حالا باهم ارتباط چند کلمه که با bel در زبان انگلیسی ساخته شده را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم
Belated-En-بیلیتیتbɪˈleɪtɪd- bəˈleɪtəd بِلیدِت= از موقع گذشته، دیرتر از موقع، دیر شده
معانی دیگر: دیر، دارای وقفه، دیرگاهی، عقب افتاده
Belated-Turk-بل(بیل) آت اِد=پشت اندازی شده، از موقع گذشته، دیرتر از موقع، دیر شده، و...
Bel بیل= کمر، دورشکم وپشت، میان، پشت(عقب)، بمعنی کمربندهم گفته شده(فرهنگ فارسی)
At آت= فعل امر آتماکatmak= انداختن، کنار گذاشتن، افکندن، ویران کردن، پرت کردن، پرتاب کردن، حذف کردن، برداشتن، و...
Ed اِد = فعل امر اِدمکedmek= کردن، شدن، کرده شدن، انجام دادن، و...
Belated =پشت(عقب) اندازی کردن،عقب انداخته کردن، پشت گوش انداختن، دیر انجام دادن ، اهمیت ندادن، امروز و فردا کردن، و....
Ate آتا ata=پدر، پدربزرگ، گذشتگان، اباء واجدادی، دیر، پیر، قدیمی، کهنه، باستانی، کهن، پارینه، دیرینه، عتیق، و..
، Bu işy iza ated بو ایشی ایزا آت اِد= این کار را عقب بینداز
Belay-En--بِلایbiːˈleɪ- بیلای = دستگیره، عمل پیچیدن، جادستی، پوشاندن، اماده کردن، محاط کردن، وسیله پیچیدن
معانی دیگر: (کشتیرانی) دست نگه دار!، بس است !، وایستا!، نکن !، با پیچیدن دور گیره (یا قلاب یا قرقره ی فلزی و غیره) طناب را محکم کردن، طناب را دور دیرکچه گره زدن، محکم نگهداشتن
Belay-Turk-بلای، بیلای= دستگیره، عمل پیچیدن، جادستی، پوشاندن، اماده کردن، محاط کردن، وسیله پیچیدن، و...
Belay بلای= آغشته کن، پوشانده کن، مالیده کن، آمیخته کن، پیچش بده، تکان بده، تاب بده، دست بمال(مثل دستگیره)و...
Belamak بِلاماک=آغشتن ، پوشاندن، زدن، تکان دادن، نوسان دادن، آمیختن، پیچاندن، مالیدن، لمس کردن، مالش دادن، و...
bu zada el belay بو زادا اِل بلای= به این چیز دست بمال، این چیز را با دست لمس کن
suw belançak سو بلانچاک= آب متلاطم، آب گل آلود(آب آغشته به گِل
ol zadiň töweregine ýüp bela(belay) اُل زادینگ تُوِرِگینه یوپ بِلا(بِلای)=دور آن چیز طناب(نخ) ببیچ
iki zady bir birne belay ایکی زادی بیر بیرنه بلای= دو چیز را به یکدیگر بپیچان(بمال، آمیخته کن، و...
ol yere el belay اُل یره اِل بلای= به آنجا دست بمال(دست بزن، و...)
el belamak اِل بلاماک=دست مالیدن، دست تکان دادن، با دست ماساژ دادن، با دست به هم ریختن، با دست آغشتن، و...
reng belamak رِنگ بلاماگ= رنگ مالیدن، با رنگ آغشته کردن، با رنگ پوشاندن، رنگ زدن، و...
sen ol yere reng bela(y) سِن اُل یِره رنگ بِلا(ی)=تو به آنجا رنگ بزن(بمال)، تو آنجا را با رنگ بپوشان( آغشته کن)
Belay بُلایbolay= تمام کن ، بس کن، آماده کن، بمان، وایسا، بمان، و...
sen bu yerde bolay سِن بو یرده بُلای=تو اینجا وایستا(بمان)
بُلماکbolmak= شدن، انجام گرفتن، تمام شدن، به اتمام رسیدن، به سرانجام رسیدن، زاییده شدن، بدنیا آمدن، ماندن، توقف کردن، اقامت کردن، و...
Sen bu işi bolay سِن بو ایشی بُلای= تو این کار را تمامش کن(بس کن، نکن)، تو از این کار دست بردار
Sen bu işi basim bolay سِن بو ایشی باسیم بُلای= تو این کار را زود انجامش بده(زود تمامش کن، زود بس کن)
sen ol işi bolay bu işi alay سِن اُل ایشی بُلی بو ایشی آلِی= تو آن کار را تمامش کن این کار را بگیر
ol iş bolma qolay اُل ایش بُلما قولای، yapması kolay=آن کار به سرانجام نزدیک است، آن کار برای اتمام نزدیک است
بُلارbolar=بس است، خواهد شد، انجام خواهد گرفت،
bolar edme بُلار اِدمه= بس است انجام نده(نکن)،
bu iş bolar بو ایش بُلار= این کار خواهد شد(انجام خواهد گرفت)
Belay بیلای bilay=آگاه باش، بدان، (هشدار دادن، اعلام خطر دادن، و...)
