کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Drop، Backdrop، Backbite

باز هم چند کلمۀ دیگر که با Back در زبان انگلیسی ساخته شده را انتخاب کردم ارتباط آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Backbite-En بَکبایت-bækbaɪt-ˈbækˌbaɪt بَک بایت= غیبت، غیبت کردن، پشت سرکسی سخن گفتن

معانی دیگر: غیبت (کسی را) کردن، پشت سر کسی حرف زدن، در غیاب کسی به او حمله کردن، گناه کسی را شستن، بدگویی کردن

Backbite-Turk-بوکوبآیت=پشت سر کسی خبر چینی (چغلی)کردن، غیبت، غیبت کردن، پشت سرکسی سخن گفتن، و...

Back = عقب، پشت، پشت سر، و...(به معنی Back رجوع شود)

Bök بُوک= پرش، جهش، جفتک، جنبش تند و ناگهانی، دگرگونی، تحول، شورش، تغییر ناگهانی، انقلاب، حمله ناگهانی، سخمه، پرتاب ناگهانی، ترقی، پیشرفت، و... فعل امر bökmek بُوکمِک= پریدن ، جهیدن، جهش کردن، بالا پایین پریدن، شادی کردن، به هیجان آمدن، دعوا کردن، به هم پریدن، حمله کردن، دسته پهجه نرم کردن، مبارزه کردن، تپیدن، از جای جستن، توپیدن، مورد توپ و تشر قرار دادن ، کلمات درشت و سرزنش آمیز را با لحن تند به کسی گفتن، و...

Backb بُوکوپ bökub= پرش کرده، توپیده، پریده،

Ol yzyna bökub(bökup) اُل ایزینا بکوب= او پشت سرش پرید، او پشتش توپید

Ol munuň üstüne bökub اُل مونینگ اوستینه بُوکوب= او روی این پریده(توپیده، حمله کرده، و...)

از پریدنهای رنگ و از تپیدنهای دل --- عاشق بیچاره هر جا هست رسوا میشود(؟ لغت نامۀ دهخدا)

Ite آیت ayt = فعل امر آیتماکaytmak= گفتن، اگاه کردن، خبر دادن، اگاهی دادن، مطلبی را رساندن، چغلی کردن، خبرچینی کردن، خبردادن از، اطلاع دادن، مستحضر داشتن، و...

maňa aýt مانگا آیت= به من بگو، به من خبر بده

Backdrop-En- بَک درُپbækdrɒp- ˈbækˌdrɑːp بَک دراپ= پردهء پشت صحنهء تاتر

معانی دیگر: زمینه، پس زمینه، دورنما، پرده یا تابلویی که در عقب صحنه قرار دارد (و معمولا روی آن نقاشی شده است)

Backdrop-Turk-بَک دُرُپ- بَک دراپ= پردهء پشت صحنهء تاتر

Back = عقب، پشت، پشت سر، و...(به معنی Back رجوع شود)

Back باک bak= دید، منظر، نگاه، نما، روکش، رویه، شکل، تصویر، جلو، پیش، پس، نظر، عقیده، دید، چشم انداز، منظره، صحنه، پرده، نظریه، تماشا، نمایش، صحنه سازی، اجراء تئاتر، و... فعل امر باکماکbakmak= دیدن، تماشا کردن، نگاه کردن، و...

Drop-En- درُپdrɒp- drɑːp دراپ= اب نبات، افت، قطره، سقوط، افتادن، ژیگ، قطع مراوده، سرشک، چکه، ژوشیدن، از قلم انداختن، سقوط کردن، رها کردن، چکیدن، انداختن

معانی دیگر: چکره، رشحه، چکاندن، قطره قطره افتادن (یا ریختن)، (آبگونه) مقدار کم، دانه، ذره، کمی، (جمع - داروی آبگونه که به صورت قطره یا مقدار کم مصرف شود) قطره، نزول، کاهش، کم شدن، ریزش، (ارتش) انداختن نفرات و تجهیزات (از هواپیما و با چتر نجات) (airdrop هم می گویند)، بار ریزی هوایی، بار ریزی هوایی کردن، (هرچیزی که می افتد یا پایین می آید) افتان، درز یا سوراخی که در آن چیزی می اندازند، (اختلاف ارتفاع دو سطح) فرو افت، افت کردن، کاستن، کاهش یافتن، فروآمدن، نزول کردن، بر زمین افتادن (از خستگی یا زخم و غیره)، بر زمین انداختن، فرو رفتن (به خواب یا بیهوشی و غیره)، ول کردن، پایان دادن، به جایی نرسیدن، (ضمن صحبت) گفتن، حرف پراندن، کنایه زدن، (با: line یا letter و غیره) نوشتن (نامه)، (از صدا) کاستن یا کاسته شدن، حذف کردن (از متن)، انداختن (آوا یا حرف الفبا)، (شخص یا چیزی را) تحویل دادن، (به جایی) بردن، (مسابقه یا پول) باختن، هر چیزی به شکل قطره (یا گلابی)، چکه مانند (به ویژه سنگ گوشواره یا تکه ی شکلات و غیره)، (امریکا – خودمانی) نهفتگاه (محلی که پیام ها یا اشیای ممنوعه را در آنجا نگه می دارند یا پخش می کنند)، رابط قاچاقچی ها، جنس قاچاق، (جانوران) زاییدن

Drop-Turk-دراپ = اب نبات، افت، قطره، سقوط، افتادن، ژیگ، قطع مراوده، سرشک، چکه، ژوشیدن، از قلم انداختن، سقوط کردن، رها کردن، چکیدن، انداختن، و...

Dr دِرder=قطرات آب که از بدن می چکد(می ریزد) ، عرق، تن خیس، آبدانه، تَرتنی، ترشح، تراوش، رسوخ، فرانشت، چکه، قطره، سقوط، افتادن، کوچکترین ذره، قطره، هر چیز کوچک، عرق ریزی، آبریز، ابشار ، ریزش، افت، زوال، انحطاط، سقوط، بارش ، و...-

Drop دراپ derap(derlap)= عرق کرده، آب چکه کرده، قطرات آب ریخته(سقوط کرده)، آب چکان، چکره، رشحه، چکاندن، قطره قطره افتادن (یا ریختن)،
ýüzy derap(derlap) یوزی دِراپ(دِرلَپ)= صورتش عرق کرده

Op آپ ap= آب

Op اُوپöp=فعل امر اُوپمک öpmek=تماس جسمی لب و زبان انسان با هر چیز، بوسیدن، لبسیدن

زبان را بچیزی مالیدن برای خوردن آن روفتن مایع یا مایع گونه ای را از ظرفی : چون قطر. انگبین بدید بدوید و بزبان بلیسید(فرهنگ فارسی)

ز مشکوی شیرین بیامد برش --- ببوسید پای و دو دست و سرش(فردوسی)
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار--- کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن(حافظ)
ملک بر تنگ شکّر بوسه بشکست--- که شکّر دردهان باید نه در دست(نظامی)

هرکه کاوش عسل کند انگشتی لیسد. ( جامع التمثیل)

چرخ ارچه گردن است ببوسد ترا رکاب --- دهر ارچه توسن است بلیسد لجام تو(ابوالفرج رونی)
لیسیدم آستان بزرگان و مهتران --- چون یوز پیر لشته به لب کاسه پنیر(سوزنی)
چون قطره انگبین بدید بدوید و به زبان بلیسید. ( سندبادنامه ص 202 )

Drop=قطرۀ آب، چکره، رشحه، چکاندن، قطره قطره افتادن (یا ریختن)، (آبگونه) مقدار کم، دانه، ذره، کمی، (جمع - داروی آبگونه که به صورت قطره یا مقدار کم مصرف شود) قطره، نزول، کاهش، کم شدن، ریزش،

Dr دُر dür دور=زلال و شفاف، پاک، روشن، شفاف، صاف، صافی، گوارا، آب گوارا، خوشگوار، گواراب، مُروارید یا دُر، گوهری است معمولاً سفید و درخشان که در اندرون برخی از نرم تنان دوکفه ای مانند صدف مروارید به وجود می آید، دُر، جمان، دردانه، دره، گوهر، لولو، مروارید، اب مروارید، و...

dür suw دور سو= آب زلال، آب شفاف، آب مثل مروارید، و...

Dur- Dr دور=ایستا، مانا، پایا، متوقف، بی حرکت، راکد، ساکن، ، رکود، توقف، مانده، بی تغییر ، بی حرکت ، لایتغیر ، استوار، امین، برقرار، پابرجا، پایدار، ثابت قدم، ثابت، خلل ناپذیر، دایم، درستکار، صاف، صادق، درست، راسخ، رزین، سخت، سفت، قائم، قایم، قرص، قویم، متقن، متین، محکم، مدام، مستحکم، مستقر، معتمد، مقاوم، منیع، وثیق، درنگ، ایست، بند، درنگ، لنگ، مکث، وقفه ، اطراق ، اقامت، ، ایستایی، سکون، سکونت، سکنا، توقفگاه، اقامتگاه، پناهگاه، نهانگاه، مخفی گاه، نهفت. نهفتگاه. جای نهان، جائی که در آن زر و سیم و چیزهای منقول قیمتی پنهان کنند بیم از تعرض دزدان و غارتگران را، و...- Dur دور فعل امر دورماک durmak-=ایستادن، متوقف شدن، ماندن، توقف کردن،. پایداری کردن ، دوام آوردن، درنگ کردن، اقامت کردن، ماندن ، مخفی ماندن، سکونت کردن، و...

Drop- durup-دوروپ= ایستاده، مانده، توقف کرده، مخفی مانده، ذخیره گاه، چیز ذخیره، چیز نهان شده، چکانده شده، و...

Suwdurup = آبیاری فرایند رساندن مقادیر کنترل شده آب به گیاهان و درختان در فواصل زمانی مورد نیاز است، آبیاری، آب چکانی، به اندازه و کم کم آب به کسی یا چیزی دادن

yery suwdurup یری سودوروپ= زمین را آبیاری کرده

Iydurup ایدوروپ= خورانده

ol adama iym iydurup اُل آداما ایم ایدوروپ= به آن شخص غذا خورانده

zadlary yere gaçdurup زادلاری یره گاچدوروپ= چیزها را به زمین انداخته

utdurup اوتدوروپ=باخته

Oýun oýunlarynda utdurup اُیون اُیونلاریندا اوتدوروپ= در قمار بازی باخته

ol zad ýeriň aşagynda durup اُل زاد یرینگ آشاگیندا دوروپ= آن چیز زیر خاک مخفی شده(مانده)

O Ol öýde durup اُ اُل اُویده دوروپ= او در آن خانه توقف (سکونت) کرده

O bu yerde durup اُ بو یرده دوروپ= او در اینجا ایستاده

Ol olaryň öňünde durup اُل اُلارینگ اُونونده دوروپ= او در مقابل آنها ایستادگی کرده(استوار ایستاده، ایستادگی کرده، و...)

sesy durup سِسی دوروپ= صدایش کاسته شده، صدایش کم یا قطع شده

Uruş durup اوروش دوروپ= جنگ پایان یافته(متوقف شده)

ony eltip berdurup اُنی اِلتیپ بردوروپ= آن را برده تحویل داده

suwy ýere akdurup سویی یره آکدوروپ= آب را به زمین ریخته(چکانده)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی: Backlash، Back Pay

مطالب گذشته را ادامه می دهیم چند کلمه که با Back از زبان انگلیسی ساخته شده را انتخاب کردم با هم آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Back Pay-En- بَکپِیbækpeɪ، bækˈpeɪ بَک پِی= حقوق عقب افتاده

Back Pay-Turk-بَک پی=حقوق و اجرت عقب افتاده

Back = عقب، پشت، و...(به معنی Back رجوع شود)

Pay پای= حقوق ماهانه، اجرت، پرداختی، سهم، سود، بهره، جیره، مقرری، مواجب، ...(به معنی Pay رجوع شود)

Sen onuň üçin işlediň, payňy aldyňmy? سِن اُنینگ اوچین ایشلِدینگ ، پاینگی آلدینگمی؟= تو برای او کار کردی ، حقوقت(سهمت، اجرتت، و...) را گرفتی؟

Meniň üçin işleseň, payňy alarsyň منینگ اوچین ایشلِسِنگ پاینگ آلارسینگ= اگر برای من کار کنی حقوقت (سهمت) را می گیری

ol Işledy we payny aldy اُل ایشلِدی وِ پاینی آلدی= او کار کرد و حقوقش(سهمش) را گرفت

hemmesine pay ber همه سینه پای بِر=به همه حقوق( سهم، بهره، اجرت، و...)بده

Backlash-En- باک لاشbæklæʃ- ˈbæklæʃ بَک لَش= واکنش شدید، پس زنی، عکس العمل سیاسی، پس زدن

معانی دیگر: جهش به عقب، پس زنش، پس ضربه

Backlash-Turk-باک لاش، بُوکلِش=لگد انداختن، واکنش شدید، پس زنی، عکس العمل سیاسی، پس زدن، و....

