کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Chute، Parachute

در مطالب قبلی کلمه Paratrooper = سرباز چتر باز را مورد بررسی قرار دادیم اکنون کلمۀ   Parachute= چترنجات را انتخاب کردم و اکنون آن را مورد بررسی قرار می دهیم

Parachute-En-پرآشیت-perɪˌʃuːt پِرآشوت= چتر نجات، پاراشوت

معانی دیگر: با چتر نجات فرود آمدن، با فرود چتر افکندن یا بار ریزی کردن، فرود چتر، هر چیز به شکل چتر نجات، هر چیز نجاتبخش (مانند چتر نجات)، پاراشوت بکار بردن

Parachute-Turk-پارا شوت، پرآشوت=قطعۀ پارچه برای سقوط، قطعۀ پرتابی، پرواز کرده، پر باز کرده، پر گشوده، بال گشوده، چتر نجات، پاراشوت، و...

Par پِر، per پَر=پر ، بال، پره، پرتو، شعاع، کناره، لبه، پهلو، ضلع، پرند، پرنیان، و...

Para پارا=پاره، برخ، برخه، تکه، جزء، قطعه، لخت، بهر، حصه، قسمت، بخش، فصل، دریده، شرحه، گسسته، گسیخته، ژنده، غاز، فرسوده، مندرس، خرقه(قطعه ای از پارچه،  تکه ای لباس ،  جامه ای که از قطعات مختلف دوخته شود)، مرقع، وصله، پرش، پرواز، پریدن، باج، خراج، رشوت، رشوه، کود، و...

گر بپرد به پر همای بود--- پاره ٔ او بدست و پای بود(سنایی)

Achute- آشوت، آشود=باز کرده، گشوده، آزاد شده، رها شده، و...-آشفعل امر   aşmaqآشماق ،آچ فعل امر    açmaq آچماق = باز کردن، گشودن، آزاد کردن، رها کردن، ول کردن، پرواز کردن، به مقصد رسیدن، و...- گوش(قوش) آسمانا آشدی guş asmana aşdy =پرنده به آسمان پرواز کرد- guş per açdy قوش پِر آچدی= پرنده پرهای (بالهای)خود را باز کرد-( aşty) guş per aşdy گوش (قوش) پِر آشدی= پرنده پرباز کرد، پرنده پرواز کرد

ʃuːt- Chute-En- شوت= ناودان یا مجرای سرازیر، زوال، شیب تند رودخانه، انحطاط، مخفف کلمه پاراشوت، سقوط

معانی دیگر: لوله یا هر چیز سرازیری که به وسیله ی آن چیزی را به پایین می رسانند، ناوه، ناوک، ناودان، آبشار، تندآب، رود سرازیر (که جریان آب در آن بسیار خروشان است)، هر گونه سرازیری (مثلا جایی که در آن سر می خورند یا با سورتمه پایین می روند)، مخفف: پاراشوت، چتر نجات

Chute-Turk-شوت= ناودان یا مجرای سرازیر، زوال، شیب تند رودخانه، انحطاط، مخفف کلمه پاراشوت، سقوط، و...

Topy şut wur-توپی شوت وُر- Topy şut vur=توپ را شوت بزن—احتمالاً از ترکیب+at şu== şutاین چیز را پرتاب کن، این را پرت کن، این را پایین انداختن-  şu(şuni) atmaq-شو(شونی) آتماق=این چیز(چیزی) را پرتاب کردن(انداختن، ساقط کردن(زوال، انحطاط، )، سقوط دادن(سرازیری، شیب)، از بالا به پایین انداختن،

Chuteشوت=شوت، ۱ - ضربه ، پرتاب ، شلیک (فره ). ۲ - (عا.) پرت ، بی خبر، نادان(فرهنگ معین)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Paratrooper، Trooper، Troop

در ادامه باز هم کلماتی از زبان انگلیسی  انتخاب کردم که با کلمات گذشته مرتبط است اکنون ارتباط آنها را مورد بررسی  قرار می دهیم

truːp- Troop-En- توروپ= گروه، دسته، خیل، عده سربازان، استواران، دسته دسته شدن، گرد اوردن، فراهم کردن، رژه رفتن، فراهم امدن

معانی دیگر: جماعت، )جمع) سربازان، لشکریان، قشون، افراد، سپاهیان، دسته جمعی حرکت کردن، گله وار رفتن، رمه، گروه پیشاهنگ (مشتمل بر 32 نفر(، اسواران، گروهان سوار (یا زرهی یا هوانیروز(

Troop-Turk- توروپ= گروه، دسته، خیل، عده سربازان، استواران، دسته دسته شدن، گرد اوردن، فراهم کردن، رژه رفتن، فراهم امدن

Tr-تورtur- دورdur=تاو، تاب، دور، دوره، گردش، میدان گرد،  دوران، سیر، سیاحت، چرخش، گشت، قیام، جوشش ، غلیان، هیجان، جوش و خروش، طغیان،  به پا خاستن، بلند شده،  تظاهرات، خشم  و به پا خاستن عمومی، تظاهرات، شورش، حرکت جمعی، استقامت، پایداری، ایستادگی،  و...(به معنی  ,Tour و مطالب قبلی رجوع شود)

Turup- Troop توروپ=ایستاده، سرپا ایستاده، استوار(سرباز، درجۀ  نظامی و لشکری: درجه ایست در نظام ایران میان گروهبان و افسریار و دو مرحله دارد : استوار دوم و استوار یکم معین نایب ، سپاهی، )، ثابت قدم، بلند شده، بالا آمده، تلمبار شده، باد کرده، آماسیده، روی هم یا کنار هم چیده شده یا ایستاده ، گرد آمده، جمع شده، مجموعه(گروه، دسته، خیل، و...)،  به پا خاسته، حرکت جمعی و گروهی، قیام کرده، گشته، گردش کرده، دوره گردی کرده، و...-

همان استواران درگاه را--- کز ایشان بدی ایمنی شاه را(نظامی)
دل لشکر از بیم او خون گرفت--- نبودند بر جای خویش استوار(فرخی)

ol yerden turup اُل یردن توروپ= او از جا(زمبن) برخاسته- ol o yerda turup dur اُل اُ یردا توروپ دور=او آنجا استوار و پابرجا ایستاده- olar o yerda turup dirlar اُلار اُ یردا توروپ دیرلار=آنها آنجا شورش کرده اند( به پا خاسته اند، قیام کرده اند، تظاهرات کرده اند، دسته جمعی حرکت کرده اند، و...)- olar hemmasy turup اُلار همه سی توروپ=آنها همگی به پا خاسته اند،- olar bir birň yaninda turup اُلار بیر بیرنگ یانیندا توروپ=آنها در کنار یکدیگر ایستاده اند، آنها کنار هم جمع  شده اند(گرد امده اند)-