بیلمکbilmek= دانستن، آگاه شدن، اطلاع یافتن، فهمیدن، درک کردن، توجه کردن و...
Meniň diýýänlarimy bilay مِنینگ دیالارمی بیلای=به جرف های من توجه کن، از سخنان من آگاه باش
Belle-En بَل- bel- بِل= خوشگل، دختر خوشگل، زن زیبا، دلارام
معانی دیگر: دختر یا زن خوشگل، خوشگل ترین یا محبوب ترین زن، سوگلی، مه رو، ماه مجلس، (فرانسه) دوران بزم و خوشی و زیبا جویی در پاریس قبل از جنگ جهانی اول، اسم خاص مونث
Belle-Turk- بَل، بِلا= دختر یا زن خوشگل، خوشگل ترین یا محبوب ترین زن، سوگلی، مه رو، ماه مجلس،
Belle- bel بَل- بِل، بیلbil=1- کمر، توانایی و قدرت، نشان بزرگی و مقام، چیز عزیز و پربها و پر ارزش، محبوب، لطیف، پر ارزش، نفیس، فوق العاده گرانبها، قیمتی، چیز گرانبها، سنگین قیمت، تصنعی گرامی، گران، عزیز، گرامی، محبوب، سوگلی، دلارام، خوشگل، عزیزدردانه، عزیزکرده، میانه، قسیم، منصف، منصفانه، بیطرفانه و..2- دانا، باهوش، آگاه، زیرک، با استعداد، زرنگ، چابک، معقول، ناقلا، با خرد، فعال، چالاک، شیک، ناتو، جلوه گر، و...
به مردی رسد برکشد سر به ماه --- کمر جوید و تاج و تخت و کلاه(فردوسی)
زدیبای زربفت و تاج و کمر--- همان تخت زرین و زرین سپر(فردوسی)
زین پس کمری اگربچنگ آرم ---- چون کلک کمر بر استخوان بندم(مسعود سعد)
آسمان کافتاب از او اثری است --- بر میان تو کمترین کمری است(نظامی)
bella qiz بلا قیز= دختر بلا(زرنگ، ناقلا)، دختر زیبا
احتمالاً بلقیس belqis=نام ملکه سرزمین سبا که در قدرت و زیبایی مشهور بود و سرانجام با سلیمان پیامبر ازدواج کرد با بلقیز belqiz بلقیز= دختر زیبا و دانا ی ترکی مرتبط است
Bell- En بِل- bel- بل=ناقوس، سرستون، زنگ زنگوله، زنگ اویختن به، دارای زنگ کردن، کم کم پهن شدن
معانی دیگر: زنگ، صدای زنگ، به زنگ مجهز کردن، زنگ یا زنگوله بستن به، به شکل زنگ، ناقوس مانند، استکانی، زنگ دیس، (جمع) آلت موسیقی متشکل از استوانه هایی که با چکشک چوبی به آن می زنند، رجوع شود به: glockenspiel، (کشتیرانی) زنگی که هر نیم ساعت به صدا در می آید، مدت نیم ساعت، به شکل ناقوس درآوردن، (مانند ناقوس) به تدریج فراخ شدن، صدای طولانی و عمیق (مثل صدای تازی در پی شکار)، زوزه، زوزه کشیدن، گویچه ی شناور زنگ دار، زنگ بویه، الکساندر گراهام بل (مخترع امریکایی تلفن)، کم کم پهن شدن مثل پاچه شلوار
Bell-Turkبِلَ(بلا) ، بُل- بِلَ(بلا) = ناقوس، سرستون، زنگ زنگوله، زنگ اویختن به، دارای زنگ کردن، کم کم پهن شدن، و...
Bell بِلbel یا بیل bil = دانایی، آگاهی، اطلاع ، اعلان، اعلام، آگهی، خبر، وقوف، بینش، شناخت، علم، معرفت، روشن ضمیری، هوشیاری، تامینات ، اندرز، اخطار، خبر، تذکر، اخطار، اگاهسازی، یادآوری، اطلاع رسانی ، مطلبی را با آواز بلند اطلاع دادن، بانگ ، صدا، فریاد، زوزه، طنین، زنگ، زنگ اخبار، و... فعل امر بیلمکbilmek، bilmək= دانستن، آگاه شدن، با خبر شدن، اطلاع یافتن، و...- بیلدیرمک bildirmek، = اطلاع دادن، خبر رسانی کردن، خبر دادن، زنگ زدن، خبر پراکنی کردن، خبر پخش کردن، و....
hemmaňiz biliň هممَنگیز بیلینگ= همگی آگاه باشید(بدانید)، ( hamınız bilirsiniz، biliyorsunuz)
bilerly بیلِرلی belirli= روشن، قابل فهم، واضح، مشخص، مشهود، معلوم، معین، واضح، کوک، گویا
بلاگای belagay= بلوا، غوغا، داد و بیداد، همهمه، غریو، شورش، هنگامه، سروصدا، و...