Back = عقب، پشت، و...(به معنی Back رجوع شود)

Bök بُوک= پرش، جهش، جفتک، جنبش تند و ناگهانی، دگرگونی، تحول، شورش، تغییر ناگهانی، انقلاب، حمله ناگهانی، سخمه، پرتاب ناگهانی، ترقی، پیشرفت، و... فعل امر bökmek بُوکمِک= پریدن ، جهیدن، جهش کردن، بالا پایین پریدن، شادی کردن، به هیجان آمدن، دعوا کردن، به هم پریدن، دسته پهجه نرم کردن، مبارزه کردن و...

At yerden bökdi آت یردِن بُوکدی= اسب از جا پرید، اسب رم کرد، اسب لگد پرانی کرد

Backlash –بُوکلِش bökleş-= فعل امر بُوکلِشمک bökleşmek=بالا پایین پریدن، جست و خیز کردن، جفتک انداختن، از روی خرک پریدن، مخالفت کردن با، بالا پریدن و قوز کردن، به هم پریدن، به همدیگر حمله کردن ، با همدگر ستیز و دعوا کردن، جفته انداختن. لگد پراندن. از پشت با دو پا لگد پرانیدن. لگد زدن، ضربه زدن، مبارزه کردن، جنگیدن، و...

At bökleşyar آت بُوکِلِشیار= اسب در حال جست و خیز است ، اسب در حال لگد پرانی است

iki At bökleşdy ایکی آت بُوکلِشدی= دو اسب لگد پرانی کردند،

iki adam bökleşdy ایکی آدام بُوکِلِشدی= دو شخص به هم پریدند، دو نفر با هم زد و خورد کردند

کلمات مرتبط فارسی ، انگلیسی با ترکی:Backer، Back

در ادامۀ مطالب گذشته کلمه ای را انتخاب کردم که بی ربط با کلمات قبلی نیست اکنون با هم ارتباط آنها را با فارسی وترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Back-En- بَک-bæk = پشت، عقب، پشتی، تکیه گاه، پشتی کنندگان، جبران، مدد، بدهی پس افتاده، عقبی، گذشته، پشت، طرفداری کردن، سوار شدن، پشتی کردن، پشت انداختن، بعقب بردن، پشت چیزی نوشتن، ظهرنویسی کردن، بر پشت چیزی قرار گرفتن، دور از، به عقب، عقب، در عقب، پس، از عقب

معانی دیگر: کمر، (صندلی و غیره)پشتی، پشت لباس، هر چیزی که بر پشت انسان یا حیوان قرار گیرد، پشتواره، کول باره، کوله بار، کوله پشتی، عقب (در مقابل جلو)، پشت (در مقابل رو)، پشت(در مقابل لبه ی تیز)، پشت کتاب، عطف کتاب، قدرت، پشتکار، درپشت، دوردست، مربوط به زمان گذشته، به سوی عقب، قهقرا، (جزیی از فعل به معنی: عقب، خودداری)، به پشت رفتن یا بردن، عقب رفتن یا بردن، حمایت کردن، تایید کردن، یاری کردن، دارای پشتوانه کردن، جیرو کردن، تضمین کردن، پشت کردن (یا داشتن) به، ستون فقرات، مهره ها، (معدن) تاق تونل، (ورزش) بازیکن عقب، بک، دفاع، (آواشناسی) پسین، پس زبان، خلفی، پس زبانی، آستر کردن، پشتی دار کردن، تشت یا تغار (به ویژه در فرآیندهای صنعتی)، پشت بدن، برگشت، پاداش، پشت سر، بعقب رفتن، برپشت چیزی قرار گرفتن

Back-Turk-باک، بک=پشت بند، پشت، عقب، پشتی، تکیه گاه، پشتی کنندگان، جبران، مدد، بدهی پس افتاده، عقبی، گذشته، پشت، طرفداری کردن، سوار شدن، پشتی کردن، پشت انداختن، بعقب بردن، پشت چیزی نوشتن، ظهرنویسی کردن، بر پشت چیزی قرار گرفتن، و....

Back بِک bek=1-بسته، قفل، مقفل ، محدود، محصور، مسدود ، دلمه، لخته، منعقد، منجمد، یخ زده، گرفته، مقید، جعبه، محموله، ملفوفه، بند، عدل، بستگی، تابع، منوط، وابسته، افسون شده، عنین ، تعطیل، و... 2-صبر، آرام، قرار، بردباری، تاب، تحمل، حلم، شکیبایی، شکیب، انتظار، بردباری، خونسردی، درنگ، شکیب، طاقت، قدرت، استحکام، طاقت، بنیه، نیروی پایداری، دوام، مدافعه، مداومت، مقاومت، دفاع، و...

Gapy bekly گاپی بکلی=در بسته(قفل) است

yol bekly یول بکلی= راه بسته است، منتظر جاده باش، چشم انتظار جاده

agzy bekly آگزی بکلی= دهان بسته، روزه دار

bu agzy gaty bekly بو آگزی گاتی بکلی= این دهانه اش (درش) محکم بسته شده

Back –باکbak=نگهدار، نگهدارنده، محافظ، پشتیبان، پشتوانه، تکیه، پشتی صندلی و غیره، باربر، حمال، یاریگر، مدافع، مانع، حامی، گماشته، مراقب، مستحفظ، مهیمن، نگهبان، حراست محفظه، مخزن، خزانه، سیلو، انبار، ظرف(تشت یا تغار (به ویژه در فرآیندهای صنعتی) )، و.... فعل امر باکماکbakmak=نگاه کردن، پاییدن، نگاه داشتن، محافظت کردن، نگهداری و دفاع کردن از، پاسداری کردن، محفوظ کردن، مصون داشتن، مراقبت کردن، تماشا کردن، یاری کردن، دفاع کردن، حمایت کردن، پشتیبانی کردن، نگه داشتن، حفظ کردن، و....

ony bakاُنی باک=به او نگاه کن، به او یاری کن، آن را مراقبت کن،

yza bak ایزا باک= به عقب نگاه کن- yzy bak ایزی باک= مراقب پشت(عقب) باش، پشت بین،

ol yery bak اُل یری باک = آن جا را نگاه کن، از آنجا محافظت کن، از آنجا نگهداری و دفاع کن، و...

sygyry bak سیگیری باک= از گاو مراقبت کن، از گاو نگهداری کن

Back - بوک bük= خم، انحنا، خمیدگی، قوس، تاق، کج، کجی، اعوجاج، مقوس گونه، ناراستی ، پیچ، تاب، شکن، شکنج، قوز، هر چیزی که بر پشت انسان یا حیوان قرار گیرد، پشتواره، کول باره، کوله بار، کوله پشتی، و.... فعل امر بوکمک bükmek= خم شدن، دولا شدن، خمیده شدن، انحنا یافتن، خمیدن، خماندن، کج کردن، خمیده کردن، قوز کردن، روی کول انداختن، بر شانه و پشت سوار کردن کسی را، باری را بر دوش یا پشت حمل کردن، کول گرفتن، و...

کولباری ز معصیت بر کول --- کی توانی شدن به صدر قبول(سراجی:آنندراج)

Bükür بوکور= گوژپشت، قوردار، خمیده، و...

ol bükürlenipdir اُل بوکورلینیپدیر، bükülmüş بوکولموش= = او قوز کرده، او خمیده شده، او خم شده، و...

Arkasy agyr ýükden bükürlenipdir آرکاسی آگیر یوکدِن بوکورلِنیپدیر= کمرش (پشتش)از بار سنگین خم(قوز، خمیده)شده

Back- Bök بُوک= پرش، جهش، ترقی، پیشرفت، و... فعل امر bökmek بُوکمِک= پریدن ، جهیدن، جهش کردن، بالا پایین پریدن، شادی کردن، به هیجان آمدن، به بالای چیزی پریدن، پیشرفت کردن، دارای پشتوانه شدن، و...

arkasyna bök آرکاسینا بُوک= به پشتش بپر، سوار پشتش شو

Atiň arkasyna bök آتینگ آرکاسینا بُوک= پشت اسب بپر، سوار اسب شو

Backer-En- بَکˈbækəا، bækər بَکَر= پشتیبان، حامی، نگهدار، باربر

معانی دیگر: کسی که دراجرای نقشه ای کمک میکند، حمال

Backer-Turk- باکا، باکار= پشتیبان، حامی، نگهدار، باربر، و...

Back –باکbak=نگاه، نگهدار، نگهدارنده، محافظ، پشتیبان، تکیه، پشتی صندلی و غیره، باربر، حمال، حایل، شمع پشتیبان دیوار، یاریگر، مدافع، مانع، حامی، گماشته، مراقب، مستحفظ، مهیمن، نگهبان، حراست محفظه، ظرف(تشت یا تغار (به ویژه در فرآیندهای صنعتی) )، و.... فعل امر باکماکbakmak=نگاه کردن، پاییدن، نگاه داشتن، محافظت کردن، نگهداری و دفاع کردن از، پاسداری کردن، محفوظ کردن، مصون داشتن، مراقبت کردن، تماشا کردن، یاری کردن، دفاع کردن، حمایت کردن، پشتیبانی کردن، نگه داشتن، حفظ کردن، و....

به معنی Back رجوع شود

Backer باکاbaka= نگهدار، محافظت کن، پشتیبانی کن، و....

goýunlary baka گویونلاری باکا= از گوسفندان مراقبت (نگهداری) کن، گوسفندان را خوراک(پرورش، یاری) بده

olary baka اُلاری باکا= آنها را نگهدار(حمایت کن، پشتیبانی کن، و...)

Backer باکارbakar= نگهدار، نگهدارنده، نگه خواهد داشت، پشتیبانی خواهد کرد،

ol olary bakar اُل اُلاری باکار= او آنها را نگاه می کند، او آنها را نگهداری می کند

At bakar آت باکار= نگهدارندۀ اسب، پرورش دهندۀ اسب، حشره آخوندک

Er اَر ar= چیز، شخص، فرد، فاعل، کننده، مرد، جوانمرد، شوهر، و....

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Buckler،Buckle،Bucko،buck Up

در ادامه چند کلمۀ انگلیسی که با Buckساخته شده را انتخاب کردم با هم آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

-buck Up-En باک آپ bʌkʌp - ˈbəkˈəp باکاپ= شجاع شدن، تهییج کردن، پیشرفت کردن، روحیه کسی را درک کردن

معانی دیگر: (امریکا - عامیانه) سرحال آمدن، سرکیف آمدن، شاد شدن

buck Up-Turk-باکوپ، بُوکوپ= شجاع شدن، تهییج کردن، پیشرفت کردن، روحیه کسی را درک کردن، و...

