(مانده است، و...)

بای bay= ثروت، ثروتمند، توانگر، بی نیاز، توانگری، سرشار، غنی، دولتمند، پر پشت، فاخر، با شکوه، نفیس، حاصلخیز، بانوا، گرانبها، تمکن، تمول، دارایی، دولت، توانایی، سرمایه، سرمایه دار، غنا، مال، مالدار، مکنت، ملک، منال، نعمت، نوا، وفور، فراوانی، زیاد، فرا، ماورا، برتر از، بود، زندگی، کاینات، وجود، نوا، هستی، و...- فعل امر بایماک(باییماک) baymak = ثروتمند شدن، سرمایه دار شدن، دارای زندگی باشکوه و پر ناز و نعمت شدن، و...

ات et=کزده، شده، کرد، عملکرد، عمل، حرکت، رفتار، انجام، اقدام، اجرا، کننده، بکن فعل امر اِتمک etmek =کردن، شدن، کرده شدن، انجام دادن، ادا کردن، و...

yat = فعل امر یاتماکyatmak=خوابیدن، خسبیدن، خفتن، غنودن به خواب فرو رفتن، لالا کردن، لالائی کردن ، دراز کشیدن، تعطیل شدن، راکد شدن، متوقف گشتن کار، فعالیت، کاهش یافتن، فرونشستن، آرمیدن، هم بسترشدن، هم خوابی کردن، بستری شدن، انبارشدن، ذخیره شدن، ماندن، و....

bay yat بای یات=زیاد خوابیده، زیاد مانده، و...

ol zat ol yerde bay yatdy اُل زاد اُل یِرده بای یاتیر=آن چیز در آنجا زیاد خوابیده(مانده، ساکن شده، و...)

sen ony bayat سِن اُنی بایات= تو او را ثروتمند کن

(بیات یکی از قبیله‌های تُرک است که در ایران، ترکیه، عراق و سوریه سکنی گزیده‌اند[۱] و مخلوطی از گروه قومی ترک‌های آذربایجانی و ترکمن‌ها می‌باشند.

این قوم تُرک به احتمال بسیار زیاد با مهاجرت‌های ترکان سلجوقی در نیمهٔ اول قرن ۱۱ میلادی وارد فلات ایران شده‌اند.[۱] بیات‌ها یکی از ۲۲ قبیلهٔ غز هستند که محمود کاشغری آن‌ها را در کتاب دیوان لغات دیوان لغات الترک، نام ایشان را شرح داده و ذکر کرده‌است.[۳] این قوم نشان علم و پرچم خاص خود را داشته‌است و توتم آن شاهین بوده‌است.[۳] وجه تسمیه خود این کلمه به جمع باقاعدهٔ «بایان» به معنی «دارا» و «با مکنت و ثروت» بر می‌گردد و در این حالت عقیدهٔ خواجه رشیدالدین فضل الله در کتاب جوامع التواریخ مبنی بر معنای بیات به عنوان «با دولت» می‌تواند صحیح باشد(ویکی پدیا دانشنامۀ آزاد))

bay adam بای آدام= مرد ثرونمند

bay yer بای یِر= زمین غنی(حاصلخیز، و...)، جای وفور ثروت و فراوانی، و...

obasy bay yer اُباسی بای یِر= روستایش جای باشکوه(غنی، وفور نعمت، و...)است

O ol yerde bay Öter اُ اُل یِرده بای اُوتر= او در آنجا با نعمت( مال و منال، بی نیازی، و...) زندگی می کند(گذران می کند)

men bu yere bay geldim مِن بو یره بای گِلدیم= من به اینجا زیاد( فراوان، ثروتمند، و...) آمدم

Ot-اُوت Öt= گذران، گذر، عبور، امرار، عیش، معاش، نفقه، سپری شونده، فانی، گذرا، دوام، سر سختی، نگاهداری، اعاشه، زیست، تعیش، حیات، زندگانی، زندگی، گذشت، گذشته، تصویب، و.. فعل امر = Ötmekگذراندن، گذشتن، زندگی کردن، زیستن، و...

guny Ötmek گونی اُوتمک= روزگار(روز) گذراندن، و...

Ötenler اُوتنلِر= گذشتگان، از دنیا رفتگان، و...

