کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Bulky، Bulk

برای تکمیل مطالب گذشته چند کلمه از زبان انگلیسی که با Bul ساخته شده و بی ربط با کلمات قبلی نیست را انتخاب کردم با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Bulk-En-بالکbʌlk- bəlk بُلک= توده، میزان، جسم، تنه، حجم، اکثریت، اندازه، جثه، جسامت، بصورت توده جمع کردن، انباشتن

معانی دیگر: گندگی، حجم (به ویژه اگر زیاد باشد)، مقدار (زیاد)، سترگی، تنومندی، فراخنایی، ستبرا، قلمب، عمده، بسته بندی نشده، به طور یکجا، سترگ کردن یا شدن، حجیم کردن یا شدن، گنده کردن یا شدن، اهمیت پیدا کردن، (در مورد خوراک) جاگیر، شکم پرکن، دارای مواد زبر و لینت آور، (قدیمی) بخش پیش آمده ی جلو کشتی

Bulk-Turk-بالک، بُلک، بُولِک= توده، میزان، جسم، تنه، حجم، اکثریت، اندازه، جثه، جسامت، بصورت توده جمع کردن، انباشتن

Bulk بُولِک bölek=تکه، قطعه، توده، جمع، مقدار زیاد،عمده، سهم، قسمت، پاره، بخش، برخه، شقه، بهره، نصیب، و...

ol yerde bir bölek su bar اُل یِرده بیر بُولِک سو بار= در آنجا یک تکه (مقداری، مقدار زیادی، حجم زیادی، و...) آب وجود دارد

ol yerde bir bölek adam bar اُل یِرده بیر بُولِک آدام بار= در آنجا یک تعداد (توده ای، تعدادی، جمعی ، و....)مردم وجود دارد

kop bölek su کُپ بُولِک سو= حجم(مقدار، میزان، اندازۀ، و...) زیاد آب

ol bölek zad hem bölinmedy اُل بُولِک زادهِم بُولینمِدی=آن مقدار ( اندازه، حجم، میزان، و...) چیز هم تقسیم (جدا، قطعه بندی) نشده

ol böleklery bir bölek et اُل بُولک لِری بیر بُولِک اِت= آن قطعات را یک پارچه کن( بسته بندی کن)

Bul بُلbol=1- زیاد، فراوان، پُر، مملو، انبوه، انباشته، توده، حجیم، کثیر، گندگی، گنده، حجم زیاد، اکثریت، و... فعل امر بُلماکbolmak = شدن، ماندن، بودن، زیستن، وجود داشتن، بزرگ شدن، زیاد شدن، عمل امدن، بدنیا آمدن، بالیدن، ترقی کردن، و...

Bulk بُلاک bolak=زیاد شده(شدنی)، بزرگ شده (شدنی)، خواهد شد، و...

ol agaç big bolak اُل آگاچ بیگ بُلاک= آن درخت بزرگ شدنی(شده)

Garny iýmitden bolak گارنی ایمیتدِن بُلاک= شکمش از غذا پر شده

Garny uly bolak گارنی اولی بُلاک= شکمش بزرگ(حجیم) شدنی(خواهد شد، شده، شَوَنده)

Bulk بالیک balik,balyk= ماهی (بزرگ)، وجود داشتن، دارا بودن، ، بهره مند بودن، مالک بودن، مال و ثروت داشتن، ثروتمند بودن، ثروتمندی، دارایی، مال خود داشتن، برخوردار بودن، بهره مند بودن از آنچه وجود دارد، و...

Bu باba(محفف بارbar)= هست، است، وجود دارد، داراست، بُوَد، و...

sen ol yerde balyňy ayt سِن اُل یِرده بالینگی آیت= تو در آنجا وجود داشتنت(بودنت )را بگو(اعلام کن)

ol adamda pul balikiny men bildim اُل آدامدا پول با لیکینی من بیلدیم= وجو داشتن پول در آن شخص را من فهمیدم

Bulk بالک= کسی که به حد رشد و بلوغ رسیده، بالغ، بزرگ سال، جوان، رشید، مکلف، کبیر ، رسا، رسیده، بزرگ، کبیر، بیشتر، عمده، ارشد، بزرگتر، اعظم، اکبر، مهاد، بیشین، افزون، بیش، و....

Bulky-En بالکی- bʌlki، bəlki بُلکی= بزرگ، ضخیم، جسیم

معانی دیگر: سترگ، تنومند، گنده، حجیم، گت، فراخنا، کلان، پر حجم، کت و کلفت، جا گیر

Bulky-Turk-بالکی بُلکی=بزرگ، ضخیم، جسیم، و....

Bulk =توده، میزان، جسم، تنه، حجم، اکثریت، اندازه، جثه، جسامت، ، حجم (به ویژه اگر زیاد باشد)، مقدار (زیاد)، سترگی، تنومندی، فراخنایی، و...(به معنی Bulkرجوع شود)

ol yeriň bol böleky meňky اُل یِرینگ بُل بُولِکی مِنگکی=قسمتهای(قطعات، بخش، و...) زیادی از آنجا (آن زمین)مال من است

Bulky بُلکی bolky =بزرگی، تنومندی، پر حجمی ، زیادت، زیاده، و....

Bu ýerde adam bolky بو یِرده آدام بُلکی=در اینجا آدم زیاده

Bu ýerde zadlar bolky بو یِرده زادلار بُلکی= در اینجا چیزهای زیادی وجود دارد(هست)، در اینجا چیزها زیاده

Bu ýerde jay bolky بو یِرده جای بُلکی= در اینجا فضای زیادی هست، اینجا حجیم هست

ol adamiň maly bolky اُل آدامینگ مالی بُلکی= آن آدم (شخص)مال زیادی(کلانی)دارد

ol adamiň mal mulky bolky اُل آدامینگ مال مولکی بُلکی= آن شخص مال و اموالش زیاد است

Içinde boş ýer bolky ایچینده بُش یِر بُلکی= در داخلش فضای خالی زیاد است، داخلش پر حجم(حجیم) است

Içinde bol jay baky ایچینده بُل جای باکی= داخلش جای زیادی وجود دارد،

galyň zad bolky گالینگ زاد بُلکی= چیز ضخیم زیاد است

mundan galyň zad baky موندان گالینگ زاد باکی= از این هم چیز ضخیم تر وجود دارد(هست)

Bulky بالکی=بالغی، حالت و چگونگی بالغ. کیفیت بالغ. بالغ بودن. بلوغ. حد کمال. رسیدگی. بالغیت(لغت نامۀ دهخدا)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Bolster، Bollix