Buck باک bak= دید، چشم، نگاه، تماشا، نظاره، سیر و سیاحت، و...- باکماک bakmak= مشاهده کردن، تماشا کردن، نشاط و تفریح و بازی کردن. شاد شدن، سرکیف آمدن، عیش و عشرت کردن، نگریستن و تمتع بردن از نگریستن، معاینه کردن، و..

دیدمش خرم و خندان قدح باده بدست --- واندر آن آینه صدگونه تماشا میکرد(حافظ)
گر تماشا می کنی برخود نگر--- کی بخوشتر زین تماشا می روی(سعدی)
تا بمکر این از دلش بیرون کنم --- تو تماشا کن که دفعش چون کنم(مولوی)

ol owadan zatlara bakup begendi-اُل اُوادان زادلارا باکوپ بِگِندی= او از تماشای چیزهای زیبا شاد شد

Lukman ony bakup(bakub) لوکمان اُنی باکوپ(باکوب)= دکتر او را معاینه (مشاهده، حال و احوالش را درک و بررسی )کرده

Lukman haliny bakup gitdy لوکمان هالینی باکوپ گیتدی= دکتر حالش را درک و بررسی(معاینه) کرد و رفت

Buck- Bök بُوک= پرش، جهش، ترقی، پیشرفت، قوز، و... فعل امر bökmek بُوکمِک= پریدن ، جهیدن، جهش کردن، بالا پایین پریدن، شادی کردن، به هیجان آمدن، و...

Ol şatlykdan yerden bökup(bökub) اُل شادلیکدان یردِن بُوکوپ= او با خوشحالی از زمین بالا پرید

Ol Batyrlyk bilen öňe bökup – اُل باتیرلیک بیلِن اُونگه بُوکوپ= او با شجاعت به جلو پرید( پیش رفت)

Ol tolgunmak bilen ýokaryk we aşak bökup اُل تُلگونماک بیلِن یوکاریک و آشاک بُوکوپ= او با هیجان بالا و پایین پرید

ol Ilki öňe bökup اُل ایلکی اُونگه بُوکوپ= او اول (قبل از همه) جلو پرید، او اولین نفری که ترقی کرد(پیشرفت کرد)

Ol höwes bilen bökup dur اُل هُوِس بیلِن بُوکوپ دور= او از سر کیف و هوس در حال پرش و جست و خیز است

sen ol yere basim bökup git سِن اُل یِزه باسیم بُوکوپ گیت= تو به آنجا تند و سریع(چالاک، بلا درنگ) بپر(بجنب) برو

sen ol yere bökup(bökub) git سِن اُل یره بکوپ(بکوب)گیت= تو به آنجا بپر برو، تو به آنجا با سرعت زیاد(سریع، تند، بی پروا، متهور، بی باک، شجاعانه، جلد و چابک، سرزنده، شاد، )برو

در زبان فارسی کلمۀ بکوب= بدون توقف، یک راست، سریع، باسرعت زیاد، بلادرنگ، و...

بزن و بکوب= بزن بزن، دعوا، کتک کاری، مجلس رقص وپایکوبی، بزن و برقص، شادی و سرور، و...

Bucko-En- باکاوbəkəʊ، ˈbəkoʊ باکاُو= خود ستا، خود فروش

معانی دیگر: (قدیمی - خودمانی) آدم گردن کلفت و زورگو، عرض اندام کننده و بد دهان، جاهل محل، کلاه مخملی، متکبر، مغرور

Bucko-Turk- باکاو= خود ستا، خود فروش، و...

Buck = خودستا، و...(به معنیBuck رجوع شود)

Buck - büyük,böyük,big، beg بِگ= بزرگ، ارجمند، بابا، خداوند، خواجه، رئیس، سر، سرپرست، سرور، شخیص، عالیقدر، کبیر، متکبر، آدم گردن کلفت و زورگو، مغرور، فخر فروش، کبر(تکبر، خودخواهی، خودستایی، خودپسندی، خویشتن بینی، غرور،و...)، کلان، محتشم، معظم، مولا، مهتر ، مرد(جنس نر)، نیرومند، بی پروا، دلیر، دلاور، سرزنده، خیره، متهور، بی باک، عالی، غیور، بامروت، خیره سر، خطیر، عظیم، مهیب، تنومند، جسیم، عظیم الجثه، کوه پیکر، گنده، عریض، فراخ، گسترده، گشاد، وسیع ، ارشد، و...

O == او، ان، آن، ان چیز، ان جانور، و...

Buckle-En باکیل- ˈbʌkl̩، ˈbəkl̩ باکیل= پیچ، قلاب، سگک، تسمه فلزی، باسگک بستن، دست و پنجه نرم کردن، خم شدن

معانی دیگر: (در مورد کمربند و تسمه و غیره) سگک، قلاب کمربند، شیر، گیره، بستن (کمربند و غیره)، قلاب کردن یا شدن، بستن سگک، هر وسیله ی سگک مانند، تزیین گیره مانند، سگک کفش، (مهجور) گلاویز شدن، درگیر شدن، وارد کشمکش شدن، (در اثر فشار یا حرارت شدید) خم شدن، چروکیده شدن، تاب برداشتن، کیس کردن، خمش، کمانش، چپراست

Buckle-Turk-باکیل، باگیل= پیچ، قلاب، سگک، تسمه فلزی، باسگک بستن، دست و پنجه نرم کردن، خم شدن، و...

Buck باکbak=نگهبان، مراقبت، نگهداری، حفظ، محافظ، محفظه، جعبه، صندوق، ظرف، سطل، دلو، دولک، نگاه، دید، نگهدار، محافظ، نگهداری، نگهدار، شبان، نگاه کننده، نگهدارنده، بست، بند، قید، گرفتاری، گیر، بند، گیره، قلاب، بند، مانع، گیر، توقف، چفت، میخ، و...( به معنی Buck رجوع شود)

Buck باگ bag= بند، حبل، رسن، رشته، ریسمان، طناب، نخ، ترک، زین، بست، عقد، قید، گره، گیر، پیوند، لولا، مفصلگاه، مفصل، استخوان انگشت، اتصالگاه، پیوندگاه، گره گاه، تله، دام، رهن، گرو، گرفتاری، مخمصه، آز، طمع، یک زوج گاو، حیله، و...

Buckle باگلا bagla= فعل امر باگلاماک baglamak= بستن، قفل کردن، کلون کردن ، تعیین کردن، مقرر کردن، منعقد کردن ، گره زدن، سد کردن، مسدود کردن ، راه بندان کردن، قرق کردن، ورچیدن جمع کردن بساط و ، تعطیل کردن، چسبیدن، بهم پیوستن، چسباندن، الصاق کردن، گیر دادن، نصب کردن، چسبناک کردن، گیر انداختن، و...

agzy bagli آگزی باگلی، ağzı bağlı = دهان بسته

ayak bagli آیاک باگلی= پا بسته، پا بند

köwüş bag کُوُش باگ= بند کفش

gapy bagli گاپی باگلی، qapı bağlıdır= در بسته است

bil bagy بیل باگی= کمربند، کمر بسته

bily bagly بیلی باگلی= کمرش بسته است

ely baglyاِلی باگلی، elleri bağlı، əlləri bağlıdır = دست بسته، دستان به هم قلاب شده

olar bir birne ellery bagly اُلار بیر بیرنه اِللری باگلی= آنها به همدیگر دستانشان بسته شده، دستان آنها به یکدیگر قلاب شده

Guşak bagy گوشاک باغی= سگک (قلاب)کمربند

Guşak bagla گوشاک باگلا= کمربند را ببند، سگک کمر بند را ببند، کمربند را گره بزن

Buck بُوگ bög =خفه، گلوفشرده، محتقن، مرده، تار، تاریک، دلگیر، گرفته، و...فعل امر بُوگماک bögmak= خفه کردن، مختنق کردن، طناب انداختن، گلوی کسی را فشردن، گلوی کسی یا چیزی را گرفتن، گلاویز شدن، و...

Bögoşmakبُوگوشماک، boğuşmak =گلاویز شدن، مبارزه کردن، درگیر شدن، و...

ikisy boğuşdy= دوتایی در گیر شدند، دوتایی گلاویز شدن

Buckle بوکیلbukil، bukülبوکول= فعل امر بوکیلماک bukilmak، bükülmakبوکولماک= خم شدن، دولا شدن، خمیده شدن، انحنا یافتن، خمیدن، خماندن، کج کردن، خمیده کردن، کمین کردن، مخفی شدن، پنهان شدن، پنهان شدن بقصد دشمن یا صید و ناگاه بدر آمدن و بر او زدن : آن کیست کو بشاهی بر تو کند کمینی وان کیست کو بمردی در تو کشد کمانی؟ ( معزی)

ol adam bukülip dur اُل آدام بوکیلیپ دور= آن شخص خم (مخفی، پنهان) شده است(کمین کرده است)

Duşmanyň öňünde bukilip duryň دوشمانینگ اُونگونده بوکیلیپ دورینگ= در مقابل دشمن در کمین بایستید

Ol seni görmesin bükül اُل سِنی گُورمِسین بوکول= او ترا نبیند خم شو(پنهان شو، مخفی شو)

Buckle بوکول bükul = کراوات، گردن آویز

Buckler-En باکلا- bʌklə، bəkələr باکلار= سپر، سپر کوچک، دفاع کردن

معانی دیگر: سپر گرد و کوچکی که به مچ دست می بستند، سپر گرد و دسته دار، (با سپر شدن) دفاع کردن، حایل شدن، سپر بلا شدن، محافظت، حفاظت، پدافند، دفاع، دفاع کردن باسپر

Buckler-Turk-باکلا(باگلا)، باکلار(باگلار)= سپر، سپر کوچک، دفاع کردن، و...

Buck باک bak=نگاه، نظر، منظر، نظاره، دید، تماشا، تماشایی، جالب، زیبا(خوش لباس، فکلی، ژیگول،)، ملاحظه، مراقبت، نگهداری، حفاظت، محافظت، پدافند، دفاع، نگهبانی، محافظ، سپر، محفظه، جائی که چیزی در آن حفظ کنند. جای نگاهداری(باک، منبع سوخت( آب، بنزین، سوخت، و...)، حفظ، فعل امر باکماک bakmak=نگاه کردن، تماشا کردن، دیدن، مشاهده کردن، نظاره کردن، نظر کردن، نگریستن، نگهبانی کردن(وابسته به دون ترین رتبه ی نظامی، نگهبان)، نگهداری کردن،و...

Buckler –باکلا، باکلار baklar

sygyrlar baklar سیگیرلار باکلار= گاوها نگهداری( حفاظت، محافظت، چرا و..)خواهد شد

Buckler باگلا bagla= فعل امر باگلاماک baglamak= بستن، قفل کردن، کلون کردن ، تعیین کردن، مقرر کردن، منعقد کردن ، گره زدن، سد کردن، مسدود کردن ، راه بندان کردن، قرق کردن، ورچیدن جمع کردن بساط و ، تعطیل کردن، چسبیدن، بهم پیوستن، چسباندن، الصاق کردن تردید کردن، گیر دادن، نصب کردن، چسبناک کردن، گیر انداختن، و...