Öten gije اُوتن گیجه= دیشب، شب گذشته

Ot-ota اُت(اُتا)=گیاه، رستنی، سبزه، علف، نامی، نبات، بوته، و..

Bu toprakda ota köp بو یِرده اُتا کُوپ=در این سرزمین علف(گیاه )که زیاد است

Bu ýerde bay ota ýaşyl öwüsyar بو یِرده بای اُتا یاشیل اُوسیار= در اینجا گیاهان زیادی سبز شده اند

Ota اُتا= او، ان، آن، ان چیز، ان جانور، او هم، و..

Ota(oda) bu yere gelsinاُتا(اُدا) بو یِره گِلسین=او هم به اینجا بیاید

Ot آت= علف، سبزه، علفه، علوفه، علیق، گیاه، و...

Ol ýerde otlar köp bar اُل یِرده اُتلر کُوپ بار-Orada bir sürü ot var، Orada çoxlu ot var= در آنجا علف های(گیاهان ) زیادی هست

ol yere ba otlary getir اُل یِره با اُتلاری گِتیر-ora otlar gətirin=به آنجا علف ها (گیاهان ) را بیاور

Biotic-En-بای اُتیکbaɪˈɒtɪk- بایاتیک= حیاتی، مربوط به حیات وزندگی

معانی دیگر: (وابسته به زیست و سازواره های زنده) زیستی، زیستگانی(biotical هم می گویند)، مربوط به حیات وزندگی

biotic_
پسوند صفت ساز: دارای روش زیست بخصوص [macrobiotic]

Biotic-Turk-بای اُتیک= حیاتی، مربوط به حیات وزندگی، و...

Biota = کلیه ی گیاهان و جانوران یک ناحیه) زیواگان، زیستگان، زندگی گیاهان وجانوران یک ناحیه ( به توضیحات Biota رجوع شود)

Bio بای اُ= هستی و زندگی آن چیز، و...

Tic تیکtik =دوخت و دوز، وصل، متصل، وابسته، مرتبط، مربوط، ملحق، پیوند، و... فعل امر تیکمکtikmek = دوختن، دوزندگی کردن، وصله پینه کردن، بهم پیوستن، درز گرفتن، دوختن، درز دادن، به وسیله درزگیری بهم متصل کردن، و.....

olary bir birne tik اُلاری بیر بیرنه تیک= آنها را به همدیگر بدوز(وصل کن، وابسته کن، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی: Betray،Betrayer،Benefactor،Beneficial،Benefic،Benefit

باز هم ارتباط چند کلمه از زبان انگلیسی که با Be ساخته شده را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Betray-En بیترِی-bɪˈtreɪ- bəˈtreɪ بَترِی= فاش کردن، خیانت کردن، تسلیم دشمن کردن، خیانت کردن به

معانی دیگر: به دشمن کمک کردن، عهدشکنی کردن، گیر دادن، نارو زدن، مایوس کردن، سرخورده کردن، گمراه و سپس ترک کردن، از راه به در کردن، (برخلاف میل خود) آشکار کردن، گویا بودن، نمایشگر بودن، افشا کردن، بروز دادن، برملا کردن، لو دادن، پرده برداشتن

Betray-Turk- بِتِری، بیتِرای= فاش کردن، خیانت کردن، تسلیم دشمن کردن، خیانت کردن به، و...

Betبت=بد، ردی، سوء، شر ، شوم، مشئوم، منحوس، میشوم، نحس ، مذموم، ناروا، نکوهیده، زشت، قبیح، کریه، مستهجن، ناپسند، نفرت انگیز ، پلشت، پلید، لثه، آتشیره، نامطلوب، نامناسب، بی ادب، غلط، بد، دشمنی، اشتباه، سوء، نادرست، مخوف، ترسناک، ژیان، وحشتناک، خوفناک، مهیب، خبیی، فاسد، مضر، شریر، بدکار، زیان اور، شریرانه، پر ازار، مریض، خسته، ناشی، خراب، زیان اور، بیمار، علیل، معلول، ناخوش، سوء، رنجور، ببدی، غیر دوستانه، از روی بدخواهی و شرارت، و...(فرهنگ فارسی)

Ray رای= اندیشه، رای، فکر، نظر، اعتقاد، باور، زعم، عقیده، حکم، فتوا، رایزنی، شور، مشاوره، راهنمایی، مشورت، آهنگ، تصمیم، عزم، قصد، و..