Troo- تورو turu=بلند شونده، قیام کنننده، حرکت جمعی کنننده، رونده، رژه رونده ، نمایش ، رژه (حرکت منظم پا)، جلوه ، تظاهرات ، جولان ، خود نمایی ، سان ، نمایش با شکوه ، میدان رژه ، عملیات دسته جمعی ، اجتماع مردم و...( parade)

P پا=پا،  خطوه، رجل، شلنگ، قدم، گام، لنگ، همبازی، پایین، ته، دامن، ذیل، زیر، تاب، توان، طاقت، قدرت، قوت، یارا، اساس، اصل، بن، بیخ، پایه، حرکت پا،

truːpə- Trooper-En-توروپا- ˈtruːpər توروپر= سپاهی، اسب سواری، نظامی

معانی دیگر: (سواره نظام) سرباز، سرباز زرهی، نفر زرهی، (سواره نظام) اسب، پلیس سوار (بر اسب)

Trooper-Turk-توروپر= سپاهی، اسب سواری، نظامی، و...

Troop-توروپ=سپاه، قشون، نظامی، و....(به معنی Troop رجوع شود)

اَر—er-ar= فرد، شخص، کننده، فاعل، شوهرف مرد، جوانمرد، و...

ˈpærətruːpə- Paratrooper -En- پار آتروپا- ˈperəˌtruːpər پرآتروپر= سرباز چترباز

Paratrooper -Turk-پر آتروپر= فرد با پر اندازنده، با پر پرش کننده، سرباز چتر باز

Par-پر=پر، بال، پرش، چتر حمایتی، چتر ، و...- quş perny açdy قوش پرنی آچدی=پرنده پرش(بالش) را باز کرد-

چو اندر هوا باز گسترد پر--- بترسد ز چنگال او کبک نر(فردوسی)
جهاندار گر مرغ گردد بپر--- برین چرخ گردان نیابد گذر
همی مشتری نازد از فر اوی --- بنازیم در سایه ٔ پر اوی

Atroop – آتروپ=انداخته، پرت کرده، سقوط کرده، پرتاب کرده، و...- atآت فعل امرatmaq آتماق=انداختن، پرت کردن، پرتاب کردن، شلیک کردن، و...
اَر-er-ar= فرد، شخص، کننده، فاعل، شوهرف مرد، جوانمرد، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Thermostat، Couple، Thermocouple

 

در ادامۀ کلمات گذشته چند کلمۀ انگلیسی را انتخاب کردم که با کلمات فارسی و ترکی مرتبط است اکنون آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

ˈθɜːməʊˌkʌpl- Thermocouple-En- ثم أوکاپل- θɜːrmoʊkʌpəl ترم أوکاپل= ترموکوپل، جفت گرمایی

معانی دیگر: (دستگاه سنجش حرارت) دما جفت، بندآور، الکتریسته وسیله اندازه گیری اختلاف درجه حرارت

Thermocouple-Turk- تم أو کاپل- ترم أو کاپل=جلو گیر گرما، بند آور، جفت گرمایی، ترمو کوپل

Therm =حمام، داغ، گرما، کالری کوچک، معادل هزار کالری بزرگ، واحد گرما، حمام عمومی، واحد گرما(به معنی Therm رجوع شود)

O -أوəʊ-= جلو، مقابل، روبرو.، پیش، و...- Öw tarapdan ýöräň أوتاراپدان یورانگ=از سمت(طرف) جلو راه بروید-اُل أو تارپدان گِلیار  ol Öw tarapdan gelyar= او از سمت مقابل (جلو) می آید

kʌpl̩ -Couple-En – کاپل= جفت، زن و شوهر، دوتا، نر و ماده، زوج، جماع کردن، جفت شدن، عمل امتزاج و جفت کردن، بهم بستن، وصل کردن، جفت کردن، پیوستن

معانی دیگر: دو عدد، )عامیانه) چند، چند عدد، چند تا (گاهی بدون(: of)، جفت شدن یا کردن، به هم پیوستن، به هم وصل کردن، همبند کردن، همبسته کردن، )هرچیزی که دو چیز را به هم جفت کند) بست، بند، پیوند، )برق و مکانیک( کوپل، کوپلاژ، گشتاور، کوپلاژ کردن، جفت گیری کردن، )قدیمی) زناشویی کردن

Couple-Turk-کاپل=جفت، بهم بستن، وصل کردن، جفت کردن، پیوستن، و...

Coup (cap)کاپKap- - gap- qapگاپ- قاپ=درب، ظرف، فنجان (Cup)، در پوش، بند، بسته، ربایش، گرفت، و...-فعل امرکاپماکkapmak- qapmak قاپماک- گاپماکgapmak= گرفتن، قاپیدن(قاپ زدن.ربودن. ربودن به جلدی و چابکی. گرفتن چنانکه سگ پای درویش را، چنانکه لقمه و دیگر چیز را از دست کسی(دهخدا))، به چنگ آوردن، چنگ زدن، ربودن، قاپ زدن، گاز گرفتن، چفت کردن ، چسبیدن به ، مال خود کردن، بعفت و ناموس تجاوز کردن، حرص زدن ، با ولع بعلیدن و...- اُنی ایت قاپدی ony it qapdy = او را سگ گاز گرفت- ol zady o elinden qapdy اُل زادی اُ الیندن قاپدی= آن چبز را او از دستش قاپید(ربود)- Kapa çeneni-Agzyňy gap-Agzyňy kap-آغزینگی کاپ=دهانتو ببند، خفه شو- (Agzy kapmak (gapmaq-آغزی کاپماک =دهان را بستن- Agzyny kapmak آغزینی کاپماک=دهانش را بستن- bu kapakly gap dir بو کاپاکلی گاپ دبر=این ظرف درب دار است، این ظرف دارای درپوش است-