در ادامه چند کلمه از زبان انگلیسی که با bol ساخته شده را انتخاب کردم با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Bollix-En-بُل اِکس(اِکز)- بال اِکس= بهم ریختن، سرهم بندی کردن

معانی دیگر: (امریکا - خودمانی) خیطی بالا آوردن، شورتی گری کردن، قاطی پاتی کردن، درهم و برهم کردن

Bollix-Turk-بُل اِکیز= بهم ریختن، سرهم بندی کردن

Boll بُلbol=1- زیاد، فراوان، پُر، مملو، انبوه، انباشته (انبارده، روی هم ریخته، انبوه شده (فرهنگ عمید))، روی هم ریخته، برآمده، برجسته، محدب، گوژدار، بالشتکی ، باد کرده، پف کرده، و... 2-فعل امر بُلماکbolmak=شدن، کرده شدن، انجام گرفتن، بودن، ماندن، ایستادن، و...(به معنی Boll رجوع شود)

ol yerde bol su، اُل یِرده بُل سو، orada bol su var=در آنجا آب فراوان است، آنجا مملو از آب است

ol yerde bol zad bar،اُل یِرده بُل زاد بار orada bolca var= در آنجا چیزهای زیادی هست، آنجا انباشته از چیزهاست

ix اِکس، ikiz، Ekiz اِکیز=دوقلو، شبیه به هم، همسان، شبیه، مثل، همانند، مانند، متشابه، هم جنس، قرین، همچون، هم شکل، همگونه، هم ریخت، نظیر، هماورد، همگن، متوازن، هم اندازه، عکس، ریخت(* ریخت وپاش: (عامیانه، مجاز)، ایجاد بی نظمی در جایی(فرهنگ عمید)، به هم ریختن، قاطی پاتی کردن، درهم و برهم کردن و...)، و...

Ekiz çagalar اِکیز چاگالار، ikiz çocuklar=بچه های دو قلو، بچه های شبیه به هم(همسان)

Bollix = ریخت و پاش زیاد، به هم ریخته شدن، روی هم ریخته شدن، قاطی پاتی کردن، درهم و برهم کردن و...

Bolster-En-باوستاbəʊlstə، boʊlstər بُلِستِر= متکا، بالش، با بالش نگهداشتن، تکیه دادن، تقویت کردن، پشتی کردن

معانی دیگر: بالش دار کردن، پشتی دار کردن، تحکیم کردن، بالش (دراز و استوانه شکل)، بالشتک، هر چیز نرم و بالش مانند که بر بدن قرار دهند، لایه، (معماری) شمع، تخته ی بالای ستون یا پایه (که بخش محکم شده توسط ستون را گسترش می دهد)، تیری که بطور عمودی زیرپایه گذارده شود

Bolster-Turk-با اِستا-بُل اِستِر=تکیه گاه، ستون، متکا، بالش، با بالش نگهداشتن، تکیه دادن، تقویت کردن، پشتی کردن

بُلbol=1- زیاد، فراوان، پُر، مملو، انبوه، توده، مقدار زیاد، کومه، کپه، انباشته، برآمده، برجسته، محدب، گوژدار، بالشتکی ، باد کرده، تکیه گاه، نگاهدارنده، باقی، پایا، پایدار، جاوید، ماندنی، مانا، ایستا، پابرجا، پایا، پایه، ستون، رکن، دیرک، ایستگاه، بمان، و... 2-فعل امر بُلماکbolmak=شدن، کرده شدن، انجام گرفتن، بودن، ماندن، ایستادن، و...

sen bu yerde bol سِن بو یرده بُل= تو در اینجا بمان(بایست، اقامت کن، و...)

bol zad بُل زاد= چیز زیاد(فراوان، انبوه، انباشته،و...)

öňünde bol اُونگونده بُل= درمقابلش باش(بایست، محکم بایست، بمان، و...)

arkasinda bol آرکاسیندا بُل= در پشتش بمان، تکیه گاهش باش، حامی اش باش، و...

Ster ایستَiste=خواهان، آرزومند، مایل، راغب، مشتاق، طالب، خواستار، متقاضی، بیزار، نفور، دوستدار، شیفته، عاشق،خواسته، مطلوب، خواستنی، بایسته، لازم، بایا، و...فعل امر ایستِمکistemek= خواستن، و...

Ster ایستا=مانا، ایستا، و....

Bolster بُل اِستَboliste=خواهان ایستادگی، مایل به ماندن، ستون و تکیه گاه مطلوب و شایسته، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Believer،Believe، Babel

برای تکمیل مطالب گذشته چند کلمۀ دیگر که با bel در زبان انگلیسی ساخته شده را مورد بررسی قرار می دهیم

Babel-En بِی بُل- beɪbl̩- bæbl̩ بَبُل= هرج و مرج، اغتشاش، سخن پرقیل و قال، شلوغی، بنای شگرف، طرح خیالی

معانی دیگر: رجوع شود به: babur، (با b کوچک هم می توان نوشت) هنگامه، غوغا، قیل و قال، همهمه، هیاهو، ولوله، سر و صدای مردم، محل شلوغ و پر سر و صدا، (کتاب مقدس) شهر بابل (در سرزمین شینار)، هر طرح یا نقشه ی غیر عملی، کار نشدنی، شهر و برج قدیم بابل

Babel-Turk-بابُل، بی بُل= هرج و مرج، اغتشاش، سخن پرقیل و قال، شلوغی، بنای شگرف، طرح خیالی، و...

Ba با =موجود، وجود، دارا بودن، هست بودن، وجود دارد، هست، است، هستی، موجودیت، زندگی، زیست، بایش، زنده، دارای حیات و جان، جون، روان، روح، حیات، نفس، هوش، عزیز، گرامی، نهاد، خوی، طبع، روح، خیم، سیرت، نوع، گونه، خاصیت، سرشت، طبیعت، خو، فطرت، افرینش، زایش، مشرب، خمیره، ذات، ماهیت، گوهر، غریزه، منش، و...

Ble بُل bol= 1- زیاد، پُر، کثیر، بابرکت، بس، بسیار، بی شمار، بی نهایت، جزیل، خیلی، عدیده، فراوان، معتنابه، مفرط، وافر، هنگفت، و...2- بُل bol فعل امر بُلماک bolmak=بودن، شدن، کردن، ماندن، اقامت کردن، انجام شدن، گردیدن، گشتن، رفتن، روان شدن، عازم شدن، گذشتن، منقضی شدن، بوجود آمدن، زاییده شدن، ساخته شدن، و...

