کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Bellyband،Bellyache،Belly

اکنون چند کلمۀ دیگر از حرف B انگلیسی انتخاب کردم اکنون ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Belly-En- بَلیbeli- بَللی= شکم، معده، شکم دادن و باد کردن

معانی دیگر: رقص شکم (که در برخی کشورهای عربی مرسوم است)، بخش پیشین بدن انسان از سینه تا شرمگاه، بخش زیرین تنه ی حیوان، هتل، دل، زمبه، حفره ی شکمی، اشتها، میل، اعماق، درونه، بیرون زدن، شکم دادن، قلمبه شدن، هر چیزی که بیرون بزند یا شکم بدهد، جلو (در مقابل عقب)، پیش، (قدیمی) زهدان، رحم، طبله

Belly-Turk-بَلی، بیلی=کمر، شکم، معده، شکم دادن و باد کردن، و...

Belبیل bil= کمر، شکم، معده، بخش میانی بدن از سینه تا شرمگاه، ناحیه کمری که معمولاً به نام کمر خوانده می شود، در قسمت جلو محدود به سطح داخلی تنه های مهره کمری است که در پشت امعاءو احشاء در ناحیه شکم قرار دارند و از قسمت خارج یا خلف ، عضله خارجی کمری و پوست بدن در این قسمت آن را محدود کرده است. ( فرهنگ فارسی معین)، شال، کمربند، میان بند، میان، کمرکش، کمره، میانه کوه، و....

belim ağrıyırبِلیم آغیریر، bilim ağiryar بیلیم اغیریار= کمرم درد می کند

bel Dansy، بل دانسی، bil Dansyبیل دانسی= رقص کمر، رقص شکم

belly Adam، billy Adam بیللی آدام= آدم شکمی(دارای شکم بزرگ و بیرون زده و قلمبه و باد کرده)، آدم توانمند و کمر دار

کمر بند=تسمه ای از چرم و پارچه و هر آن چه بر کمر بندند، دور کمر، میان تنه، میانه، و...

Bellyache-En- بَللی ایکbelɪeɪk- beliˌek بِلی ایک= شکم درد، دل درد، قولنج

معانی دیگر: شکم درد، دل درد، قولنج، شکم درد،

Bellyache-Turk-بللی ایک، بیلی ایک=شکم درد، دل درد، و...

Belly =کمر، شکم، و...(به معنی Belly رجوع شود)

Ache ایک=خوره(مرض مزمن (مثل جذام)، درد، ناراحتی، دلخوری، رنجوری، ازار، ازردگی، سوزش، و.. )، خورنده(فاسد کننده، تباه کننده)الم، درد، درد مداوم، درد کردن(به معنیAche رجوع شود)، و... - eimek ایمک=eymekخوردن

خوری خلق را و دهانت نبینم --- خورنده ندیدم بدین بی دهانی(منوچهری)
گر با خردی چرا نپرهیزی؟--- ای خواجه از این خورنده اژدرها(ناصر خسرو)

Bellyband-En-بِلی باند، بِلی بِند= تنگ اسب

معانی دیگر: (در زین اسب و پالان) تنگ، تنگ، زیرتنگ

Bellyband-Turkبِلی بتد، بیلی بِند= کمربند، تسمۀ دور کمر(شکم)، بند یا پارچه ای که دور شکم می چرخد (مخصوصاً برای محکم کردن زین)، تنگ اسب

Belly =کمر، شکم، و...(به معنی Belly رجوع شود)

Band= باند، نوار، تسمه ی فلزی یا چوبی یا لاستیکی، و غیره که برای بستن چیزی به کار رود، حلقه، باند یا بانداژ، نوار زخم بندی، نوار پیچیدن، فتق بند، تسمه یا بند مخصوص محکم کردن، و...(به معنی band رجوع شود)

bily bend بیلی بِند، bel bandı بَل باندی= کمر بند، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Buldozer،Bulldoze

اکنون به بررسی ارتباط کلمه ای می پردازیم که در زبانهای انگلیسی ، فارسی، ترکی به همان ترتیب بکار می رود

Bulldoze-En- بولدُوزˈbʊldəʊz- bʊldoʊz بُلدُوز= ارعاب و تهدید کردن، روی ماشین بولدوز کار کردن

معانی دیگر: (عامیانه) زورگویی کردن، با تهدید وادار کردن، مرعوب کردن، کلاشی کردن، با بولدوزر (خاکبردار) بردن یا تسطیح کردن، با خاکبردار کندن

Bulldoze-Turk-بُلدوز= ارعاب و تهدید کردن، روی ماشین بولدوز کار کردن، با بولدوزر (خاکبردار) بردن یا تسطیح کردن، و...