Couple کاپل=-(Qapı-Gapy )Kapıدرب، در، در پوش، پوشش(kapak- qapaq)، بند، بست، بسته(Kapalı) بسته شده (kapalıydı)، نزدیک، نزدیکی(kapat)، وصلت، عقد(پیمان زناشویی، زن و شوهر شدن، مجاز به عمل امتزاج و جفت کردن، ازدواج، مزدوج: جفت، زوج | دوتایی، جفت شده)، قید، گره، گیر، پیوند، بستن، پیمان بستن، عهدبستن، گره زدن و... gapıly- Kapıly کاپیلی=دارای درب، بسته، بند دار، به هم بسته شده، به هم وصل شده، وصلت، زناشویی، ازدواج-Öý gapıly –أوی گاپلی-Kapı kapatıldı-Qapı bağlıdır= خانه در دارد، درب(خانه)بسته است- kap(gap) açmak کاپ (گاپ) آچماک = در باز کردن، نامزد کردن(مراسمی که نامزد شدن پسر و دختر جوان را برپا کنند. آئینی که پیش از ترتیب مجلس عقد برپای دارند و در آن زن و شوهر آینده(گاهی) حلقه ٔ مخصوص نامزدی را به انگشت یکدیگر کنند و خود را به همسری یکدیگر مخصوص و نامزد گردانند)

Köp-کوپ=زیاد، جمع زیاد، فراوان، کثیر، اضافه، و...- köp Adam geldy کوپ آدام گِلدی=افراد زیادی آمد، جمع کثیری آمد- Köp zad getterdy کوپ زاد کتتیردی=او چیز زیادی آورد

Couple-Köpel کوپل=جمع ومجموعه، زیادت، فراوانی، اضافه شده، ضرب شده، جفت و دو برابر شده، تکثیر شده، کپی شده (copy)، و... فعل امر کوپلمک= Köpelmek زیاد شدن، دو برابر شدن، چند برابر شدن، فراوان شدن، کپی شدن، و...- köpçilik کوپچیلیک=جمعیت (زیاد)، مجموعه، جمع مردم، فراوانی چیزی، و...- Adamlar Köpeldyآداملار کوپلدی=افراد زیاد شدند، افراد چند برابر شدند- Goşmak(جمع کردن)  -(ضرب کردن، اضافه و زیاد کردن)- köpeltmek, (تقسیم کردن )bölmek

θɜːməstæt- Thermostat-En- تم استات- ˈθɜːrməˌstæt ترم استات= دستگاه تنظیم گرما، الت تعدیل گرما

معانی دیگر: ترموستات، دما پا، دستگاه تنظیم حرارت، گرماپا، گرما ایستان، adj :الت تعدیل گرما، vt :بوسیله الت تعدیل گرماکنترل کردن

Thermostat-Turk- ترم استات=اندازۀ گرما را کم(تعدیل) کردن، دستگاه تنظیم گرما، الت تعدیل گرما، و...

Therm =حمام، داغ، گرما، کالری کوچک، معادل هزار کالری بزرگ، واحد گرما، حمام عمومی، واحد گرما(به معنی Therm رجوع شود)

Ost آست ast( آسas=پایین، کم، زیر،تحت، - Osاُس= بالا)= پایین، زیر، آستانه، آهسته(asta)، یواش، تعدیل، و...- asta gelآستا گِل= یواش و آهسته بیا- ony asta goy اُنی آستا گوی=آنرا پایین (زمین) بگذار- qol astinda yaşayar قُل آسیندا یاشایار= زیر بازوان او زندگی می کند، تحت حمایت او زندگی میکند-

At آت=انداز(اندازه گیری کردن)، انداخت(انداختن)، اندازه ، مقیاس، مقدار، و...- فعل امر آتماق atmaq =انداختن، پرت کردن،  اندازه گرفتن ، ریختن، و...- Daş atmaq-Daş atmak داش آتماق= سنگ انداختن، سنگ اندازی کردن- Näçe atdyň? نأچه آتدینگ =چند تا انداختی- Çaýdana bir atym çay atdim چایدانا بیر آتیم چای آتدیم=داخل قوی یک مقدار(اندازۀ کافی) چای انداختم(ریختم)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Thermoduric، Thermal،Therm، Thermistor

 

باز هم مطالب قبلی را ادامه می دهیم کلمات جدیدی را انتخاب کردم که اکنون به بررسی آنها می پردازیم

Thermistor-En- تِرم ایستا-دِرمیستور= مقاومت گرمایی، رزیستور برقی، الت مقاوم در مقابل برق

معانی دیگر: (دستگاه سنجش حرارت یاخته های بدن و نیروی مادون قرمز و میکروویو) ترمیستور، دما یاب

Thermistor-Turk- تیزم ایستا-دِرمیستور= مقاومت گرمایی، رزیستور برقی، الت مقاوم در مقابل برق

Therm-En-تِم(دِم)- زِرم،( دِرم)= حمام، داغ، گرما، کالری کوچک، معادل هزار کالری بزرگ، واحد گرما، حمام عمومی

معانی دیگر: واحد گاز زغال سنگ (بر حسب گرمایی که می دهد)، واحد گرما (گاز شهری)، واحد گرما برابر با 100000 واحد انگلیسی یا thermal units british،

Therm-Turk- تِم(دِم)- زِرم،( دِرم)= حمام، داغ، گرما، کالری کوچک، معادل هزار کالری بزرگ، واحد گرما، حمام عمومی

dem alma دِم آلما=نفس نکش- çay demlemek چای دِملِمک=چای دم کشیدن، چایی را دم کشاندن(چایی گذاشتن)- çay demydy چای دِمیدی=چای دم کشید-  demiq howa(temiq howa) دمیق هاوا=هوای بسیار مرطوب وگرم، هوای شرجی( پر از نم و دم شدن هوا به همراه دمای بالا)، دمق : گرفتگی هوا و مه و دارای بخار هوا- demly howa دِملی=هوای دارای نم و رطوبت و قابل  تنفس-

دِرم Therm ترم=پوست، چرم(دِری Deri )، عرق(ter تِر، derدِر، tər =تر، عرق، تری، خبس، رطوبت، مرطوب، نم، نمسار، نمناک) محل عرق کردن، محل نمناک و مرطوب، حمام سونا(حمامی دارای اتاق یا اتاق های بسیار گرم و معمولاً حوضچة آب سرد که پس از ماندن در اتاق گرم و عرق ریختن ، در حوضچة آب سرد غوطه می خورند و بر دو نوع است : سونای خشک و سونای بخار)، عرق، مایعی که از غدۀ عرق پستانداران ترشح می شود و دارای دو وظیفۀ عمده دفع مواد زائد نیتروژن دار و تنظیم دمای بدن است-

Therm تِم، دِم= دما(واحد گرما،، اندازه گرمی یاسردی )، دم، نفس، گرما، درجه حرارت ، بخار، حرارت، گرمی ، اجاق، کوره ، محل داغ و گرم(مثل حمام)، و...- Otagyň temperaturasy näça? اتاقینگ تمپراتوری نأچه؟=دمای اتاق چند است؟-

چنین گفت کای نامور پیلسم --- مرا خواستی تا بسوزی به دم(فردوسی)
در کام شعله دم به شمار اوفتاده است --- برمی زند هنوز ز خامی کباب ما(صائب)
چنین گفت کان اژدهای دژم --- کجا خواست گیتی بسوزد به دم(فردوسی)
میان هوا جای جای ابر و نم --- چو افتاده بر چشم تاریک تم(اسدی)
چو برق روشن و خوب است در سخن معنی --- برون ز معنی دیگر بخار و باد و تم است(ناصر خسرو)

Istor ایستا-yssy ایسسی-isti ایستی=تف، حرارت، دما، گرمش، گرمی، ایستا، مقاوم، ماندگارو...
tor تور=ایستا، مقاوم، ماندگار، مانا، و...

