چون در مورد کلمات با پیشوند Ax انگلیسی بررسی نکرده ایم چند کلمه انتخاب کردم که با هم ارتباط آنها را مورد بررسی قرار می دهیم، لازم به ذکر است کلمات گذاشته شده در وبلاک از حرف A انگلیسی از 200 صفحه گذشت سعی می کنم اگه برسم آنها را مرتب کرده در یک مجموعه ارائه بدهم

Ax-En- اَکِسæks-= تبر، تیشه، تبر زین، تبر دو دم، با تبر قطع کردن یا بریدن

معانی دیگر: مخفف:، اصل بدیهی، حقیقت آشکار

Ax-Turk-اَکِس=بُرندۀ و قطع کنندۀ بوته و درختان، چیز بُرنده، تبر، تیشه، تبر زین، تبر دو دم، با تبر قطع کردن یا بریدن، و...

A اوOاُ=خود، خویش، خویشتن، ذات(سرشت، طبیعت، خو، فطرت، افرینش، مشرب، خمیره، ماهیت، گوهر، غریزه)، نفس، وجود، خودش، او، ان، آن، آن را، آن ور، ان چیز، ان جانور، آن طرف، نهان، غیب، اندرونی، و...

Æk-اَک ək یا اِک ek =کِشت، هر آنچه کاشته شده و یا روئیده(درخت، بوته، و...)، حراثت، حرث، زراعت، زرع، کاشت، کشاورزی، کاشته،چیزی که در زمین بکارند یا پایه گذاری کنند( پایه، ستون، میله، دیرک، ساقۀ یا تنۀ گیاه ،و..)، نشا، رویش، نمو، و...

فعل امر اکمکekmek,akmak = کاشتن، کشت کردن، بنا کردن، پایه گذاری کردن، نشاندن، رویاندن، نشا کردن و...

Ks کِسkes-کَسkəs=برش، بریدگی، شکاف، بریده، تقطیع، جدایی، فصل، قطع، قطعه، اندازه، قالب ، قاش، قاچ، کارآیی، توان، برایی، قاطعیت، تیزی،بُرنده، قطعی، حتمی، اصل بدیهی، حقیقت آشکار ، بدیعی، پر واضح و مشخص، سخت، قاطع، یقین، برنده، نافذ، بران، فعل امر کسمکkesmek,kasmak = بریدن، قطع کردن، و...- (keser = برش کننده، معمولاً به کارد یا چاقوی مخصوص برش در قالیبافی گویند)- kəsir =برش می دهد، می بُرد

Axe-En- اَکس-æks = تبر، تیشه، تبر زین، تبر دو دم، با تبر قطع کردن یا بریدن

Axe-Turk-اکس= تبر، تیشه، تبر زین، تبر دو دم، با تبر قطع کردن یا بریدن، و...

به توضیحات Ax رجوع شود

Axle-En- اَکس اِلæksl̩= میل، محور، میله، چرخ، چرخه، اسه، دنده، میله چرخ فرمان

معانی دیگر: میله ای که چرخ به دور آن می چرخد، آسه، وردنه، اشایه، اکسل

Axle-Turk-اِکس اِل=آن قطعۀ مثل و مانند دست یا بازو یا میله ، دو دست و بازوی(مقابل و مخاف هم ) ، میل، محور، میله، چرخ، چرخه، اسه، دنده، میله چرخ فرمان

Ax =چیزی مثل : پایه، ستون، میله، دیرک، میل، و.. (به توضیحات Ax توجه کنید)

Ax اکس- ikiz، Əkiz ، Ekiz =دوقلو، شبیه، مانند، عکس، پرتره، تصویر، تمثال، شمایل، نقش، دو چیز شبیه به هم، و...

Ax آکس Akz - Agz، Ağız، Og'iz، Ooz، =دهنه، دهان، دهانه، سیم، بند، خط، دهنه، لجام، طرح، رشته، سطر، ریسمان، رده، جاده، رسن، مسیر، ردیف، مسیر که با خط کشی مشخص میشود، دهانه، سوراخ سوزن، مرکز هر چیزی، لوله، ناودان، محل تلاقی دوابریز، قید، مهار، افسار، بتد(حبل، رسن، رشته، ریسمان، طناب، نخ، ترک، زین، بست، عقد، قید، گره، گیر، پیوند، لولا، مفصلگاه، مفصل، استخوان انگشت، اتصالگاه، پیوندگاه، گره گاه، تله، دام، رهن، گرو، گرفتاری، مخمصه، آز، طمع، و...)، وسیلۀ مهار دو چیز، پالهنگ، عنان، هالتر( میله ای فولادی که به دو سر آن وزنه هایی نصب می کنند و ورزشکاران آن را از زمین بلند می کنند، میله ای که دو چرخ را مهار کرده نگه می دارد، محوری عرضی که چرخ های محرک یا آزادگرد هر نوع وسیلۀ نقلیه روی آن نصب می شود، میله، محور چرخ، اکسل،و... )، محور(راهی که دو مکان را به هم وصل کند، راه ارتباطی: محور تهران قم، )، دهان، راه ورود غذا، خرخره، نای(راه ارتباطی ورود غذا به بدن)، صدا، حلق، گلو، نوک، منقار، پوزه، سر لوله اب یا دهانۀ چاه، حرف ، سخن، کنایه، گوشه، قاچ، و....