Bull بُل bol=پُر، زیاد، فراوان، بالا آمده، بلند، رفیع، والا، گران، بیش از حد معمول، برین، کثیر، بس، بسیار، بی شمار، بی نهایت، جزیل، خیلی، عدیده، فراوان، کثیر، معتنابه، مفرط، وافر، هنگفت، و... / آفریده، آفرینش، ابداع، احداث، انشاد، ایجاد، تناسل، تولید، خلقتب، ه اتمام رسید، خلق ، زایش، و../ باش، شو، و...- بُل bolفعل امر بُلماکbolmak= شدن، انجام گرفتن، خلق شدن، آفریده شدن، بدنیا آوردن، به اتمام رساندن، بودن، داشتن و...

Doze دوز-Duz= نمک، نمک طعام، نمک، نمکدان، ، نمک میوه، نمک های طبی، نمکزار، نمکسار، نمکستان، نمک لاخ، نمک لان، شوره زار، کویر، لم یزرع، نمکدار، نمک سود، نمک پاشی، رنجش، دلخوری، اذیت، ازار، ازردگی، سوزش، و...دوزلا Duzlaفعل امر Duzlamak دوزلاماک= نمک پاشیدن، نمک سود کردن، سوزش دادن ، غم و ناراحتی کسی را تشدید و یا خاطره آن را زنده کردن، تحریک کردن، ازردن، خشمگین کردن، عذاب دادن، دلخور کردن، اذیت کردن، بستوه اوردن، مزاحم شدن، عاجز کردن، عصبانی کردن، ترساندن، نهیب زدن به، مرعوب کردن، تشر زدن به، رنجاندن، برانگیختن ، و...

ýüregi duzlamak یورِگی دوزلاماک= دل کسی را سوزاندن، به دل نمک پاشیدن

Bulldoze بُلدوز= نمک سود شده، نمک پاشیده شده، نمک زیاد، و... (عامیانه) زورگویی کردن، با تهدید وادار کردن، مرعوب کردن، کلاشی کردن، و...

Doze دوز Düz = درست، راست، صحیح، استوار، تمام، کامل، تندرست، سالم، مساوی، متعادل، صاف، هموار، مسطح، دست نخورده، بکر، منطقه بکر و دست نخورده، بیابان، سرزمین نامسکون و رام نشده، صحرا، بیابان، زمین بایر و لم یزرع، زمین، صحرا، میدان، پهنه، عرصه، رشته، دایره، مرغزار، دشت، مزرعه، کشتزار، و..

Seniň aýdýanlaryň Düzdy سِنینگ آیدیا لارینگ دوزدی= آنچه شما می گویید درست است

sen bu yery Düzle سِن بو یِری دوزله(Bunu düzəldin، Bunu sen düzelt) = شما این را درست کنید

Bu ýeriň ýüzüni düzlemek بو یرینگ یوزینی دوزلِمِک(Bu, yüzeyi düzleştirmek içindir، Bu, səthi düzəltmək üçündür)= سطح این زمین را تسطیح(صاف) کردن

düz yer دوز یِر= زمین مسطح و صاف

Bulldoze بُلدوز= زیاد تسطیح و صاف کن

Buldozer-En بُلدُوزا- bʊldəʊzə- ˈbʊldoʊzərبُلدوزَر= بولدوزر، خاکبردار، تراکتور قاشق دار، آدم کلاش

Buldozer-Turk-بُلدوزر=چیز تسطیح کننده، شخص ارعاب و تهدید کننده، بولدوزر، خاکبردار، تراکتور قاشق دار، آدم کلاش، و..