Betray بِت رای=راهنمایی از روی بد خواهی و شرارت، گمراه کردن

Be بی، بِB=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، مورد اشاره یا گفتگو: این کار درست نیست، این، بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)

Etray یتریitiry-ýitiry=گمراه شده(کرده)، گم شده(کرده)، از راه به در شده(کرده)، غیب شده، غایب شده(کرده) ، فریب دادن، غیبت، گمراهی، راهنمایی غلط، فریب خوردگی، دوری، فقدان، اختفا، افترا، بدگویی، زشتیاد، مذمت، بدگویی، پنهان، دش یاد، ناپدید، ناپیدا، ناپیدایی، ناپیدایی، و..- itir ، ýitirییتیر=فعل امر itirmek، itirməkییتیرمک ýitirmek(ایتیرمک)= گم کردن، گمراه کردن، غیب کردن، از راه بدر کردن، از دست دادن، و...

Etray یِتیری=رسانده شده، تحویل شده، تسلیم شده، هدایت شده، و...

Etr yetirیِتیر= فعل امر یتیرمکyetirmek= رساندن، حمل کردن، تحویل دادن، تسلیم کردن، هدایت کردن، ابلاغ کردن، بیان کردن، افکندن، شرح دادن، نسبت دادن به، بمعرض نمایش گذاشتن، تقدیم داشتن، و...

Betr بیتیر= bitir انجام، اجرا، ادا، ارتکاب، عمل، کرد، اعمال، آخر، انتها، پایان، خاتمه، عاقبت، فرجام، تکمیل، ساخت، و... فعل امر بیتیرمک bitirmek= انجام دادن، مرتکب شدن، پایان دادن، به اتمام رساندن، تکمیل کردن، عمل کردن، و..

Iş bitirmek ایش بیتیر مک=کار را انجام دادن، کر را به اتمام رساندن

İşi bitir ایشی بیتیر=کار را انجام بده، کار را تمام کن

Ay آی=ماه، قمر، زیبا، قشنگ، جمیل، زیبارو، محبوب، معشوق، یار، دوست داشتنی، مطلوب، بی عیب و نقص، کامل، فصل، روشن و آشکار، در معرض دید، گویا، برملا، بی پرده، بین، پدیدار، پیدا، جلوه گر، جلی، جهر، ذایع، رک، روبرو، روشن، صریح، ظاهر، علنی، عیان، فاحش، فاش، مبرهن، محرز، محسوس، مرئی، مشخص، مشهود، معلوم، معین، منجلی، نامستور، نمایان، نمودار، واضح، هویدا، و...

Bu meniň üçin ayan اُل منینگ اوچین آیان، Mənə aydındır= این برای من عیان( واضع، آشکار، روشن، گویا، و...) است

ol erbet pikirini ayan etdi اُل اِربت پیکیرینی آیان اِتدی= او فکر پلیدش(بدش، و...) را عیان(آشکار، فاش، و...) کرد(نشان داد)

ol erbet pikirini aytdy اُل اِربت پیکیرینی آیتدی= او فکر پلیدش(شیطانی اش، و...) را گفت(بیان کرد، فاش کرد، و...)

Betray بیترای=آشکار و زوشن کردن، فاش کردن، و...

Bet بِت =بد، نادرست، نا سپاس، خائن، عهد شکن، گمراه، دشمن، خیانت، ناراست، و...

Betray بِتِری betery = بدتری، نا راستی، دشمنی، نادرستی، نمک ناشناسی، ناسپاسی، پیمان شکنی، خیانت، دروغ، کذب، ناراستی، خلاف حقیقت، و...

Ol adam hasam erbet اُل آدام هاسام اِربِت، Ol adam hasam beter اُل آدام هاسام بِتِر= آن مرد(شخص) بخصوص (بطور خاص) بدتر است

Ol adam beterden betery اُل آدام بِتردِن بِتِری= آن مرد(آدم، شخص) از بدتر هم بدتری(بدترین) است

beterden betery bar بِتردِن بِتری بار= از بدتر بدتری هست

Betrayer-En- بیترایا، بیترایر= خائن، خیانتکار، میهن فروش

معانی دیگر: نمک به حرام، غماز

-Betrayer-Turk بیتیرایا، بیتراییر، بِترایا= شخص خیانت کننده، خائن، خیانتکار، میهن فروش، و...

