کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Air Gap،Airy،Airily،Airdrome

چند کلمۀ دیگر با پیشوند Air انگلیسی انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Airdrome-En- ایِ درومeədrəʊm- eədroʊm ایدُروم= فرودگاه

معانی دیگر: تسهیلات و تجهیزات فرودگاه

Airdrome-Turk-اِی دُروم، اِر دُروم=جایگاه هوایی، فرودگاه، تسهیلات و تجهیزات فرودگاه و...

Air = هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، اشکار کردن، هواپیمایی، و...(به مطالب گذشته :معنی Air رجوع شود)

Dromedurum دُروم= وضعیت، چگونگی، حالت، کیفیت، موقع، موقعیت، چگونگی، جایگاه، ایستگاه، چند و چونی، سروسامان، نهش، دارایی، حالت، طبقه، ، ملک، املاک، اموال، لوازم، اسباب، تجهیزات، تسهیلات، و...

onň durumy şiledir = وضعیت اون اینگونه است- ol şu yerde durumuş = او در اینجا ایستاده-

dur دُر(دور)= استواری، اسکان، ایستادگی، تثبیت، تحکیم، ثبات، ثبوت، جایگیری، قرارگیری، توقف، استقرار، قرار، رسم، روش، نهاد، استقرار، ثبات، سکون، طمانینه، آرام، آرامش، صبر، فراغ، فراغت، هال، شرط، عهد، وعده، رانده وو، میعاد، وعده گاه، قول، میثاق، شرح، شیوه، وضع، حکم، عادت، و... فعل امر دورماکdurmak= ایستادن، قرار گرفتن، مستقر شدن، و.... sen bu yerde dur=تو در اینجا بایست(توقف کن)- ol bu yerde durmady= او در اینجا نایستاد-bu yerde dursaň dur= اگر بخواهی در اینجا بایستی بایست، اگر خواستی در اینجا توقف کنی توقف کن- bu yer durumqa (duralqa) =اینجا توقفگاه(ایستگاه) است- bu yerde durma= در اینجا توقف نکن(نایست)- bu meň durmuşim= این وضعیت زندگی من است

Airily-En- اِراِلیeərəli، اِرلی= ظریفانه، شبیه هوا

معانی دیگر: با نشاط، با حالتی خوش، سبکبال

Airily-Turk-اِراِلی- اِرلی=مقل هوا، شیسه هوا، سیکبال، با نشاط، با حالتی خوش، و...

Air = هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، اشکار کردن، هواپیمایی، سبک، و...(به مطالب گذشته :معنی Air رجوع شود)

Ly لی =پسوند برای نسبت و انتساب: مثل: ایرانلی=ایرانی، تبریزلی=تبریزی

Airily اِرلی=هوایی، منسوب به هوا. ۱ - دارای هوا، باددار. ۲ - آن چه که در هوا جای گیرد یا جریان یابد. ۳ - لطیف ، سبک(فرهنگ معین)، منسوب به هواهواپرست خوشگذران(فرهنگ فارسی)-

شوریده دلی چنین هوایی --- تن درندهد به کدخدایی(نظامی)

Il اِل = دست، پر، بال، باله، پره ماهی، بال ماهی، پرک، پره طیاره، و...

Airy-En- اِیریeəri، eri اِری= پوچ، هوایی، هوا مانند، با روح، خود نما، واهی

معانی دیگر: در هوا، در هوای باز، در معرض نسیم، در آسمان، بسیار بالا، تخیلی، غیر ذاتی (مثل هوا)، غیر واقعی، پا در هوا، دلباز، سبک، بی غم، سر به هوا، سرسری، غیرجدی، سبکدل، بی خیال، سبکبال، شاد، ظریف، نازک

Airy-Turk-ایری، اِری== پوچ، هوایی، هوا مانند، با روح، خود نما، واهی، و...

Airy ایری iry =بزرگ، عظیم، مهیب، تنومند، جسیم، عظیم الجثه، کوه پیکر، بلند بالا، بسیار بال، و...

iry zad-ایری زاد=چیز عظیم و بزرگ- iry alma ber ایری آلما بر=سیب بزرگ بده- iry adam geldy= آدم قد بلند(تنومند، عظیم الجثه) آمد-

Airy آیری= مجهول: پوشیده، گمنام، مکتوم، ناشناسا، ناشناخته، ناشناس، نامشخص، نامعلوم، ندانسته، ناپیدا، غریب، گمنام، مجهول، مجهول الهویه، ناشناس، نامعلوم، پنهان، غایب، گم، مختفی، مخفی، مستور، مفقودالاثر، مفقود، ناآشکار، ناپدید، نامرئی، نامشهود، نهان، نهفته، و...

ol gelmedy airy adam geldy =او نیامد(شخصی که ما تصور می کردیم نیامد شخص دیگری ( ناشناسی، مجهولی، غریبه ای، و...)آمد- او نیامد(شخص اصلی نیامد) شخص غیر اصلی(جعلی، غیر واقعی، واهی) آمد- Ol o barada aýtmady airy zad aytdy- او در آن باره چیزی نگفت چیز واهی دیگری گفت- Hakykaty aýt airy söz aytma = حقیقت را بگو سخن دیگری( واهی و بیهوده ، غیر واقعی)نگو

Air = هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، اشکار کردن، هواپیمایی، سبک، و...(به مطالب گذشته :معنی Air رجوع شود)

Airy=هوایی، آسمانی، سماوی، فلکی، هوازی، دل کنده، عاشق، بیهوده، چرند، لغو، مهمل و...-

hawaiy gürleme هاوایی گورلِمه=بیهوده سخن نگو، چرت و پرت نگو- bu yere hawaiy geldim بو یره هاوایی گلدیم= به اینجا بیهوده آمدم- başy hawali باشی هاوالی=سر به هوا، حواس پرت، پریشان خیال، سر به هوا، گیج، گستاخ، مهمل، پریشان خیال، و...

Airy اِری eri، ere ، əri = ذوب: حل، گداز، بخار، گداختگی، گدازش، مذاب، وارفتگی، از هم پاشیدگی ، سُستی ، بی حالی، شلی، سست، بی اساس، بیهوده، پوچ، خیالی، سست، ضعیف، فرضی، موهوم(خیالی، وهمی، و....،) بی قاعده، شل، ول، هرزه، گشاد، ازاد، بی ربط، بی بند و بار، فروهشته، لق، بی پایه، اهمال کار، سهل انگار، و...فعل امر اِریمک =erimekذوب شدن، آب شدن، بخار شدن، شل شدن، سست شدن، و...- buz ereýdy، buz eridi، buz əridi=بخ ذوب شد-

Air Gap-En - اِ ی گاَپeəɡæp- erˈɡæp اِر گاپ =شکاف هوایی

Air Gap-Turk- اِرگاپ=شکاف هوایی، بادخور(فاصله و جای خالی میان دوجسم که هوا از آن عبور می کند )، و...

Air = هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، اشکار کردن، هواپیمایی، سبک، و...(به مطالب گذشته :معنی Air رجوع شود)

=Gap وقفه، شق، دهنه، رخنه، شکاف، درز، جای باز، وقفه، انقطاع، راه عبور( درب )و...(به مطالب گذشته معنی Gap رجوع شود)

It ony gapdy ایت اُنی گاپدی=سگ او را درید(گاز گرفت، شکافت، قاپید، به دهان گرفت)- It onň indaminy gapdy = سگ بدن اورا درید (شکافت، گاز گرفت، پاره کرد)-

Gap گاپ یا قاپ(qap)=شکاف ، چاک، گزش، چنگ، گیر، درز، دهانه، روزنه، در، درب(gapy گاپی، قاپیqapy. گاپاک gapak)، و... فعل امر گاپماکgapmak یا قاپماکqapmak= شکافتن، چاک دادن، دریدن، گاز گرفتن، گزیدن، قطع کردن، بستن، وقفه ایجاد کردن، زدن، چنگ زدن، و...- ol almany gapdy = او سیب را گاز گرفت(مثل علامت سیب اَپل که با دندان کنده شده)- gapy yapik گاپی یاپیک= در بسته- gapiny yap=در را ببند- agziňy gap = دهانت را ببند، خفه شو- agzy gapakly= دهانه اش دارای درب، دهنش بسته- ol zad elmy gapjidy = آن چیز دستم را شکافت(گزید، زخمی کرد، چنگ زد)- gapjik = چنگگ، گیره- بند، پشت بند، انبرک، و...- gapak=درب(مثل درب بطری نوشابه یا ظرف، و...)-

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Crew، Aircrew،Airborne

آیا زبان و لهجۀ ترکمنی زبان مادری ترکهاست؟ ترکمن یعنی من ترک هستم. همۀ لهجه های ترکی: آذری، ازبک، قرقیز، قزاق، مغول، ترک استانبولی، و.... همه خود را ترک می دانند.(ترک من= من ترک هستم)؟ آیا این کلمه شامل همۀ ترک زبانان بوده که بنام یکی از اقوام به یادگار مانده؟ محتاج بررسی است. من مواردی مرتبط که برایم اتفاق افتاده را بازگو می کنم: در سال 1366در سفری که به کشور ترکیه داشتم روزی در مسیر رفتن به جایی سراغ ایستگاه اتوبوس را از پیرمردی پرسیدم او گفت که من هم به آنجا می روم، با هم به راه افتادیم در بین راه پیرمرد صحیت می کرد و من هم گاهی ترکمنی جوابش را می دادم خلاصه به محل احداٍث مترو رسیدیم پیرمرد پرسید این تونل تا کجا کشیده می شود . من جواب دادم نمی دانم . من خارجی هستم . پیرمرد یهو ایستاد با تعجب نگاهم کرد و گفت آنلامادیم(متوجه نشدم) واقعاً تو خارجی هستی گفتم بله، گفت اهل کدام کشوری ؟ گفتم ایران ، گفت امکان ندارد که یک ایرانی بتواند بدون لهجه این گونه سخن بگوید. گفتم ترکمن هستم . گفت: بگو ترکمنی، آنا دیلیمیز(زبان مادری ما ) و توضیح داد که قبلاً همه به این لهجه صحبت می کردیم که بعداً آتا ترک حروف را لاتین کرد و زبانمان به این صورت در آمد، وگرنه زبانمان همان زبانی بود که سلجوق ها(ترکمنها )صحبت می کردند هنوز هم در اطراف استانبول تقریباً به این لهجه زیاد صحبت می کنند من فکر کردم تو هم یکی از آنها هستی از دیدنت خوشحال شدم وبا محبت نگاهم کرد. روزی دیگر برای خرید رفته بودم در کنار خیابان جوانی تقریباً 30 ساله را دیدم که مغازۀ لباس فروشی داشت ازش به ترکمنی قیمت و جنس اجناس را پرسیدم او با تعجب نگاهم کرد و گفت تو ترکمنی؟ گفتم بله، گفت: آنا دیلیم (زبان مادریم) و گفت بزار بغلت کنم. همدیگر را در آغوش گرفتیم. او با شوق گفت که ازبک افغانستانی است چند سالی است که به ترکیه آمده از اینکه می تواند با زبان مادریش با کسی صحبت کنه خیلی خوشحاله. روزی در فروشگاهی در استانبول می خواستم نوع پارچه ای که در نظر دارم را به فروشنده نصف و نیمه ترکی، ترکمنی توضیح بدهم فروشنده گفت تو ترکمنی گفتم بله گفت راحت ترکمنی صحبت کن ما زبان مادریمان را خوب می فهمیم. و موارد بسیار دیگر-