Bulldoz یا Buldoze= ارعاب و تهدید کردن، روی ماشین بولدوز کار کردن، با بولدوزر (خاکبردار) بردن یا تسطیح کردن، و... (به معنی Buldoze رجوع شود)

Er = چیز، فرد، شخص، کننده، فاعل، شوهر، مرد، جوانمرد، و...

بولدوزر:یا هموارساز یکی از ماشین آلات راه سازی و عمرانی می باشد که نحوهٔ حرکت آن به صورت خزیدن به وسیلهٔ چرخ های زنجیری می باشد. این ماشین دارای تیغهٔ فولادی در جلو می باشد که توانایی جابجایی حجم های گسترده ای از خاک، شن و ماسه و نخاله و … را در حین کار دارد

احتمالاً کلمات بُلbol ، بُلا bola، بِلِند belend ترکی با کلمات بالا، بُلندا، بُلندی، بُلند= رفیع، والا، زیاد، گران، بیش از حد معمول، برین، و... فارسی مرتبط است،

امثال: : belend dagبِلِند داگ= کوه بُلند- belend depe بِلِند دِپه= تپۀ بلند- belend yeredeبِلِند یرده= در جای بُلند(مرتفع)- belend boyly بِلّند بُیلی= قد بلند—اُ آدام بُیدا بِلِند یُلدی O adam boyda belend boldy = آن شخص قدش بلند شد

ol adamiň puly bol اُل آدامینگ پولی بُل= آن شخص پول زیادی دارد

o bol zad getirdy اُ بُل زاد گِتیردی(bol gətirdi، bol getirdi)=او چیز زیادی آورد(زیاد آورد)

işiňy bol ایشینگی بُل=کارت را تمام کن- işy bol ایشی بُل=کار را تمام کن، کارش زیاد است- işy boldy ایشی بُلدی= کارش تمام شد، کارش انجام شد- - suw bol boldy سو بُل بُلدی=آب زیاد شد- suw bola geldy سو بُلا گلدی= آب بالا آمد، آب زیاد شد- Çaga bol چاغا بُل=بچه باش، بچه شو، بچه زیاد

کلملت مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Bane ،Bad Blood،Badly، Bad

بعضی کلمات انگلیسی خوانشی خاص دارند و معنی مخصوص بخود، این معنا در جملات فارسی با همان خوانش همان معنای انگلیسی را می دهد ولی به تنهایی معنای دیگری دارد مثل: بین= آشکار، بیدار، روشن، مبرهن، واضح، هویدا | میان ، مرکز، وسط ، اثنا، فاصله وبعضی کلمات انگلیسی به همان خوانش و همان معنی نیز در فارسی و ترکی بکار رفته است حالا باهم آنها را بررسی می کنیم

Bane-En -بَین- beɪn- بِین= قاتل، زهر، مایهء هلاکت، جانی، سربه سر کردن

معانی دیگر: (شعر قدیم) بلا، مصیبت، هلاکت، مرگبار، مهلک، ویرانگر، سم کشنده (مهجور مگر در واژه ی: مرگ موش ratsbane(، زهر درترکیب، مخرب زندگی

Bane-Turk -بین، بِین، باین= قاتل، زهر، مایهء هلاکت، جانی، سربه سر کردن

Ba =با (barبار)= هست، است(زمان حال فعل بودن)، وجود دارد، بُوَد، دارایی، هستی، وجود، بود، نفس، هویت، عرضه، کارآیی، لیاقت، آدم، موجود، تن، شخص، ذات، هیکل، کس، نفر، موجودیت، زندگی، زیست، بایش، گریز ، یارو، مرد، اصل، جبلت، جوهر، خمیره، سرشت، شخصیت، اندام، بدنه، پیکر، تن، تنه، جثه، ریخت، شکل، قامت، قد،، پیکر، اندام، تنه، کالبد، خلاصه ، عمده، خمیره، اسانس ، ماهیت، گوهر، عین، این، و...