Betray = فاش کردن، خیانت کردن، تسلیم دشمن کردن، خیانت کردن به، و...

Er اَر= شخص، فرد، کننده، فاعل، مرد، جوانمرد، و...

ol işi bitiraya اُل ایشی بیتیرایا= او کار را تمام می کند

Benefit-En- بِنِفِتbenɪfɪt- benəˌfɪt –بِنَف اِت= استفاده، مزیت، سود، منفعت، مصلحت، خیر، احسان، مزایا، اعانه، نمایش برای جمعاوری اعانه، افاضه، احسان کردن، فایده بردن، فایده رساندن

معانی دیگر: هوده، سودمندی، بهره مندی، فایده، سود بردن، منفعت کردن، بهره مند شدن، مفید بودن، سودمند بودن، کمک کردن، (معمولا جمع) دریافتی ماهیانه، قسط دریافتی (بابت حقوق بازنشستگی یا بیمه یا خیرات و غیره)، حراج یا نمایش یا برنامه ی هنری و غیره که درآمد آن به مصارف خیریه می رسد، (قدیمی) نیکوکاری، کرم، vt : فایده رساندن

Benefit-Turk-بِنِفِت- بِنِف اِت=این سود (نفع، و...) کردن، استفاده، مزیت، سود، منفعت، مصلحت، خیر، احسان، مزایا، اعانه، نمایش برای جمعاوری اعانه، افاضه، احسان کردن، فایده بردن، فایده رساندن، و...

Be بی، بِ=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، مورد اشاره یا گفتگو: این کار درست نیست، این، بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)

Be باba= هست، است، دارا بودن، موجودیت، موجود، موجوداست وجوددارد ، دارایی، آفرینش، خلق، هستی. موجودی، هست و بود، و...-

Nef نِف (nep نِپ)= نفع، بهره، ربح، سود، صرف، صرفه، فایده، منفعت، مزیت، خیر، برتری، بازدهی، ارزشمند، ارزش، بها، درآمد، و...

It اِتet= فعل امر اِتمکetmek= کردن، و...

Muny etmek meniň üçin iň nefdir(nepdir) مونی اِتمک منینگ اوچین اینگ نِفدیر= انجام این کار خیلی (واقعاً)به نفع من است، انجام این کار برای من ارزشمند است، این باارزش ترین کاری است که می توانم انجام دهم

nef bilen peýda deňdir نِف بیلِن پِیدا دِنگدیر= نفع با سود برابر است

Olary satip kop nef etdim اُلاری ساتیپ کُپ نِف اِتدیم= از فروش آنها خیلی سود کردم

Olary satsam kop nefim bar saklasam nefy yok اُلاری ساتسام کُپ نِفی بار ساکلاسام نِفی یُک= آنها را بفروشم به نفع من است نگهدارم سودی ندارد

ony satyn alda kop nef et اُنی ساتین آلدا نِف اِت=آن را بخر و خیلی سود کن

Benefic-En-بِنِفیک- بِنف اِک= بهرهبردار، فایده برنده، نیکو کار

معانی دیگر: نیکوکارانه، خیر، واهب، خیراندیش

Benefic-Turk- بِنِفیک، بِنِف ایک=سود خور است، بهرهبردار، فایده برنده، نیکو کار، و...

Be بی، بِ=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، مورد اشاره یا گفتگو: این کار درست نیست، این، بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)

Be باba= هست، است، دارا بودن، موجودیت، موجود، موجوداست وجوددارد ، دارایی، آفرینش، خلق، هستی. موجودی، هست و بود، و...-

Nef نِف (nep نِپ)= نفع، بهره، ربح، سود، صرف، صرفه، فایده، منفعت، مزیت، خیر، نیکو، برتری، بازدهی، ارزشمند، ارزش، بها، و...