اکنون چند کلمه که با Ai در زبان انگلیسی شروع می شود را انتخاب کردم با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Airborne-En- اَبُن eəbɔːn - erˌbɔːrn اِر بورن= هوا برد، بوسیله هوا نقل و انتقال یافته

معانی دیگر: در پرواز

Airborne-Turk-اَر بورن = هوا برد، بوسیله هوا نقل و انتقال یافته، و...

Air = هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، اشکار کردن، هواپیمایی، و...(به مطالب گذشته :معنی Air رجوع شود)

Er- Air اَر ar= چیز، فرد، شخص، کننده، عمل، کار، فاعل، شوهر، مرد، جوانمرد، و....

Borne بورون burun =دماغ، بینی، پوز، خیشوم، دماغ، غنه، مشام، بویایی، شامه ، محل قوۀ شامه ، حس بویایی ، شم، مکندۀ هوا ، نقل و انتقال دهندۀ هوا و بو ، و....احتمالاً با : ( بو bu= رایحه، ریح، شمه، شمیم، عطر، نفحه)+ (run رون(ران)=فعل امر روندن (راندن)، رانندگی کردن، بیرون کردن، دور کردن، رانش، تاراندن، طرد کردن، تبعید کردن، نفی بلد کردن ، انتقال دادن، حرکت دادن، و... )=نقل و انتقال دهندۀ بو

چنان به خدمت او کاینات مشغولند--- که خوی کبر برون برد از دماغ پلنگ(رفیعالدین لنبانی)
بوی گل اندر دماغ جان ما--- زآن سر زلف سمن بوی افکنی(عطار)

Beren- Borne بِرِن= دهنده، انتقال دهنده، فرستنده، مخابره کننده، منتقل کننده، فرا فرست، و...-

men bu zady oňa beren =این چیز را به او دهنده منم،من این چیز را به او داده ام-ol zady oňa beren bolsaň gel = اگر آن چیز را به او داده باشی برگرد بیا-

Aircrew-En- اَکروeəkru- erˌkru اِر کرو= کارمندان و خلبانان هواپیما

معانی دیگر: خدمه ی هواپیما (یا ناو هوایی)، پروازیار، مهماندار

Aircrew-Turk-اَرکَ راِو=خدمتکاران و خدمۀ هوایی، کارمندان و خلبانان هواپیما

Air = هوا، باد، جریان هوا، فضا، نسیم، استنشاق، هر چیز شبیه هوا، نفس، شهیق، سیما، اوازه، اواز، اهنگ، نما، بادخور کردن، اشکار کردن، هواپیمایی، و...(به مطالب گذشته :معنی Air رجوع شود)

Er- Air اَر ar= چیز، فرد، شخص، کننده، عمل، کار، فاعل، شوهر، مرد، جوانمرد، و....

Crew-En- کروkru- kru کر اِو = خدمه، خدمه کشتی، کارکنان هواپیما و امثال ان

معانی دیگر: (مردم) دسته، گروه، جماعت، دارو دسته، باند، (گروهی که زیر دست یا تحت فرمان کسی کار کنند) خدمه، کارگران، (کشتی) ناویان (به استثنای افسران)، ملوانان، جاشویان، (قایق های پارویی مسابقه ای) پاروزنان (معمولا بین دو تا هشت نفر)، (این ورزش) پاروزنی، (هواپیمایی و فضانوردی و غیره) سرنشینان، ناوبران، (قدیمی) گروه مسلح، (انگیسی) یکی از دو زمان گذشته ی فعل: crow

Crew-Turk- کرو- کر اِو=پیشکار، خدمه، خدمتکار، و...

Crکَ رkâr= کار، پیشه، حرفه، شغل، کسب، مشغله، نقش، وظیفه، منصب، عمل، فعل، کردار، امر، ماجرا، ساخت، صناعت، تقدیر، سرنوشت، مرگ، اتفاق، پیشامد، حادثه، ماوقع، مسئله، موضوع، اثر، هنر جنگ، کارزار، کشت وکار، کاسبی، و...

Ew اِو= پیش، جلو، و...

Crew =پیشکار: پاکار، پیشخدمت، خادم، خدمتکار، خدمه، خدمتگزار، دستیار، عامل، قایم مقام، کارپرداز، کارگزار، مباشر، مددکار، مشاور، معاون، نایب، وشکرده، وکیل

Crew کروkru= گروه،حلقه قوم، مجموعۀ به هم پیوسته، دسته، اجتماع مردم، خدمتکاران، خدمتگزاران، ،توده، جمع، انبوه، گروه، جرم، حجم، توده مردم، کپه، قسمت عمده، و...

bir kru adam gelya=یک گروه آدم می آید

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Affair، Afebrile، Aftercare، Afterbirth

باز هم در ادامۀ مطالب گذشته چند کلمۀ دیگر با پیشوند Af از زبان انگلیسی انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Afterbirth-En- افتابِسˈɑːftəbɜːθ- æftəbɜːrθ اَفتا برس= جفت، جنین، مشیمه

معانی دیگر: (پس از زایمان) جفت، بند ناف و غیره، پس زایه

Afterbirth-Turk-افتا بِس =پس از زایمان، پی آمد زایمان، جفت، جنین، مشیمه، بند ناف و...

After= پس از، بعد از، عقب، در عقب، بتقلید، بیادبود، در پی، پشت سر، مابعد، در جستجوی، در صدد، و...(به معنی After رجوع شود)

Birth =اغاز، پیدایش، زایش، تولد، میلاد، و...(به مطالب گذشته معنی Birth رجوع شود)

Aftercare-En- آفتیکاَɑːftəkeə- آفترکِر= توجه و مواظبت در مرحلهء نقاهت

معانی دیگر: طب توجه و مواظبت در مرحله ء نقاهت، (پزشکی - پرستاری کسی که تازه عمل کرده و یا مریض بوده) پس تیمار، مراقبت بعد از عمل یا بیماری و غیره

Aftercare-Turk-آفتیکا- آفترکِر=در صدد مراقبت و نگهداری، توجه و مواظبت در مرحلۀ نقاهت، مراقبت بعد از عمل، و...

After= پس از، بعد از، عقب، در عقب، بتقلید، بیادبود، در پی، پشت سر، مابعد، در جستجوی، در صدد، و...(به معنی After رجوع شود)

Af اُف üf، of= دم، نفس، آن، ثانیه، حین، زمان، گاه، لحظه، لمحه، وقت، هنگام، باد، هوا، بخار، حرارت، دما، گرمی، تب، پف، ریح، نفخه، دمش، نفس، اجاق، کوره، شهیق، آه، افسوس، غم ، ماتم، زخم، اوف(علامت اظهار درد است خاصه در سوختگی و خلیدن خار یا سوزن و بیماری، امثال آن بر تن )، و...

Aft آفت=آفَت، اُفت، آسیب، بلا، بیماری، زیان، صدمه، فتنه، مصیبت | سقوط، کاستی، کاهش، کمبود، نزول، نقصان، خفت، کسرشان، و...

Terca تیکاtike—tik)tike:دوخت)- تیکل tikal =دوخته، دوخت، بخیه، وصله پیله، سرپا، کسی یا چیزی که روی پای خود قرارگرفته باشد، برپا، ایستاده، پذیرایی کننده در مراسم عروسی و عزا یا پرستاری از بیمار، و... –تیکل فعل امر تیکلمک tikelmek= سرپا شدن، بهبود یافتن، برپا ایستادن- تیک tik فعل امر تیکمکtikmek=دوختن، بخیه زدن، چشم دوختن göz) =tikmek بادقت نگاه کردن، نگهبانی دادن، مراقبت کردن، و....)

Care کارا kara، قارا qara=1- سیاه ، اسود، اغبر، تاریک، تیره، قره، کبود، کمرنگ، مشکی ، برده، غلام، کاکاسیاه، سیاه پوست ، بدیمن، بی ارزش، پشیز، غم انگیز، ملالت بار، درد آور، درد، دردمندی، رنجوری، عارضه، علت، علیلی، کسالت، مرض، مریضی، بیماری، و...2- فعل امر کاراماکkaramak، قاراماکqaramak=نگاه کردن، نگهداری مردن، مراقبت کردن، پرستاری کردن، و...

Care کار= کار، پیشه، حرفه، شغل، کسب، مشغله، نقش، وظیفه، منصب، عمل، فعل، کردار، امر، ماجرا، ساخت، صناعت، تقدیر، سرنوشت، مرگ، اتفاق، پیشامد، حادثه، ماوقع، مسئله، موضوع، اثر، هنر جنگ، کارزار، کشت وکار، کاسبی، و...

Afebrile-En-آفی برایل،اِفی برایل، اِفه برو= (پزشکی) بدون تب، تب ندار، بی تب

Afebrile-Turk-آفی براِل، اُفی بر اِل=تب و گرما و حرارت از دست داده، گرما رفته، بدون تب، تب ندار، بی تب، و....

Af اُف üf، of= دم، نفس، آن، ثانیه، حین، زمان، گاه، لحظه، لمحه، وقت، هنگام، باد، هوا، بخار، حرارت، دما، گرمی، تب، پف، ریح، نفخه، دمش، نفس، اجاق، کوره، شهیق، آه،و...