Ne این in=1- بدن، تو، توی، لای، اندرونی، داخلی، دخل(حاصل، درآمد، سود، عایدی، مداخل)، فرود، سقوط، فرو رفت، درون رفت، ورودی، داخل اندام، اندام، تنه، هیکل، جسم ، عرض و...-2-اِنen -inاین فعل امر اینمکinmek، اِنمک enmək =پایین آمدن، سرازیر شدن، جاری شدن، روان شدن، فرود آمدن، داخل شدن، فرو رفتن، سقوط کردن، ساقط شدن، برکنارشدن، معزول شدن، افتادن، فرو افتادن، سقط شدن، از بین رفتن، زایل شدن، مردن، درگذشتن، به درک واصل شدن، نفله شدن، تلف شدن، از کار افتادن، از حیز انتقاع ساقطشدن، و...

Bane با این=از زندگی ساقط شدن، هلاکت، مرگبار

در زبان فارسی از بین رفتن= هلاکت ، مردن، و.....- از بین بردن= قتل، و...- از بین برنده= زهر، جانی، سم کشنده، مرگبار، مرگ موش، و...

Bad-En بَد، -bæd= زشت، بد اخلاق، فاسد، مضر، بد، سرهم بند، خراب، نامساعد، شوم، شریر، بدکار، لاوصول، بی اعتبار، نا صحیح، زیان اور، بد خو، مهمل

معانی دیگر: ناستوده، گجسته، نکوهیده، معیوب، بدساخت، کم استعداد، ناشی، بنجل، ناخوشایند، پر غلط، اشتباه، شیطان، بدجنس، تخس، ناباب، زیانبخش، شدید، متاسف، زننده، وصول نشدنی، سوخت شده، (حقوق) فاقد اعتبار، غیرمعتبر، باطل، (عامیانه) به طور بد، به بدی (به جای badly))، خبث، بدجنسی، هر چیز بد،(امریکا - خودمانی) خوب، شیک، موثر، (قدیمی) زمان گذشته ی فعل: bid، p زمان ماضی قدیمی فعل

Bad-Turk-بَد، بِد= زشت، بد اخلاق، فاسد، مضر، بد، سرهم بند، خراب، نامساعد، شوم، شریر، بدکار، لاوصول، بی اعتبار، نا صحیح، زیان اور، بد خو، مهمل، و...

ol bad adam اُل بَد آدام= او ادم بدی است

badlik etma بدلیک اِتمه= بدی نکن

o badasil adam اُ بَداصل آدام= او آدم بدجنسی است

erbet häsiýetli، bad häsiýetli بد هاسیت= اخلاق و خصوصیت بد

در فارسی: بد اخلاق، بد جنس، چیز بد، بدکاره، بد چهره، هوای بد، بد شانس،

Badly-En- بدلی- bædli = بد، بطور ناشایسته، بطور بد

معانی دیگر: بدلندز (فلات جنوب باختری ایالت ساوس داکوتا - امریکا)، به طور بد، به بدی، به طور ناخوشایند یا غلط یا مضر، (عامیانه) بسیار، خیلی، گاهی به غلط به جای bad به کار می رود

Badly-turk- بدلی=دارای بدی، بد، بطور ناشایسته، بطور بد، و....

Bad =بد، زشت، ناشایست، ناپسند، ناپسندیده، بد اخلاق، فاسد، مضر، سرهم بند، خراب، نامساعد، شوم، شریر، بدکار، لاوصول، بی اعتبار، نا صحیح، زیان اور، بد خو، مهمل، و... (به معنی Bad رجوع شود)

Ly = از پسوندهای فعال ترکی است و کاربردهای مختلفی دارد، برای افاده صفت و دارندگی، شایستگی، بایستگی: مثل: sulyسولی= ابکی، آبدار، دارای آب- şadly شادلی=دارای خوشی و شادی، خوشحالی- ony wurmaly اُنی وُرمالی= آن را باید زد، او شایستۀ زدن است- ony iymely(yemeli) اُنی ایمِلی(یمِلی)= آن را باید خورد، آن شایستگی خوردن دارد

Badly بدلی= دارای بدی، دارای ناشایستگی، بطور بد، بطور ناشایست

ol bad ahlaglylik edyar اُل بد آهلاگلیلین اِدیار= او بد رفتاری (بد اخلاقی) می کند

ol badlyk edyar اُل بدلیک اِدیار= او بدی می کند، او به طور

Badly بادلی= پُرباد، دارای باد، متورم، ورم کرده، عصبانی، شخص متکبر، مغرور. پُر، آکنده، انباشته، مملو، تمام، کامل، چاق، قوی، بس، بسیار، بیش، زیاد، و..- ol badly adamdir اُل بادلی آدامدیر= او آدم پرباد(مفرور، چاق، فربه، و...) است

