کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Devastation،Devastate

Devastate-En- دَواستیتdevəsteɪt-ˈdevəˌstetدَواستِت=: خراب کردن، ویران کردن، تاراج کردن، پایمال کردن

معانی دیگر: (کاملا) خراب کردن، با خاک یکسان کردن، گیج و سراسیمه کردن، خورد کردن

Devastate-Turk-دِواستِد، دِو ایستَ=خواهان خرابی، خراب کردن، ویران کردن، تاراج کردن، پایمال کردن، و...

Dev دِو=بشکن، خرد کن، فعل امر دِومکdevmek=شکستن، خرد کردن، کم کردن، تنزل دادن، خرد و ریز کردن، کاهش دادن، خورد کردن، تکه تکه کردن، ریز ریز کردن، درهم کوفتن ، کوبیدن، درب و داغون کردن، ویران کردن، خراب کردن، با خاک یکسان کردن، و...

اُویی دِو=خانه را خراب کن، خانه را بشکن، خانه را خورد کن

اِتی دِو=گوشت را خورد کن، گوشت را ریز ریز کن، گوشت زا بکوب

دِوگیلی اِت=گوشت کوبیده، گوشت چرخ کرده، گوشت خورد(خُرد) و ریز شده

دِوگیلی جای= محل(خانه) با خاک یکسان شده(خورد شده، ویران شده)

دیشینی دِو=دندانش را خورد کن(بشکن)

Asta ایستَSta=خواست،خواسته، آرزو، طلب، مطالبه، دوستدار، خواهان، آرزومند، مایل، راغب، مشتاق، طالب، خواستار، متقاضی، شیفته، عاشق، مدعی ، وضع، تمایل، خواست، چگونگی ، حالت، خیم، مزاج، سرشت، طبیعت، خو و... بخواه، طلب کن، و... فعل امر ایستَمکastamek =خواستن، طلب کردن، تمایل داشتن، و...

اُنی اِستَ=آن را بخواه، آن را طلب کن، به او تمایل داشته باش، و...

اُندان ایستَ آیدسین=از او بخواه اظهار کند(شرح دهد، بگوید، )

اُندان ایستَ من آیدمایین=از او بخواه اظهار کند (من نگویم،

Ate اِت Et اِت ed اِد=ادا، انجام، اجرا، حرکت، رفتار، اشاره، وضع، قیافه، ژست دهش، عملکرد، امر اِتمک، اِدمک=کردن، شدن، انجام گرفتن، ادا کردن، و....

بو ایشی اِدا(اِتا)=این کار را انجام بده(اجرا کن)

بو جوره اِد (اِت)، اِدا=اینطور انجام بده، اینطور حرکت(رفتار، اجرا، و...)کن

Devastate دِو ایستَ اِد=خرابی خواستی بکن، خواستی خورد کن(ویران کن، و.....)

Devastation-En- دَوایستیشِنdevəˈsteɪʃn̩ = خرابی، انهدام

معانی دیگر: با خاک یکسان سازی، ویران سازی، ویرانگری، تباهی

Devastation-Turk-دِوایستِشِن=خواهان خرابی شدن(شده)، مایل به ویران شده(شدن)، خراب شده، ویران شده، خرابی، ویرانی، و....(به معنی Devastate رجوع شود)

پسوند شِن، و شان در زبان ترکی حکایت از انجام گرفتن آن فعل یا عمل است

گولیشِن=خندیده، - آغلاشان=گریه کرده- گیدیشِن=رونده، رفته

اُل گولیشِن آدام=اون آدمی که خندیده، اون آدمی که همراه بقیه خندیده

اُل آغلاشان آدام= اون آدمی(مردی)که گریه کرده

تایماز یک اسم و کلمه ترکی است

کلمات مشابه زیادی در زبان ترکی با پسوند ماز بکار رفته است

پسوند ماز منفی کننده است، نه، بی، بدون، و....

تایماز= سُر نمی خورد، پایش نمی لغزد، خطا نمی کند، اشتباه نمی کند، سقوط نمی کند، زلت نمی پذیرد، سکندری نمی خورد، و... – تای =سُر بخور، بلغز، خطا کن، و....(فعل امر ) ریشه فعل تایماک= لغزیدن، خطا کردن، و....

قالماز=نمی ماند، و... -قال= بمان، و... (فعل امر)ریشه فعل قالماک=ماندن، و...

بارماز=نمی رود و....- بار= برو، و... (فعل امر)ریشه فعل بارماک=رفتن، و...

تاپماز=پیدا نمی کند، نمی یابد ، و...– تاپ=پیدا کن، بیاب، و...(فعل امر) ریشه فعل تاپماک= یافتن، پیدا کردن، و...