Afe= گرمی، تب، و...

Br بِرber=داده، بده، و...فعل امر برمکbermek=دادن،و...- elden ber اِلدِن بِر=از دست بده

Ile اِل=دست، و....

Brile بِریل=داده، ارمغان، پیشکش، رهاورد، سوغات، کادو، هدیه، طرفه، کمیاب، نادر، نفیس، بدیع، تازه، نو ،و.. -داده شو فعل امر بریلمکberilmek= داده شدن، بخشیده شدن، اهدا شدن، و...

maňa berildy مانگا بریلدی=به من داده شد- به من اهدا شد- elden berildy اِلدِن بریلدی=از دست داده شد-

Brile برو=رفته، فعل امر رفتن

Ile اِل el=دست، از دست، به دست، و...

Affair-En- آفəˈfeəا- əˈfer آفِر= کار، امر، عشقبازی، کار و بار، مطلب

معانی دیگر: قضیه، رویداد، رابطه ی نامشروع، رابطه ی عشقی، عشقبازی با جمع هم میاید

Affair-Turk-آفار-اُفِر= کار، امر، عشقبازی، کار و بار، مطلب، و....

Aff –Öf، öp اُوف(اُوپ)=بوسه، برخورد، اتصال، وابسته(متصل، خویش، خویشاوند، قریب، قوم، متعلق، منسوب)، تماس، اشتراک صفات، اشتراک نسبی یا سببی، اصولاً کسانی بوسه رد وبدل می کنند که با هم خویشاوند یا دوست نزدیک یا زن و شوهر باشند، لمس محبت آمیز توسط لب ها، -فعل امر اُوفمک، اُوپمک Öfmek ، öpmək = بوسیدن، بوس کردن، بوسه زدن، بوسه کردن، تقبیل، ماچ کردن، معانقه، برخورد کردن، تماس نزدیک حاصل کردن، صفات مشترک داشتن، ماچ کردن،عشقبازی کردن، و...

Af اُف üf، of= دم، نفس، آن، ثانیه، حین، زمان، گاه، لحظه، لمحه، وقت، هنگام، باد، هوا، بخار، حرارت، دما، گرمی، تب، پف، ریح، نفخه، دمش، نفس، اجاق، کوره، شهیق، آه، افسوس، غم ، ماتم، زخم، اوف(علامت اظهار درد است خاصه در سوختگی و خلیدن خار یا سوزن و بیماری، امثال آن بر تن و...

=air.هوا، آتمسفر، اقلیم، جو، شهوت، هوس، هوی، میل(علاقه، عشق)، ولع، دم، آسمان، فضا، باد، و...

هوا: هوا، آماس، آماه، نفخ، ورم، پف، فوت، تیز، ریح، توفان، شمیم، صرصر، نسیم، نفخه، بادا، باشد، افاده، خودبینی، تکبر، خودبزرگ بینی، غرور، فیس، نخوت، ابهت، اهمیت، شکوه، دم، نفس، بارح، برآمدگی، دمل، باطل، بیهوده، لغو، شهوت جنسی، شور جنسی، تحریک شهوانی، هوا و هوس، بوالهوسی، و...

Affair آفار Afarآفار(آپار= (apar امر به کاری کردن، امر به حرکت دادن و جابجایی کردن، امر به بردن، فعل امرآفارماک Afarmak یا آپارماک Aparmak =بردن، ((daşımak دور کردن، چیزی را با خود به جای دیگر به فاصلۀ دور تر از جای قبل بردن ، دور بردن، جا به جا کردن، حمل کردن، منتقل کردن، حرکت دادن، نقل و انتقال دادن، ترابری کردن، سفر بردن (Safari)، به پیش بردن، به انجام رساندن کاری با کامیابی و پیروزی، انجام دادن، و...- bu işy öňe Afar = این کار را به پیش ببر- Bu zady apar = این چیز را بگیر ببر

Air اَر ar= چیز، فرد، شخص، کننده، عمل، کار، فاعل، شوهر، مرد، جوانمرد، و....

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی: After، Afflatus

مطالب قبلی را ادامه داده چند کامۀ دیگر از پیشوند af از زبان انگلیسی را مورد بررسی قرار می دهیم

Afflatus-En- اِفلایتِسəˈfleɪtəs- اَفلیتِس= الهام، وزش، وحی الهی

معانی دیگر ):بیشتر در مورد شعرا و هنرمندان) الهام، وحی

Afflatus-Turk-اِفلَیتِس، اَفلیتس=نفحۀ آسمانی، الهام، وزش، وحی الهی

Affla اُفَلَ، اُفلَ üfle = هوائی که از میان دو لب گردکرده بیرون کنند برای تیز کردن آتش یاکشتن چراغ و شمع و یا خنک کردن طعام یا نوشابه ای گرم، نسیم، باد وزاندن، تلقین، القاء، الهام، وحی، فوت کن، خاموش کن، دمش، نفحه، دم، نفس، پایین آوردن گرما(پنکه) یا کم کردن حرارت چایی و غذا(فوت کردن، و... فعل امر اُفلَمک üflemek =دمیدن ، تلقین کردن، پف کردن. فوت کردن. نفس از میان دو لب غنچه کرده بیرون دادن چنانکه خواهند آتش را تیز یا گرمی را سرد کنند یا شعله چراغ و جز آن را خاموش سازند. دم خویش بر چیزی وزانیدن چنانکه آتش افروز بر اخگر. برزدن با نفس باد و هوارا. دم خویش بر کسی یا چیزی وزانیدن چنانکه معزم دمد بر گره و یا دیوزده ، یا دعاخوان بر کسی یا چیز یا جایی،

در بیانی از پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نقل شده: ”إنَّ لِرَبِِّكُم فی أیَّامِ دَهرِكُم نَفَحَات، فَتعَرَّضوُا لَهُ، لَعَلَّهُ أن یُصِیبَكُم نَفحَه مِنهَا، فَلا تُشقوُنَ بَعدَهَا اَبَداالبته در روزگار عمر شما نسیم هائی از طرف خداوند بر شما می وزد، پس خود را در معرض آن ها قرار دهید. باشد كه نسیمی از او به شما بوزد، در لغت «نفحه» به معنای «دمیدن»، «وزیدن» و «نسیم» آمده است، اما در اصطلاح اخلاق و عرفان چون تجلیات اسمائی و اوصافی حضرت ذوالجلال است

گوهر می آتش است ورد خلیلش بخوان--- مرغ صراحی گل است باد مسیحش بدم
چون نیندیشی که بی حاجت روان پاک را--- ایزد دانا درین صندوق خاکی چون دمید(ناصرخسرو)
این لطف بین که در گل آدم سرشته اند--- وین روح بین که در تن آدم دمیده اند(سعدی)
باد مسیح از نفس دل دمید--- آب حیات از دهن گل چکید(نظامی)

At آت=فعل امر آتماکatmak= انداختن، پرت کردن، پرتاب کردن، و...

Us اُسüs=بالا، آسمان، رو، چهره، رخ، رخسار، سیما، صورت، عارض، وجه، و...

Atus آتوس=از آسمان انداخته شده، و..

After-En- آفتاɑːftə- ˈæftər آفتر= پس از، بعد از، عقب، در عقب، بتقلید، بیادبود، در پی، پشت سر، مابعد، در جستجوی، در صدد

معانی دیگر: (از نظر زمان یا مکان) بعد، بعدی، دیگر، دیگری، پاپی، بااصرار، در نتیجه ی، به واسطه ی، علیرغم، با وجود، (از نظر رتبه و مقام و غیره) بعد از، مادون، پایین تر از، به سبک، به تقلید از، به رغم، (در مورد نامگذاری) به افتخار، به یاد بود، جویای احوال شدن، پس از آن، بعد از آن، عقبی، پسین، پیشوند: پس، بعد از [aftereffect]، مطابق

After-Turk-افتا، آفتر=دم آخر، واپسین زمان، پسین، پس از، بعد از، عقب، در عقب، بتقلید، بیادبود، در پی، پشت سر، مابعد، در جستجوی، در صدد، و...

Af اُف üf، of= دم، آن، ثانیه، حین، زمان، گاه، لحظه، لمحه، وقت، هنگام، باد، هوا، بخار، حرارت، دما، گرمی، پف، ریح، نفخه، دمش، نفس، جان، هستی، خود، خویش، ذات، تن، جسد، لاشه، کالبد، خاموشی، مرگ، وجود، نفسانیات، اجاق، کوره، شهیق، آه، افسوس، خون، دنبال، کنار، تنفس، دم زنی، و...(به توضیحات Afflatus توجه کنید)- üf öl اُفُول (افول)=زمان مرگ، حین مردن، از بین رفتن گرمی و حرارت(آفتاب)، غروب، غروب افتاب ، انحطاط، زوال، نابودی، و...- öl اُول=فوت، نیستی، مرگ، نابودی، زوال، انحطاط، و... فعل امر اُولمکölmek=مردن، فوت کردن، در خاک فرو رفتن، نیست شدن، و...

Af اف=هنگام، وقت، حین، و...(فرهنگ فارسی)،

اف: هنگام. وقت. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ). حین. هنگام. ( از اقرب الموارد ). اِفّان. تَئِفَّه. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). گویند: کان ذلک علی افه و افّانه ؛ یعنی وقت و هنگامش بود. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء )

Ter ته . Tây . =تِی، ته، بن، بیخ، ریشه، پس، بنیاد، ژرفنا، عمق، قعر، آخر، انتها، پایین، زیر، منتهاالیه، عقب، زیرین، پسین، انتها، غایت، نهایت، حد نهایی، آخر،و...- ته چاه= guýynyň tây- ته صف= آخر(عقب) صف، ته میز=زیر میز

Terتأر târ =سبک، استیل، اسلوب، راه، روال، روش، شیوه، طرز، طریق، طریقه، منوال، و...

Aft اُفت= سقوط، کاستی، کاهش، کمبود، نزول، نقصان، خفت، کسرشان، کم شدن، پایین آمدن(اُفت کردن)، و...

After اُفتا(افتاده)= محذوف، خاشع، خاضع، خاکسار، فروتن، متواضع، پست، بی ادب، عاری از خیال، افتاده، صغیر، دون، پست، فروتن، پایین، محقر، اندک،از کار افتاده(مرده)، کم، اهسته، پست ومبتذل، ساده، بی تکلف، بی ادعا، بی تصنع، و...