Duşmanyň öňüny bagla دوشمانینگ اُونگونی باگلا= جلوی دشمن را مسدود(سد، حایل، سپر، و....) کن، جلوی دشمن را بگیر

yoly bagla یولی باگلا= راه را سد کن

Öňy bagla اُونگی باگلا= جلو راببند،

Öňny bagla اُونگینی باگلا= جلویش را سد کن

ol yoly baglar اُل یولی باگلار= او راه را سد خواهد کرد(خواهد بست)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Buckaroo،Bucket،Buck

چند کلمۀ دیگر از حرف B انگلیسی انتخاب کردم اکنون با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Buck-Enباک- bʌk- bək باک= خود ستایی، جفتک، نر، دلار، قوچ، جنس نر اهو و حیوانات دیگر، جفتک انداختن، از روی خرک پریدن، مخالفت کردن با، بالا پریدن و قوز کردن

معانی دیگر: پرل باک (نویسنده ی امریکایی)، (در مورد خرگوش و آهو و بز و غیره) نر، نره، بد لگامی کردن، سکیزیدن، (عامیانه) مقاومت کردن، سرسختی کردن، شانه خالی کردن، (امریکا) وابسته به دون ترین رتبه ی نظامی، گوزن نر، راش، شوکا، رجوع شود به: buckskin، (عامیانه) مرد جوان، نره خر، (قدیمی) خوش لباس، فکلی، ژیگول، (در مورد اسب) جفتک، سکیزه، (عامیانه - در مورد اتومبیل و غیره) بریده بریده حرکت کردن، (با جفتک پرانی) پرت کردن، (مکانیک) کمانش داشتن، (نادر)، خرک (نجاری)، (امریکا - خودمانی) یک دلار، (در اصل) بریده چوب یا نشانی که در بازی پوکر جلو کسی که ورق می دهد می گذاشتند تا نوبت فراموش نشود، امر قوچ، بالاپریدن وقوز کردن چون اسب، مخالفت کردن با دربازی فوتبال وغیره

Buck-Turk-باک، بُک= خود ستایی، جفتک، نر، و...

Buck - büyük,böyük,big، beg بِگ= بزرگ، ارجمند، بابا، خداوند، خواجه، رئیس، سر، سرپرست، سرور، شخیص، عالیقدر، کبیر، کبر(تکبر، خودخواهی، خودستایی، خودپسندی، خویشتن بینی، غرور،و...)، کلان، محتشم، معظم، مولا، مهتر ، مرد(جنس نر)، نیرومند، بی پروا، دلیر، دلاور، سرزنده، خیره، متهور، بی باک، عالی، غیور، بامروت، خیره سر، خطیر، عظیم، مهیب، تنومند، جسیم، عظیم الجثه، کوه پیکر، گنده، عریض، فراخ، گسترده، گشاد، وسیع ، ارشد، و...

öz beg(büyük,böyük,big) اُوز بِگ=خود بزرگ بین

Buck باک bak=نگاه، نظر، منظر، نظاره، دید، تماشا، تماشایی، جالب، زیبا(خوش لباس، فکلی، ژیگول،)، ملاحظه، مراقبت، نگهداری، نگهبانی، محافظ، محفظه، جائی که چیزی در آن حفظ کنند. جای نگاهداری(باک، منبع سوخت( آب، بنزین، سوخت، و...)، حفظ، فعل امر باکماک bakmak=نگاه کردن، تماشا کردن، دیدن، مشاهده کردن، نظاره کردن، نظر کردن، نگریستن، نگهبانی کردن(وابسته به دون ترین رتبه ی نظامی، نگهبان)، نگهداری کردن،

Buck ، bük بوک= خم، قوس، قوز، کوز ، کج ، خم ، خمیده، انحنا، خمی، کجی ، مش، انحنا، خم شدگی، هرچیز خم شده یا قوس دار، کمانه، قوس، کمانش، کباده، هلال و...-فعل امر بوکمک bükmek= خم شدن، کج شدن، کمانش کردن، و....

öz bak اُوزباک=خود بین، خود بینی

Buck- Bök بُوک= پرش، جهش، قوز() فعل امر bökmek بُوکمِک= پریدن ، جهیدن(بالا پریدن و قوز کردن)، لی لی کردن، جهش کردن، قابل ارتجاع بودن، حالت فنری داشتن، لگد پراندن. از پشت با دو پا لگد پرانیدن. لگد زدن، جفتک انداختن، ، بالا پریدن و قوز کردن، جفته انداختن لگد پراندن از پشت با دو پا لگد پرانیدن یا مخالفت کردن، و...

yerden Bökmek یِردِن بُوکمک= از زمین به بالا پریدن، از زمین جهیدن

At yerden yokarik Bökdy آت یردِن یُکاریک بُوکدی= اسب از زمین به بالا پرید(جهید)

Towşan bökýär تاوشان بُوکیار= خرگوش می پرد(می جهد، بالا پریدن و قوز کردن)

maşin böke böke gitýär ماشین یُوکه بُوکه گیتیار= ماشین با جهش و پرش رفتن(جستن و فرو جستن در طی مسافتی)، (عامیانه - در مورد اتومبیل و غیره) بریده بریده حرکت کردن

باک: بیم، ترس، رم، رمش((در مورد اسب) جفتک، سکیزه،)، جبن، خوف، محابا، وحشت، هراس، پروا، ملاحظه، نگرانی، تشویش، اضطراب، مخزن سوخت- فرهنگ عمید:باک: بیم و ترس، نگرانی، ملاحظه، پروا، ترس داشتن، اندیشه داشتن، و...

وز آنجاش گردون برد سوی خاک --- همه جای ترس است و تیمار و باک(فردوسی)
همه گیتی از دشمن تست پاک --- چو ایزد نگهدار باشد چه باک(اسدی)
گر آمرزش آید ز یزدان پاک --- شما را ز خون برادر چه باک(فردوسی)
رحمتی آخر ای مه بی باک --- نظری آخرای بت چالاک(شمس فخری)

Bucket-Enباکِت-ˈbʌkɪt، ˈbəkətباکَت= سطل، دلو

معانی دیگر: گواره، دول، دولچه، با سطل حمل کردن یا(آب) کشیدن، (انگلیس) با سرعت اسب سواری کردن، با سرعت و بی باکی راندن، با تکان حرکت کردن، به مقدار یک سطل پر( bucketfull هم می گویند)، هر چیز سطل مانند (مثل قاشقک تراکتور خاکبردار یا حفره های چرخ آب یا آبچرخ و یا فرورفتگی های پروانه ی توربین)، قوس، (خودمانی) کپل، بقچه بندی، به طور تقلب آمیز در بورس سهام معامله کردن (رجوع شود به: bucket shop))

Bucket-Turk-باک اِت=شکل ظرف(سطل، دلو، و...)، شکل پشت بدن(کپل)، سطل، دلو، رم کردن اسب، با سرعت اسب سواری کردن، با سرعت و بی باکی راندن

Buck باکbak=نگهبان، مراقبت، نگهداری، حفظ، محافظ، محفظه، جعبه، صندوق، ظرف، سطل، دلو، دولک، و....

Buck ، bük بوک= خم، قوس، قوز، کوز ، کج ، خم ، خمیده، انحنا، خمی، کجی ، مش، انحنا، خم شدگی، هرچیز خم شده یا قوس دار، کمانه، قوس، کمانش، کباده، هلال و...-فعل امر بوکمک bükmek= خم شدن، کج شدن، کمانش کردن، و....

(به معنی Buck رجوع شود)

Buck- back= عقب، پشت(بدن)، و...(به معنی back رجوع شود)

Et اِت = کرد، کردار، رفتار، طرز عمل، ادب، نزاکت، عمل، فعل، کار، پیشه، صنعت، ابتکار، صنایع، مجاهدت، پیشه و هنر، کنش، صفت، رسم، روش، شیوه، شکل، هیئت، صورت، چهره، جمال، زیبایی، عملکرد، انجام، اقدام، اجرا، کننده، بکن فعل امر اِتمکetmek= کردن، انجام دادن، و...

Buckaroo-En- باکارو- باکار اُو= گاو چران، مربی اسب

معانی دیگر ): امریکا) کابوی، گاو باز

Buckaroo-Turk-باکارو= گاو چران، مربی اسب

Buck باکbak=نگهبان، مراقبت، نگهداری، حفظ، محافظ، محفظه، جعبه، صندوق، ظرف، سطل، دلو، دولک، و...

sygyr bakan سیگیر باکان= گاو نگهدار، گاو چران، (پرورش دهنده، پروار کنندۀ اسب)

At bakan آت باکان= مراقب و نگهدار(پرورش دهنده، مربی) اسب

ol sygyr bakar اُل سیگیر باکار= او مراقب(نگهدار، پرورش دهندۀ ) گاو است

sygyr bakar o سیگیر باکار اُ= او از گاو مراقبت می کند، او گاوچران است

At bakar o آت باکار اُ= او از اسب مراقبت می کند، او مربی اسب است، او پرورش دهندۀ اسب است

Oo اُو öw= جلو، پیش، قابل تحسین، ستایش، پیشرو، راهنما، مربی، و...

Ar اَر= شخص، فرد، کننده، فاعل، مرد، شوهر، جوانمرد، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:byGone،Bye Election،Bye ، By Election، Byname،By

در ادامۀ مطالب گذشته چند کلمۀ دیگر از حرف B انگلیسی انتخاب کردم، اکنون با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

By-En بای-baɪ- بَی= فرعی، در کنار، پیرامون، کنار، از پهلو، از نزدیک، درجه دوم، توسط، بوسیله، بدست، بتوسط، از کنار، از پهلوی، از، با، نزدیک، پهلوی، بواسطه

معانی دیگر: واژه ای که برای بیان رابطه به کار می رود: (رابطه ی مکانی) نزد، (رابطه ی زمانی) طی، در، (بیان جهت حرکت) از طریق، از جلو، به سوی، (بیان جهت یا هدف کوشش) به، (بیان وسیله یا عامل) به وسیله ی، (بیان روش) طبق، (بیان اجازه) به اجازه ی، (بیان میزان یا مقدار) به میزان، (قید) نزدیک، آماده، (با put) پس انداز کردن، (با move و speed و غیره) گذشتن، پیشوند:، مجاور، نزدیک [bystander]، پس - [bystreet]، محل سکنی

By-Turk-بای، بی= فرعی، در کنار، پیرامون، کنار، از پهلو، از نزدیک، درجه دوم، توسط، بوسیله، بدست، بتوسط، از کنار، از پهلوی، از، با، نزدیک، پهلوی، بواسطه، و....

By بای bay، = ثروتمند، غنی، بی نیاز، پولدار، توانگر، مالدار، متعین، سرمایه دار، چیز نهاده کرده، پس انداز کرده، . ذخیره کرده، دارای صندوق پس انداز، دارای مال و منال و خانه وپول، تامین، آماده، حاضر، روبراه، دم دستی(نزدیک، پهلوی، کنار، دارای رابطه و ارتباط نزدیک، و...)، مستعد ، مقتدر، سرشار، آکنده، انباشته، پر، سیراب، فایض، فیض، لبالب، لبریز، مالامال، مشحون، ممتلی، مملو، زیاد، بارها، به دفعات، به کرات، مکرر، بیش ازحد، غیر اصلی، خارج از قلمرو چیزی، اضافی، افزوده ، فرعی، غیر مستقیم، از پهلو، و...

ol bay adam اُل بای آدام= آن مرد ثروتمند است

ol bu yere bay geldy اُل بو یره بای گِلدی= او به اینجا زیاد(بارها، بیش از حد) آمد

ol bu adama bay pul berdy اُل بو آداما بای پول بِردی= او به این شخص پول زیادی(بارها پول، بیش از حد، )داد

obai اُبای، اُبا oba= محل سکنی، روستا، دهکده، و...