Le اِل el=دست، ید، ارتباط، تبانی، رابطه، تسلط، قدرت، پر، چنگ، بال، باله، بازه، ساعد، عضد مرفق ، اهرم، دسته، توانایی، قدرت، قوت، نیرو، یاور، دیلم ، شاهین، میله، اهرم، هر عضوی شبیه بازو، بازو، توانایی، قدرت، قوت، نیرو، و...

Keselik کِسِلیک=لوله یا میلۀ چوبی یا فلزی دو طرف دار قالی(سردار، زیر دار یا جلویی دار ، عقبی دار) که ثابت با متحرک است که با اتمام بافتن قالی تارهای کنار آنها بریده می شود.( کِسسِلkessel= بیماری، دست بریده، ناتوان برای کارکردن، و...-

haly dokama keselik= میلۀ اصلی(سرداار یا زیر دار)دار قالی بافی

Axil-En-اَکس اِلˈæksɪl- =(گیاه شناسی - زاویه ای که برگ یا شاخه با ساقه ی گیاه تشکیل می دهد) آس گوشه، بغل، کنار، گوشه، گوشه یا زاویه بین شاخه یا برگ با محوری که از ان منشعب میشود

Axil-Turk- اَکس اِل=(گیاه شناسی - زاویه ای که برگ یا شاخه با ساقه ی گیاه تشکیل می دهد) آس گوشه، بغل، کنار، گوشه، گوشه یا زاویه بین شاخه یا برگ با محوری که از ان منشعب میشود

Axle اَکس اِل= میل، محور، میله، چرخ، چرخه، اسه، دنده، میله چرخ فرمان(به توضیحات Ax,Axle رجوع شود)

Axillar-En-اَکس اِللَ- اَکس اِللِر= پرهای زیربال پرنده، نرمه پر، بغلی، زیربغلی، مربوط به زیر بغل، از بغل روینده

Axillar-Turk-اَکس اِللِر(اِللَ)=موی زیر بغل یا زیر پر پرندگان، آنچه در دستها (زیر بغل،زیربالها)روئیده، پرهای زیربال پرنده، نرمه پر، بغلی، زیربغلی، مربوط به زیر بغل، از بغل روینده

A اوOاُ=خود، خویش، خویشتن، ذات(سرشت، طبیعت، خو، فطرت، افرینش، مشرب، خمیره، ماهیت، گوهر، غریزه)، نفس، وجود، خودش، او، ان، آن، آن را، آن ور، ان چیز، ان جانور، آن طرف، نهان، غیب، اندرونی، و...

Æk-اَک ək یا اِک ek =کِشت، هر آنچه کاشته شده و یا روئیده(درخت، بوته، و...)، حراثت، حرث، زراعت، زرع، کاشت، کشاورزی، کاشته،چیزی که در زمین بکارند یا پایه گذاری کنند( پایه، ستون، میله، دیرک، ،و..)، نشا، رویش، نمو، و...

فعل امر اکمکekmek,akmak = کاشتن، کشت کردن، بنا کردن، پایه گذاری کردن، نشاندن، رویاندن، نشا کردن و...

Ax = آنچه روییده، آنچه رشد و نمو کرده

Le اِل el=دست، ید، ارتباط، تبانی، رابطه، تسلط، قدرت، پر، چنگ، بال، باله، بازه، ساعد، عضد مرفق ، اهرم، دسته، توانایی، قدرت، قوت، نیرو، یاور، دیلم ، شاهین، میله، اهرم، هر عضوی شبیه بازو، بازو، توانایی، قدرت، قوت، نیرو، بغل، پهلو، آغوش، کناردست، و...

illar اِللِر(اِللَ)( eller(ella=در دست (دستها)در بازو ، در بغل، زیر بغل، (بازوها، زیر بغل ها)، در بال، در آغوش، و...