عقب افتادن، به بعد موکول شدن، کارت به عقب افتاد- به عقب کسی افتادن(پشت سر کسی بودن، در جستجوی کسی بودن، پیروی کورکورانه، پیروی، دنباله روی، تقلید، ادا، مقلدی، مقلدگری، پیروی، دنباله روی، پیروی کردن، تبعیت کردن)، عقب افتاده، کار عقب افتاده(کار به بعد موکول شده)،

After =دم آخر: مردد بودن، تاخیر کردن، درنگ کردن، دم اخر را گذراندن، معطل شدن، منتظر ماندن، دیر رفتن، و...

Er اَر= چیز، شخص، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و....

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Affiance،Affinity،Affine،Afferent

کلمات مرتبط انگلیسی با پیشوند af زیاد است در ادامه چند کلمۀ دیگر از پیشوند af انگلیسی انتخاب کردم که با هم آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Afferent-En- اَفراِنت-æfərənt = توبر، توبرنده، نقل کننده، اوران

معانی دیگر: (زیست شناسی - اعصابی که احساس را به مغز می برند) آوران (در مقابل وابران: efferent(، در مورد عصب توبر، نقل کننده بدرون

Afferent-Turk-اَفراِنت= توبر، توبرنده، نقل کننده، اوران، و...

Affer -Affr - Afarآفار(آپار(apar فعل امرآفارماک Afarmak یا آپارماک Aparmak =بردن، ربودن، گرفتن، قاپیدن، سرقت کردن، از جا در رفتن(انفجاری)، از خود بیخود شدن، برداشتن، لمس کردن(سایش)، ((daşımak دور کردن، چیزی را با خود به جای دیگر به فاصلۀ دور تر از جای قبل بردن ، دور بردن، جا به جا کردن، حمل کردن، منتقل کردن، حرکت دادن، نقل و انتقال دادن، ترابری کردن، سفر بردن(Safari)، و...-

Ent اِنت، اینت(in)=تو، درون، داخل، در توی، در داخل، و...

içine intermek(indermek)= به داخل فرو کردن، به داخل فرو بردن، به داخل آوردن، به داخل فرستادن، به داخل تزریق کردن، در داخل مدفون کردن- Öýe in=برو خانه، برو داخل خانه، به خانه داخل شو- Öýe inenok=به درون خانه نمی رود، به خانه داخل نمی شود-

inter=در خانه نهادن، مدفون ساختن، و...

اَورِن- âweren=آورده، خریده، گرفته آورده، و...- O ol zady âweren adam=او کسی که آن چیز را برایم آورده(خریده)- olary olara âwer =آنها را برای آنها بیاور(آور، بخر، بگیر بفرست، برسان، ببر)

bu maňa âweren zady بومانگا اَورِن زادی=این چیزی که برای من گرفته آورده(خریده)- ol zady maňa âwer اُل زادی مانگا اَور= آن چیز را برایم آور(بیاور، بخر)-اَوِر âwerفعل امر اَورمک âwermek=آوردن، گرفتن و آوردن، اتیان، با خود حمل کردن، رساندن، زادن، زاییدن، حکایت کردن، روایت کردن، نقل کردن، خریدن، خریداری کردن، خرید کردن، معامله کردن، ابتیاع کردن، بدست آوردن، کسب کردن، فرستادن، ارسال کردن، و...- maňa Öý âwer مانگا اَوی اَور=برایم خانه بخر-maňa Öý âwerdy = برایم خانه خرید- maňa iymit âwer = برایم خوراکی بخر(بیاور)- ony âwer اُنی اَور=آن را بیاور(بخر، بگیر یده)-

Affine-En- آففاین-اُففاین= منسوب سببی، خویشاوند سببی، خویشاوند از راه ازدواج، (ریاضی) آفین، مستوی، نسبت سلبی، نسبت ازدواجی

Affine-Turk- آفاین-اُفاین= منسوب سببی، خویشاوند سببی، خویشاوند از راه ازدواج، (ریاضی) آفین، مستوی، نسبت سلبی، نسبت ازدواجی

Aff اَف afیا اُف = تاسف، متاسف، عذر، اظهار احساسات شدید، عذر خواهی، متاثر، تحت تاثیر احساسات، احساس، تمایل، وابستگی(خویشاوند، نسبت سلبی، نسبت ازدواجی) ، عاطفه، پژمان(غمخوار، غمگین، غمناک)، پشیمان، حزین، همدردی، مرحمت(احسان، اکرام، التفات، تفضل، رافت، شفقت، عطا، عنایت، لطف، مهر و محبت، دوستی، مهربانی، نوازش، مهربانی کردن، لطف داشتن، مهرورزی،و...

AffÖf، öp اُوف(اُوپ)=بوسه، برخورد، اتصال، وابسته(متصل، خویش، خویشاوند، قریب، قوم، متعلق، منسوب)، تماس، اشتراک صفات، اشتراک نسبی یا سببی، اصولاً کسانی بوسه رد وبدل می کنند که با هم خویشاوند یا دوست نزدیک یا زن و شوهر باشند، لمس محبت آمیز توسط لب ها، -فعل امر اُوفمک، اُوپمک Öfmek ، öpmək = بوسیدن، بوس کردن، بوسه زدن، بوسه کردن، تقبیل، ماچ کردن، معانقه، برخورد کردن، تماس نزدیک حاصل کردن، صفات مشترک داشتن، و...

Ine این in= تو، درون، داخل، در توی، در داخل، اندرونی، داخلی، فرو ، فرود، زیر، ریرین، سقوط، نزول، نازل، دخول، پهنا، عرض، اندام، بدن، و...(به توضیحات Afferent توجه کنید)- فعل امر اینمکinmek= پایین آمدن، به زیر آمدن، سرازیر شدن، جاری شدن، روان شدن، فرود آمدن، داخل شدن، فرو رفتن، سقوط کردن، ساقط شدن، نزول کردن، و..-

men seny afain (öfain,öpain)- من سنی اُوفاین(اُوپایین)=من ترا ببوسم(بغلت کنم ببوسم، من دوست دارم ترا ببوسم)، من ترا دوست دارم، من به تو تمایل دارم-

یک لالایی که مادر بزرگان ترکمن برای نوه هایشان می خوانند- آففایینا آففایین اوستینگه ماخمال یافایین--- نیراگ گیدن نَنِگی دایینگ لاردان تافایین- ترجمه : در آغوش بگیرم و ببوسمت رویت را با مخمل بپوشانمت مادر به کجا رفته ات را در خانۀ دایی ات پیدا کنم-آففاش یا آفش=نزدیک، بغل، آغوش، آغوش باز، کسی را به گرمی و آغوش باز پذیرفتن، به حالت روی دو پای نشاندن یا بچه را به کنار کمر و بدن در آغوش گرفتن را هم گویند، و... çagany afşina aldy چاغانی آفشینا آلدی= بچه را در آغوش (در بغل)گرفت-

Affinity-En- افین اِتیəˈfɪnəti- افین اِدی= نزدیکی، پیوستگی، وابستگی، قوم و خویش سببی

معانی دیگر: رابطه ی نزدیک، همبستگی، قرابت، خویشی، شباهت، مشابهت، آونجیدگی (از نظر ساختمان یا نسبت)، میل طبیعی، وجه اشتراک، جاذبه ی متقابل، علاقه ی دو طرفه، کشش، جاذبه ی جنسی، راه داشتن دل به دل، خویشاوندی سببی (در مقابل نسبی)، خویشاوندی (از طریق ازدواج)

Affinity-Turk-افین اِتی یا اِدی= نزدیکی، پیوستگی، وابستگی، قوم و خویش سببی

Affine= منسوب سببی، خویشاوند سببی، خویشاوند از راه ازدواج، (ریاضی) آفین، مستوی، نسبت سلبی، نسبت ازدواجی(به معنی Affine رجوع شود)

Ity اِتی یا اِدی=کرده، شده، انجام گرفته، انجام شده، و...-اِد یا اِت فعل امر etmek,edmekاِتمک یا اِدمک= کردن، انجام دادن، کرده شدن، نزدیکی کردن، جماع کردن، آمیرش جنسی انجام دادن، و...

Affiance-En- افای انسəˈfaɪəns، اففای اِنس= نامزدی، اطمینان، اعتماد، پیمان ازدواج

معانی دیگر: (قدیمی)، اعتقاد، ایمان، قول ازدواج، قول و قرار

Affiance-Turk-اف انس=معاشرت قبل از ازدواج، رابطۀ قبل از ازدواج، نامزدی، اطمینان، اعتماد، پیمان ازدواج

AffÖf، öp اُوف(اُوپ)=بوسه، برخورد، اتصال، وابسته(متصل، خویش، خویشاوند، قریب، قوم، متعلق، منسوب)، تماس، اشتراک صفات، اشتراک نسبی یا سببی، اصولاً کسانی بوسه رد وبدل می کنند که با هم خویشاوند یا دوست نزدیک یا زن و شوهر باشند، لمس محبت آمیز توسط لب ها، -فعل امر اُوفمک، اُوپمک Öfmek ، öpmək = بوسیدن، بوس کردن، بوسه زدن، بوسه کردن، تقبیل، ماچ کردن، معانقه، برخورد کردن، تماس نزدیک حاصل کردن، صفات مشترک داشتن، و...

Affi اُفای=وابستگی، خویشاوندی، ازدواج، و...