Babel بابُل= زندگی و زیست زیاد(شهر، محیط زیستن)، موجود زیاد، ازدحام، جماعت، انبوه مردم ، شلوغی، هرج و مرج، اغتشاش، سخن پر قیل و قال، و...

Bab باب=باب، شایع، شایعه، سخن دروغی و خیالی و من درآوردی، سخن پرقیل و قال، سخن دارای حرف و حدیث، خبر، شهرت، خبرپراکنی، چو، چواندازی، دهانزد، رواگه ، سخن پراکنی، هو، اوازه، همهمه، الم شنگه، جنجال، سروصدا، غلغله، غوغا، ولوله، هنگامه، هیاهو، هرج و مرج، اغتشاش، ورور، و... خبر معمولاً نادرستی که شیوع پیدا کرده(فرهنگ عمید)

El اُل ol(بُلbol)=ساخت، سازی، ساختگی، سکونت، باش، بمان، زندگی کن، سکونت کن، فعل امر اُلماک(بُلماک) olmak (bolmak) =شدن، انجام شدن، گردیدن، گشتن، رفتن، روان شدن، عازم شدن، گذشتن، منقضی شدن، بوجود آمدن، زاییده شدن، ساخته شدن، زندگی کردن، سکونت کردن، و...- (به معنی Babble رجوع شود)

ol jaida bol اُل جایدا بُل، orda ol، orada ol = در آن جا باش(سکونت کن، زندگی کن)،

Ba بیbei, be = این، بودن، ضمیر اشاره برای نزدیک(به معنی be رجوع شود)

be adam kim? بی آدام کیم؟=این مرد(آدم) کیه؟

be adam menبی آدام مِن=این مرد(آدم، شخص) منم

be yer بی یِر= این جا(زمین، مکان، و...)

be bar بی بار= این وجود دارد، این هست، و...

Babel بی بُل= این شلوغی، این زیاد است، و...

be bol adam jayy بی بُل آدام جایی= ایجا محل آدمهای زیاد، اینجا محل ازدحام مردم

be bol sawoş jayy بی بُل ساوُش جایی=این جایی که جنگ و جدال زیاد است

Bell بُلbol= زیاد، انبوه، شلوغ، شلوغی، ازدحام، جاروجنجال، غوغا، داد و بیداد، همهمه، غریو، بلوا، شورش، هنگامه، فریاد، سر و صدا، بانگ، طنین، بس، بسیار، بی شمار، بی نهایت، جزیل، خیلی، عدیده، فراوان، کثیر، بزرگ، معتنابه، مفرط، وافر، هنگفت، قوی، سنگین، زشت، فراوان، زننده، اغراق امیز، تهوع اور ، و...

Babel بی بُل= این شلوغی، شلوغ بودن،

Çara چارا=چاره،علاج، راه حل، و...- beçara بی چارا= بیچاره، بی علاج، و...، benamys بینامیس=بی ناموس- beikâr بیکأر=بیکارّ بدون کار و شغل

Ba بی be=بی، بدون، فاقد، بدون، و.... علامت منفی وپیشاوندکه بیشتربرسراسم می آید(فرهنگ فارسی)

ol çarasy bar اُل چاراسی بار= او(آن) چاره دارد

ol beçara adam اُل بیچارا آدام= او آدم بیچاره ای است

bel بُل bol=وقوع، انجام، عمل، کار، اتمام، سر انجام، و... فعل امر بُلماکbolmak= شدن، انجام گرفتن، انجام شدن، واقع شدن، و...

iş boldy ایش بُلدی= کار انجام شد، کار تمام شد

Babel بی بُل bebol= بی انحام، بدون شدن، هر طرح یا نقشه ی غیر عملی، کار نشدنی، و...

be bolmady بی بُلمادی= این نشد، این اتفاق نشد(نیافتاد)

Bar بار،باba= هست، است، موجود، وجود دارد، حاضر، آماده، مهیا، توانا، قابل، مستعد، هرآنچه موجود است، دارایی، استعداد، توانایی، استطاعت، اقتدار، تسلط، توانمندی، پرتوانی، طاقت، عرضه، قدرت، قوا، قوه، مقاومت، نفوذ، نیرو، وسع، زور، و....

بیل= Bel بِل، بیلbil= دانایی، آگاهی، اطلاع ، اعلان، اعلام، آگهی، خبر(،شایعه، گزارش، اتفاق، حادثه، رویداد، ماجرا ، صدا، انتشار، اشعار ، سخن پرقیل و قال)، وقوف، بینش، شناخت، علم، حکمت، دانش، معرفت، اندیشه، عقیده، پندار، خیال، اطلاع، یقین، اعتقاد، ایقان، باور، بصیرت، بی شبهه، بی گمان، حتمی، معرفت، روشن ضمیری، هوشیاری، تامینات ، اندرز، اخطار، بدان، آگاه باش، و... فعل امر بیلمکbilmek = دانستن، آگاه شدن، با خبر شدن، اطلاع یافتن، و...

Babel با بیل=بیل با(خبری هست، اعلان و هوشداری هست، سخن پر قیل و قالی هستو...)، بلوا، و...

Babel بی بُل یا Belba بیلبا=بلوا، آشوب، ازدحام، اغتشاش، غوغا، ناامنی، فتنه، هرج ومرج، هنگامه، سختی، مشقت، گرفتاری، آزمایش، آزمودن، و....(در بعضی لهجه های ترکی بار barبه وارvar تبدیل شده یا بالعکس)

Believe-En- بیلیوbɪˈliːv- bəˈliːv بُلیو= باور کردن، معتقد بودن، اعتقاد داشتن، عقیده داشتن، اعتقاد کردن، گمان داشتن، ایمان اوردن

معانی دیگر: چه باور کنید چه نکنید، واقعا، راست پنداشتن، اطمینان کردن به، اعتماد داشتن به، ایمان داشتن، باور داشتن، پنداشتن، فکر کردن

Believe-Turk- بیلیو- بُلیو= باور کردن، معتقد بودن، اعتقاد داشتن، عقیده داشتن، اعتقاد کردن، گمان داشتن، ایمان اوردن، و...

Bel بیلbil=فهم، استنباط، اندریافت، درک، دریافت، شعور، فکر، هوش، آگاهی، دانایی، بینش، روح پاک یا دانشمند، معرفت، ادراک، شناخت، تصور، پندار، گمان، باور، اعتقاد، ایقان، ایمان، عقیده، باورداشت، برداشت، پذیرش، قبول، زعم، خیال، و...- فعل امر بیلمک bilmek= دانستن، فهمیدن، درک کردن، باور داشتن، شناختن، و....