By بی= در، با، از، با، نزدیک، پهلوی، بواسطه، توسط، بوسیله، بدست، بتوسط، از کنار، از پهلوی، این، ضمیر اشاره برای نزدیک. مقابل آن،

این:در لغت ظرف است برای پرسش از مکان و جا، و در اصطلاح فلاسفه یکی از مقولات نسبی است.
در تعریف «این» گفته اند: «این حالتی است که از نسبت شیء با مکان، برای شیء حاصل می شود» به عبارت ساده تر، این همان "در مکان بودن" یا "کجایی؟ " شیء است. وقتی می گوئیم فلان شیء در این مکان است، "در این مکان بودن" به منزله صفتی برای آن شیء خواهد بود

ony by ele al اُنی بی اِلَ آل= آن را بوسیلۀ دست بگیر، آن را بدست بگیر

by ba sen yok بی با سِن یُک= این هست تو نیستی

Ol by ýerde ýaşaýar اُل بی یردِ یاشایار= او در اینجا زندگی می کند

by bilen ol dos boldy بی بیلِن اُل دُس بُلدی= این با اون دوست شد

by bilen geldy بی بیلِن گِلدی= به توسط(به همراه، با، بوسیلۀ ، و...)این آمد

ýanymda by ba یانیمدا بی با= در کنارم این هست

by yandan git بی یاندان گیت= از اینجا برو،

bu zad by yerde barmy? بو زاد بی یردِ بارمی؟= این چیز در اینجا وجود دارد؟

ol adam by bilen geldy اُل آدام بی بیلِن گِلدی= آن مرد(آدم ، شخص) با این آمد، آن مرد همراه این آمد

ony by adam getirdy اُنی بی آدام گِتیردی= آن را این آدم(شخص، مرد، و..) آورد

Ol by maşyn bilen geldi اُل بی ماشین بیلِن گِلدی= اون بوسیلۀ(توسط، و...) این اتومبیل آمد

Byname-En-بای نیم، بی نیم= لقب، اسم فرعی، اسم دوم

معانی دیگر: نام خانوادگی، کنیه

Byname-Turk-بای نیم، بی نیم=

By= فرعی، و...(به معنی By رجوع شود)

Name = نام، شهرت، و...(به معنی name رجوع شود)

By Election-En- بای اِلکشِنbaɪɪˈlekʃn̩- baɪəˈlekʃn̩ بایالکشِن= انتخابات ویژه (به خصوص در پارلمان انگلیس پس از مرگ یا کناره گیری یک نماینده)، انتخابات فرعی

By Election-Turk-بای اِلکشِن=انتخابات فرعی، و...

By= فرعی، و...(به معنی By رجوع شود)

Election = رای دادن، انتخابات، انتخاب، و...(به معنی Election رجوع شود)

Bye-En- بایbaɪ= چیزهای کناری یا ثانوی، خدا حافظ

معانی دیگر: اتفاقی، فرعی، تصادفی، (در مسابقاتی که شمار شرکت کنندگان تاق است) معاف از شرکت در دور اول، خداحافظ

Bye-Turk-بایی= چیزهای کناری یا ثانوی، خدا حافظ

Bye بای by=1- چیزهای کناری ، فرعی یا ثانوی ، و...(به معنی By رجوع شود)2- - بای bay= ثروتمند، غنی، بی نیاز، پولدار، توانگر، مالدار، متعین، سرمایه دار، چیز نهاده کرده، پس انداز کرده، . ذخیره کرده، دارای صندوق پس انداز، دارای مال و منال و خانه وپول، تامین، آماده، حاضر، روبراه، دم دستی(نزدیک، پهلوی، کنار، دارای رابطه و ارتباط نزدیک، و...)، مستعد ، مقتدر، سرشار، آکنده، انباشته، پر، سیراب، فایض، فیض، لبالب، لبریز، مالامال، مشحون، ممتلی، مملو، زیاد، بارها، به دفعات، به کرات، مکرر، بیش ازحد، غیر اصلی، خارج از قلمرو چیزی، اضافی، افزوده ، فرعی، غیر مستقیم، از پهلو، و...- بای اِد=ثروتمند کن، مکرر انجام بده، دوباره انجام بده

Ol muny etmeýär.ol bai eder- اُل مونی اِتمِیار. بای اِدِر=او این را انجام نمی دهد. او باید(حتماً، لازم است، لزوماً، بایستی) انجام بدهد- bai ed بای اِد-احتمالاً با باید = بایست، بایستی، باید و شاید، و... فارسی مرتبط است

Ol işy bai eddi اُل ایشی بای اِددی= آن کار را بارها انجام داد

Ol işy bai eder اُل ایشی بای اِدِر= آن کار را انجام خواهد داد، آن کار را باید انجام دهد

بای: ] تر. ] (ص . ) مالدار، ثروتمند، غنی(فرهنگ معین)

B با ba= هست، موجود، است، بودن، وجود داشتن، ماندن، و...

Ye ای iy= برخورد، تصادف، بخور، و... فعل امر ایمکiymek، یِمک yemək= خوردن، تصادف کردن، و...

İyi ایی= خوب، نیک، خوش ، خوشحال، شاداب، خیر، صلاح ، نغز، پسندیده، مطلوب ، زیبا، قشنگ، خوشکل، جمیل ، عالی، زیبنده، زیاد، خیلی، عجب، شگفت، شریف، پاک، قابل اعتماد، شایسته، خوشایند، شفایافته، بهبودیافته، درمان شده، سالم، سلامت، تندرست ، و....

Bye بایی=تواناشی، پولدار شی، خوش باش، سالم باش، سلامت باش، به سلامت(عامیانه: خدا حافظ)

وداع، خداحافظی، پدرود هم گفته شده، ( اسم ) ۱ - سلامت . ۲ - سالم. ۳ - وداع خدا حافظی تودیع . ۴- ترک واگذاشتن(فرهنگ فارسی)

sen bayy سِن بایی= تو توانا باشی(بشی)، تو پولدار باشی(بشی)، توسلامت و تندرست باشی

Bye Election-En- بای اِلِکشِنbaɪɪˈlekʃn̩- baɪəˈlekʃn̩ بایا لِکشِن=انتخابات فرعی

Bye Election-Turk-بای اِلِکشِن=انتخابات فرعی

Bye بای by=1- چیزهای کناری ، فرعی یا ثانوی ، و...(به معنی By رجوع شود)

Election= انتخابات، و...(به معنی Election رجوع شود)

byGone-En- بای گُنbaɪɡɒn- ˈbaɪˌɡɒn بای گان= گذشته ها، چیزهای گذشته، قدیمی، کهنه، گذشته، دیرین

معانی دیگر: پیشین، گذشته، کهنه، قدیمی، گذشته ها، چیزهای گذشته

byGone-Turk-بای گُن، بای گان=زیاد قدیمی و کهنه، گذشته ها، چیزهای گذشته، قدیمی، کهنه، گذشته، دیرین، و...

By بای bay، = ثروتمند، غنی، بی نیاز، پولدار، توانگر، مالدار، متعین، سرمایه دار، چیز نهاده کرده، پس انداز کرده، . ذخیره کرده، دارای صندوق پس انداز، دارای مال و منال و خانه وپول، تامین، آماده، حاضر، روبراه، دم دستی(نزدیک، پهلوی، کنار، دارای رابطه و ارتباط نزدیک، و...)، مستعد ، مقتدر، سرشار، آکنده، انباشته، پر، سیراب، فایض، فیض، لبالب، لبریز، مالامال، مشحون، ممتلی، مملو، زیاد، بارها، به دفعات، به کرات، مکرر، مستمر، ادامه دار، پیوسته، پیگیر، جاودانه، دایمی، مدام، مداوم، همیشگی، پی درپی،، بیش ازحد، غیر اصلی، خارج از قلمرو چیزی، اضافی، افزوده ، فرعی، غیر مستقیم، از پهلو، و...

byGone بای گان= ثروتمند شده، مالدار شده، باردارشده، شکم گنده شده، و...

Gone-En- ɡɒnگُ ن - ɡɒn گان= رنگ رفته، ضعیف، مصرف شده، گذشته، شیفته، آبستن، اسم مفعول فعل( go)، رفته، عزیمت کرده، خراب، مخروبه، از دست رفته، گمشده، مفقود، مرحوم، مرده

Gone-Turk- گُ ن-گان= رنگ رفته، ضعیف، مصرف شده، گذشته، شیفته، آبستن، و...

Gone گان gan- qan، kan = خون، قتل، کشتار: خون ناحق، هلاک، هلاکت، زوال، فنا، نابودی، مرگ، موت، هلاکت، معدوم، نابود، نیست، خراب، مخروبه، از دست رفته، گمشده، مفقود، مرحوم، مرده، و...

Gone گُ نِ- köneکُنه= کهنه، دیرینه، عتیقه، عتیق، قدیم، قدیمی، کهن، مزمن، اسقاط، پوسیده، داثر، دارس، فرسوده، متروک، مندرس، مستعمل، خرقه، خلق، دیر، پیر، قدیمی، کهنه، باستانی، کهن، پارینه، دیرینه، عتیق، اباء واجدادی، بی روح، بی حس، مرده، و...

köne zad کُونه زاد= چیز قدیمی، چیز کهنه، و...

köneden gelen کُونه دِن گِلِن، köhnə moda=از قدیم آمده، سبک قدیمی،

könel کُونِل ،köhnəl – فعل امر könelmek کُونِلمک، köhnəlmək= کهنه شدن، فرسوده شدن، و...

Gone ، kân کأن= زیاد، بابرکت، بس، بسیار، بی شمار، بی نهایت، جزیل، خیلی، عدیده، فراوان، کثیر، معتنابه، مفرط، وافر، فربه، ماهر، بزرگ، کبیر، مهم، ابستن، عظیم، معتبر، عالی، مطنطن، بصیر، خطیر، عالی مقام، متعال، هنگفت ، و...

ol kân zady bar اُل کأن زادی بار= او چیز زیادی دارد

ol kân puly bar اُل کأن پولی بار= او پول زیادی دارد

kânel کأنِل- فعل امر kânelmek کأنِلمک= زیاد شدن، بزرگ شدن،

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Bogie،Bogey،Bogy،Bogle، Bog

اکنون چند کلمۀ دیگر از حرف B انگلیسی انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Bog-En- بُگ(بُک)bɒɡ، bɑːɡ باگ= باتلاق، باطلاق، گنداب، لجن زار، سیاه اب، لرزیدن، در باتلاق فرو رفتن

معانی دیگر: (معمولا با: down) در گل فرو رفتن، در باتلاق گیر کردن، گیرافتادن، (زمین نرم و خیس که از فساد و تلاشی خزه و برگ تشکیل شده است) خلاش، گیلاب، مرداب(کوچک)، لش آب، خفتاب

Bog-Turk-بُگ، بُک= باتلاق، باطلاق، گنداب، لجن زار، سیاه اب، لرزیدن، در باتلاق فرو رفتن

Bog بُگ، بُک bok = گه( گُ ه)، سرگین، فضله، فاضلاب، نجاست،منجلاب، باتلاق، لجن زار، گرداب، ورده، پارگین، گنداب، مرداب، لجن، کثافت، متعفن، بدبو، عفن، گندیده، گند، پلید، زشت، بدذات، شیطان صفت، شیطان، نا فرمان،پلیدی، آلودگی، چرک، چرکینی، خباثت، خبث، ریم، غایط، مدفوع، ناپاکی، نجاست، نجسی، نجسی، سرگین جانوران و انسان، هرچیز بد و زشت و ناپسند، برای دشنام به کار می رود، و..

bogiň ysy gelyar بُگینگ ایسی گِلیار(bok qoxusu gəlir ، bok gibi kokuyor )= بوی مدفوع(بد، گند، گنداب، لاشه، مرداب، و...) می آید

bok çekyan Maşyn بُک چِکیان ماشین= ماشین فاضلاب کش(لجن کش، و....)

bog iymek بُگ ایمک= گُ ه خوردن،

Ol Mestrada bog etdy اُل مسترادا بُگ اِتدی= او در مستراح مدفوخ کرد

ayagy boga batdy آیاگی بُگا باتدی= پایش در گنداب(فضولات، فاضلاب، باتلاق، و... ) فرو رفت،

Haýwanlaryň bogy gowy dökün هایوانلارینگ بُگی گُ وی دُوکین= مدفوع حیوانات بهترین کود است

ol bog adam اُل بُگ آدام= او آدم فاسدی(لجن، کثیف، بدنام، و...) است

ol bok iyyar اُل بُک اییار، bok yiyor بُک اییور(bok yeyir)= او گُه می خورد، او غلط می خورد

garabog گارا بُگ=لجن سیاه، قیر، ماده غلیظ وسیاه رنگ وچسبناک که ازنفت گرفته میشود، در پالایشگاههای نفت در ته دیگهای تصفیه مقادیر هیدروکربورهای خمیری با جامد باقی می ماند و آن همان قیرهای مصنوعی است که به بازار عرضه می شود

Boghana بُگ هانا، بُک هاناbokana= مستراح، جا و مکان مدفوع، محل گندیده و گنداب، محل فاضلاب، و...