Bad Blood-En- بَدبلادbædˈblʌd- بَدبُلاد= سابقه ی دشمنی، عداوت خانوادگی، خصومت، ازردگی، خشم، رنجش، تلخی، تندی، زنندگی، مسمومیت خون دراثرعصبانیت

Bad Blood-Turk-بَد بلاد، بَدبُلاد= سابقه ی دشمنی، عداوت خانوادگی، خصومت، ازردگی، خشم، رنجش، تلخی، تندی، زنندگی، مسمومیت خون دراثرعصبانیت

Bad = زشت، بد اخلاق، فاسد، مضر، بد، سرهم بند، خراب، نامساعد، شوم، شریر، بدکار، لاوصول، بی اعتبار، نا صحیح، زیان اور، بد خو، مهمل، بدی، عداوت، دشمنی، خصومت، و... (به معنی Bad رجوع شود)

Blood = خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خون گرفتن، خون جاری کردن، احساسات، خو و طبع، خلق، اصل و نسب، هم خانواده، خانوادگی، شهرت، پیشینه، سابقه، خویشی، هم خونی، اشرافی، خوش خانواده، نجیب زاده، خویشاوندی، خون الودکردن، خون کسی را بجوش اوردن، عصبانی کردن و... (به معنی Blood رجوع شود)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Banderol،Banditry،Bandit،Band

کلماتی از حرف B انگلیسی انتخاب کردم که در زبان فارسی و ترکی نیز به همان معنا بکار برده می شود اکنون به بررسی آنها می پردازیم

Band-En- بَندbænd، ˈbænd بِند= اتحاد، میدان، باند، نوار، ارکستر، روبان، بند و زنجیر، لولا، دستهء موسیقی، باند یا بانداژ، نوار زخم بندی، نوار پیچیدن، فتق بند، تسمه یا بند مخصوص محکم کردن، دسته کردن، بصورت نوار در اوردن، با نوار بستن، متحد شدن، بصورت نوار یا تسمه دراوردن، متحد کردن

معانی دیگر: بند، افسار، ریسمان، نخ، طناب، تسمه ی فلزی یا چوبی یا لاستیکی که برای بستن چیزی به کار رود، حلقه، انگشتر، نواره، باریکه، (رادیو) باند، با بند بستن، )بابستن بند) نشان گذاری کردن، تسمه یا نواری که چرخ های ماشین را بگرداند، (طیف خورشید) نوار رنگی، (معماری) لایه یا قرنیز نازک، (معدن) رگه ی باریک، گروه، دسته، دسته نوازندگان (آلات ضربی و بادی)، (معمولا با together (همدسته شدن، همدست شدن یا کردن، متحد کردن یا شدن، توافق

Band-Turk-بِند، باند=اتحاد، میدان، باند، نوار، ارکستر، روبان، بند و زنجیر، لولا، دستهء موسیقی، باند یا بانداژ، نوار زخم بندی، نوار پیچیدن، فتق بند، تسمه یا بند مخصوص محکم کردن، دسته کردن، بصورت نوار در اوردن، با نوار بستن، متحد شدن، بصورت نوار یا تسمه دراوردن، متحد کردن، و....

olar bir birina bend اُلاربیربیرنه بِند=آنها به یکدیگر وابسته اند(تعلق دارند، متصل هستند، و...)، آنها با یکدیگر متحد هستند

Bendetmek یا Bendedmek=بند کردن، .متصل کردن، متحد کردن، به چیزی مشغول شدن، و...

ely bir zada bendedmek اِلی بیر زادا بِند اِدمگ= دست را به چیزی بند کردن، مشغول به کاری شدن،

ol zady bir birine bended اُل زادی بیر بیرنه بنداِد= آن چیز را به یکدیگر متصل کن

Bendeler بندِلِر= بنده گان

Bendelik بندِلیک=بندگی، نوکری، غلامی، و...