Or اَر=چیز، فرد، شخص، کننده، فاعل،  شوهر، مرد، جوانمرد، و...

ˈθɜːml̩-Thermal-En- دِمال- ˈθɜːrml̩ دِرمال= گرم، گرمایی، حرارتی، دمایی، وابسته بگرما

معانی دیگر: (جامه) گرم، ویژه ی هوای سرد، گرما نگهدار، وابسته به گرما، وابسته به چشمه ی آب گرم

Thermal-Turk –دمال- درمال=گرما گیر، عرق گیر، گرما نگهدار، گرم، گرمایی، حرارتی، دمایی، وابسته بگرما، و...

Therm=گرما، حرارت، دما(به معنی Therm رجوع شود)

Al آل=گرفته، متصرف، کسب شده، بگیر فعل امر آلماقalmaq=گرفتن، متصرف شدن، بدست آوردن، کسب کردن، صاحب شدن، مالک شدن، دارا شدن، مال خود کردن، گرفتن وبرای خود نگهداشتن، و....

Thermoduric-En-ترم اودوریک= قادر به استقامت در برابر حرارت زیاد، دماپای

Thermoduric-Turk-ترم اودوریک=در مقابل دما و آتش مقاوم، قادر به استقامت در برابر حرارت زیاد، دماپای

Therm=گرما، حرارت، دما(به معنی Therm رجوع شود)

Odاود= آتش، آنچه از سوختن مواد به وجود می آید و با گرما، شعله، و نور همراه است، سرخی و برافروختگی

Od yandy اود یاندی=آتش روشن شد-Od yanyar آتش میسوزد، آتش روشن است - hemma yer Od aldy همه یر اود آلدی=همه جا آتش گرفت- odlamaq اودلاماق=آتش زدن- od almaq اود آلماق= آتش گرفتن- od bermek اود برمک=آتش زدن-

Duricدوریک duryk =ماندگار، ایستاده، مقاوم، دارای استقامت، و...- jayynda duryk Adam-جاییندا دوریک آدام= آدم در خانه اش ایستاده است، شخصی که در سرجایش محکم و استوار ایستاده است- dur فعل امر دورماقdurmaq=ایستادن، ماندن،

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Territorial، Territorialism، Territory

در ادامۀ مطالب گذشته کلماتی که به صورت پسوند با tor در زبان انگلیسی ساخته شده را انتخاب کردم که اکنون آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

ˈterɪtr̩i- Territory-En- تأرتری- تأر اتوری= زمین، خاک، قلمرو، سرزمین، کشور، ملک، خطه، مرزوبوم

معانی دیگر:(مجازی - اندیشه و هنر و فعالیت و غیره) حوزه، زمینه، ناحیه، منطقه، (t بزرگ - سابقا - آمریکا) سرزمین کم سکنه (که هنوز به صورت ایالت درنیامده بود)، (t بزرگ - کانادا و استرالیا) سرزمین (که به خاطر کمی جمعیت به صورت استان درنیامده)

Territory-Turk-تأرتری-تأراتوری=محل ماندن، زمین، خاک، قلمرو، سرزمین، کشور، ملک، خطه، مرزوبوم، و...

Terri تأری târy =طرز، راه، روش، سان، شیوه، طریق، طریقه، طرد، منوال، نمط، نهج، شکل، وضع، هیات، گونه، نوع، قاعده، قانون، آیین، اسلوب، نوع، سنخ، صنف، قسم ، سهم، قسمت،  جزء، پاره،  بعض، قطعه، بهره، حوزه(حوزۀ فعالیت، (مجازی - اندیشه و هنر و فعالیت و غیره) )،یخش(، ،قسمتی از کشور و قسمتی از شهر در تقسیمات اداری، جانب، جهت، طرف، کرانه) ناحیه(ارض، بخش، خطه، سرحد، سرزمین، شهر، قلمرو، کران، کرانه، کشور، منطقه، ناحیت، نقطه، حوضه، اقلیم، حیطه، قلمرو، اداره، دایره، مرکز، مقر، جا، جایگاه،حله، ربع، ماوا، مسکن، مقام، مکان، موقعیت، موضع، نقطه، محلت، کوی، برزن، محله)، گونه، جنس، جور، رقم، روش، سیاق ، قبیل، تیره،  قماش، سبک، سیاق- بو تأری یورانگ bu târy ýöräň=به این راه و روش راه بروید، این طور راه بروید- bu târy ony suriňبو تأری اُنی سورینگ=به این روش آنرا برانید(رانندگی کنید)- bu târy ony bjerdimبو تأری اُنی بجردیم=اینطوری آنرا ساختم(درست کردم)

Tor تور=تور، تله، جال، دام، قفس، قَفَس اتاقکی است که از تور یا میله یا مفتول یا شاخه و.... ساخته می شود تا کسی یا جانوری را در آن نگه دارند، خانه، لانه، خانۀ کوچک، مکان محصور که در آن حیوان یا انسان زندگی می کند، محل ماندن و ایستادن ، و...- quş tora duşdy قوش تورا دوشدی=پرنده به تور(دام، تله)افتاد- quş torda yaşayarقوش توردا یاشایار= پرنده در قفس زندگی می کند- ol yer turan jay اُل یر توران جایی=آنجا محل زندگی او است

Tour- Tor - تو، تورtur=تاو، تاب، دور، دوره، گردش، میدان گرد، میدان،  دوران، سیر، سیاحت، چرخش، گشت، قیام، جوشش ، غلیان، هیجان، جوش و خروش، طغیان،  به پا خاستن، بلند شده،  تظاهرات، خشم  و به پا خاستن عمومی، تظاهرات، شورش، حرکت جمعی، استقامت، پایداری، ایستادگی، ایستادن، ماندن،  و...(به معنی  ,Tour و مطالب قبلی رجوع شود)- اُل یردن توردی(tordy) ol yerden turdy =او از جا(زمین) بلند شد، او(بلند شد) ایستاد-  (tordy)ol yerde turdy اُل یردا توردی=او آنجا ایستاد، او آنجا ساکن شد، او آنجا سکونت کرد-