Ic ایکiýýkاییِک= خورنده، خور، خورانده، و...- Iýmek ایمک= خوردن،

Ol iýmit iýyk اُل ایمیت اییِک= او خوراک(غذا)خور(خورنده)

Beneficial-En بِنِفیشل-benɪˈfɪʃəl- ˌbenəˈfɪʃəlبِنَفیشَل= سودمند، مفید، نافع، پرمنفعت، بااستفاده

معانی دیگر: سودبخش، پرخاصیت، بهره بردار، بهره ور، سودبرنده

Beneficial-Turk-بینفشُل=به نفع او(سود برنده، بهره بردار، و...)، سودمند، مفید، نافع، پرمنفعت، بااستفاده، و...

Be بی، بِ=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، مورد اشاره یا گفتگو: این کار درست نیست، این، بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)

Be باba= هست، است، دارا بودن، موجودیت، موجود، موجوداست وجوددارد ، دارایی، آفرینش، خلق، هستی. موجودی، هست و بود، و...-

Nef نِف (nep نِپ)= نفع، بهره، ربح، سود، صرف، صرفه، فایده، منفعت، مزیت، خیر، نیکو، برتری، بازدهی، ارزشمند، ارزش، بها، و...

Cial شُل şol =خودش، او، ان، آن، ان چیز،و...

Benefic= بهرهبردار، فایده برنده، نیکو کار، نیکوکارانه، خیر، واهب، خیراندیش و...(به معنی Benefic رجوع شود)

Al آل=گرفته ، گرفت، گیرنده، بگیر، و... فعل امرآلماک almak = گرفتن، بردن، کسب کردن، و...

Beneficial بِنفیک آل=خیر و بهره گرفته، بهره بردار، بهره ور، سودبرنده

ol puldan nef aldy اُل پولدان نِف آلدی = از آن پول بهره (نفع، سود، خیر، استفاده، و...) گرفت(یرد، کسب کرد)

ol puldan nef al اُل پولدان نِف آل= از آن پول نفع(خیر، بهره، و...) ببر(بگیر)

Benefactor-En بِنَفَکت-benɪfæktəا- ˈbenəˌfæktər بِنِفکتِر= بانی خیر، نیکوکار، ولینعمت، واقف، صاحب خیر

معانی دیگر: کریم (به ویژه کسی که در امور خیریه فعال است)، آدم خیر، بهمنش

Benefactor-Turk-بِنِف اَکتر= بانی خیر، نیکوکار، ولینعمت، واقف، صاحب خیر، و...

Be بی، بِ=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، مورد اشاره یا گفتگو: این کار درست نیست، این، بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)

Be باba= هست، است، دارا بودن، موجودیت، موجود، موجوداست وجوددارد ، دارایی، آفرینش، خلق، هستی. موجودی، هست و بود، و...-

Nef نِف (nep نِپ)= نفع، بهره، ربح، سود، صرف، صرفه، فایده، منفعت، مزیت، خیر، برتری، بازدهی، ارزشمند، ارزش، بها، درآمد، و...

Act = رساله، عمل، فعل، کنش، کار، سند، کردار، حقیقت، فرمان قانون، تصویب نامه، اعلامیه، پردهءنمایش، امر مسلم، عمل کردن، رفتار کردن، کنش کردن، کار کردن، جان دادن، روح دادن، اثر کردن، بازی کردن، نمایش دادن، بر انگیختنف و...(به معنی Act رجوع شود)

âkit –Act اَکیت= فعل امر اَکیتمک âkitmek =بردن، جا به جا کردن، حمل کردن، منتقل کردن، حرکت دادن ، سود بردن، نفع کردن ، برد کردن، برنده شدن، پیروز شدن، پیش افتادن، شکست دادن ، بر داشتن، پاک کردن، زدودن، ستردن، مستلزم بودن، عمل کردن، و...

meni ýanyňa âkit مِنی یانیگا اَکیت= من را به پیشت(کنارت، نزدیکت، و...) ببر

Or اَر ,ar,er= شخص، فرد، فاعل، کننده، شوهر، مرد، جوانمرد، و...

Actor-اَکتیتِر- âkiter= می برد(برنده،، و...)، خواهد برد، و...

ol meni ýanyna âkiter اُل مِنی یانینا اَکیتِر= او من را نزد (کنار، نزدیک، و...) خود می برد

Benefactor بینِف اَکتِر= نفع برنده، عمل خیر را کننده، خیر و نیکو کننده، بانی خیر، نیکوکار، ولینعمت، واقف، صاحب خیر، و...