Meniň aýdýanlarymy bil منینگ آیدانلارمی بیل= آنچه گفتم بدان(بفهم، درک کن، اگاه باش، باور کن، و...)

Sen meň ýüregimdedigiňi bil سِن منگ یورِگیمدِدیگینگی بیل، Bil ki, sən mənim ürəyimdəsən، kalbimde olduğunu bi = بدان تو در قلب منی، باور کن تو در قلب منی

men seny bilyarin başga birny bilmeyan مِن سِنی بیلیان باشگا بیرنی بیلمِیان= من ترا می شناسم (باور دارم، قبول دارم) کس دیگری را نمی شناسم(باور ندارم، قبول ندارم

Hudaýyň birdigini bil هودایینگ بیردیگینی بیل، Bil ki, Allah birdir، Bilin ki Allah birdir=بدان(باور کن، ایمان داشته باش، و...) خدا یکی است

bir Hudaýy biliver بیر هودایی بیلیوِر= تنها خدا را بشناس(باور کن)، به خدای یکتا ایمان داشته باش(اعتقاد داشته باش)

biliv) )Hudaýy bir bilib هودایی بیر بیلیب(بیلیو)(تبدیل حرف و به ب یا یالعکس)=اعتقاد (باور، ایمان)به یگانگی خدا

ol biliv(bilib) اُل بیلیو(بیلیب)= او فهمیده، او آگاه شده، او اطلاع یافته، و...

o meň näme edenmy bilib(biliv)، اُ منگ نأمه اِدِنمی بیلیب(بیلیو)=او آنچه من کردم فهمیده، (متوجه شده، آگاه شده)

O, beilə bilib(biliv) اُ بیلَ بیلیب(بیلیو)= او اینطور فهمیده(خیال کرده، پنداشته، تصور کرده، باور کرده، دانسته، و....)

Bilive(bilib) yede bilmab بیلور یَدَ بیلمَ=دانسته یا ندانسته، و...

Muny bilib(biliv) ýa-da bilmän etdi مونی بیلیب(بیلیو) یَ-دَ بیلمأن اِتدی= دانسته(عمدی، به قصد، و...) یا ندانسته انجام داد

Believe بُلیوbolliv، بُلیبbolib=واقع شده، اتفاق افتاده، و...

Bu işler bolib(boliv) بو ایشلِر بُلیب(بُلیو)= این کارها واقع شده، این کارها براستی(واقعاً اتفاق افتاده، و...)

Belki bolib(boliv) بِلکی بُلیب(بُلیو)= احتمالاً شده، شاید شده

Believer-En-- بیلیواbɪˈliːvəا- bəˈliːvər بُلیوِر= مومن باصول کلیسایی

معانی دیگر: (قدیمی) محتملا، شاید، با ایمان، مومن، معتقد

Believer-Turkبیلیوا، بیایوِر، بُلیوِر= مومن باصول کلیسایی، و...

Believe = باور کردن، معتقد بودن، اعتقاد داشتن، عقیده داشتن، اعتقاد کردن، گمان داشتن، ایمان اوردن، ایمان، باورمندی و...(به معنی Believe رجوع شود)

Er اَر= چیز، فرد، شخص، کننده، فاعل، شوهر، مرد، جوانمرد، و...

Believer بیلیور= شخص باورمند، شخص با ایمان، مومن، و....

Believer بُلیوِر boliver=قابل، برازنده، سزاوار، شایسته، لایق، مستعد، مناسب، آگاه، کارآزموده، کاردان، متبحر، مجرب، پذیرا، پذیرنده ، فائق، قابل انجام، بمان، واقع شو، اتفاق بیافت، سکونت کن، انجام بده، و...فعل امر بُلیورمکbolivermek= ماندن، شدن، سکونت کردنف قابل سکونت کردن، سزاوار شدن، قابل انجام شدن،

Şol ýerde boliver شول یِردِ بُلیور= در آنجا بمان(سکونت کن)

ol işde boliver اُل ایشدَ بُلیور= در آن کار بمان

ol işy boliver اُل ایشی بُلیور= آن کار را انجام بده(تمام کن)

ol iş boliversin اُل ایش بُلیورسین=آن کار انجام بگیرد، آن کار شاید انجام بگیرد

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Barbell، Beldam

در ادامه ارتباط چند کلمۀ دیگر از زبان انگلیسی که با bel ساخته شده را مورد بررسی قرار می دهیم

Barbell-En- با بلbɑːbel- bɑːrˌbel بار بِل= هالتر، دامبل

معانی دیگر: (ورزش) هالتر، (وزنه برداری) وزنه (bar bell و bar-bell هم می نویسند)

Barbell-Turk-بار بِل(بیل)=وزنه، هالتر، دامبل، و...

Bar بار،باba= هست، است، موجود، وجود دارد، حاضر، آماده، مهیا، توانا، قابل، مستعد، هرآنچه موجود است، دارایی، استعداد، توانایی، استطاعت، اقتدار، تسلط، توانمندی، پرتوانی، طاقت، عرضه، قدرت، قوا، قوه، مقاومت، نفوذ، نیرو، وسع، زور، و....

puly bar(ba)پولی بار(با)=پولدار است

güýji bar(ba) گویجی بار(با)=زور(قدرت، و...)دارد

Agramy bar(ba) آگرامی بار(با)=وزن دارد

bary bar باری باری= بار دارد، همه چیز دارد، هر چه بگی دارد

Bar بار= میله، شمش،با میله محکم کردن، میله دار کردن، حلقه یا خطی که دو طرح را به هم متصل می کند، تیرچه، بستن، محکم کردن، بار، سنگینی، فشار، و...(به معنی Bar رجوع شود)

Bar بار =پاس، دفعه، مرتبه، مرحله، مره، نوبت، وعده، وهله، بر، ثمر، ثمره، حاصل، محصول، میوه، بنه، توشه، حمل، محمول، محموله، شرفیابی، رستوران، کاباره، مشروب فروشی، میخانه، ثقل، گرانی، وزن، اجازه، رخصت، کود، جنین، رنج، مشقت (فرهنگ فارسی)

Bell بِل، بیل bel,bil= کمر، شکم، کمربند، کمر بستن، و...( به معنی belly,belt رجوع شود)

Barbell باربِلف باربیل-barbel,barbil= محمولۀ کمر، بار کمر، وزنۀ کمر، طاقت و استطاعت کمر، و...- اصولاً هر باری که حمل میشود سنگینی و فشار آن مستقیم به مهره های کمر و شکم وارد می شود

هالتر یا میل‌وزنه (به فرانسوی: Haltère) یکی از تجهیزات ورزشی است که در تمرین با وزنه، بدن‌سازی، وزنه‌برداری، و پاورلیفتینگ استفاده می‌شود. هالتر متشکل از یک میله از جنس فولاد و معمولاً چند وزنه از جنس آهن است که به‌منظور کم و زیاد کردنِ وزن، می‌توان به آن وصل و از آن جدا کرد.(ویکی پدیا)

Bell بُلbol= زیاد، بس، بسیار، بی شمار، بی نهایت، جزیل، خیلی، عدیده، فراوان، کثیر، بزرگ، معتنابه، مفرط، وافر، هنگفت، قوی، سنگین، زشت، فراوان، زننده، اغراق امیز، تهوع اور ، و...