üns-Iance انس -1-اعتبار، ارج، ارزش، پشتوانه، آبرو، حیثیت، شرف، عرض، قدر، منزلت، نام، پندگیری، عبرت، سندیت، وجهه، تاثیر، نفوذ، تنخواه، سرمایه، مایه، اطمینان، اعتماد، توجه، دقت، تمرکز، و...2- انس، خو، عادت، آمیزش(ازدواج)، الفت، حشر، رابطه، موالفت، موانست، معاشرت، دوستی، محبت، وابستگی، مأنوس، آشنا، اخت، دمساز، مالوف، محشور، همدم، همنشین، آمخته، خوگر، رام، معتاد، و...

sözlere üns bermek سُوزلره اُنس برمک= به سخنان ارج دادن(توجه و دقت کردن)- sözime üns ber = به حرفم توجه کن- ol maňa üns alip=او به من خو(انس) گرفته، olar birbirne üns alip = آنها به یکدیگر خو (انس)گرفته اند، آنها با یکدیگر مأنوس شده اند- birbiriň sözine üns beriň = یه سخنان یکدیگر توجه و اعتماد کنید- منگ سُوزیمه اُنس بر(اُنس وِر)-üns ver))meň sözime üns ber =به سخن من توجه کن(دقت کن) و نظر بده

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Affrication،Affricate،Affray

بررسی ارتباط کلمات با پیشوند Af انگلیسی را ادامه می دهیم

Affray-En- اِفرِیəˈfreɪ- اِفرَی(آففِی)= غوغا، سلب ارامش مردم، نزاع، ستیز، هراسانیدن

معانی دیگر: زد و خورد پر سر و صدا، نزاع در شارع عام، به هم زدن آرامش و نظم عمومی، کتک کاری، مزاحمت فراهم اوردن، ترساندن

Affray-Turk-آفری= غوغا، سلب ارامش مردم، نزاع، ستیز، هراسانیدن، و...

Af اَف، اُفof، uf اوف= کلمۀ افسوس که هنگام احساس درد و رنج و ترس و بیم و هراس و دلتنگی، ترس از تنهایی، یا اظهار تٲسف تلفظ می کنند،و...

کلمه ای است که درمقام اظهاردلتنگی وافسردگی ونفرت وانزجاربکارمی برند، درعربی اسم فعل است یعنی اظهاردلتنگی میکنم
( صفت ) کلمه ایست که بهنگام اظهار افسردگی نفرت و کراهت استعمال کنند(فرهنگ فارسی)، کلمه ای است که در وقت تنگدلی و زجر گویند و این لفظ بکسی گویند که از او تنگدل و سرگردان شده باشند و او را عیب کنند. ( آنندراج)

Af(of) Bu näme etdiň? =آخه این چه کاریه که کردی؟- uf bedenim agyrýar= اوف بدنم درد می کند-Beni affet = مرا ببخش-

Fr فرfer= فریاد، بانگ، جیغ، خروش، دادوبیداد، نزاع، دعوا، زوزه، شیون، صیحه، ضجه، عربده، غریو، غلغله، فغان، غیه، ناله، نعره، نفیر، ولوله، هیاهو، تب و تاب، حرارت، تاب، تف، تفت، دما، گرما، گرمی، نایره ، تندی، تیزی، حدت، شدت، شور، هیجان، تاب، چین، شکن، کرس، تازگی، طراوت، نوی، دلال، غنج، کرشمه، ناز، تنور، تنوره | جلال، شان، شکوه، شوکت، فروغ ایزدی، بزرگی، والایی، بلندی، لمعه، حسن، زیبایی، رهایی، گریز، فرار، بخاری، کوره ، اجاق، تنور، و...-

فر، پیچ و تاب، ۱- گردش چیز دور خود خم و شکن . ۲- رنج و مشقت : تاب نور از روی من میبرد ماه تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب . پیچ و تابش نور و تاب از من ببرد تا بماندم تافته بی نور و تاب . ( ناصر خسرو ) یا به پیچ و تاب افکندن یا افتادن . پیچان گشتن یا گردانیدن ( از درد و رنج)

یادyad=1- یاد، بیان، تاویل، تبیین، تعبیر، توضیح، شرح، ابراز، اشعار، اظهار، تقریر، تلفظ، سخن، کلام، گفتار، نطق، اعتراف، اعلام، بازگو نمودن، و...2- غریبه، نا آشنا، و... فریاد احتمالاً =با شور و هیجان اعلام کردن ، به صدای بلند یاد آوری کردن- yadlamak یادلاماک=یاد آوری کردن، به یاد آوردن، به خاطر آوردن، خاطر نشان کردن، بیان کردن، و...- yadima geldy، yadıma düşdü یادیما گِلدی(دوشدی)=به یادم آمد(افتاد)، به خاطرم آمد-

Fray فری(Free)=آزاد، رها، ول، (به طور ناخوشایند و تحمیلی) خودمانی، خودجاکن، لگام گسیخته، بددهن، بی بندوبار، بددهانی، بدزبانی، دشنام، زشتیاد، سب، سخط، سقط، شتم، آزار و ستم و جور، ناسزا، هتک، ضرب و شتم، و...

منم یاری که بر یادت شب و روز--- جهان سوزم به فریاد جهانسوز_(نظامی)

ول: ترک، رها، متروک، مرخص، مستخلص، واگذار، عاطل، مهمل، سست، شل، آزاد، بی ادب، بی تربیت، بیکاره، ولگرد، جوان اوباش صفت، ولنگار، خود سر، ولو، ویلان، هرزه، محبوب، نگار، یار

اوباش=یک کلمۀ ترکی است از ترکیب( اُ O= او، خود، خودش، به صورت، اِو=ستا، ستایش، آفرین، ستوده، ثنا، جلو، پیش، اول، ابتدا، و..)+( باش=1-سر، سرکرده، رئیس، رهبر، سرجنبان، سردسته، سرور، فرمانده، پیشقدم، راس، سرور، قائد، سر دسته، و...2-زخم، جراحت، جریحه، خراش، خستگی، ریش، ضرب، قرح، ناسور، نیش، خسارت، اسیب، و... )=اوباش، خود سر، ستیزه جو، یاغی، بی قید و بند، ولنگار، ولگرد، خود یا دیگران را زخمی کن، خود زن(در قدیم می گفتند فردی که می خواهد به نوعی مطرح شود دست به این کار می زند. رایج ترین نوع خودزنی زخمی کردن پوست با یک وسیله تیز است. انواع دیگر آن خراش انداختن)، و...- O geldy اُ گلدی=او آمد، خودش آمد

ز دونان نگه دار پرخاش را--- دلیری مده بر خود اوباش را(نظامی)
چون گشت بعالم این سخن فاش--- افتاد ورق بدست اوباش(نظامی)

Affricate-En- اَفریک اِتæfrɪkeɪt- æfrɪkət اَفریکَات= ادغام، ادغام صوتی

معانی دیگر:(آواشناسی) سایشی، انسدادی (مانند صدای )(چ) در batch))، بستی سایشی، n : ادغام، vt : سرقت کردن، لخت کردن

Affricate-Turk-آفاریم اِت=سرقت کردن، ادغام، ادغام صوتی، و...

Affr - Afarآفار(آپار(apar فعل امرآفارماک Afarmak یا آپارماک Aparmak =بردن، ربودن، گرفتن، قاپیدن، سرقت کردن، از جا در رفتن(انفجاری)، از خود بیخود شدن، برداشتن، لمس کردن(سایش)، ((daşımak دور کردن، چیزی را با خود به جای دیگر به فاصلۀ دور تر از جای قبل بردن ، دور بردن، جا به جا کردن، حمل کردن، منتقل کردن، حرکت دادن، نقل و انتقال دادن، ترابری کردن، سفر بردن(Safari)، و...-

Affri آفاریAfary، AfarikآفاریکAffric =سرقتی، انفجاری، سایشی، و..

Cate کات kat,gat,qat= قطع، بسته، مسدود، بند، بندش، سد، گرفتگی، گیر، جلوگیری، مانع، انسداد، محاصره، بازداری، ایجاد مانع، انقطاع، برش، جدایی، فک، بریده، جدا، گسسته، گسیخته، چینه، طبقه، قشر، ورقه، ورقه ورقه، لا، لایه و...

sözy kat etmek =سخن( صدا) را قطع کردن

Cate کات kat یا قات qat=قاطی، ادغام، امتزاج، امیزش، ترکیب، اختلاط، شراکت، اتحاد، پیوستگی، وابستگی، تجمع، امیزش، انجمن، مشارکت، شرکت، تداعی معانی، ائتلاف، ادغام کن، ترکیب کن، قاطی کن، و.. فعل امر کاتماک،قاتماک katmak,qatmak =قاطی کردن، ادغام کردن، ترکیب کردن، در هم آمیختن، آمیختن، آمیخته کردن، مخلوط کردن ، شریک کردن، مشارکت دادن، و...-

iki zady bir birne katmak(qatmak ) =دو چیز را با هم ادغام(ترکیب) کردن

Affrication-En- اَفری کیشِنæfrɪˈkeɪʃn̩ =(آواشناسی) تبدیل حرف بی صدای بسته (مانند j( به صدای سایشی مانند( badge ، انفجاری - سایشی شدگی، بستی - سایشی شدگی، ادغام، سرقت

Affrication-Turk-آفاری کیشِن(کاتشِن)=بزور بردن،

Affricate= سرقت کردن، ادغام، ادغام صوتی، و...(به معنی Affricate رجوع شود)

Katiş کاتیش بپیوند، قاطی شو، ادغام شو، و... فعل امر کاتیشماک katişmak= پیوستن، آمیختن، مشارکت کردن، ترکیب شدن، ادغام شدن، و...

olara katişmak=به آنها پیوستن، با آنها مشارکت کردن، با آنها ترکیب شدن، - olara katişan adam =فردی که به آنها پیوسته، فردی که با آنها مشارکت کرده-sende olara katişan adamme?=تو هم کسی هستی که با آنها مشارکت کرده(ادغام شده، پیوسته)؟

Cation کاتشِن(کانشان، گاتشان، قاتشان) katişan =ادغام شده، مشارکت کرده، پیوسته، و...