Bende بِنده=بنده، من هم همینطور

bende geldim بِنده گِلدیم=بنده هم آمدم ، من هم آمدم

bende seni seviyorum بِنده سِنی سِویوروم= من هم (بنده هم)شما را دوست دارم

Biziň hemmämiz Hudaýyň bendesy بیزینگ همه میز هودایینگ بندِ سی=همۀ ما بندگان خداییم

yoly bendedme یولی بِند اِدمه= راه را نبند، راه را مسدود نکن،

Kellesini bint bilen örtüň، Kellesini bind bilen örtüňکلله سینی بیند بیلّن اُرتونگ، Kafasını bir bandajla örtün = سرش را با باند(نوار زخم بندی) بپوشانید، سرش را باند پیچی کنید

bir bendeler bu yere geldiler بیر بِندِلِر بو یره گِلدیلِر=یک گروه(دسته، عدّه، و...) به اینجا آمدند

bir bende sazanda we aýdymçylar geldi بیر بِنده سازندا و آیدیمچیلار گِلدی = یک عدّه(گروه، دسته، ارکستر، و...) نوازنده و خواننده آمد

Band بند= بند، حبل، رسن، رشته، ریسمان، طناب، نخ، ترک، زین، بست، عقد، قید، گره، گیر، پیوند، لولا، مفصلگاه، مفصل، استخوان انگشت، اتصالگاه، پیوندگاه، گره گاه، تله، دام، رهن، گرو، گرفتاری، مخمصه، زندان، سد، و...- امثال: بند خاکی، راه بندان، بند زندان، پابند، پایبند، بند زدن، به بند کشیدن= به طناب یا غل و زنجیر کشیدن، به دام انداختن، بند انگشت، دربند، در را ببند=در را مجکم بستن،

Band باند= جماعت، جمعیت، جوخه، حزب، دسته، گروه، هیات، خط سیر، گذرگاه، فرودگاه، مطار، نوار، رشته، لفافه، موج رادیو، طول موج، هر یک از بلندگوهای سیستم صوتی تصویری، و...- باند تبهکاران، باند فرودگاه، باند پیچی زخم، باند بازی=زد و بند، پارتی بازی، و...

در مورد کلمۀ میدان meydan در زبان ترکی:

میدان meydan = محل گره خوردگی، محل بند آمدن چند خیابان ، محل جمع شدگی و تجمع، فضا، بیرون، دور از، خارج از منزل، عرصه، راه، محوطه، چارچوب، مربع، حصار، لحظه، زمان، درنگ، ایست، توقف، سکون، مکث، وقفه، فرصت، مهلت، تأمل، وقوع، درگیر، توالت، مستراح، و...

meydana çık میدانا چیک=خارج شو به میدان، بیا بیرون، بیا بیرون از خانه، خارج شو از خانه(فضا، جایگاه، محل، مکان، و...)

oňa meýdan berme اُنگا میدان بِرمه= به او میدان(فضا، فرصت، و...)نده

Meýdanda ýygnanmak میداندا ییگنانماک، Meydanda toplaşmaq، Meydanda toplanmak= در میدان جمع شدن

bir meydan durmak بیر میدان دورماک= لحظه ای ایستادن و توقف کردن، و...

uzaq meydana gitdy اوزاق میدانا گیتدی= راه دوری رفتت

Şäher meýdanynda ýygnandilar شَهِر میدانیندا ییگناندیلار، Onlar şəhər meydanına toplaşıblar = در میدان شهر جمع شدند

meydana gelmek میدانا گِلمک= به وقوع پیوستن، به میدان آمدن

meydana gitmek میدانا گیتمک=به میدان رفتن، به محوطه بیرون از خانه رفتن، برای توالت کردن رفتن، دستشویی کردن، ( در گذشته محل خاصی برای توالت نبود وبرای دستشویی و توالت به محوطۀ بیرون و دور از خانه می رفتند)، به توالت رفتن

wurş meydany وُرش میدانی، döyüş meydanı= میدان جنگ، عرصۀ کارزار

bir meydandan geler بیر میداندان گِلِر=یک مدتی دیگر(یک لحظۀ دیگر ، و...) می آید

Bandit-En- بَند ایتˈbændɪt- bændət بند اِت= راهزن، قطاعالطریق

معانی دیگر: دزد سرگردنه، مشتنگ، سارق مسلح

Bandit-Turk-بند ایت، بند اِت=به بند کش، راه را بند کن و بِرُبا ، راهزن، قطاعالطریق، و...