Barbell باربُل barbol= بار زیاد، بار سنگین، و....

Beldam-En. بَلدِم-- beldəm ییلدیم= عفریته، عجوزه، پیرزن، زن اخمو و پرحرف، مادر بزرگ

معانی دیگر: پیرزن زشت

Beldam-Turl- بلدِم، بیلدِم= عفریته، عجوزه، پیرزن، زن اخمو و پرحرف، مادر بزرگ، و....

Beldam بِلدم، بیلدِمbildem,beldem= کمر قوزدار، پیر و فرتوت، پیرزن، قوزدار، ترشرو، خمیده، اخمو، دارای برامدگی، و...

Damدم dem=آن، ثانیه، حین، زمان، گاه، لحظه، لمحه، وقت، هنگام، باد، هوا، بخار، حرارت، دما، گرمی، پف، آماس، باد، متورم، ورم، آماه، قوز، پفو، فوت، نفحه، نفخ ریح، نفخه، دمش، نفس، اجاق، کوره، شهیق، آه، خون، دنبال، کنار، دم زنی، وراجی، پرچانگی، پرگویی، حرافی، روده درازی، هرزه درایی، و..

Bell بُلbol=پُر، زیاد، بس، بسیار، بی شمار، بی نهایت، جزیل، خیلی، عدیده، فراوان، کثیر، بزرگ، معتنابه، مفرط، وافر، هنگفت، قوی، سنگین، زشت، فراوان، زننده، اغراق امیز، تهوع اور ، و...

Damدیم deyim، diým=گفتمان، حرف زنی، خیال پردازی، وراج، بیهوده گو، پرچانه، پرحرف، پرگو، حراف، روده دراز، مکثار، هرزه چانه، هرزه درا، یاوه گو، امر توهین امیز، عفریته، ادم بد دهان، زن غرولندو، و...

Deyimekدیمِک-diýmek = گفتن، اظهارداشتن، اعلام کردن، اقرار کردن، به عرض رساندن، بیان کردن، سخن راندن، صحبت کردن، عرض کردن، فرمودن، گپ زدن، گفت وگو کردن، معروض داشتن، نقل کردن، سرودن، نامیدن، پنداشتن، تصور کردن، خیال کردن، فرض کردن، مقال، و...

بسی یاد کرد از پدر زادشم --- هم از تور برزد یکی تیره دم(فردوسی)
ز لشکر نیارست دم زد کسی --- نبد خود بدان جای لشکر بسی(فردوسی)
گر دم نزند چو تنگ حالان --- دانی لغت زبان لالان(نظامی)
به دهقان نادان چه خوش گفت زن --- به دانش سخن گوی یا دم مزن(سعدی)
تو بی کام دل هیچ دم برمزن --- ترابنده باشد چه مرد و چه زن(فردوسی)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Belonging، Belong

برای تکمیل مطالب گذشته ارتباط چند کلمه با پیشوند bel در زبان انگلیسی را فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Belong-En- بِلُنگbɪˈlɒŋ- bɪˈlɔːŋ بلانگ= وابسته بودن، تعلق داشتن، مال کسی بودن

معانی دیگر: (با to )متعلق بودن به، مال کسی یا جایی بودن، عضو بودن، وابسته بودن به، رابطه داشتن با، جزو چیزی بودن

Belong-Turk- بِلُنگ- بلانگ = وابسته بودن، تعلق داشتن، مال کسی بودن، و...

sen belong âkid سِن بِلانگ اَکید= تو این اموالت( چیزهای متعلق به خودت را )را ببر، تو مال خودت را ببر

ol belong zady اُل بِلُنگ زادی=آن چیزها متعلق به اینها است

ol zad belong zady اُل زاد بِلُنگ زادی= آن چیز وابسته به چیز اینهاست

belong dostlugy köneden bar بِلُنگ دوستلیگی کُونِدِن بار= رابطۀ دوستی اینها از گذشته هست

bu pul belongki بو پول بِلُنگکی= این پول متعلق به اینهاست

belong Içindäkiny alma بِلُنگ ایچیندأکینی آلما= متعلقات داخل اینها را نگیر

bu belongki بو بِلُنگکی= ان متعلق به اینهاست

bu belong topory بو بِلُنگ تُپُری = این متعلق به این گروه است

belong بیلُنگ( بیلِ اُنگ)bilong-bile ong= با هم زندگی (امرار و معاش) کن، با متعلقاتت بساز و مدارا کن، با آنچه داری مدارا کن

البته در بعضی لهجه های ترکی(ترکمنی) به صورت بیلُنگbilong یا بیلانگ،بلانگ belang-bilang نیز تلفظ می شود-

با to:

tobelong(topelong) تُبلُنگ(تُپلُنگ)= وابسته به گروه( دسته، جمع)

bir tobelong(topelong) adam geldy بیر تُبلُنگ آدام گِلدی= یک گروه آدم آمد، اعضای وابسته به یک گروه آمدند

belong بیلِنگ bileň= باهم، بایکدیگر، یکجا، با همدیگر، بطور دسته جمعی، بضمیمه، همگی، گروهی، و...

olar bileň geldiler اُلار بیلِنگ گِلدیلِر= آنها باهم(دسته جمعی، گروهی، و...) آمدند

Belonging-En- بلُنگینگ- bɪˈlɒŋɪŋ بیلانگینگ bɪˈlɔːŋɪŋ = متعلقات، دارایی، متعلقات واموال، متعلق، وابسته ها

معانی دیگر)::بیشتر به صورت جمع) متعلقات، چیزها، اموال، هست، هست و نیست، تعلق، وابستگی، همبستگی، وابسته ها بصورت جمع

Belonging-Turk-بِلُنگینگ= متعلقات، دارایی، متعلقات واموال، متعلق، وابسته ها، و...

Belong = وابسته بودن، تعلق داشتن، مال کسی بودن، و...(به معنی Belong رجوع شود)

BelongingBelongiň بِلُنگینگ=متعلقات، و...