Eller، əllər، ellar= دستها- ella=در دست

ol zady eller(ellar) bilen tutdy اُل زادی اِللر بیلن توتدی=آن چیز را با دستهایش گرفت

ol zad ella bar=اُل زاد اِللَ بار=آن چیز در دست است(وجود دارد)

Axillary-En- اَکس اِللَریækˈsɪlərɪ- æksəˌleri اَکس اَللِری= مربوط به زیر بغل، بغلی

معانی دیگر: (کالبدشناسی) وابسته یا نزدیک به زیربغل، زیربغلی، (گیاه شناسی) بغلی، کناری، واقع شده یا روییده در بغل یا گوشه

Axillary-Turk اَکس اِللری= مربوط به زیر بغل، بغلی

Axillar = پرهای زیربال پرنده، نرمه پر، بغلی، زیربغلی، مربوط به زیر بغل، از بغل روینده(به توضیحات Axillarرجوع شود)

Y با پسوند ای میشود مربوط و مرتبط با زیر بغل، بغلی، و..

Axletree-En- اَکسلتریˈæksltri- æksəltri اَکسالتری= محور، میله میان دو چرخ

معانی دیگر ):گاری و واگن و غیره) میله ای که دو چرخ را به هم وصل می کند، اکسل، میله میان دو چرخ

Axletree-Turk اَکسلتَری=نوعی میله که چرخ دور آن می چرخد، محور، میله میان دو چرخ، و...

Ax =چیزی مثل : پایه، ستون، میله، دیرک، میل، مخفف:، اصل بدیهی، حقیقت آشکار، محور، و.. (به توضیحات Ax توجه کنید)

Axle=میله ای که چرخ به دور آن می چرخد، و...(به Axle رجوع شود)

Tree تَری(تأری) târy =طوری، جوری، نوعی، طریقی، شیوه ای، روشی، حالتی، حال و هوایی، هیئتی، شکلی، گونه ای، قسمی، نحوی، و...

bir târy meň yanima gel بیر تَری(تأری) مِنگ یانیما گِل=یک طوری(یک جوری، یک نوعی، به یک طریقی)پیش من بیا-

Axiom-En- اَکس اِی اِمæksiəm- اَکسیِم= اندرز، پند، اصل، اصل موضوعه، بدیهیات، قاعده کلی، حقیقت اشکار، قضیه حقیقی، حقیقت متعارفه، اصل عمومی

معانی دیگر: (منطق - ریاضی) بنداشت، اکسیوم، ورجاوند، بنشت، حکم، اصل متعارف، آنچه که همه صحت آن را قبول دارند، واقعیت، اصل بدیهی، راستین واژه، (علوم و هنرها و غیره) قانون (مورد قبول همه)، اصل اساسی، قاعده ی کلی، اندیش پایه، راست اندیشه

Axiom-Turk- اَکس اِی اِم =برخورد متعارف و یکسان، برخورد کلامی(اندرز، پند، و...)برخورد متعادل و قانونی، ، ،

Ax =چیزی مثل : پایه، ستون، میله، دیرک، میل، مخفف:، اصل بدیهی، حقیقت آشکار، مرکز محور شئ ، دو قلو، همسان، همگون، برابر، برابری، تساوی، عدالت، مساوات، متعارفی، قانونی، قاعده، رسم، مرسوم، متعارف، همنوع، مشابه، معادله، همتایی، همسانی، هم سنگی، هم وزنی، هم تراز، همراه، حد وسط، خط وسط، آکس (نه افراط نه تفریط، نه چپ نه راست، متعادل)، تطابق، مطابقت، تعادل، توافق، یگانگی، وحدت، یکتایی، یکی بودن، هم صدایی، وحدت رویه، مشابهت، دهان، سخن، حرف، کلام، پند، اندرز، و.. (به توضیحات Ax توجه کنید)

Agzamak=ذکر کردن، سخن گفتن، بیان کردن، نصیحت کردن، و...

Iom ای اِمiym=غذا، خوراک، برخورد، برخورداری، مشی، رویه، تدبیر، راه، رفتار، روال، روش، سیاست، شیوه، طریقه، رفتار، وضع، سلوک، اخلاق، طرز رفتار، طرز عمل، رویه، روش، روند، قاعده، ایین دادرسی، قانون، حکم، اصل اساسی، قاعده ی کلی، اندیش پایه، راست اندیشه، خطابه، پند، امر، فرمان، نظام نامه، امریه، قاعده اخلاقی، اصل متعارف، آنچه که همه صحت آن را قبول دارند، ماده، بند، قید، اغذیه، غذا، تغذیه، تربیت، پرورش، علوفه، توشه، تهیه، قوانین، تدارک، شرط و شروط، و...

ایIy فعل امر Iymek ایمک= خوردن، برخورد کردن، برخوردار شدن، مناسب شدن، تطبیق کردن، صلاحیت دار بودن، گنجاندن یا گنجیدن، اندازه بودن برازندگی، زیبنده بودن بر، مناسب بودن برای،و...

iym iymek=غذا خوردن- در فارسی خوراک تبلیغاتی،