احتمالاً: بلوا یا بیلبا یا بلوار=بلbel=صدا (بانگ، فریاد، غوغا، جار، زوزه، زنگ، و...) +( وا، وار، با =هست، است، و...)=زوزه و فریاد هست، و...
چیز تکان دادنی آشکار کننده و فهماننده (چیزی که باتکان دادن دیگران متوجه اش می شوند) مثل: صدای ناقوس، ناقوس، زنگ زنگوله(که با تکان دادن دیگران متوجه صداش می شوند-بِلَ(بلا)= فعل امر بلاماق=تکان دادن، بهم زدن (با قاشق محتویات درون کاسه را به هم زدن، دو چیز را به هم مالیدن)، صدای زنگ، کم کم پهن و فراخ کردن یا شدن (بِلکَ، بیلکَ=خمیر کم کم نازک و پهن شده -)- مدت نیم ساعت(بُلِک=دو نیم شده ، نصفه، نیم)- بِل(بیلنگ)=بدانید وآگاه باشید، مطلع کردن و آگاهی دادن از چیزی یا موضوعی(می تواند با تلفن باشد) –مثل : -En- Bill بیل=لایحه،صورتحساب- صدایی بلند که جارچیان برای آگاهی واطلاع دادن پیامی به مردم فریاد می زنندوهمچنین بُل= فعل امر بُلماق=شدن، بوجود آمدن، بدنیا آمدن، اختراع شدن(جالب است) بِل(بیل)=آگاه کردن و صدا زدن(مثل تلفن و زنگ تلفن )- بُل=شدن و اختراع کردن و بوجود آوردن-گراهام بل مخترع تلفن
Belt-En بَلت-belt- بِلت= طرف، تسمه، فتق بند، کمربند، باریکه، بند چرمی، محاصره کردن، با شدت حرکت یا عمل کردن، شلاق زدن، زدن، بستن
معانی دیگر: دوال، دواله، بند، نوار، قیش، لام، بروفه، هر چیزی که دور چیز دیگری را بگیرد، ناحیه، (عامیانه) ضربه ی شدید، ضربه زدن، محکم زدن، کمربند بستن، تسمه بستن (دور چیزی)، با تسمه یا نوار محکم کردن، (خودمانی) با جرعه ی بزرگ آشامیدن، جرعه ی بزرگ (مشروب الکلی)، زیاد نوشیدن، (خودمانی) با سرعت راندن، قطار فشنگ، فانوسقه، (خودمانی) لذت، خوشگذرانی، هیجان، بلند و با حرارت آواز خواندن با( out)، کمر بستن
Belt-Turk-بِلِت- بُلِت= طرف، تسمه، فتق بند، کمربند، باریکه، بند چرمی، محاصره کردن، با شدت حرکت یا عمل کردن، شلاق زدن، زدن، بستن
Bel بِل یا بیل bil=1- کمر، دور، حاشیه، طرف، سمت و سو، اطراف، دوروبر، محد.ده، حومه، توابع، حول و حوش، دورگیری، محاصره، محصور، بسته، هر چیزی که دور چیز دیگری را بگیرد، ناحیه، پیرامون،/دورشکم وپشت، میان، پشت، بمعنی کمربندهم گفته شده، ونیزبه معنی میانه کوه وتنگنای کوه وباین معنی کمره هم گفته اند(فرهنگ فارسی)/، و...2-آماد. مقابله با خطر ها و مهالک شدن : ( عنان تاب شد تاب فیروز جنگ کمر بست بر کین بد خواه تنگ ) . ( نظامی)، و...- ۱ - میان ، پشت . ۲ - آنچه بر میان بندند. ۳ - میانه و وسط کوه . ، ~ کاری را شکستن کنایه از: بخش مهمی از آن کار را انجام دادن . ، ~راست کردن تجدید قوا کردن ، دوباره نیرو گرفتن(فرهنگ معین)
bil Guşak بیل گوشاک، bel kəməri، bel kemeri بیل کمری=کمربند
bil Guşamak بیل گوشاماک= کمر همت بستن، کمر بستن اشاره ای می باشد به جزم و اراده برای انجام کار . "کمر همت" تاکیدی بر اراده به انجام کاریست با نشان دادن سعی و تلاش لازم برای آن همان کار، کمر بند بستن، و...