پسوند Ing معادل ینگ در زبان ترکی نیز برای جمع بستن کلمه نیز بکار می رود

Zad = چیز- zadiň زادینگ= چیزهایت،

bar zadiň ber بار زادینگ بِر= هر چیزی داری بده، هست و نیستت را بده

ol yere bar(bariň) اُل یِره بار(بارینگ)=به آنجا برو(بروید)

bu yere gel(geliň) بو یره گِل(گِلینگ)= به اینجا بیا(بیایید)

ging گینگgiň=وسیع، درشت، کامل، فراوان، بزرگ، جامع، کلی، فراگیر،جمیع، جمع، لبریز، سترگ، پهن، جادار، بسیط، هنگفت، حجیم، بسیط، زیاد، بزرگ، و...

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی، با ترکی:Belting، Belt،Bell،Belle،Belay،Belated

حالا باهم ارتباط چند کلمه که با bel در زبان انگلیسی ساخته شده را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم

Belated-En-بیلیتیتbɪˈleɪtɪd- bəˈleɪtəd بِلیدِت= از موقع گذشته، دیرتر از موقع، دیر شده

معانی دیگر: دیر، دارای وقفه، دیرگاهی، عقب افتاده

Belated-Turk-بل(بیل) آت اِد=پشت اندازی شده، از موقع گذشته، دیرتر از موقع، دیر شده، و...

Bel بیل= کمر، دورشکم وپشت، میان، پشت(عقب)، بمعنی کمربندهم گفته شده(فرهنگ فارسی)

At آت= فعل امر آتماکatmak= انداختن، کنار گذاشتن، افکندن، ویران کردن، پرت کردن، پرتاب کردن، حذف کردن، برداشتن، و...

Ed اِد = فعل امر اِدمکedmek= کردن، شدن، کرده شدن، انجام دادن، و...

Belated =پشت(عقب) اندازی کردن،عقب انداخته کردن، پشت گوش انداختن، دیر انجام دادن ، اهمیت ندادن، امروز و فردا کردن، و....

Ate آتا ata=پدر، پدربزرگ، گذشتگان، اباء واجدادی، دیر، پیر، قدیمی، کهنه، باستانی، کهن، پارینه، دیرینه، عتیق، و..

، Bu işy iza ated بو ایشی ایزا آت اِد= این کار را عقب بینداز

Belay-En--بِلایbiːˈleɪ- بیلای = دستگیره، عمل پیچیدن، جادستی، پوشاندن، اماده کردن، محاط کردن، وسیله پیچیدن

معانی دیگر: (کشتیرانی) دست نگه دار!، بس است !، وایستا!، نکن !، با پیچیدن دور گیره (یا قلاب یا قرقره ی فلزی و غیره) طناب را محکم کردن، طناب را دور دیرکچه گره زدن، محکم نگهداشتن

Belay-Turk-بلای، بیلای= دستگیره، عمل پیچیدن، جادستی، پوشاندن، اماده کردن، محاط کردن، وسیله پیچیدن، و...

Belay بلای= آغشته کن، پوشانده کن، مالیده کن، آمیخته کن، پیچش بده، تکان بده، تاب بده، دست بمال(مثل دستگیره)و...

Belamak بِلاماک=آغشتن ، پوشاندن، زدن، تکان دادن، نوسان دادن، آمیختن، پیچاندن، مالیدن، لمس کردن، مالش دادن، و...

bu zada el belay بو زادا اِل بلای= به این چیز دست بمال، این چیز را با دست لمس کن

suw belançak سو بلانچاک= آب متلاطم، آب گل آلود(آب آغشته به گِل

ol zadiň töweregine ýüp bela(belay) اُل زادینگ تُوِرِگینه یوپ بِلا(بِلای)=دور آن چیز طناب(نخ) ببیچ

iki zady bir birne belay ایکی زادی بیر بیرنه بلای= دو چیز را به یکدیگر بپیچان(بمال، آمیخته کن، و...

ol yere el belay اُل یره اِل بلای= به آنجا دست بمال(دست بزن، و...)

el belamak اِل بلاماک=دست مالیدن، دست تکان دادن، با دست ماساژ دادن، با دست به هم ریختن، با دست آغشتن، و...

reng belamak رِنگ بلاماگ= رنگ مالیدن، با رنگ آغشته کردن، با رنگ پوشاندن، رنگ زدن، و...

sen ol yere reng bela(y) سِن اُل یِره رنگ بِلا(ی)=تو به آنجا رنگ بزن(بمال)، تو آنجا را با رنگ بپوشان( آغشته کن)

Belay بُلایbolay= تمام کن ، بس کن، آماده کن، بمان، وایسا، بمان، و...

sen bu yerde bolay سِن بو یرده بُلای=تو اینجا وایستا(بمان)

بُلماکbolmak= شدن، انجام گرفتن، تمام شدن، به اتمام رسیدن، به سرانجام رسیدن، زاییده شدن، بدنیا آمدن، ماندن، توقف کردن، اقامت کردن، و...

Sen bu işi bolay سِن بو ایشی بُلای= تو این کار را تمامش کن(بس کن، نکن)، تو از این کار دست بردار

Sen bu işi basim bolay سِن بو ایشی باسیم بُلای= تو این کار را زود انجامش بده(زود تمامش کن، زود بس کن)

sen ol işi bolay bu işi alay سِن اُل ایشی بُلی بو ایشی آلِی= تو آن کار را تمامش کن این کار را بگیر

ol iş bolma qolay اُل ایش بُلما قولای، yapması kolay=آن کار به سرانجام نزدیک است، آن کار برای اتمام نزدیک است

بُلارbolar=بس است، خواهد شد، انجام خواهد گرفت،

bolar edme بُلار اِدمه= بس است انجام نده(نکن)،

bu iş bolar بو ایش بُلار= این کار خواهد شد(انجام خواهد گرفت)

Belay بیلای bilay=آگاه باش، بدان، (هشدار دادن، اعلام خطر دادن، و...)

بیلمکbilmek= دانستن، آگاه شدن، اطلاع یافتن، فهمیدن، درک کردن، توجه کردن و...