Cation کِشِن=کشیدگی، خراشیدگی، سایشی، جذب، انجذاب، جاذبه، ربایش، کشش، گیرش، استخدام، بسوی خود کشیدن ربودن، هم کشیدن، ادغام، جذب و ترکیب خراشاندن، خط زدن، خط کشیدن، خراشیدن، ساییدن، سایش، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Affected، Affectionate،Affection،Affect

دوباره از پیشوند Aff انگلیسی چند کلمه انتخاب کردم که با هم آنها را مورد بررسی قرار می دهیم

Affect-En--اِف اَکیتəˈfekt- اِفَکت= اثر، اثر کردن بر، تغییر دادن، متاثر کردن، وانمود کردن، دوست داشتن، تمایل داشتن، تظاهر کردن به

معانی دیگر: تحت تاثیر قرار دادن، اثر کردن، (مهجور) تمایل، ترجیح، ترجیح دادن، عادت (به پوشیدن) داشتن، به خود بستن، نتیجه، احساسات، برخورد، تمایل داشتن به

Affect-Turk-اِف اَکیت= اثر، اثر کردن بر، تغییر دادن، متاثر کردن، وانمود کردن، دوست داشتن، تمایل داشتن، تظاهر کردن به

Aff اَف afیا اُف = تاسف، متاسف، عذر، اظهار احساسات شدید، عذر خواهی، متاثر، تحت تاثیر احساسات، احساس، تمایل، عاطفه، پژمان(غمخوار، غمگین، غمناک)، پشیمان، حزین، همدردی، مرحمت(احسان، اکرام، التفات، تفضل، رافت، شفقت، عطا، عنایت، لطف، مهر و محبت، دوستی، مهربانی، نوازش، مهربانی کردن، لطف داشتن، مهرورزی، بخشایش، و...)، حس ترحم، پشیمانی، افسوس، مروت، بخشش، عفو، رحم، ترحم، ، تاثر، اثر پذیری، ، قبول اثر ، فعل امر اَفمک Affmek، Affmak=متاسف شدن، عذر خواهی کردن، خواستار عفو و بخشش شدن(کردن)، اظهار ناراحتی و پشیمانی و تاسف کردن، اثر، اثر کردن بر، تحت تاثیر قرار دادن، اثر کردن و..- کلمه ایست که بهنگام اظهار افسردگی ، نفرت و کراهت استعمال کنند. ( فرهنگ فارسی معین)- ازاندوه و تنگدلی و درد، اف گفتن. ( از اقرب الموارد)- مهر، خورشید و کلمه ای که در مقام اظهار دلتنگی و افسردگی و نفرت و انزجار به کار می رود(فرهنگ عمید)

افسوس=( اَفaf= متاسف، متاثر، اثر، احساس، و..) + (سوسsus=ساکت، بی سروصدا، بی صدا، خاموش، خموش، سکوت وخاموشی، ساکت و خاموش به خاطر ناراحتی و دلگیری از چیزی، و...)

Ect اَکیت âkit =فعل امر اَکیتمک= âkitmek بردن، جا به جا کردن، حمل کردن، منتقل کردن، حرکت دادن، تغییر حالت یا مکان دادن، پیش بردن، با خود بردن، برداشت کردن، از جا برداشتن و بردن، جاری شدن، و...

Affection-En- اِفَکشِنəˈfekʃn̩- əˈfekʃn̩ اَفَکشِن= تاثیر، خوی، مهربانی، عاطفه، محبت، ابتلاء، مهر، برخورد، عدم تنافر، عطف، علاقه

معانی دیگر: خو، خصلت، حالت فکری یا روحی، خصیصه، تمایل، گرایش، بیماری، کسالت، صفت مشخصه (اشیا)، خاصیت

Affection-Turk-اِفِکشِن-اَفَکشِن= تاثیر، خوی، مهربانی، عاطفه، محبت، ابتلاء، مهر، برخورد، عدم تنافر، عطف، علاقه

Affect= اثر، اثر کردن بر، تغییر دادن، متاثر کردن، وانمود کردن، دوست داشتن، تمایل داشتن(به معنی Affect رجوع شود)

Affection اِفکشِن=متاثر شده، متمایل شده، عمل و کار مهر و محبت، مهربانی، و...

Affectionate-En- اِفکشِن اِتəˈfekʃənət= مهربان، خون گرم

معانی دیگر: پرمهر، پر محبت، پرعاطفه

Affectionate-Turk-اِفکشِن اِت=مهربانی کن، مهربان، خون گرم، و...

Affection اِفکشِن=متاثر شده، متمایل شده، عمل و کار مهر و محبت، مهربانی، و...

Ate اِت( ed)et= بکن، کُن، انجام بده، و...فعل امر اِتمک)etmek edmek)= کردن، انجام دادن، عمل کردن، ادا کردن، و...

Affected-Enاِفَکت اِد- əˈfektɪd- əˈfektəd اَفکت اِد= تحت تاثیر واقع شده، ظاهر نما، امیخته با ناز و تکبر

معانی دیگر: تحت تاثیر، بیمار، فلاکت زده، ذلیل، علیل، تصنعی، مصنوعی، وانمودین، متظاهر، ژستی، دارای رفتار مصنوعی (برای جلب توجه و غیره)، ادا و اطواری، پر قر و غمزه، ساختگی

Affected-Turk-اِفکت اِد= تحت تاثیر واقع شده، ظاهر نما، امیخته با ناز و تکبر

Affect= اثر، اثر کردن بر، تغییر دادن، متاثر کردن، وانمود کردن، دوست داشتن، تمایل داشتن(به معنی Affect رجوع شود)

Ate اِت( ed)et= انجام، اجرا، عملکرد، حرکت، رفتار، اشاره، وضع، قیافه، ادا، اطوار، ژست، بکن، کُن، انجام بده، و...فعل امر اِتمک)etmek edmek)= کردن، انجام دادن، عمل کردن، ادا کردن، ، به جا آوردن، گزاردن، ادای فریضه کردن، ادا در آوردن (ناز، کرشمه، غمزه، عشوه ) کردن و...- احتمالاًکلمۀ اطوار با اِتوِر یا اِدور etiwer، ediwer =عمل کن، هر چه دلت خواست انجام بده ، کار و عمل دلبخواهی ، و...-( ed) Islän zadyňy et، Islän zadyňy ediwer، Islän zadyňy eda= هرچه دلت خواست بکن- ادا در آوردن، ژست گرفتن،

هرچه در خاطر عاشق گذرد میدانی --- خوش ادایاب و ادافهم و ادادان شده ای(صائب)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Affidavit،Affidavy،Affable

از پیشوندَAf انگلیسی هم چند کلمه انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Affidavy-En-اَف اِدوی- اَف اِدیوی= سوگندنامه، گواهینامه، شهادت نامه، استشهاد

Affidavy-Turk-اَف اِدوی=عفو کنندۀ دعوا، سوگندنامه، گواهینامه، شهادت نامه، استشهاد

Aff اَف=عفو، اغماض، بخشایش، چشم پوشی، گذشت، بخشودن، گذشت کردن، امرزش گناه، بخشایش، بخشودگی، تبرئه، برائت، عفو، انصراف از مجازات، منع تعقیب کیفری، گناه از کسی در گذاشتن، و...

Idav اِدِو یا idavy اِدِوی=عمل کننده، انجام دهنده، ادا کننده به عمل آورنده، و...

Aff edmek، Affetmek اَف اِدمک=عفو کردن، تبرئه کردن، و...

Aff edewy اَف اِدِوی=عفو کننده، اغماض کننده، گذشت کننده، چیزعفو کننده، چیز تبرئه کننده(شهادت نامۀ خود متهم یا شاهدین، استشهاد محلی و گواهی به نفع متهم، سوگند نامۀ متهم یا شهود، گواهی یا تاییدیۀ معتبر برای انجام آن عمل( مثل گواهینامه برای رانندگی کردن)

Affi اَفی (عفی یا عافی) = عفو کننده، بخشنده، آمرزنده،انفاق گر، باسخاوت، بخشایشگر، بخشنده و مهربان(Affable)، بذال، جواد، جوانمرد، خیر، دست ودل باز، رحمتگر، سخاوتمند، سخی، فیاض، فیض بخش، کریم، کریم النفس، گشاده دست، معطی، مکرم، نیکوکار، منان، واهب، وهاب، آزاد، مورد عفو و بخشش، و...- درگذرنده ازگناه، ونیزبه معنی مهمان وخواهنده رزق وخواهنده فضل(فرهنگ فارسی)

Davy دَوی=دعوی، ادعا، خواسته، مدعی، کشمکش، دعوا، آشوب، اختلاف، تنازع، حرب، زدوخورد، کشمکش، مجادله، مرافعه، مشاجره، منازعه، نزاع، و...

Davy دِویDewy=شکننده، نقض کننده، نقص کننده، خرد کننده، و...

Dav دِو dewیا دُو döw= فعل امرdöwmek دُومک یا دِومک dewmek، dövmek= شکستن، خرد کردن، نقض کردن، نقص کردن، و....- şeker döwmek =قند خرد کردن- affi döw=شکننده و نقص عفو و آزادی

اصولاً ارائۀ سوگند نامه و شهادت نامه و غیره می تواند توسط شاکی برای محکوم کردن متهم بکار رود و برعکس توسط متهم برای تبرئۀ خود

Affidavit-En- ˌ اَفیدیو اِتæfɪˈdeɪvɪt- ˌæfəˈdeɪvət اَف اِدِیو اِت= شهادت نامه، استشهاد، گواهی نامه، سوگندنامه

معانی دیگر: (حقوق) سوگندنامه، اقرارنامه، affidavy : سوگندنامه

Affidavit-Turk- اَف اِدِو اِت =عفو کننده، تبرئه کننده، شهادت نامه، استشهاد، گواهی نامه، سوگندنامه، و...

Aff اَف=عفو، اغماض، بخشایش، چشم پوشی، گذشت، بخشودن، گذشت کردن، امرزش گناه، بخشایش، بخشودگی، تبرئه، برائت، عفو، انصراف از مجازات، منع تعقیب کیفری، گناه از کسی در گذاشتن، و...

Affidav اَف اِدو aff edew =عفو کن، عفو کننده

ol aff edew اُل اَف اِدِو = او عفو کننده، او بخشنده است-Alla meny aff ed ،Alla meny aff edew الله منی اَف اِدِو= خدایا من را عفو کن- Alla günälermy affed= خدایا گناهانم را ببخش- Alla günälery affedwi =خدا گناهان را می بخشد، خدا بخشندۀ گناهان است-

It اِت et یا اِدed=فعل امر اِتمکetmek یا اِدمکedmek= کردن، انجام دادن، ادا کردن، عمل کردن، و...

Affable-En- اَفِبُلæfəbl̩- اَف اِبُل= دلجو، خوش برخورد، مهربان، خوش محضر، خوشخو، خوشرفتار، خوشرو

معانی دیگر: پرمهر، محبت، خونگرم

Affable-Turk اَف اِبُل=پرمهر و محبت، دارای قدرت و توانایی بخشش، بخشنده، خوش قلب، بخشایشگر، دلجو، خوش برخورد، مهربان، خوش محضر، خوشخو، خوشرفتار، خوشرو، و...