Tory توری= وابسته به تور

terəˈtɔːiəˌlɪzəm- Territorialism-En- تأری تورالیزیم= سیستم ارباب ورعیتی، ایجاد حکومت مستقل ناحیه ای، کلیسا سالاری

معانی دیگر: نظام اقلیمی، روش اداره ی سرزمین های پهناور، territoriality سیستم ارباب ورعیتی

Territorialism-Turk-تأری تورالیزیم=شکل و نوعی از آیین و روش و قاعدۀ  سکونت و جا ومکان گرفتن، پیروان آیینی سرزمینی، پیروی از جکومت ناحیه ای، پیروی از آیین سرزمینی(کلیسا سالاری)  

Terri تأری= طرز، طور، راه، روش، سان، شیوه، طریق، طریقه، طرد، منوال، نمط، نهج، شکل، وضع، هیات، گونه، نوع، قاعده، قانون، آیین، اسلوب، نوع، سنخ، صنف، قسم ، سهم، قسمت،  جزء

Al آل=فعل امر آلماقalmaq=گرفتن، کسب کردن، بدست اوردن، تصرف کردن، و...

Is ایز-iz= رد پا ، اثر، دنباله، نشانه، عقب، پشت سر، و...

Alism آلیزیم= دنباله گیری، دنباله روی، پیروی، و...

terɪˈtɔːrɪəl- Territorial-En- تأری توریال- ˌterəˈtɔːriəl تأراتوریال= زمینی، محلی، داخلی، منطقه ای، ارضی

معانی دیگر: وابسته به سرزمین، اقلیمی، سرزمینی، ساحلی، (جانورشناسی - گیاه شناسی)قلمرودار، بومگاهی، (معمولا t بزرگ) وابسته به دفاع محلی (توسط غیر نظامیان)

Territorial-Turk-تأری توریال=سرزمین متصرف شده، دارای سرزمین، قلمرو دار، زمینی، محلی، داخلی، منطقه ای، ارضی، و...

Territory= زمین، خاک، قلمرو، سرزمین، کشور، ملک، خطه، مرزوبوم

Al آل=گرفته، متصرف، کسب شده، بگیر فعل امر آلماقalmaq=گرفتن، متصرف شدن، بدست آوردن، کسب کردن، صاحب شدن، مالک شدن، دارا شدن، و....

کلمات مرتبط فارسی انگلیسی با ترکی: Tournament،Tourney

 

باسلام و خسته نباشید خدمت دوستان گرامی  بعضی از دوستان با فرستادن ایمیل  مرا مورد لطف قرار داده بندۀ حقیر را تشویق به ادامۀ کار کردند مایۀ دلگرمی من شد هر چند به علت وضعیتی که همگی دچار آن هستیم و مشغلۀ کاری ودیگر مشکلات  باز سعی می کنم اگر توانم اجازه دهد کلمات بیشتری را مورد بررسی قرار دهم به شما اطمینان می دهم بیش از چند برابر این چند صد صفحه  مطالبی  که تا کنون در وبلاک قراردادم کلمات مرتبط وجود دارد که امید وارم با بررسی کامل هر کدام از آنها  و قرار دادن آن کلمات در وبلاک  با شناخت ساختار کلمات فارسی ، انگلیسی، وترکی به ارتباط آنها با یکدیگر پی ببریم، اکنون به ادامۀ مطالب گذشته می پردازیم

tɔːnəmənt- Tournament-En- تونمنت- ˈtʊrnəmənt تورنمنت= مسابقه، مسابقات قهرمانی، تشکیل مسابقات

معانی دیگر: (یک دوره مسابقات که چند تیم یا حریف در آن شرکت دارند) تورنمنت، دوره ی مسابقات، ناوردگان، (قرون وسطی) مسابقه ی سواران نیزه دار (برنده کسی بود که حریف خود را از اسب می انداخت)، یک دوره از این نوع مسابقات

Tournament-Turk- تونمنت، تورنمنت= مسابقه، مسابقات قهرمانی، تشکیل مسابقات

Tour- تو، تور=تاو، تاب، دور، دوره، گردش، میدان گرد،  دوران، سیر، سیاحت، چرخش، گشت، قیام، جوشش ، غلیان، هیجان، جوش و خروش، طغیان،  به پا خاستن، بلند شده،  تظاهرات، خشم  و به پا خاستن عمومی، تظاهرات، شورش، حرکت جمعی، استقامت، پایداری، ایستادگی و...(به معنی  ,Tour و مطالب قبلی رجوع شود)

Tourna تورنا- turna =برنده، بلند و به اوج رسیده، چرخ زده(چرخش)، گردش کرده(مثل مسابقات سوار کاری وغیره که در دور میدان یا داخل میدان انجام می گیرد)، بلند شده، هیجان زده،  مهیج و هیجان آور، قیام و حرکت جمعی کرده(شده)، ، ایستاده، مقاوم، ایستا، پایدار، جوش و خروش عمومی، هیجان عومی (مثل مسابقات یا مسابقه که دیگران و مسابقه دهنده را به جوش و خروش و هیجان وا می دارد و پایداری و استقامت فردی و گروهی را به نمابش می گذارد)-

Ment منت یا مند یا مان ، من=پسوند به نشانۀ دارا بودن ویا خواهان و یا کسب کنندۀ،  خاصیت و یا خصوصیت پیشوند است- Ederment اِدِرمنت(اِدِرمن-  Edermenاِد یا اِت=انجام، عمل، فعل امر اِدمک Edmek=انجام دادن، کردن، ادا کردن، به عمل آوردن،و...) =کننده،  انجام دهنده، فرد کاری، کارمند-  sawaşmant ساواشمانت(ساواشمان)= جنگ کننده، جنگجو (sawaş ساواش=جنگ، فعل امر ساواشماق sawaşmaq =جنگیدن)، و...- آرزومند= دارای آرزو، هنرمند، نیرومند، سالمند، و...

ˈtɜːni-Tourney-En- تونی، ˈtɜːrni تورنی= مسابقه، مسابقه دادن

معانی دیگر: در یک دوره ی مسابقه (ناوردگان) شرکت کردن

Tourney-Turk-تورن ای=به بک دوره مسابقه برخورد کردن، مسابقه دادن، مسابقه، و...