Meniň diýýänlarimy bilay مِنینگ دیالارمی بیلای=به جرف های من توجه کن، از سخنان من آگاه باش

Belle-En بَل- bel- بِل= خوشگل، دختر خوشگل، زن زیبا، دلارام

معانی دیگر: دختر یا زن خوشگل، خوشگل ترین یا محبوب ترین زن، سوگلی، مه رو، ماه مجلس، (فرانسه) دوران بزم و خوشی و زیبا جویی در پاریس قبل از جنگ جهانی اول، اسم خاص مونث

Belle-Turk- بَل، بِلا= دختر یا زن خوشگل، خوشگل ترین یا محبوب ترین زن، سوگلی، مه رو، ماه مجلس،

Belle- bel بَل- بِل، بیلbil=1- کمر، توانایی و قدرت، نشان بزرگی و مقام، چیز عزیز و پربها و پر ارزش، محبوب، لطیف، پر ارزش، نفیس، فوق العاده گرانبها، قیمتی، چیز گرانبها، سنگین قیمت، تصنعی گرامی، گران، عزیز، گرامی، محبوب، سوگلی، دلارام، خوشگل، عزیزدردانه، عزیزکرده، میانه، قسیم، منصف، منصفانه، بیطرفانه و..2- دانا، باهوش، آگاه، زیرک، با استعداد، زرنگ، چابک، معقول، ناقلا، با خرد، فعال، چالاک، شیک، ناتو، جلوه گر، و...

به مردی رسد برکشد سر به ماه --- کمر جوید و تاج و تخت و کلاه(فردوسی)
زدیبای زربفت و تاج و کمر--- همان تخت زرین و زرین سپر(فردوسی)
زین پس کمری اگربچنگ آرم ---- چون کلک کمر بر استخوان بندم(مسعود سعد)
آسمان کافتاب از او اثری است --- بر میان تو کمترین کمری است(نظامی)

bella qiz بلا قیز= دختر بلا(زرنگ، ناقلا)، دختر زیبا

احتمالاً بلقیس belqis=نام ملکه سرزمین سبا که در قدرت و زیبایی مشهور بود و سرانجام با سلیمان پیامبر ازدواج کرد با بلقیز belqiz بلقیز= دختر زیبا و دانا ی ترکی مرتبط است

Bell- En بِل- bel- بل=ناقوس، سرستون، زنگ زنگوله، زنگ اویختن به، دارای زنگ کردن، کم کم پهن شدن

معانی دیگر: زنگ، صدای زنگ، به زنگ مجهز کردن، زنگ یا زنگوله بستن به، به شکل زنگ، ناقوس مانند، استکانی، زنگ دیس، (جمع) آلت موسیقی متشکل از استوانه هایی که با چکشک چوبی به آن می زنند، رجوع شود به: glockenspiel، (کشتیرانی) زنگی که هر نیم ساعت به صدا در می آید، مدت نیم ساعت، به شکل ناقوس درآوردن، (مانند ناقوس) به تدریج فراخ شدن، صدای طولانی و عمیق (مثل صدای تازی در پی شکار)، زوزه، زوزه کشیدن، گویچه ی شناور زنگ دار، زنگ بویه، الکساندر گراهام بل (مخترع امریکایی تلفن)، کم کم پهن شدن مثل پاچه شلوار

Bell-Turkبِلَ(بلا) ، بُل- بِلَ(بلا) = ناقوس، سرستون، زنگ زنگوله، زنگ اویختن به، دارای زنگ کردن، کم کم پهن شدن، و...

Bell بِلbel یا بیل bil = دانایی، آگاهی، اطلاع ، اعلان، اعلام، آگهی، خبر، وقوف، بینش، شناخت، علم، معرفت، روشن ضمیری، هوشیاری، تامینات ، اندرز، اخطار، خبر، تذکر، اخطار، اگاهسازی، یادآوری، اطلاع رسانی ، مطلبی را با آواز بلند اطلاع دادن، بانگ ، صدا، فریاد، زوزه، طنین، زنگ، زنگ اخبار، و... فعل امر بیلمکbilmek، bilmək= دانستن، آگاه شدن، با خبر شدن، اطلاع یافتن، و...- بیلدیرمک bildirmek، = اطلاع دادن، خبر رسانی کردن، خبر دادن، زنگ زدن، خبر پراکنی کردن، خبر پخش کردن، و....

hemmaňiz biliň هممَنگیز بیلینگ= همگی آگاه باشید(بدانید)، ( hamınız bilirsiniz، biliyorsunuz)

bilerly بیلِرلی belirli= روشن، قابل فهم، واضح، مشخص، مشهود، معلوم، معین، واضح، کوک، گویا

بلاگای belagay= بلوا، غوغا، داد و بیداد، همهمه، غریو، شورش، هنگامه، سروصدا، و...

احتمالاً: بلوا یا بیلبا یا بلوار=بلbel=صدا (بانگ، فریاد، غوغا، جار، زوزه، زنگ، و...) +( وا، وار، با =هست، است، و...)=زوزه و فریاد هست، و...

چیز تکان دادنی آشکار کننده و فهماننده (چیزی که باتکان دادن دیگران متوجه اش می شوند) مثل: صدای ناقوس، ناقوس، زنگ زنگوله(که با تکان دادن دیگران متوجه صداش می شوند-بِلَ(بلا)= فعل امر بلاماق=تکان دادن، بهم زدن (با قاشق محتویات درون کاسه را به هم زدن، دو چیز را به هم مالیدن)، صدای زنگ، کم کم پهن و فراخ کردن یا شدن (بِلکَ، بیلکَ=خمیر کم کم نازک و پهن شده -)- مدت نیم ساعت(بُلِک=دو نیم شده ، نصفه، نیم)- بِل(بیلنگ)=بدانید وآگاه باشید، مطلع کردن و آگاهی دادن از چیزی یا موضوعی(می تواند با تلفن باشد) –مثل : -En- Bill بیل=لایحه،صورتحساب- صدایی بلند که جارچیان برای آگاهی واطلاع دادن پیامی به مردم فریاد می زنندوهمچنین بُل= فعل امر بُلماق=شدن، بوجود آمدن، بدنیا آمدن، اختراع شدن(جالب است) بِل(بیل)=آگاه کردن و صدا زدن(مثل تلفن و زنگ تلفن )- بُل=شدن و اختراع کردن و بوجود آوردن-گراهام بل مخترع تلفن

Belt-En بَلت-belt- بِلت= طرف، تسمه، فتق بند، کمربند، باریکه، بند چرمی، محاصره کردن، با شدت حرکت یا عمل کردن، شلاق زدن، زدن، بستن

معانی دیگر: دوال، دواله، بند، نوار، قیش، لام، بروفه، هر چیزی که دور چیز دیگری را بگیرد، ناحیه، (عامیانه) ضربه ی شدید، ضربه زدن، محکم زدن، کمربند بستن، تسمه بستن (دور چیزی)، با تسمه یا نوار محکم کردن، (خودمانی) با جرعه ی بزرگ آشامیدن، جرعه ی بزرگ (مشروب الکلی)، زیاد نوشیدن، (خودمانی) با سرعت راندن، قطار فشنگ، فانوسقه، (خودمانی) لذت، خوشگذرانی، هیجان، بلند و با حرارت آواز خواندن با( out)، کمر بستن