Aff اَف، آف=عفو، بخشش، اغماض، بخشایش، چشم پوشی، گذشت، مهر و محبت، دوستی، ارادت، انس، تولی، حب، خلت، رفاقت، صمیمیت، عشق، عطوفت، محبت، مرافقت، مودت، مهربانی، ود، ولا، همدمی، سخاوت، نیکوکاری، و...

affet beni آف اِت بِنی=مرا عفو کن، مرا ببخش- O affeder اُ اف اِدِر=او می بخشد، او بخشنده است

affedersiniz اف اِدر سینیز=ببخشید- affeder آف اِدر=می بخشد-affediyorum اف اِدیوریم=می بخشم

Affet اف اِت،=عفو کننده، مهربان، بخشنده، خوش قلب، انفاق گر، باسخاوت، بخشایشگر، بذال، جواد، جوانمرد، خیر، دست ودل باز، رحمتگر، سخاوتمند، سخی، فیاض، فیض بخش، کریم، کریم النفس، گشاده دست، معطی، مکرم، نیکوکار، منان، واهب، وهاب،و... عفو کن فعل امر اف اِتمک Affetmek=عفو کردن، بخشیدن، محبت کردن، گذشت کردن، و....

Able=توانایی، شایستگی، توان، لایق، پسوندی برای ساختن صفت به معنی (دارای قدرت) شایسته، و...(به معنی Able رجوع شود)

Ble بُل bol=زیاد، پر، فراوان، زیادت، توانا، توانمند، قوی، و... فعل امر بُلماک=شدن، انجام گرفتن، و...- bol zad بُل زاد=چیز زیاد- ol iş boldy اُل ایش بُلدی=آن کار انجام شد- (مطالب گذشته)

توضیحات تکمیلی:

Affa=صلح، آرامش، آشتی، اصلاح، سازش، صفا، مصالحه، صمیمیت،خلوص، دوستی، مهر، محبت، مودت، وداد، وفا، یکدلی، یکرنگی، ایفای عهد، پیمان پایی، دوستی، مهر، پیمانداری، مهرورزی، آغوش، بغل، (آفیش)، و...

ikisiň arasy affa safa ایکیسینگ آراسی آفا سافا=میان آن دو صلح و صفا است، میان آن دو مهر و وفا است

olar affa safa yaşayalar =آنها با مهر و وفا (صلح و صفا )زندگی می کنند

iki ýurduň arasinda affa safalik bar =میان دو کشور صلح و صمیمیت برقرار است

Ümid edyərim affa safa yaşadiňiz= امیدوارم با مهر و محبت، صلح و صمیمیت زندگی کنید

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Axiom،Axletree،Axillary، Axillar،Axil،Axle، Axe،Ax

چون در مورد کلمات با پیشوند Ax انگلیسی بررسی نکرده ایم چند کلمه انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را مورد بررسی قرار می دهیم، لازم به ذکر است کلمات گذاشته شده در وبلاک از حرف A انگلیسی از 200 صفحه گذشت سعی می کنم اگه برسم آنها را مرتب کرده در یک مجموعه ارائه بدهم

Ax-En- اَکِسæks-= تبر، تیشه، تبر زین، تبر دو دم، با تبر قطع کردن یا بریدن

معانی دیگر: مخفف:، اصل بدیهی، حقیقت آشکار

Ax-Turk-اَکِس=بُرندۀ و قطع کنندۀ بوته و درختان، چیز بُرنده، تبر، تیشه، تبر زین، تبر دو دم، با تبر قطع کردن یا بریدن، و...

A اوOاُ=خود، خویش، خویشتن، ذات(سرشت، طبیعت، خو، فطرت، افرینش، مشرب، خمیره، ماهیت، گوهر، غریزه)، نفس، وجود، خودش، او، ان، آن، آن را، آن ور، ان چیز، ان جانور، آن طرف، نهان، غیب، اندرونی، و...

Æk-اَک ək یا اِک ek =کِشت، هر آنچه کاشته شده و یا روئیده(درخت، بوته، و...)، حراثت، حرث، زراعت، زرع، کاشت، کشاورزی، کاشته،چیزی که در زمین بکارند یا پایه گذاری کنند( پایه، ستون، میله، دیرک، ساقۀ یا تنۀ گیاه ،و..)، نشا، رویش، نمو، و...

فعل امر اکمکekmek,akmak = کاشتن، کشت کردن، بنا کردن، پایه گذاری کردن، نشاندن، رویاندن، نشا کردن و...

Ks کِسkes-کَسkəs=برش، بریدگی، شکاف، بریده، تقطیع، جدایی، فصل، قطع، قطعه، اندازه، قالب ، قاش، قاچ، کارآیی، توان، برایی، قاطعیت، تیزی،بُرنده، قطعی، حتمی، اصل بدیهی، حقیقت آشکار ، بدیعی، پر واضح و مشخص، سخت، قاطع، یقین، برنده، نافذ، بران، فعل امر کسمکkesmek,kasmak = بریدن، قطع کردن، و...- (keser = برش کننده، معمولاً به کارد یا چاقوی مخصوص برش در قالیبافی گویند)- kəsir =برش می دهد، می بُرد

Axe-En- اَکس-æks = تبر، تیشه، تبر زین، تبر دو دم، با تبر قطع کردن یا بریدن

Axe-Turk-اکس= تبر، تیشه، تبر زین، تبر دو دم، با تبر قطع کردن یا بریدن، و...

به توضیحات Ax رجوع شود

Axle-En- اَکس اِلæksl̩= میل، محور، میله، چرخ، چرخه، اسه، دنده، میله چرخ فرمان

معانی دیگر: میله ای که چرخ به دور آن می چرخد، آسه، وردنه، اشایه، اکسل

Axle-Turk-اِکس اِل=آن قطعۀ مثل و مانند دست یا بازو یا میله ، دو دست و بازوی(مقابل و مخاف هم ) ، میل، محور، میله، چرخ، چرخه، اسه، دنده، میله چرخ فرمان

Ax =چیزی مثل : پایه، ستون، میله، دیرک، میل، و.. (به توضیحات Ax توجه کنید)

Ax اکس- ikiz، Əkiz ، Ekiz =دوقلو، شبیه، مانند، عکس، پرتره، تصویر، تمثال، شمایل، نقش، دو چیز شبیه به هم، و...

Ax آکس Akz - Agz، Ağız، Og'iz، Ooz، =دهنه، دهان، دهانه، سیم، بند، خط، دهنه، لجام، طرح، رشته، سطر، ریسمان، رده، جاده، رسن، مسیر، ردیف، مسیر که با خط کشی مشخص میشود، دهانه، سوراخ سوزن، مرکز هر چیزی، لوله، ناودان، محل تلاقی دوابریز، قید، مهار، افسار، بتد(حبل، رسن، رشته، ریسمان، طناب، نخ، ترک، زین، بست، عقد، قید، گره، گیر، پیوند، لولا، مفصلگاه، مفصل، استخوان انگشت، اتصالگاه، پیوندگاه، گره گاه، تله، دام، رهن، گرو، گرفتاری، مخمصه، آز، طمع، و...)، وسیلۀ مهار دو چیز، پالهنگ، عنان، هالتر( میله ای فولادی که به دو سر آن وزنه هایی نصب می کنند و ورزشکاران آن را از زمین بلند می کنند، میله ای که دو چرخ را مهار کرده نگه می دارد، محوری عرضی که چرخ های محرک یا آزادگرد هر نوع وسیلۀ نقلیه روی آن نصب می شود، میله، محور چرخ، اکسل،و... )، محور(راهی که دو مکان را به هم وصل کند، راه ارتباطی: محور تهران قم، )، دهان، راه ورود غذا، خرخره، نای(راه ارتباطی ورود غذا به بدن)، صدا، حلق، گلو، نوک، منقار، پوزه، سر لوله اب یا دهانۀ چاه، حرف ، سخن، کنایه، گوشه، قاچ، و....

Le اِل el=دست، ید، ارتباط، تبانی، رابطه، تسلط، قدرت، پر، چنگ، بال، باله، بازه، ساعد، عضد مرفق ، اهرم، دسته، توانایی، قدرت، قوت، نیرو، یاور، دیلم ، شاهین، میله، اهرم، هر عضوی شبیه بازو، بازو، توانایی، قدرت، قوت، نیرو، و...

Keselik کِسِلیک=لوله یا میلۀ چوبی یا فلزی دو طرف دار قالی(سردار، زیر دار یا جلویی دار ، عقبی دار) که ثابت با متحرک است که با اتمام بافتن قالی تارهای کنار آنها بریده می شود.( کِسسِلkessel= بیماری، دست بریده، ناتوان برای کارکردن، و...-

haly dokama keselik= میلۀ اصلی(سرداار یا زیر دار)دار قالی بافی

Axil-En-اَکس اِلˈæksɪl- =(گیاه شناسی - زاویه ای که برگ یا شاخه با ساقه ی گیاه تشکیل می دهد) آس گوشه، بغل، کنار، گوشه، گوشه یا زاویه بین شاخه یا برگ با محوری که از ان منشعب میشود

Axil-Turk- اَکس اِل=(گیاه شناسی - زاویه ای که برگ یا شاخه با ساقه ی گیاه تشکیل می دهد) آس گوشه، بغل، کنار، گوشه، گوشه یا زاویه بین شاخه یا برگ با محوری که از ان منشعب میشود

Axle اَکس اِل= میل، محور، میله، چرخ، چرخه، اسه، دنده، میله چرخ فرمان(به توضیحات Ax,Axle رجوع شود)

Axillar-En-اَکس اِللَ- اَکس اِللِر= پرهای زیربال پرنده، نرمه پر، بغلی، زیربغلی، مربوط به زیر بغل، از بغل روینده

Axillar-Turk-اَکس اِللِر(اِللَ)=موی زیر بغل یا زیر پر پرندگان، آنچه در دستها (زیر بغل،زیربالها)روئیده، پرهای زیربال پرنده، نرمه پر، بغلی، زیربغلی، مربوط به زیر بغل، از بغل روینده

A اوOاُ=خود، خویش، خویشتن، ذات(سرشت، طبیعت، خو، فطرت، افرینش، مشرب، خمیره، ماهیت، گوهر، غریزه)، نفس، وجود، خودش، او، ان، آن، آن را، آن ور، ان چیز، ان جانور، آن طرف، نهان، غیب، اندرونی، و...