Tour- تو، تور=تاو، تاب، دور، دوره، گردش، میدان گرد،  دوران، سیر، سیاحت، چرخش، گشت، قیام، جوشش ، غلیان، هیجان، جوش و خروش، طغیان،  به پا خاستن، بلند شده،  تظاهرات، خشم  و به پا خاستن عمومی، تظاهرات، شورش، حرکت جمعی، استقامت، پایداری، ایستادگی و...(به معنی  ,Tour و مطالب قبلی رجوع شود)

Tourn یا Tourna تورنا- turna =برنده، بلند و به اوج رسیده، چرخ زده(چرخش)، گردش کرده(مثل مسابقات سوار کاری وغیره که در دور میدان یا داخل میدان انجام می گیرد)، بلند شده، هیجان زده،  مهیج و هیجان آور، قیام و حرکت جمعی کرده(شده)، ، ایستاده، مقاوم، ایستا، پایدار، جوش و خروش عمومی، هیجان عومی (مثل مسابقات یا مسابقه که دیگران و مسابقه دهنده را به جوش و خروش و هیجان وا می دارد و پایداری و استقامت فردی و گروهی را به نمابش می گذارد)-

Ey ای=خورد، برخورد، اکل، سایش، مصادف، تصادف،  فعل امر ایمکeymek- yemək=خوردن،  بلعیدن، تغذیه کردن، تناول کردن، صرف کردن، میل کردن، جویدن، آشامیدن، نوش کردن، نوشیدن، تحلیل بردن، برباد دادن، تلف کردن، نابود کردن، هدر دادن، بالا کشیدن، سوء استفاده کردن، واپس ندادن، سائیده شدن، فرسوده شدن، زدن ، خوردن ، خوردن به ، اصابت کردن، به هدف زدن، برخورد کردن، ضرب زدن ، ضربت زدن ، ضربه زدن، به هدف خوردن، برخوردار کردن، خوراندن (eydirmekایدیرمک)، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Turmoil، Turn

در ادامۀ مطالب قبلی کلماتی که پیشوند Tur در زبان انگلیسی دارند را انتخاب کردم و اکنون ارتباط آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

ˈtɜːmoɪl- Turmoil-En-تمایُل- ˈtɜːrˈmɔɪlتور مایُل= پریشانی، غوغا، اشفتگی، ناراحتی، بهم خوردگی

معانی دیگر: جنجال، هیاهو، کشاکش، گیر و دار

Turmoil- Turk- تمایل-تورمایُل=گرایش به آشفتگی و آشوب و غوغا، پریشانی، غوغا، اشفتگی، ناراحتی، بهم خوردگی، و...

Turmoil تمایُل- = تمایل، آرزو، تعشق، توجه، خواهش، دلبستگی، رغبت، علاقه، علقه، عنایت، گرایش، میل، هوس ، گراییدن، متمایل شدن، میل کردن، خمیدگی، احساس، عاطفه- پیچ پیچان رفتن. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). میل و کجی و کج شدگی در رفتار. (ناظم الاطباء)،

Tor- تور Tur تور، تُو، تاو = تور، گردش، گردان(پروانه) انحراف، پیج، پیچش، خم، خمیدگی، کجی،  دور، سفر، چرخش، قیام، جوشش ، غلیان، هیجان، جوش و خروش، طغیان،  به پا خاستن، بالا آمده، بلند شده،  تظاهرات، خشم  و به پا خاستن عمومی، تظاهرات، شورش(سرکشی ، معاند ، یاغی ، سرپیچ ، متمرد، اماده شورش)، بلوا، آشفتگی(سراسیمه، شوریده، مشوش، مضطرب، ناراحت، نگران، )،  آشوب ، ازدحام، اغتشاش، غوغا، ناامنی، فتنه، هرج ومرج، ، هنگامه، سختی، مشقت، گرفتاری ،( وحشت، خوف، بلاء، خوفناکی، دهشت، ترس زیاد و...)- فعل امر تورماق turmaq=به پا خاستن، قیام کردن، بیدار شدن، بلند شدن، از جا بلند شدن، از خواب برخاستن،  و...

Moil-مایُل= moyil –meýil = مایل، میل، خمیده، کج، کژ، متمایل، مورب ، خواهان، راغب، شایق، طالب، علاقه مند، مشتاق، گراینده، گرای، موافق، مساعد، متمایل، و...

 men oňa meýillim bar من اونگا میلیم بار(Menda bunga moyillik bor)= من به او میل و رغبت دارم، من به او علاقه مندم، من به او گرایش دارم - mayil yel gelyarمایل یل گِلیار=باد موافق می آید، باد مُلایم می آید- مایل هاوا بار  maiyel  howa  bar= هوای خوب و مساعدی است-

Turn-En- tɜːn تَن- ˈtɜːrn ترن= چرخ، پیچ و خم، قرقره، پیچ، گردش، نوبت، استعداد، چرخش، پیچ خوردگی، تمایل، تغییر جهت، گشت ماشین تراش، دگرگون ساختن، عطف کردن، تغییر دادن، پیچ خوردن، چرخیدن، تغییر جهت دادن، چرخ خوردن، تاه زدن، گشتن، گرداندن، معکوس کردن، بر گرداندن، پیچاندن، وارونه کردن، تبدیل کردن، خیش زدن، خیش کشیدن، منحرف شدن، معطوف داشتن، چرخ زدن، پشت و رو کردن

معانی دیگر: چرخاندن، به گردش درآوردن، به چرخش درآوردن، تراش دادن، خراطی کردن، (با چرخاندن) ساختن، شکل دادن، پیچ دادن، تاباندن، تاب دادن، ورق زدن، (صفحه و غیره) برگرداندن، وارونه کردن یا شدن، معکوس کردن یا شدن، (معده را) به هم زدن، به حال تهوع درآوردن یا درآمدن،(در مقابل ضربه و غیره) جاخالی دادن، منحرف کردن یا شدن، منصرف کردن یا شدن، (مبلغ یا سن و غیره) رسیدن، (بالغ) شدن، پس زدن، متوقف کردن، دفع کردن، (رها یا آزاد و غیره) کردن، معطوف کردن، متوجه کردن، برگشت دادن، به کار زدن، پرداختن، تبدیل کردن یا شدن، - شدن، - کردن، ترجمه کردن یا شدن، (به زبان یا بیان دیگری) برگرداندن، دیوانه کردن، مجنون کردن، مفتون کردن، شیفته کردن، (شیر و کره و غیره) ترشیدن، ترشاندن، ترش شدن، رنگ (چیزی را) عوض کردن، رنگ پریده کردن یا شدن، رنگ به رنگ کردن یا شدن، دور زدن، گردیدن، به گردش درآمدن، پیچیدن، خم شدن، خمیدن، انحنا پیدا کردن، قوسدار شدن، غلت زدن، تریدن، قل خوردن، قل دادن، برگشتن، عقبگرد کردن، عوض شدن، دگرگون شدن یا کردن، عوض کردن، رجوع کردن به، مراجعه کردن، پناه بردن، (ناگهان) حمله کردن، پریدن به، (با: on یا upon) بستگی داشتن به، منوط بودن، پیچش، قوس داری، کژی، انحراف، (پیاده روی و غیره) دور، دورزنی، گلگشت، دگرگونی، عمل، کار، دوره، لحن، فحوا، نحوه، طرز، گرایش، سوی، تا کردن، خماندن، تو گذاشتن، دولا کردن یا شدن، جهت چرخش یا انحنا، رجوع شود به: turning point، تکان، یکه، شوک،(سرگیجه یا خشم یا بیماری) حمله، بروز، نمایش کوتاه، (بورس سهام) خرید و فروش، دست به دست گشتن، گردش بدور محور یامرکزی، میل