Belt-Turk-بِلِت- بُلِت= طرف، تسمه، فتق بند، کمربند، باریکه، بند چرمی، محاصره کردن، با شدت حرکت یا عمل کردن، شلاق زدن، زدن، بستن

Bel بِل یا بیل bil=1- کمر، دور، حاشیه، طرف، سمت و سو، اطراف، دوروبر، محد.ده، حومه، توابع، حول و حوش، دورگیری، محاصره، محصور، بسته، هر چیزی که دور چیز دیگری را بگیرد، ناحیه، پیرامون،/دورشکم وپشت، میان، پشت، بمعنی کمربندهم گفته شده، ونیزبه معنی میانه کوه وتنگنای کوه وباین معنی کمره هم گفته اند(فرهنگ فارسی)/، و...2-آماد. مقابله با خطر ها و مهالک شدن : ( عنان تاب شد تاب فیروز جنگ کمر بست بر کین بد خواه تنگ ) . ( نظامی)، و...- ۱ - میان ، پشت . ۲ - آنچه بر میان بندند. ۳ - میانه و وسط کوه . ، ~ کاری را شکستن کنایه از: بخش مهمی از آن کار را انجام دادن . ، ~راست کردن تجدید قوا کردن ، دوباره نیرو گرفتن(فرهنگ معین)

bil Guşak بیل گوشاک، bel kəməri، bel kemeri بیل کمری=کمربند

bil Guşamak بیل گوشاماک= کمر همت بستن، کمر بستن اشاره ای می باشد به جزم و اراده برای انجام کار . "کمر همت" تاکیدی بر اراده به انجام کاریست با نشان دادن سعی و تلاش لازم برای آن همان کار، کمر بند بستن، و...

ol adamiň Bilini eliň bilen tut اُل آدامینگ بیلینی اِلینگ بیلِن توت، O kişinin belini ellerinle tut=دورکمر آن شخص

بلد= دلیل راه، دلیل، راهبر، راهنما، هادی، آشنا، مطلع، وارد، واقف، دیار، شهر، مدینه، ولایت، منطقه، ناحیه(فرهنگ فارسی)

Belly =کمر، شکم، و...(به معنی Belly رجوع شود)

و عادت چنان بودی که هر یکی کمر بالای جامه بستندی وآن را کمربندگی خواندندی. ( فارسنامه ابن البلخی )

آن سپهبد که باد حمله او--- بگسلاند ز روی کوه کمر(فرخی)
به کمرهای کوه ، مردان تاخت --- تا بتازند رنگ را ز کمر.(فرخی)
کمر کوه کم است از کمر مور اینجا--- ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست(حافظ)
صبح نهد طوق زر بر کمرآسمان --- آب کند دانه هضم در شکم آسیاب(خاقانی)

Belt بِل اِت bel et، بیل اِتbilet=(بِلbel=کمر، کمربند، تسمه دور هرچیز، حاشیه، محاصره، و...+ اِتet(اِد ed)= کرد، عملکرد، عمل، حرکت، رفتار، انجام، اقدام، اجرا، وضع،و....فعل امر اِتمکetmek= کردن، و... ) = محصور کردن، محاصره کردن، بستن، به کمربند یا تسمه عملی را انجام دادن(شلاق زدن)، و....

Beltبِلِت، belet یا بِللِتbellet(بِللِدbelled)= علامت، راهنما، نشان، اخطار، سیگنال، علائم مرض، حد، مرز، نقطه، هدف، نشان، نشانه، کارت شناسایی، مشخصات، معرفی، اعلان، تذکار، تذکر، خاطرنشان، یاد، یادکرد یاد آوری، اثر، داغ، پرتاب، شلیک، شتاب، برخورد، زد و خورد، جریان سریع، ضربت، یورش، جهش، خیز، و... فعل امر بِلتمکbeletmek یا belletmek بِللِتمک=شناساندن، معرفی کردن، یاد آوری کردن، علامت دادن، نشانه گذاری کردن، علامت گذاری کردن، نشان دادن، اخطار دادن، پرتاب و جهش دادن(بِللِمک bellemek= پرتاب کردن، شلیک کردن، و...

yery belletmek یری بِللِتمک= زمین را علامت گذاری کردن، جای مکان را نشان دادن، حدود زمین را نشان دادن(نشانه گذاری کردن

sen adyňy bellet سِن آدینگی بِللِت=تو اسمت را مشخص کن(اعلام کن، نشان بده)

belled))sen geçen ýoluňy bellet سِن گِچِن یُلونگی بِللِت(بِللِد)= تو راهی را که رد شدی نشان بده

men geçen ýolumy belet(beled) من گِچِن یولیمی بِلِت(بِلِد)= من راهی که رد شدم(گذشتم) بلدم(به یاد دارم، می شناسم)

ýolumy bellet یولیمی بِللِت=راهم را نشان بده(مشخص کن، علامت بزن)

men ýolumy belet(beled) من یولیمی بِلِت(بِلِد)= من راهم را می شناسم(بلدم)

sen aýdanlaryňy bellet سِن آیدانلارینگی بِللِت= تو آنچه گفتی اعلام کن(یاد آوری کن،)

Ol daş bilen ony belledy اُل داش بیلِن اُنی بِلِدی= او با سنگ او را زد

Belting-En- بَلتینگ-beltɪŋ = محل بستن کمربند

معانی دیگر: موادی که از آن کمربند و تسمه می سازند (مانند چرم)، کمربند، تسمه، زدن بوسیله کمربند

Belting-Turk-بلتینگ= محل بستن کمربند، و....

Belt = تسمه، فتق بند، کمربند، و...(به معنی Belt رجوع شود)

In = توی، داخل، اندرون، شامل، ضربه ، بدن، کالبد، بدنه، جسم، ساختمان، ساختار، تنه، قاب، اسکلت، چهارچوب، قاعده، چارچوب، و...(به معنی in رجوع شود)، ایندر مکindermek=وارد کردن، داخل کردن، ضربه زدن،گسیل کردن، و....

Belting = تسمه زدن، با کمر بند زدن، ساختار کمربند، موادی که از آن کمربند و تسمه می سازند (مانند چرم)،

Belting بِلَتینگbiletiň بیل اِتینگ=به کمر کردن، کمر بند کردن،

biliň Guşagy بیلینگ گوشاگی= کمر بند کمر، دور پیچ کمر