یانماز=نمی سوزد، آتش نمی گیرد، و....یان = بسوز(فعل امر) ریشه فعل یانماک=سوختن، آتش گرفتن، و....

یوقوتماز=قورت نمی دهد، و...یوقوت=قورت بده(فعل امر ) ریشه فعل یوقوتماک= قورت دادن، و....

تایماز به صورت تای(تایم)=نظیر، مشابه، مثل، مانند، قلو، لنگه، همتا، و... + آز =کم، اقل، اندک، اندک اندک، انگشت شمار، خفیف، و...

اُنگ تای با=اون نظیر دارد، اون مشابه دارد

کُوُش تای با تای بولیبدیر= کفش لنگه به لنگه شده

اُل زادینگ تای تاپیلدی=مشابه آن چیز پیدا شد

اُل تای یوق=آن(او) نظیر ندارد

منگ تایم آز=مشابه من کم است، و....

تایماز=بی همتا، بی نظیر، و...(تای+ماز)

;کلمات مرتبط فارسی ، انگلیسی با ترکی:Devaluation،Devalue

Devalue-Enدیوالیو-ˌdiːˈvælju-dɪˈvæˌlju دِوالیو=(ارزش یا اهمیت چیز یا شخص را کم کردن) ارج کاهی کردن، ارزش کاهی کردن (devaluate هم می گویند)، تنزل قیمت دادن، از ارزش و شخصیت کسی کاستن

Devalue-Turk-دیوُلیو=(ارزش یا اهمیت چیز یا شخص را کم کردن)، و...

Dev دِو=بشکن، خرد کن، فعل امر دِومکdevmek=شکستن، خرد کردن، کم کردن، تنزل دادن، خرد و ریز کردن، کاهش دادن، و...

Deval دِوال، دِواُلdevol=خرد شو، شکسته شو، و...فعل امر دِواُلمک devolmek= شکسته شدن، خرد شدن، و....

جملات متداول:

اِلینی دِو=دستش را بشکن- اّلینی دِومک=دشتش را شکستن

باهاسینی دِو= قیمتش بشکن(کاهش بده)، ارزشش را کم کن

- باهاسی دِوُلدی= قیمتش شکست( تنزل کرد، کم شد)، ارزشش کم شد

اُنگ باشی دِوُلدی=سرش شکشت، باعث سرکستگی اش شد

اُل زادینگ باهاسی دِواُلدی(دِوُلدی)=قیمت آن چیز شکست، ارزش آن چیز کاهش(تنزل )یافت(تنزل قیمت دادن)

اُنگ یورِگی دِوُلدی=قلب او شکست

اُل ایشی اِدسنگ اُنگ یورگی دِوُلیو(ر)= اگر آن کار را بکنی قلبش(دلش) می شکند(از ارزش و شخصیت کسی کاستن)

Devaluation-Enدیولیویشِن- di:ˌvæljʊˈeɪʃn̩-dɪˌvæljuːˈeɪʃn̩ دِولیوویشن=کاهش، تنزل قیمت پول

معانی دیگر: (پول) کاستن ارزش (در مقایسه با ارزهای خارجی)، ارزکاهی، پایین آوردن نرخ برابری پول، (کاهش مقدار یا میزان خلوص طلایی که به عنوان پشتوانه به کار می رود) ارزکاهی

Devaluation-Turk-دِولیوشِن=ارزش چیزی کاعش یافته، و...

به توضیحات Devalue رجوع شود

پسوند شین در زبان ترکی حکایت از انجام گرفتن آن فعل یا عمل است

جملات متداول:

اُنگ باهاسی دِولیوشِن=بهای آن شکسته شده، ارزش آن کاهش (تنزل )یافته

اُل زادینگ باهاسی دِوُلیوشِن(دِوُلشِن) یالی= قیمت(ارزش) آن چیز مثل اینکه کاهش یافته(شکسته شده، کاسته شده)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:,آرام،Devoted،Devout,Devote

Devote-En- دیوُdɪˈvəʊtت-dɪˈvoʊt دِوُوت=اختصاص دادن، وقف کردن، فدا کردن

معانی دیگر: کنار گذاشتن، وقف (چیزی) کردن، ویژه کردن، صرف کردن

Devote-Turk-دیوُت-دَوُت، داوُت=دعوت، ویژه کردن یا اختصاص دادن یا وقف کردن وقت یا مال یا جان خود در راه و عقیده یا برای کسی، و...

De دَ=نفی، نه، نیست، و... منفی کننده : مثل: من پولاد دَ=من پولاد نیستم.

De-داDa=تایید کننده، است، هست، بله، و...-مثل: من پولاد دا = من پولاد هستم

DeدیDi = فعل امر Dimekدیمک=گفتن، بیان کردن، اظهار کردن، فرمودن، خواندن، خواستن، طلبیدن، تبلیغ کردن، دعوت کردن، دعا کردن، بیان عقیده، صرف کردن، و..