Turn-Turk-تُن، تُرن(تورن)= چرخ، پیچ و خم، قرقره، پیچ، گردش، نوبت، استعداد، چرخش، پیچ خوردگی، تمایل، تغییر جهت، گشت ماشین تراش، دگرگون ساختن، عطف کردن، تغییر دادن، پیچ خوردن، چرخیدن، تغییر جهت دادن، چرخ خوردن، تاه زدن، گشتن، گرداندن، معکوس کردن، بر گرداندن، پیچاندن، وارونه کردن، تبدیل کردن، خیش زدن، خیش کشیدن، منحرف شدن، معطوف داشتن، چرخ زدن، پشت و رو کردن، و...

Tor- تور Tur تور، تُو، تاو (دور)=تاو ، تاب،  تور، گردش، گردان(پروانه)، برگردان(ترجمه، معطوف کردن، متوجه کردن، برگشت دادن، به کار زدن، پرداختن، تبدیل کردن یا شدن، - شدن، - کردن، ترجمه کردن یا شدن، (به زبان یا بیان دیگری) برگرداندن)، دور(دور زدن، برگشت، برگشتن، (صفحه و غیره) برگرداندن، وارونه کردن یا شدن، معکوس کردن یا شدن، انحراف، (پیاده روی و غیره) دور، دورزنی، گلگشت، دگرگونی)  انحراف، پیج، پیچش، خم، خمیدگی، کجی،  دور، سفر، چرخش، قیام، جوشش ، غلیان، هیجان، جوش و خروش، طغیان،  به پا خاستن، بالا آمده، بلند شده،  تظاهرات، خشم  و به پا خاستن عمومی، تظاهرات، شورش(سرکشی ، معاند ، یاغی ، سرپیچ ، متمرد، اماده شورش)، بلوا، آشفتگی(سراسیمه، شوریده، مشوش، مضطرب، ناراحت، نگران، )،  آشوب ، ازدحام، اغتشاش، غوغا، ناامنی، فتنه، هرج ومرج، ، هنگامه، سختی، مشقت، گرفتاری ،( وحشت، خوف، بلاء، خوفناکی، دهشت، ترس زیاد و...)- ایستادگی، ماندگاری، مقاومت، فعل امر تورماق(دورماقdurmaq) turmaq=به پا خاستن، قیام کردن، بیدار شدن، بلند شدن، از جا بلند شدن، از خواب برخاستن، ایستادگی کردن، ماندن،  و...- gulpa açar tawlamaq گولپا آچار تاولاماق= به (داخل)قفل کلید چرخاندن- tawly saç تاولی ساچ= مو فرفری،- turist توریست=گردشگر، سیاح- turtmek تورتمک=فشار دادن، تحت فشار قرار دادن، اعمال زور و قدرت کردن، باعمل یا فشار دست یا انگشت و یا حرف کسی را متوجه کردن، و...

Tur-تَر(تأر) târ=طرز، راه، روش، سان، شیوه، طریق، طریقه، طرد، منوال، نمط، نهج، شکل، وضع، هیات، گونه، نوع، قاعده، قانون، آیین، اسلوب، سبک، سیاق- Bu târyq bilen işlemäňبو تَریق بیلن ایشلِمنگ=با این روش(طریق) کار نکنید-منگ ایشلِیان تَریم بیلِن ایشلَنگ- meň işleyan târim bilan işlaňgiz=به روش و سبکی که من کار می کنم کار کنید-( لحن، فحوا، نحوه، طرز، گرایش، سوی،و...)

Tur تُر(دور، dur )تور=ماندگار، ایستا، معمولاًترشی ها مدت زیادی می مانند و ترش مزه هستند- turş تُرش، turşy تُرشی- turiş تُر ایش(تُر ایشیturişy) =کار و عمل آوری برای ماندگاری، کار و عمل ترشی گرفتن، (دگرگونی، عمل، کار، دوره،  (شیر و کره و غیره) ترشیدن، ترشاندن، ترش شدن،و...)

Tur- törتُورdör–برگردان، جستجو، کاوش، فعل امرتُورمک، دُورمک dörmek- törmek=کاویدن، تفحص کردن، جست وجوکردن، کاوش کردن، کندن، حفر کردن، کندوکاو کردن، زیرورو کردن، گشتن،  و... yery törmek(dörmek) یری تُورمک- یری دُورمک= زمین را کاویدن، زمین را کندن(شخم زدن)، زمین را زیر و رو کردن- من همه یری دُردیم(تُردیم) اُنی تاپمادیم - men hemme yery dördim(tördim) ony tapmadim=من همه جا را جستجو کردم(گشتم) او را پیدا نکردم

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Turbulator،Bulk،Turbulent

 

با تبریک سال نو به همۀ هموطنان عزیز امیدوارم سال جدید سال پر برکتی برای همه باشد در ادامه مطالب گذشته چند کلمۀ دیگر از حرف T انگلیسی را انتخاب کردم که اکنون آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

tɜːbjʊlənt-Turbulent-En- توبلنت- ˈtɜːrbjələnt تور بلنت= سرکش، اشفته، یاغی، گردن کش

معانی دیگر: آشوبگر، شورشی، عاصی، جانگداز، توفانی، متلاطم، آشفته، پر جوش و خروش، پر تلاطم، پریشان، آسیمه، شوریده، هیجان زده