Æk-اَک ək یا اِک ek =کِشت، هر آنچه کاشته شده و یا روئیده(درخت، بوته، و...)، حراثت، حرث، زراعت، زرع، کاشت، کشاورزی، کاشته،چیزی که در زمین بکارند یا پایه گذاری کنند( پایه، ستون، میله، دیرک، ،و..)، نشا، رویش، نمو، و...

فعل امر اکمکekmek,akmak = کاشتن، کشت کردن، بنا کردن، پایه گذاری کردن، نشاندن، رویاندن، نشا کردن و...

Ax = آنچه روییده، آنچه رشد و نمو کرده

Le اِل el=دست، ید، ارتباط، تبانی، رابطه، تسلط، قدرت، پر، چنگ، بال، باله، بازه، ساعد، عضد مرفق ، اهرم، دسته، توانایی، قدرت، قوت، نیرو، یاور، دیلم ، شاهین، میله، اهرم، هر عضوی شبیه بازو، بازو، توانایی، قدرت، قوت، نیرو، بغل، پهلو، آغوش، کناردست، و...

illar اِللِر(اِللَ)( eller(ella=در دست (دستها)در بازو ، در بغل، زیر بغل، (بازوها، زیر بغل ها)، در بال، در آغوش، و...

Eller، əllər، ellar= دستها- ella=در دست

ol zady eller(ellar) bilen tutdy اُل زادی اِللر بیلن توتدی=آن چیز را با دستهایش گرفت

ol zad ella bar=اُل زاد اِللَ بار=آن چیز در دست است(وجود دارد)

Axillary-En- اَکس اِللَریækˈsɪlərɪ- æksəˌleri اَکس اَللِری= مربوط به زیر بغل، بغلی

معانی دیگر: (کالبدشناسی) وابسته یا نزدیک به زیربغل، زیربغلی، (گیاه شناسی) بغلی، کناری، واقع شده یا روییده در بغل یا گوشه

Axillary-Turk اَکس اِللری= مربوط به زیر بغل، بغلی

Axillar = پرهای زیربال پرنده، نرمه پر، بغلی، زیربغلی، مربوط به زیر بغل، از بغل روینده(به توضیحات Axillarرجوع شود)

Y با پسوند ای میشود مربوط و مرتبط با زیر بغل، بغلی، و..

Axletree-En- اَکسلتریˈæksltri- æksəltri اَکسالتری= محور، میله میان دو چرخ

معانی دیگر ):گاری و واگن و غیره) میله ای که دو چرخ را به هم وصل می کند، اکسل، میله میان دو چرخ

Axletree-Turk اَکسلتَری=نوعی میله که چرخ دور آن می چرخد، محور، میله میان دو چرخ، و...

Ax =چیزی مثل : پایه، ستون، میله، دیرک، میل، مخفف:، اصل بدیهی، حقیقت آشکار، محور، و.. (به توضیحات Ax توجه کنید)

Axle=میله ای که چرخ به دور آن می چرخد، و...(به Axle رجوع شود)

Tree تَری(تأری) târy =طوری، جوری، نوعی، طریقی، شیوه ای، روشی، حالتی، حال و هوایی، هیئتی، شکلی، گونه ای، قسمی، نحوی، و...

bir târy meň yanima gel بیر تَری(تأری) مِنگ یانیما گِل=یک طوری(یک جوری، یک نوعی، به یک طریقی)پیش من بیا-

Axiom-En- اَکس اِی اِمæksiəm- اَکسیِم= اندرز، پند، اصل، اصل موضوعه، بدیهیات، قاعده کلی، حقیقت اشکار، قضیه حقیقی، حقیقت متعارفه، اصل عمومی

معانی دیگر: (منطق - ریاضی) بنداشت، اکسیوم، ورجاوند، بنشت، حکم، اصل متعارف، آنچه که همه صحت آن را قبول دارند، واقعیت، اصل بدیهی، راستین واژه، (علوم و هنرها و غیره) قانون (مورد قبول همه)، اصل اساسی، قاعده ی کلی، اندیش پایه، راست اندیشه

Axiom-Turk- اَکس اِی اِم =برخورد متعارف و یکسان، برخورد کلامی(اندرز، پند، و...)برخورد متعادل و قانونی، ، ،

Ax =چیزی مثل : پایه، ستون، میله، دیرک، میل، مخفف:، اصل بدیهی، حقیقت آشکار، مرکز محور شئ ، دو قلو، همسان، همگون، برابر، برابری، تساوی، عدالت، مساوات، متعارفی، قانونی، قاعده، رسم، مرسوم، متعارف، همنوع، مشابه، معادله، همتایی، همسانی، هم سنگی، هم وزنی، هم تراز، همراه، حد وسط، خط وسط، آکس (نه افراط نه تفریط، نه چپ نه راست، متعادل)، تطابق، مطابقت، تعادل، توافق، یگانگی، وحدت، یکتایی، یکی بودن، هم صدایی، وحدت رویه، مشابهت، دهان، سخن، حرف، کلام، پند، اندرز، و.. (به توضیحات Ax توجه کنید)

Agzamak=ذکر کردن، سخن گفتن، بیان کردن، نصیحت کردن، و...

Iom ای اِمiym=غذا، خوراک، برخورد، برخورداری، مشی، رویه، تدبیر، راه، رفتار، روال، روش، سیاست، شیوه، طریقه، رفتار، وضع، سلوک، اخلاق، طرز رفتار، طرز عمل، رویه، روش، روند، قاعده، ایین دادرسی، قانون، حکم، اصل اساسی، قاعده ی کلی، اندیش پایه، راست اندیشه، خطابه، پند، امر، فرمان، نظام نامه، امریه، قاعده اخلاقی، اصل متعارف، آنچه که همه صحت آن را قبول دارند، ماده، بند، قید، اغذیه، غذا، تغذیه، تربیت، پرورش، علوفه، توشه، تهیه، قوانین، تدارک، شرط و شروط، و...

ایIy فعل امر Iymek ایمک= خوردن، برخورد کردن، برخوردار شدن، مناسب شدن، تطبیق کردن، صلاحیت دار بودن، گنجاندن یا گنجیدن، اندازه بودن برازندگی، زیبنده بودن بر، مناسب بودن برای،و...

iym iymek=غذا خوردن- در فارسی خوراک تبلیغاتی،

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Aught،Aurevior

در ادامۀ مطالب گذشته چند کلمۀ دیگر از زبان انگلیسی با پیشوند Au انتخاب کردم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Aught-En- اُتɔːt- ɒt آت= خیر، هر چیزی، چیزی، هیچ چیز، بهیچ وجه، صفر، ابدا، چیزی، هیچ

معانی دیگر: (قدیمی) اصلا، به هیچ وجه، آنچه، anything : چیزی

Aught-Turk-اُت، آت= خیر، هر چیزی، چیزی، هیچ چیز، بهیچ وجه، صفر، ابدا، چیزی، هیچ، و..

Aught آت at=انداخت، پرتاب، انداختنی، دور ریختنی،(آت )آشغال، هر چیز یا هرگونه مواد بی مصرف و دورریختنی، دور ریز و بدرد نخور،و...- Bu ýere at aşqal atmaň=در اینجا دور ریز پسماند غذا(آشغال=(آش=غذا ، خوراکی)+( غال = پسماند، مانده) نندازید(پرت نکنید)

Aught اُتot=علف، خار و خاشاک، آخال، آشغال، خار، خاکروبه، خس، زباله، گل، علف، کاه، چوب ریزه، بوتۀ خشک و بدرد نخور، ریز و خرد، ذره، هیچ، تکه، اندک ، بسیار کم مقدار و بی ارزش که قابل حساب نیست، هیچ چیز، ابتدایی و معادل صفر، غیر قابل به حساب آوردن، نیستی و عدم وخیر نبودن، به هیچ وجه، و..

Aught اُوت Outاوت یا öutاُوت=خارج، نیستی، نیست، خیر، هیچ، حذف، صفر، رفت، اخراج، و...

. Ol öýden öute (oute) gitdy= او از خانه خارج شد(بیرون رفت)- ol dünýäden öutdy= اواز دنیا خارج شد، او فوت کردن، او مُرد، او نیست شد، او از دنیا حذف شد(رفت)،و...

Aurevior-En- اِورِ وُاəʊrɪˈvwɑ-ˈoʊrɪˈvwɑːrاُوِ وُار= خداحافظ، بامید دیدار

معانی دیگر:(فرانسه) خداحافظ، تا دیدار بعدی

Aurevior-En-اُوُرِ وُر=تا دیدار بعدی، عطف به دیدار مجدد، خداحافظ، بامید دیدار، و....

Aure اِورِ-اُوُر öwür ، اِوُر Ewür =برگردان، گردان، چرخان، دور، وارونه، تغییر، تبدیل، پشت و رو، ، دگرگون، پیچ خور، دور پیچ، برگشت، تغییرجهت، تغییرموضع، و... فعل امراُوُرمک öwürmek ، اِوُرمک ewürmek = عطف کردن، تغییر دادن، بر گرداندن، پیچاندن، وارونه کردن، تبدیل کردن، خیش زدن، خیش کشیدن، منحرف شدن، معطوف داشتن، چرخ زدن، پشت و رو کردن، تاه زدن، گشتن، گرداندن، معکوس کردن، پیچ خوردن، چرخیدن، تغییر جهت دادن، چرخ خوردن، دگرگون ساختن، برگشت دادن، دور زدن، و... (= Evertبرگرداندن، پشت و رو کردن)

ol puly izina öwür =آن پول را برگردان(پس بده)- ol puly o adama öwür = آن پول را به آن شخص برگردان- iziňa öwüril=به عقب برگرد- Şol tabagy öwür = آن ظرف را برگردان(پشت و رو کن)- Ol sözni öwürdy=او حرفش را تغییر داد- Ol bu yere öwürildy =او به اینجا دوباره برگشت-

Aure اِورِ öwüre=از نو، دوباره، پس، بعداً، باز هم، باز، دیگر، مجددا، بعدی، نیز، یکبار دیگر، مکرر، دگربار، بعلاوه، از طرف دیگر، وارونه ، چرخیده، دور زده، دوران، گردش، برگشت، و...- = Ol bu yere öwüre geldy او به اینجا دوباره (مجدداً، بعداً ) آمد- sen bu yere öwürela=تو به اینجا دوباره برگرد

Vior-وُر wör=دید، دیدار، رویت، نظر، ملاقات، و... فعل امر وُرمکwörmek= دیدن، دیدار کردن، ملاقات کردن، و...