.Vote وُت=پشت، پس، عقب، همراه، هم رای، پشتیبان، حامی، کمک، معین، ملاذ، ملجا، یار، یاور، امرد،، مخنث، مفعول، ملوط، هیز، پی، دنبال، دنباله رو، طرفدار، متعصب، مجاهد، فدایی ، جانفشان، ادم متعصب یا هواخواه، سالک، زاهد، پارسا، عابد، فداکار، جانسپار، مرید، خلف، ظهر، عقب، ورا، بیرون، خارج، آنسو، اولاد، تبار، تخمه، دودمان، و...(به معنی vote رجوع شود)

Devote داوُتDavet=فدایی است، دعوت، ویژه کردن یا اختصاص دادن یا وقف کردن وقت یا مال یا جان خود در راه و عقیده یا برای کسی، دعوت به مهمانی، دعوت به مکتب و مرام خاص و ویژه، دعوت به سخنرانی، دعوت به ضیافت، صرف وقت و فدا کردن جان در راه چیزی یا کسی(دعوتگری)، و...

دعوت:(خواهش آمدن کسی کردن به مهمانی یا محفلی و جزآن. به مهمانی خواندن. به جایی خواندن،(فرهنگ فارسی)، به میهمانی و ضیافت و جز آن خواستن کسی را. ( ناظم الاطباء )

دعوتگر.[ دَع ْ وَ گ َ ] (ص مرکب ) دعوت کننده . داعی . خواهنده . طلب کننده . || تبلیغ کننده :

خویشتن دعوتگر روحانیان خوانم به سحر

کمترین دودافکن هر دوده ام چون بنگرم .(خاقانی)

چند جمله از دیکشنری ترکی استانبولی:

Hafta sonu misafir davet ettim هافتا سونو میسافر داوت اِتتیم= برای آخر هفته مهمان دعوت کردم.

Mary en iyi arkadaşımı partiye davet etti ama beni davet etmedi= مری بهترین دوستم را به پارتی دعوت کرد ولی من را دعوت نکرد.

Devout-En- دیواوتdɪˈvaʊt-dɪˈvaʊt دِواوت=عابد، مذهبی، دین دار

معانی دیگر: (بسیار مذهبی) پارسا، زاهد، متدین، مومن، متعصب، (رعایت کننده ی حرمت مقدسات) پرخضوع و خشوع، از ته دل، صمیمانه، قلبی، صادق، صمیمی، اهل اخلاص، صدیق، بی شیله پیله، پارسا منش

Devout-Turk دیوُت=عابد، مذهبی، و...

DeدیDi = فعل امر Dimekدیمک=گفتن، بیان کردن، اظهار کردن، فرمودن، خواندن، خواستن، طلبیدن، تبلیغ کردن، دعوت کردن، دعا کردن، و...

تبلیغ کردن. به دینی یا مرامی یا عقیده ای خواندن. خواندن مردم به طرفداری از مقصدی یا مرامی. خواندن به امری

Vote وُت=پشت، پس، عقب، پشتیبان، حامی، کمک، معین، ملاذ، ملجا، یار، یاور، مخنث، مفعول، ملوط، هیز، پی، دنبال، دنباله رو، طرفدار، متعصب، مجاهد، فدایی ، جانفشان، ادم متعصب یا هواخواه، سالک، زاهد، پارسا، عابد، فداکار، جانسپار، مرید خلف، ظهر، عقب، ورا، بیرون، خارج، آنسو، اولاد، تبار، تخمه، دودمان، و...

آرام=خاموش، خلوت، دنج، ساکت، آرامش، استراحت، صبر، قرار، ثبات، سکون، بردبار، رزین، صبور، معتدل، ملایم، موقر، بی جنبش، بی حرکت، ساکن، آسوده، راحت، فارغ بال، آهسته، باتانی، یواش، امان، امن، طمانینه ، بی قرار

Devoted-En-دیویتدdɪˈvəʊtɪd- dɪˈvoʊtɪdدیوُیتد= فدایی، جانسپار

معانی دیگر: وفادار، صدیق، صادق، پاکباز، جان فشان، از خود گذشته، جانباز، وقف شده، کنارگذارده شده، اختصاصی، علاقمند

Devoted-Turk-دیوُیت اِد=فدا کرده، فدایی، و...