لئیم زاده چو منعم شود از او بگریز--- که مستراح چو پر گشت گنده تر گردد(ابن یمین)

Bogle-En- بُیگالboɡəl- boɡəl بُگال، = لو لو، ادم زشت

معانی دیگر: شهر بوگوتا (پایتخت کشور کلمبیا)، رجوع شود به: bogy، boggle : لولو

Bogle-Turk- بُیگال، بُگال= لو لو، ادم زشت

Bog بُگ، بُک bok = گه( گُ ه)، سرگین، فضله، فاضلاب، نجاست،منجلاب، باتلاق، لجن زار، گرداب، ورده، پارگین، گنداب، مرداب، لجن، کثافت، متعفن، بدبو، عفن، گندیده، گند، پلید، زشت، بدذات، شیطان صفت، شیطان، نا فرمان، پلیدی، آلودگی، چرک، چرکینی، خباثت، خبث، ریم، غایط، مدفوع، ناپاکی، نجاست، نجسی، نجسی، سرگین جانوران و انسان، هرچیز بد و زشت و ناپسند، برای دشنام به کار می رود، و..(به معنی Bog رجوع شود)

Boبُی Boýy =قامت، اندام، بالا، تنه، قد، هیکل، بلندی تنه آدمی، آدم قوی هیکل و قد بلند، و...

Gle گالgal، غال qal=1- بلند، علوی، آسمانی، بهشتی، وابسته به عالم بالا، قلنبه، اغراق امیز، پرطمطراق، و...فعل امر گالماک galmak ، قالماکqalmaq=بلند شدن، ایستادن ، برخاستن، پا شدن ، دراز شدن، قد کشیدن، رشد کردن، برپا شدن، متصاعد شدن، اوج گرفتن، صعود کردن، برافراختن، برافراشتن، بیدار شدن، طولانی شدن، و...1- ماندن، اقامت کردن، ماندگار شدن، و...

Le آل al= فعل امر آلماکalmak= گرفتن، بدست اوردن، درک کردن، جلب کردن، از هوا گرفتن، فهمیدن، دچار شدن به، چنگ زدن، قاپیدن، تصرف کردن، نگه داشتن، در دست داشتن، جا گرفتن، و...

yerden gal، yerdən qalx، یردِن گال= از زمین بلند شو(پاشو)

bu yerde gal بو یِرده گال، burada qal= در اینجا بمان

Bogle=لولو، شیطان، دیو، جن، لو لو، غول، غول پیکر، چیز غول پیکر و گنده، غول یا شخص بسیار بلند، آدم قوی هیکل زشت، و...

لولو خورخوره یا لولو موجودی خیالی و افسانه ای مثل غول، دیو . جن، و...است ساخته و پرداختهٔ پندار افراد جهت ترساندن کودکان بازیگوش. مادران و پدران معمولاً برای کنترل رفتار کودک کوچک، به ویژه برای اطمینان از اینکه کودک غذای خود را بخورد به او تلقین می کنند که در صورت بدرفتاری یا نخوردن غدا، لولو آن ها را خواهد خورد. شکل و ریخت خاصی برای لولوخورخوره تعریف نشده است

Bogy-En- باوگیˈbəʊɡi، boʊɡi بُوگی= شیطان، دیو، جن، لو لو، غول

معانی دیگر: رجوع شود به: bogie، )برای ترساندن کودک) لولو، لولو خرخره، مترسک، آدم خوره، عفریت) bogey هم می نویسند

Bogy-Turk-باوگی، بُگی، بُوگی= شیطان، دیو، جن، لو لو، غول

Bog بُگ، بُک bok = گه( گُ ه)، سرگین، فضله، فاضلاب، نجاست،منجلاب، باتلاق، لجن زار، گرداب، ورده، پارگین، گنداب، مرداب، لجن، کثافت، متعفن، بدبو، عفن، گندیده، گند، پلید، زشت، بدذات، شیطان صفت، شیطان، نا فرمان، پلیدی، آلودگی، چرک، چرکینی، خباثت، خبث، ریم، غایط، مدفوع، ناپاکی، نجاست، نجسی، نجسی، سرگین جانوران و انسان، هرچیز بد و زشت و ناپسند، برای دشنام به کار می رود، و..(به معنی Bog رجوع شود)

Bog böyükبُویوک، بیگ biyg، big، büyük،= بزرگ، غول پیکر، بالا بلند، آدم تنومند و غول پیکر، آدم سربلند،و...

Y ای Ey ای iy = در خور، برخور، خور، بخور، خورده، خورنده، و... فعل امر ایمکiymek=خوردن، برخورد کردن، و...

لولو خورخوره یا لولو موجودی خیالی و افسانه ای مثل غول، دیو . جن، و...است ساخته و پرداختهٔ پندار افراد جهت ترساندن کودکان بازیگوش. مادران و پدران معمولاً برای کنترل رفتار کودک کوچک، به ویژه برای اطمینان از اینکه کودک غذای خود را بخورد به او تلقین می کنند که در صورت بدرفتاری یا نخوردن غدا، لولو آن ها را خواهد خورد. شکل و ریخت خاصی برای لولوخورخوره تعریف نشده است

Bogey-En- بُوگیˈbəʊɡi، ˈboʊɡi بُگی= شیطان، دیو

معانی دیگر: (ورزش گلف) پار (par) به ویژه برای بازیکنان معمولی، (امروزه بیشتر) یک ضربه بیشتر از پار، یک امتیاز بیشتر از پار آوردن

Bogey-Turk-بُگ ای(یُک ای) = شیطان، دیو، و...

Bogey ( Bogy)= شیطان، دیو، و...(به معنی Bogy رجوع شود)

برای معنی دوم :

B بیbe= مصدربودن، امر بودن، باش، شدن، و...(به معنی be رجوع شود)

Ogey اُوگیovgi، oʊɡi ، öwgi، اُوکی öwky= جلویی، پیشتاز، پیشرو، متقدم، اولی، ابتدا، آن که از حریف پیش افتد، و...

Öw اُو= جلو، پیش، اول، یک، ابتدا، سر، ستایش، تحسین، و...

ol yarişda öwky(öwgy) اُل یاریشدا اُوکی(اُوگی)= او در مسابقه اولی(پیشتاز، قابل تحسین، پیشرو، پیزوز، و...)

Bogie-En- باوگیˈbəʊɡi، ˈboʊɡi بُوگی= شیطان، دیو، جن

معانی دیگر: رجوع شود به: bogy، )واگن راه آهن) بخش پیش آمده و کوتاه جلو و عقب هر واگن، واگن تخت، چرخ جفتی

Bogie-Turk- باوگی، بُوگی= شیطان، دیو، جن، و...

Bogie( Bogy)= شیطان، دیو، و...(به معنی Bogy رجوع شود)

برای معنی دوم :

B بیbe= مصدربودن، امر بودن، باش، شدن، (با ba= هست، موجود، است، و....) و...(به معنی be رجوع شود)

Ogey اُوگیovgi، oʊɡi ، öwgi، اُوکی öwky= جلویی، پیشتاز، پیشرو، متقدم، مقدم، اولی، ابتدا، آن که از حریف پیش افتد، و...

O ، ، əʊ اُو، اِوev= اتاق، خانه، واگن، و...

Ogie اُوگی= پیش آمدگی ابتدا و جلو ، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Bathometer،Bathetic،Bathyal

در ادامه باز هم چند کلمه از زبان انگلیسی که با Bath ساخته شده را انتخاب کردم، به تلفظ مختلف آنها توجه کنید اکنون باهم آنها را بررسی می کنیم. لازم به ذکر است بعضی مواقع کلمات مشترک فارسی و ترکی و یا انگلیسی مشاهده می شود که متاسفانه ریشه یابی درستی از آنها صورت نمی گیرد، خوب دقت کنید وقتی یک کلمه دو یا چند معنا دارد که به نظر بی ربط می آیند. ولی اگر خوب بررسی شود به ارتباط آنها پی می بریم برای درک بیشتر کلمۀ داغ را برای نمونه اینجا با هم بررسی می کنیم

داغ: حار، سوزان، سوزنده، گرم، علامت، لکه، مهر، نشان، نشانه، اندوه، عزا، غم، و...(فرهنگ فارسی)

داغ dağ (ترکی)=1- کوهی که از دهانة آن مواد سیال سوزان و خاکستر و آتش بیرون آید، آتشفشان، کوه، برآمدکی، بالا آمدکی، التهاب(برآمدگی و آماس که بر اثر سوختن در بدن ایجاد می شود)، چیز نوک تیز و بلند، و...2-بریان، برشته، تفته، پخته، کباب، سوزش، سوزان، مسمن، بلال، تفتیده ، ملتهب، مضطرب، پرسوزوگداز، و...

در زبان انگلیسی = dagقسمت تیز هر چیزی که اویخته باشد اینجا dağداغ = چیز نوک تیز بلند- با داک dak فعل امر داکماگ dakmak- = بستن، آویختن، انداختن، آویزان کردن و... ترکیب شده - boýnuňa dak بویینیگا داک= به گردنت بیاویز(ببند، آویزان کن)- Daggar=چیز نوک تیز، خنجر، کارد- توجه کردید چگونه کلمات ساخته می شوند

et dağlamak اِت داغلاماک= گوشت کباب کردن، گوشت بریان کردن، گوشت داغ کردن( آهن گداخته علامت دار که بر بدن حیوانات زدن)

ýürek dağlamak یورِک داغلاماک= دل سوزاندن، دلسوزی کردن، دل کسی را به درد آوردن

ýürekdağ یورک داغ= دلسوز، دلسوخته

yağ dağlamak یاغ داغلاماک= روغن تفت دادن

Kartop dağlamak کَرتُپ داغلاماک= سیب زمینی خلال شده(مثل چیپس داخل روغن) پختن

ýürek dağlim doganim یورِک داغلیم دوغانیم= برادر دلسوزم، برادر عزیزم

ýürek dağli doganim یورِک داغلی دو غانیم= برادر دلسوخته ام،

Doganmiň ölüminden Üçin ýürekim dağli دوغانمینگ اُولمیندن اوچین یورگیم داغلی= به خاطر مرگ برادرم دلم کباب است(دلم در سوز و گذار است)

Bathyal-En-باتیال، بَتیال =(وابسته به بخشی از زیست بوم دریا که بین 180 و 3650 متر ژرفا دارد) ژرفنایی، مربوط به دریای عمیق

Bathyal-Turk-باتیال=عمق طول و درار، (وابسته به بخشی از زیست بوم دریا که بین 180 و 3650 متر ژرفا دارد) ژرفنایی، مربوط به دریای عمیق

Bathبات Bat=فرو، پایین، زیر، تو، ته، ژرفنا، عمق، قعر، گودی، غور، کنه، داخل، نزول، دخول، فرود، و...- فرود و زیر و تحت و پایین و شیب و نشیب و پست. ( ناظم الاطباء )- ژرفا:گودی چاه، حوض، دریا، یا چیز دیگر، عمق(فرهنگ عمید)

فعل امر Batmak، batmaq=فرو رفتن، نزول کردن، فرو بردن، غرق شدن، نشست کردن، مستغرق بودن، ته رفتن، گود افتادن، به عمق و ژرفا رفتن، به ته رفتن، و...

suwa batmak سوا باتماک= در آب فرو رفتن، به ته آب رفتن، غرق شدن

Yal یال= دراز، قله، طره، تاج، ستیغ، یال، کلاله، بالاترین درجه، فش، هیکل و اندام قوی، برز و بالا، و...