ol adamiň Bilini eliň bilen tut اُل آدامینگ بیلینی اِلینگ بیلِن توت، O kişinin belini ellerinle tut=دورکمر آن شخص
بلد= دلیل راه، دلیل، راهبر، راهنما، هادی، آشنا، مطلع، وارد، واقف، دیار، شهر، مدینه، ولایت، منطقه، ناحیه(فرهنگ فارسی)
Belly =کمر، شکم، و...(به معنی Belly رجوع شود)
و عادت چنان بودی که هر یکی کمر بالای جامه بستندی وآن را کمربندگی خواندندی. ( فارسنامه ابن البلخی )
آن سپهبد که باد حمله او--- بگسلاند ز روی کوه کمر(فرخی)
به کمرهای کوه ، مردان تاخت --- تا بتازند رنگ را ز کمر.(فرخی)
کمر کوه کم است از کمر مور اینجا--- ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست(حافظ)
صبح نهد طوق زر بر کمرآسمان --- آب کند دانه هضم در شکم آسیاب(خاقانی)
Belt بِل اِت bel et، بیل اِتbilet=(بِلbel=کمر، کمربند، تسمه دور هرچیز، حاشیه، محاصره، و...+ اِتet(اِد ed)= کرد، عملکرد، عمل، حرکت، رفتار، انجام، اقدام، اجرا، وضع،و....فعل امر اِتمکetmek= کردن، و... ) = محصور کردن، محاصره کردن، بستن، به کمربند یا تسمه عملی را انجام دادن(شلاق زدن)، و....
Beltبِلِت، belet یا بِللِتbellet(بِللِدbelled)= علامت، راهنما، نشان، اخطار، سیگنال، علائم مرض، حد، مرز، نقطه، هدف، نشان، نشانه، کارت شناسایی، مشخصات، معرفی، اعلان، تذکار، تذکر، خاطرنشان، یاد، یادکرد یاد آوری، اثر، داغ، پرتاب، شلیک، شتاب، برخورد، زد و خورد، جریان سریع، ضربت، یورش، جهش، خیز، و... فعل امر بِلتمکbeletmek یا belletmek بِللِتمک=شناساندن، معرفی کردن، یاد آوری کردن، علامت دادن، نشانه گذاری کردن، علامت گذاری کردن، نشان دادن، اخطار دادن، پرتاب و جهش دادن(بِللِمک bellemek= پرتاب کردن، شلیک کردن، و...
yery belletmek یری بِللِتمک= زمین را علامت گذاری کردن، جای مکان را نشان دادن، حدود زمین را نشان دادن(نشانه گذاری کردن
sen adyňy bellet سِن آدینگی بِللِت=تو اسمت را مشخص کن(اعلام کن، نشان بده)
belled))sen geçen ýoluňy bellet سِن گِچِن یُلونگی بِللِت(بِللِد)= تو راهی را که رد شدی نشان بده
men geçen ýolumy belet(beled) من گِچِن یولیمی بِلِت(بِلِد)= من راهی که رد شدم(گذشتم) بلدم(به یاد دارم، می شناسم)
ýolumy bellet یولیمی بِللِت=راهم را نشان بده(مشخص کن، علامت بزن)
men ýolumy belet(beled) من یولیمی بِلِت(بِلِد)= من راهم را می شناسم(بلدم)
sen aýdanlaryňy bellet سِن آیدانلارینگی بِللِت= تو آنچه گفتی اعلام کن(یاد آوری کن،)
Ol daş bilen ony belledy اُل داش بیلِن اُنی بِلِدی= او با سنگ او را زد
Belting-En- بَلتینگ-beltɪŋ = محل بستن کمربند
معانی دیگر: موادی که از آن کمربند و تسمه می سازند (مانند چرم)، کمربند، تسمه، زدن بوسیله کمربند
Belting-Turk-بلتینگ= محل بستن کمربند، و....
Belt = تسمه، فتق بند، کمربند، و...(به معنی Belt رجوع شود)
In = توی، داخل، اندرون، شامل، ضربه ، بدن، کالبد، بدنه، جسم، ساختمان، ساختار، تنه، قاب، اسکلت، چهارچوب، قاعده، چارچوب، و...(به معنی in رجوع شود)، ایندر مکindermek=وارد کردن، داخل کردن، ضربه زدن،گسیل کردن، و....
Belting = تسمه زدن، با کمر بند زدن، ساختار کمربند، موادی که از آن کمربند و تسمه می سازند (مانند چرم)،
Belting بِلَتینگbiletiň بیل اِتینگ=به کمر کردن، کمر بند کردن،
biliň Guşagy بیلینگ گوشاگی= کمر بند کمر، دور پیچ کمر