Turbulent-Turk-توبلنت- توربلنت= سرکش، اشفته، یاغی، گردن کش

Tor- تور Tur تور، تُو، تاو = تور، گردش، گردان(پروانه) انحراف، پیج، پیچش، خم، خمیدگی، کجی،  دور، سفر، چرخش، قیام، جوشش ، غلیان، هیجان، جوش و خروش، طغیان،  به پا خاستن، بالا آمده(آماس، ورم، تورم، متورم، و...)، بلند شده،  تظاهرات، خشم  و به پا خاستن عمومی، تظاهرات، شورش(سرکشی ، معاند ، یاغی ، سرپیچ ، متمرد، اماده شورش)، بلوا، آشفتگی(سراسیمه، شوریده، مشوش، مضطرب، ناراحت، نگران، )،  آشوب ، ازدحام، اغتشاش، غوغا، ناامنی، فتنه، هرج ومرج، ، هنگامه، سختی، مشقت، گرفتاری ،( وحشت، خوف، بلاء، خوفناکی، دهشت، ترس زیاد و...تورمه-turma=زندان)- فعل امر تورماق turmaq=ایستادن، ایستادگی کردن، به پا خاستن، قیام کردن، بیدار شدن، بلند شدن، از جا بلند شدن، بالا آمدن، آماسیدن، ورم کردن،

Bulent-بلند belent- baland=بلند، دراز، طولانی، طویل ، رفیع، شاهق، مرتفع ، شامخ، عالی، متعالی، منیع، والا ، بالا، اوج، راس، زبر، سر، صدر، علو، فراز، فوق ، مافوق، قامت، قد، هیکل، بلندا، بلندی، عرشه، رفیع، زیاد، گران، بیش از حد معمول، برین، عالم علیا، میزان، مقدار، جو، آسمان بم ، افراخته، افراشته، کشیده، رسا

belent dag- بلنت داغ- baland tog '= کوه بلند، کوه مرتفع

- bolan-bulentبُلان bolgon= شده، بوده، زیاد شده، - bul بُل-bol-زیاد، فراوان، وافر،  - فعل امر بُلماق- bolmoq- bolmaq=زیاد شدن، بودن، شدن، بدنیا آمدن، و...

Bol-بُل= زیاد، فراوان، شد، اتفاق،  واقع، وقوع، حقیقت، واقعیت، صحت، انجام، اتمام، باش، شو، و... فعل امر بُلماک(بُلماق)

menden daş bol مندن داش بُل= از من دور باش- ol sözden daş bolاُل سُوزدِن داش بُل=از آن سخن دور باش، در پی سخن بی معنی و دور از واقعیت نباش- ugirdaş boldy-همدم شد، همراه شد، در یک راه و مسیر شد، درست واقع شد، -سَوزی حقیقتدان داش بُلدی-sözy Hakykatdan daş boldy =سخنش دور از حقیقت شد- ol iş boldyاُل ایش بُلدی=آن کار انجام شد، آن کار اتفاق افتاد، آن کار واقع شد، - ol işy boldir اُل ایشی بُلدیر=آن کار را بده انجام بدهند، آن کار باید انجام بشود

bʌlk- Bulk-En- بالک- ˈbəlk بُلک= توده، میزان، جسم، تنه، حجم، اکثریت، اندازه، جثه، جسامت، بصورت توده جمع کردن، انباشتن

معانی دیگر: گندگی، حجم (به ویژه اگر زیاد باشد)، مقدار (زیاد)، سترگی، تنومندی، فراخنایی، ستبرا، قلمب، عمده، بسته بندی نشده، به طور یکجا، سترگ کردن یا شدن، حجیم کردن یا شدن، گنده کردن یا شدن، اهمیت پیدا کردن، (در مورد خوراک) جاگیر، شکم پرکن، دارای مواد زبر و لینت آور، (قدیمی)بخش پیش آمده ی جلو کشتی

Bulk-Turk-بالک- بُلک= مقدار زیاد، حجیم، به اندازۀ زیاد،

Bulk- بالیک(بارلیک)= دارندگی، دارایی، دارنده، چیزدار، مالدار، ثروتمند، شکم گنده(پر)، ماهی،  ماهی بزرگ (-balık balyk)،و...

Ba(r) zady aldy- با (ر) زادی آلدی=هرچه بود خرید، به طور یکجا خرید، به طور سرجمع و عمده خرید- Olaryň ba(r)sy geldi- ba(r) Adamlar geldy- با (بار) آداملار گلدی=همۀ آدمها آمدند-

مگر او دهد یادمان بندگی--- نماید بزرگی و دارندگی(فردوسی)

Bulk بُلیک- زیاد شده، حجیم شده، اکثریت، -بُل زات bol zat=چیز زیاد، -

bol  bolmaq-بُل بُلماق=حجیم شدن، جاگیر شدن، زیاد شدن - zady bol bolmaly-زادی بُل بُلمالی=چیز زیادی باید (احتمالاً)داشته باشد، شکم گنده و پولدار باید باشد- içynda bol zad bar ایچیندا بُل زاد بار= در شکمش چیز زیادی است-بیر بُلِک آدام گلیار bir bolek adam gelyar= یک دسته(گروه، جمع، تعداد زیاد)آدم می آید

Turbulator-En-توبیلایتا- توربیلایدر= اسباب مخصوص بهم زدن مایعات

Turbulator-Turk- توربیلایدر=چیز چرخنده و هم زننده، اسباب مخصوص بهم زدن مایعات

Tur- تور= چرخش، پیچش، به هم زدگی، آشوب، آشفتگی، و...

Bulat –بیلات=تکان بده، اجازۀ تکان دادن بده، فعل امر بیلاتماقbulatmaq=به کسی اجازۀ  تکان خوردن(تکان دادن) دادن، متلاطم کردن، مغشوش کردن، گیج کردن، سردرگم کردن، هم زدن، به هم زدن، آشفته کردن، چرخاندن و...- başy bulatmaq باشی بیلتماق=سر گیجه دادن- başy bulandy باشی بیلندی=سرش گیج رفت، سرش تکان خورد، سر در گم شد- başyni bulady باشینی بیلادی=سرش را تکان داد-

Bula بیلا=تکان بده، هم بزن، فعل امر bulamaq بیلاماق= هم زدن، تکان دادن، به هم زدن، در آمیختن، مخلوط کردن، قاطی کردن، متلاطم کردن، متوج کردن، آشفته و مغشوش کردن، و...- suw bulamaq سو بیلاماق=آب را به هم زدن و آلوده و کثیف کردن، آب را متلاطم کردن، - bulançaq suw بیلانچاق سو=آب کدر و گل آلود، آب در آمیخته و مخلوط

Or اَر ar=چیز، فرد، شخص، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و....