بدین برز و بالا و این فر و یال ... به هر دانش از هر کسی بی همال(فردوسی)
زمانی در اندیشه بد زال زر--- برآورد یال و بگسترد بر(فردوسی)

Bathetic-En- بِس اِتیکbəˈθetɪk، بَس اِدیک= پست، اعماقی

معانی دیگر: مبتذل، (به طور باور نکردنی) احساساتی، نامربوط، عمقی، دون

Bathetic-Turk-بِس اِتِک، باس اِدِک=بسیار پایین، مبتذل و سطح پایین، پست، اعماقی، و...

Bath بسbes=بَس، اکتفا، بسندگی، بسنده، کافی، مکفی، فقط، بسا، زیاد، عالی، گزاف، مرتفع، فراوان، کثیر، متعدد، بسیار، همه، عام، عموم، تمام، همه چیز، هر گونه، و...

bes et بِس اِت= بس کن، بسنده کن، تمام کن

Bath باس bas=پست، بی سروپا، پست فطرت، دون همت، رذل، ناکس، بخیل، کنس، لئیم، لچر، قصیر، کم ارتفاع، کوتاه، بی قدر، بی مقدار، حقیر، خوار، دنی، دون، ذلیل، زبون، سفله، فرومایه، متذلل، نازل، جلب، رذیل، تاثر اور، احساساتی، حزن اور، سوزناک، رقت انگیز، محقر، پایین، کوچک، مبتذل، وضیع، زیر، ته، عمق، ژرفا، گودی، ته، بن ، فشرده، له شده، لگدکوب شده، زیر گرفته شده، تجاوز شده، و...- فعل امر باسماکbasmak= فشردن، فشار دادن، له کردن، تجاوز کردن، زیر کردن، و...

Etic اِتِکetek= دامان، پایین، پست، ذیل، زیر، عمق، ژرفا، دامن، سینه کش، شمول، گستره، انتها، دنباله، اطراف، دوره، و...

Onuň bahasy etekledy اُنونگ باهاسی اِتِکلِدی= قیمت آن پایین آمد

sen etekde dur سِن اِتکدِ دور= تو پایین بایست

agajyň etekynda ýatmak آگاجینگ اِتِکیندِ یاتماک= زیر درخت خوابیدن

Etic اِدِک=کننده، انجام دهنده، و...

Bath باس bas= باسbas=زیر، ته، پست، عمق، ژرفا، گودی، ته، بن ، اصل، اساس، بن، بنیان، بنیاد، پایه، پی، زمینه، شالوده، عمیق، زیر پا، فشار، تنگنا، غرق، خفه، غرقه(در آب فرو رفته)، غریق، غوطه، غوطه وری، شناوری، غسل، تطهیر، تغسیل، شست وشو، غسل، گرمابه رفتن، فرورفته، مستغرق، گرفتار، شیفته، مجذوب، جدال، جدل(بحث و گفتگو، و... )، و... فعل امر باسماکbasmak = فشار دادن، خفه کردن، غرق کردن، غوطه ور کردن، کردن، زیر پا گذاشتن، له کردن، زیر کردن، فرو کردن، و...

Bathometer-En- باسومتاbəˈθɒmɪtə، bəˈθɑːmɪtər بَتام اِدِر= عمق سنج، ژرفاسنج

معانی دیگر: دستگاه سنجش عمق آب، دستگاهی که برای تعیین عمق اب بکار میرود

Bathometer-Turk-باس اُمتر- بات اُ متر= عمق سنج، ژرفاسنج

Bath باس bas= باسbas=زیر، ته، پست، عمق، ژرفا، گودی، ته، بن ، اصل، اساس، بن، بنیان، بنیاد، پایه، پی، زمینه، شالوده، عمیق، زیر پا، فشار، تنگنا، غرق، خفه، غرقه(در آب فرو رفته)، غریق، غوطه، غوطه وری، شناوری، غسل، تطهیر، تغسیل، شست وشو، غسل، گرمابه رفتن، فرورفته، مستغرق، گرفتار، شیفته، مجذوب، جدال، جدل(بحث و گفتگو، و... )، و... فعل امر باسماکbasmak = فشار دادن، خفه کردن، غرق کردن، غوطه ور کردن، کردن، زیر پا گذاشتن، له کردن، زیر کردن، فرو کردن، و...-

ony suwa basdy اُنی سووا باسدی=او را در آب فرو کرد، او را در آب غرق کرد، او را زیر آب کرد، و...

Onuň Bokurdagyny basdy اُنونگ بُکورداگینی باسدی= گلوی او را فشار داد

Bathبات Bat=فرو، پایین، زیر، تو، ته، ژرفنا، عمق، قعر، گودی، غور، کنه، داخل، نزول، دخول، فرود، و...- فرود و زیر و تحت و پایین و شیب و نشیب و پست. ( ناظم الاطباء )- ژرفا:گودی چاه، حوض، دریا، یا چیز دیگر، عمق(فرهنگ عمید)

فعل امر Batmak، batmaq=فرو رفتن، نزول کردن، فرو بردن، غرق شدن، نشست کردن، نفوذ کردن، مستغرق بودن، ته رفتن، گود افتادن، به عمق و ژرفا رفتن، به ته رفتن، نشستن، غروب کردن، گیر کردن، و...

ayagy Palçyga batmak آیاگی پالچیگا باتماک= پایش در گِل فرو رفتن

Onuň sözleri meniň ýüregime batmady اُنونگ سُوزلری یورگیمه باتمادی= سخنان او در دلم ننشست

gün batdy گون باتدی، güneş battı، günəş batdı= آفتاب غروب کرد

Gämi suwa batdy گَ می سوا باتدی، Gəmi batdı، Gemi battı= کشتی غرق شد، کشتی در آب فرو رفت، کشتی به عمق آب رفت

Günbatar گونباتار= غرب، مغرب، باختر، غروب آفتاب، و...

O اُ=او، اون، آن، آن چیز، و...- اُ زادo zad= آن چیز

Meter - Metrمِتر، Metre مترِ= متر، نظم، اندازه، مقیاس، اندازه گیر، میزان، وسیله اندازه گیری، مصرف سنج، وسیلۀ سنجش، و...

Metrle مترلَ =فعل امر مترلَمِک metrlemek= متر کردن، اندازه گرفتن، و...

متر=1 - نواری باریک و درجه - بندی شده از فلز، پارچه یا جنس دیگر که برای اندازه گیری طول و عرض اشیاء استفاده می شود. ۲ - واحد طول که تقریباً برابر است با یک چهل میلیونیم نصف النهار زمین . ، ~مربع واحد سطح و آن مربعی است به ضلع یک متر.(فرهنگ معین)

متر (به فرانسوی: mètre)، یکای طول متریک و برابر با ۳۹٫۳۷ اینچ و ۱۰۰ سانتیمتر و یک هزارم کیلومتر و ۱۰۰۰ میلی‌متر است. لغت متر از واژه یونانی μέτρον به معنی اندازه‌گیری آمده‌است. متر یکای اصلی طول در دستگاه SI با نماد m است.[۱] تعریف آن به صورت مسافتی است که نور در کسری از ثانیه (یک بر روی ۲۹۹٬۷۹۲٬۴۵۸) در خلاء می‌پیماید به عبارت دیگر نور در خلاء هر ثانیه ۲۹۹٬۷۹۲٬۴۵۸ متر می‌پیماید.(ویکی پدیا)

Er –اَر= چیز، شخص، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و...

کلمات مرتبط فارسی ، انگلیسی با ترکی:House،Bathhouse، Baths

در ادامه چند کلمه که با Bath در زبان انگلیسی ساخته شده را انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Baths-En- باسِزbɑːðz- ˈbæθsبَس=استخر شنای سرپوشیده

Baths-Turk-باسز، باس= استخر شنای سرپوشیده، و...

Bath = استحمام، ابتنی، غسل، حمام، گرمابه، وان، استخر، و...(به معنی Bath رجوع شود)

Bath باس bas=فشار، فرو، پوشش، مسکن، طاق، پوشش، سقف، بام خانه، بام، و... –فعل امر باسماکbasmak= پوشاندن، مخفی کردن، غوطه ور ساختن، زیر اب کردن، در اب فرو بردن، خفه کردن، مخفی کردن، گذاردن، و...

ony suwa bas اُنی سوا باس= آن را داخل آب فشاربده(فرو کن، با آب بپوشان، و...)

ony suw basty اُنی سو باستی، su basmışdı= آن را(او را) آب فرا گرفته(پوشانده)

sen ol yere ayak bas سِن اُل یِرِ آیاک باش= تو به آنجا پا بگذار

bastirباستیر= بپوشان، مخفی کن، فعل امر باستیرماک bastirmak =سر پوشیده کردن، سقف زدن، پوشاندن، بر کردن، پوشانیدن، اخفا کردن، ، پرده پوشی، نهفتن، فراگرفتن، پوشش دادن، مخفی کردن، سرکوب کردن، و...

öýy ustiny bastir اُویی اوستینی باستیر=بالای خانه را بپوشان( سرپوشیده کن)

Hiç kime aýtma, ony bastir هیچ کیمه آیتما، اُنی باستیر، Heç kimə deməyin, basdırın، Kimseye söyleme, bastır = به هیچ کس نگو آن را بپوشان(مخفی کن، پنهان نگهدار، یر پوشیده نگهدار

Baths باس= مخفف باس سو bassu= آب سرپوشیده، آب دارای سقف

Ths بوزÜz، yüz=فعل امر یوزمکÜzmək، yüzmek = شنا کردن، آبتنی کردن

Bathhouse-En- باس هاوس-bɑːθhaʊs = گرمابه، حمام، لباس کن

معانی دیگر: حمام عمومی، گرمابه سرا، حمام، گرمابه

Bathhouse-Turk-باس هاوز=جای استحمام، محل آبتنی و شستشو، گرمابه، حمام، لباس کن، و...

Bath = استحمام، ابتنی، غسل، حمام، گرمابه، وان، استخر، و...(به معنی Bath رجوع شود)

House= منزل، مسکن، جا، برج، نشیمن، خانه، سرای، اهل خانه، جایگاه، و...

House-En- هاوسhaʊs= خانقاه، منزل، مسکن، جا، برج، نشیمن، خانه، سرای، اهل خانه، جایگاه، اهل بیت، محل سکنی، منزلگاه، خانه نشین شدن، منزل گرفتن، پناه دادن، جا دادن، منزل دادن

معانی دیگر: کده، سرا، خانواده، (ساختمان یا اتاقی که کاربرد ویژه ای دارد) ساختمان، بنا، ساختمان خوابگاه (دانشجویی یا مذهبی)، جایگاه طلاب، تالار، باشگاه دانشجویی، مجلس شورا، موسسه، مزون، خاندان، سلسله، (تئاتر و کنسرت و غیره) تماشاچیان، حضار، باشندگان، نمایش، سئانس، قمارخانه، میخانه، محل نیایش، نیایشگاه، کلیسا، مسجد، خانه دادن به، مسکن دادن، پوشاندن، محافظت کردن، زیست کردن در، منزل کردن، خانه گرفتن، لانه کردن، (مدرسه و دانشگاه) شاگردان هر دسته (به ویژه در مسابقات)، (هریک از دوازده خانه ی منطقه البروج) برج، منزل گزیدن

House-Turk-هاوز، حوز، هاواس= خانقاه، منزل، مسکن، جا، برج، نشیمن، خانه، سرای، اهل خانه، جایگاه، اهل بیت، محل سکنی، منزلگاه، خانه نشین شدن، منزل گرفتن، پناه دادن، جا دادن، منزل دادن، و...