band =اتحاد، میدان، باند، نوار، ارکستر، روبان، بند و زنجیر، لولا، دستهء موسیقی، باند یا بانداژ، نوار زخم بندی، نوار پیچیدن، فتق بند، تسمه یا بند مخصوص محکم کردن، دسته کردن، بصورت نوار در اوردن، با نوار بستن، متحد شدن، بصورت نوار یا تسمه دراوردن، متحد کردن، و...- (به معنی bänd رجوع شود)

It ایت = کشش، ربایش، بِکِش، رُبا بِرُباو... فعل امر ایتمکitmek= کشیدن، با خود کشیدن، یدک کشیدن، ربودن، مال خود کردن و بدنبال خود کشیدن، و...

It اِت et(اِدed)= کرد، انجام، عمل، کننده، کن، بکن، و... بِکُن، کُن، فعل امر اِتمکetmek= کردن، شدن، کرده شدن، انجام گرفتن، و...

Bandit بند اِت= بند کننده، بند کن، راه را بند کننده، گیر دهنده

Banditry-En بَند اِتری- bændɪtri- bændətri بند اِتری= راه زنی

معانی دیگر: سرقت مسلح

Banditry-Turk-بنداِتری=راه زنی، و..

band =اتحاد، میدان، باند، نوار، ارکستر، روبان، بند و زنجیر، لولا، دستهء موسیقی، باند یا بانداژ، نوار زخم بندی، نوار پیچیدن، فتق بند، تسمه یا بند مخصوص محکم کردن، دسته کردن، بصورت نوار در اوردن، با نوار بستن، متحد شدن، بصورت نوار یا تسمه دراوردن، متحد کردن، و...- (به معنی bänd رجوع شود)

Itry اِتریetery(اِدِریedery)= کنندگی، انجام یافتگی، عمل کردگی

Iş etery(edery) ایش اِتِری(اِدِری)= کار کنندگی، کار خواهد کرد(می دهد)

ol işy etery(edery) اُل ایشی اِتِری(اِدِری)=آن کار را انجام خواهد داد(می دهد) ، آن کار انجام یافتگی

Bandit= راه زن، سارق مسلح، و... (به معنی Bandit رجوع شود)

Banditr بند اِتر(اِدِرeder)= بند می کند، بند کننده

Banditry بند اِتِری=بند کنندگی، راه زنی

Banderol-En بانداِرول- banderol- بَندرول(بندورول)= باندرول، نوار چسب، برچسب

معانی دیگر: باندرول، نوار چسب، برچسب

Banderol-Turk-بندرول= باندرول، نوار چسب، برچسب، و...

band =اتحاد، میدان، باند، نوار، ارکستر، روبان، بند و زنجیر، لولا، دستهء موسیقی، باند یا بانداژ، نوار زخم بندی، نوار پیچیدن، فتق بند، تسمه یا بند مخصوص محکم کردن، دسته کردن، بصورت نوار در اوردن، با نوار بستن، متحد شدن، بصورت نوار یا تسمه دراوردن، متحد کردن، و...- (به معنی bänd رجوع شود)

Derol دورول durol=ایستادگی، دوام، اتصال ، استمرار، وابستگی، پیوستگی، الصاق، چسبندگی، همبستگی، جاذبه مولکولی، و...

Banderol باندورول= نوار چسبنده، نوار چسبان، و...

Erol اِرول(eyrolایرول)= فعل امر اِرولماکerolmak(eyrolmakایرولماک)= نوسان کردن ، تکان خوردن، تاب خوردن، چرخیدن، تاب دادن، اونگان شدن یا کردن، پیچاندن، پیچیدن، تابیدن، پیچ دادن، پیچ دار کردن، گردیدن، پیچیدن، تابیدن، خم شدن، تلو تلو خوردن، و....

Banderol بانداِرول= نوار پیچ، نوار چرخان

sallançak eyrolmak ساللانچاک اِرولماک= نوسان کردن گهواره(تاب)، تاب(گهواره) تکان خوردن،