House هاوز Howuz، Havuz، hawuz = حوض، آبگیر، استخر، تالاب، حوضچه، حوضخانه، ائتلاف، مخزن، اب انبار، برکه، تصحیلات اشتراکی، چاله اب، کولاب، ائتلاف چند شرکت با یک دیگر، دسته زبده و کار ازموده

حوض در لغت نامهٔ عمید آمده: «گودالی که در زمین با سنگ یا آجر و سیمان درست کنند برای نگه داشتن آب» و در واقع نیز محفظه ای است که معمولاً در حیاط خانه ها ایجاد می کنند و در آن آب نگهداری می شود و به خنکای هوا و زیبایی منظره کمک می نماید(دانشنامۀ اسلامی)

hawuza suw goymak هاوزا سو گویماک، havuza su koymak، hovuza su qoymak، howuza suw guýmak = به حوض(استخر، مخزن، آب انبار، و...) آب ریختن

بدشت دگر بینمت آبگاه --- بحوض دگر بینمت آبخور(مسعود سعد)

House حوز hoz = گردو، چیز گرد و کروی، چون کره، به شکل کره، گوی گونه، گرد، مدور، دایره، حوزه، اقلیم، حیطه، ناحیه، اداره، دایره، مرکز، مقر، جانب، سمت، سو، طرف، مدرسه، مدرسه علمیه، مکتب، محیط، حوزه، گوی، قلمرو، رشته، کره، فلک، گردون، جسم کروی، حدود فعالیت، دایره معلومات، و...

hoz iýmek حوز ایمک= گردو خوردن- Hoz döwmek حوز دُومک= گردو شکستن

hepsi bir havzada çalışacak، hamısı bir hövzədə işləyəcək، hammasi bitta havzada ishlaydi، hemmesi bir howuzada işlär همه سی بیر حوزه دا ایشلَر=همگی در یک حوزه(حیطه، محدوده، و...) کار می کنند

House حوزه=حوزه، اقلیم، حیطه، قلمرو، ناحیه، اداره، دایره، مرکز، مقر، جانب، سمت، سو، طرف، مدرسه، مدرسه علمیه، مکتب، کوی، (ساختمان یا اتاقی که کاربرد ویژه ای دارد) ساختمان، بنا، ساختمان خوابگاه (دانشجویی یا مذهبی)، جایگاه طلاب، تالار، باشگاه دانشجویی، مجلس شورا، موسسه، حوزۀ درس، حوزۀ دانشگاه، حوزۀ قضایی، حوزۀ انتخابات، و...

House هاواسhawas=حواس، حال، احوال، اوقات، حالت، وضعیت، چگونگی، خلق و خو، کیفیت، وضع، اکنون، الحال ، اینک، حالا، لحظه، دم، هنگام، زمان حاضر، مضارع، خوشی، سرمستی، ذوق، میل، رغبت، وجد، شور، نشاط، جریان، ماجرا، انرژی، تاب، توان، روش، شیوه، طریقه، دقت، توجه(مترادف: طاق، ساباط، سایبان، خیمه، چتر، چادر ، رسیدگی، حضور، حضار، ملازمت، همراهان، خدمت، سرپرستی، تیمار، پرستاری، ملتزمین، و...)، مراقبت، مواظبت، حواس، خبردار، ادب و نزاکت، شرایط محیط، جا، مکان، وضع، حالت، موقعیت، وضعیت، مزاج، سلامت، سلامتی، تندرستی، شرایط محیطی، هوا، آب و هوا، فلک، آسمان، سپهر، اقلیم، سرزمین، و... | حلول کننده، جای گیرنده، واردشونده، حاضر باش، حضور ذهن،

hawasy yok هاواسی یوک= حواس ندارد، حال ندارد، توجه ندارد، او تندرستی(سلامتی) ندارد، هوا ندارد

Mende dogry hawas ýok مِندِ دُگری هاواس یوک=من حواس درستی ندارم، من حال و احوال درستی ندارم

ol yere hawasiň bolsin اُل یره هاواسینگ بُلسین=حواست به آنجا باشد، مراقب(مواظب، خبردار، متوجه)آنجا باش

ol yeriň hawasi maňa yokmayaاُل یرینگ هاواسی مانگا یوکمایا= آب و هوای(شرایط محیطی، اقلیم، و...) آنجا به من نمی سازه(بامن سازگارنیست)

bu yeriň hawasi yok بو برینگ هاواسی یوک، buranın havası yoxdur، bu yerda havo yo'q ، buranın havası yok =اینجا هوا ندارد

hawaň nähili? هاوانگ نأهیلی؟= حالت چطوره؟

Ol seň hawaňgy saklayar اُل سِنگ هاوانگگی ساکلایار= او هوای ترا دارد، او مواظب(مراقب) تو است، او از تو مراقبت و نگهداری می کند، او جایگاه و مقام و منرلت ترا نگه می دارد

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Bather،Bathe،Bath،Bloodbath

با تبریک سال نو به همۀ عزیزان گرامی و دوست داشتنی، امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشید. در ادامۀ مطالب گذشته باز هم بررسی کلمات ساخته شده با Blood در زبان انگلیسی را ادامه می دهیم

Bloodbath-En- بلاد باسˈblʌdbɑːθ- blədˌbæθ بُلاد بَس= خون ریزی، قتل عام

معانی دیگر: قتل عام، خون ریزی، خونریزی، کشتار، کشتار throwing stones led to a terrible bloodbath پرتاب سنگ منجر به خونریزی وحشتناکی شد

Bloodbath-Turk- بلاد باس، بُلاد بَس=غرق خون، حمام خون، خون ریزی، قتل عام، و...

Blood = هم خونی ، خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خونریزی، خونخواری، آدمکشی، قتل، احساسات، خو و طبع، خلق، اصل و نسب، خویشی، و...(به معنی Blood رجوع شود)

Bath-En - باسbɑːθ، ˈbæθ بَس=شستشو، وان، استحمام، گرمابه، حمام فرنگی، حمام گرفتن، شستشو کردن، ابتنی کردن

معانی دیگر: شستشو (بدن)، آبتنی، وان حمام، خزینه، (اتاق) حمام (در امریکا بیشتر می گویند: bathroom)، آب (برای شستشو و یا برای تنظیم حرارت و یا فرو بردن چیزی در آن و یا خیساندن و غیره)، ظرف، تشتک، (معمولا جمع) ساختمان یا اتاق های متعدد برای استحمام، (یونان و روم باستان) حمام عمومی، پختکاب، (معمولا جمع) چشمه و گرمابه های آب معدنی، (شیمی) الکترولیت، محلولی که برای تنظیم حرارت به کار می رود، (فلز کاری) فلز گداخته، (عکاسی) محلول برای ظاهر کردن و ثابت سازی عکس، (انگلیس) حمام کردن، شهر بات ( در جنوب غربی انگلیس)، (انگلیس) استخر شنا (عمومی(

Bath-Turk-باس، بِس= شستشو، وان، استحمام، گرمابه، حمام فرنگی، حمام گرفتن، شستشو کردن، ابتنی کردن، و...

Bath بس=بَس، اکتفا، بسندگی، بسنده، کافی، مکفی، فقط، بسا، زیاد، عالی، گزاف، مرتفع، فراوان، کثیر، متعدد، بسیار، همه، عام، عموم، تمام، همه چیز، هر گونه، و...

بَس: بمعنی بسیار باشد. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( دِمزن ) ( غیاث (. بسی، افزون، فراوان، ( ناظم الاطباء ) ( دِمزن )، بسیار که لفظ های دیگرش بسا و بسی است، ( فرهنگ نظام )، مخفف بسیار است.

bes et بِس اِت= بس کن، بسنده کن، تمام کن

Bath باس bas= باسbas=زیر، ته، پست، عمق، ژرفا، گودی، ته، بن ، اصل، اساس، بن، بنیان، بنیاد، پایه، پی، زمینه، شالوده، عمیق، زیر پا، فشار، تنگنا، غرق، خفه، غرقه(در آب فرو رفته)، غریق، غوطه، غوطه وری، شناوری، غسل، تطهیر، تغسیل، شست وشو، غسل، گرمابه رفتن، فرورفته، مستغرق، گرفتار، شیفته، مجذوب، جدال، جدل(بحث و گفتگو، و... )، و... فعل امر باسماکbasmak = فشار دادن، خفه کردن، غرق کردن، شناور کردن، زیر پا گذاشتن، له کردن، زیر کردن، فرو کردن، و...

غرق. [ غ َرَ ] ( ع مص ) غرق شدن و آب از سر کسی گذشتن. ( منتهی الارب ). فرورفتن در آب و از سر گذشتن آب و غیره. و مشهور و مستعمل به سکون «را» است. ( غیاث اللغات )

حمام :عنوان مکانی است که از آن برای شستشو ونظافت بدن استفاده می شود، محلی برای شست وشوی بدن، گرمابه

ol yery suwa basmak اُل یری سووا باسماک=به آنجا آب ریختن، آنجا را غرق آب کردن

ol yere suw bas اُل یره سو باس=به آنجا آب بریز، آنجا را غرقاب(غرق آب) کن

ز بی آبیم سینه سوزد درون --- قدم تا سرم غرق دریای خون(نظامی)
روز عمر است به شام آمده و من چو شفق--- غرق خونم که شب غم به سحر می نرسد(خاقانی)
تن غرقه خون رفتم و دل تشنه امید--- کز آب وفا قطره به جوی تو ندیدم(خاقانی)
به آب اندر شدن غرقه چو ماهی --- از آن به کز وزغ زنهار خواهی(نظامی)

Bath باسو- basu=آب انبار، محل ذخیرۀ آب، آب است، آب موجود است، محل وجود یا نگهداری آب( استخر، وان، تشتک، ظرف، و...)

Bathe-En بیز-beɪð- بِز= ابتنی، شستشو کردن، استحمام کردن

معانی دیگر: (مریکا) حمام کردن، به گرمابه رفتن، آبتنی کردن (برای شنا و خنک شدن)، شستشو دادن (مثلا چشم ها)، خیس کردن، نم زدن، غرق (در نور و محبت و غیره) کردن، (انگلیس)آبتنی، شنا، در آب فرو بردن، غسل دادن

Bathe-Turk-بزِ= ابتنی، شستشو کردن، استحمام کردن

Bath = استحمام، ابتنی، غسل، و...(به معنی Bath رجوع شود)

Bathe بِزَ،beze ، baza=بزک، زینت، تزیین، اراستگی، تمیزی، پیراستگی، آرایش، زیور و پیرایه، تمیز، پاک، مطهر، مرتب، پاکیزه، تمیز، غسل کرده، شسته و رفته، استحمام کرده، استحمام کن، و... فعل امر بزِمک= bezemek(bazamak)= آراستن، تزیین کردن، شسته رفته کردن، استحمام کردن، تمیز و پاک کردن، تزیین کردن، و...

دریای محیط است در این خاک معانی --- هم در گرانمایه و هم آب مطهر(ناصر خسرو)
سنگ تهمت نگر که دست یهود--- بر مسیح مطهر اندازد(خاقانی)

Bather-En- بیزَbeɪðə- bæðər بِیزر= استحمام کننده

Bather-Turk-باسَر، بِزِ، بِزَر=استحمام کننده

Bath = استحمام، و...(به معنی Bath رجوع شود)

Er-اَر=چیز، شخص، فاعل، کننده، شوهر، مرد، جوانمرد؛ و...

Bather بِزَ،beze ، baza=بزک، زینت، تزیین، اراستگی، تمیزی، پیراستگی، آرایش، زیور و پیرایه، تمیز، پاک، مطهر، مرتب، پاکیزه، تمیز، شسته و رفته، استحمام کرده، استحمام کن، و... فعل امر بزِمک= bezemek(bazamak)= آراستن، تزیین کردن، شسته رفته کردن، استحمام کردن، تمیز و پاک کردن، تزیین کردن، و...
özüňy beze اُوزینگی بِزِ، özünüzü bəzəyin= خودت را تزیین ( تمیز، پاک، آراسته، شستشو، استحمام، بزک، آرایش)کن

ol özüny bezer اُل اُوزینی بِزَر= او خودش را شسته رفته(استحمام، تزیین، ترو تمیز) می کند(خواهد کرد)

بِزِک bezek= تزیین شده است، آراسته شده، زیبا شده، و...- ol bezek اُل بِزِک= او آراسته و زیبا شده ، او پاک و زیبا است