Devote -dɪˈvəʊt دیوُت-dɪˈvoʊt دِوُوت=اختصاص دادن، وقف کردن، فدا کردن

معانی دیگر: کنار گذاشتن، وقف (چیزی) کردن، ویژه کردن، صرف کردن

(به معنی Devote رجوع شود)

Ed اِد(اِت)=کننده، کرده(شده)، انجام داده(شده)، بکن، انجام ده، فعل امر اِدمک(اِتمک)=کردن، شدن، انجام دادن، به عمل آوردن، و....

اُل ایشی اِد(اِت)= آن کار را بکن، آن کار را انجام بده

احتمالا کلمه آرام با کلمه آرا ، آرام، آرامیز، و.... ترکی مرتبط است

آرا(آرام )در زبان ترکی = میان، میانه، وسط، نه تند نه یواش و کم سرعت، نه گرم نه سرد، ملایم، متعادل، معتدل، نه اینوری نه آنوری، و...

جملات متداول ترکی:

سِن آرامیزدا یات=تو در میان(وسط )ما بخواب(استراحت کن)

آرام سور=آرام بران، نه تند نه یواش بران

اُل بیلن آرام یوق(یوگ)=با او میانه ی خوبی ندارم

اُل آرامیزدا یاشایا=او در میان ما زندگی می کند

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Eyebrow

Eyebrow-Enآی براو-ˈɑɪ.brɑʊ=خط ابرو، اب رو، حاجب، گچبری هلالی بالای پنجره

معانی دیگر: (کالبد شناسی) استخوان ابرو، استخوان بالای چشم، معماری گچبری هلالی بالای پنجره

Eyebrow-Turk-آی براو=جلو آمدگی هلالی شکل، جلو آمدگی بالای چشم، و....

Ай- Ay- Eye - - آی=ماه، چشم، زیبا، درخشان ، آینه ، نور وروشنایی ،با غیرت وعادل، حلقۀ ماه شاهی ، حلقۀ عدالت، چشم خداوندی و نظاره گر اعمال(کتیبۀ خط میخی) ، نگاه، دایره، کره(کرۀ ماه)، گوی و...- امثال : آی یالی وُزی بار = چشمانی مثل ماه دارد (چشمانی زیبا دارد) – آی آیدنگ گیجه لر =شبهای پر نور وروشن (ماه شب چهارده )- آی ایله=حلقۀ مردم-ایل=ایل،طایفه،مردم، خانواده، - آیئلا(عائله)=دوروکنار دستی ها،اعضای (حلقۀ) خانواده- ئل(اِل)= دست - (آیلا)=مثل ماه، حلقه وار،چرخان، گوی مانند، –یال(یای)=کمان ،کج،هلال- یالان= نا راست،کج،دروغ – eyeball=در زبان ترکی –آی بال =عسل چشم، -بال= شهد ، معشوق ، عزیز ، عسل ، انگبین – آیب آل = عیبجویی ، کندکاش،

(به معنی Eye در مطالب قبلی وبلاک رجوع شود)

Ай- Ay- Eye - آی=چشم، حلقه، ماه ، هلال ماه، کمان ماه، هلالی شکل، و...

Brow بِراُو=(جلو دادگی، (معماری) جلوآمدگی(پیش آمدگی) سقف(پوشش) ساختمان یا بالای پنجره(معماری گچبری (هلالی) بالای پنجره)، راه دادن آب(آب رو، پیش آمدگی، پیشکار(حاجب) )

Br بِر=فعل امر بِرمک=دادن، واگذار کردن، رضایت دادن، پذیرفتن، تصدیق کردن، راضی شدن، اقرار کردن، راه دادن، بار دادن، زیر بار رفتن، اعطاء کردن، نشان دادن، و...

Ow اُو(آو)=جلو، برابر، روبرو، رویاروی، مقابل، قبال، قدام، پیش، نزد، لگام، عنان، پیش آمدگی، آب، و...

Ebrow ابرو=ابرو خطی از مو است که در زیر پیشانی و بالای چشم می روید ( عمید )-

ابرو. [ اَ ] ( اِ ) مجموع موی روئیده بر ظاهر استخوان قوسی شکل بالای کاسه چشم به زیر پیشانی. حاجب. برو(دهخدا)، جلو آمدگی در سقف ساختمتن، و...

آبرو. [رَ / رُو ] ( اِ مرکب ) راهی برای گذشتن آب باران و غیر آن. آب راهه. راه آب(دهخدا)

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Elevator

Elevator-En- آلا ویتاelɪveɪtə- eləˌvetərآلا ویدِر(اِلَ ویتر)= بالا برنده، اسانسور، بالا بر، بالارو

معانی دیگر: (شخص یا دستگاهی که بالا می برد) بالابر، آسانسور، فرازبر (در انگلیس می گویند : lift ((محل بنایی و معدن وغیره) فراز رسان، رجوع شود به: grain elevator، (بالچه های دم هواپیما) سکان افقی، باله ی دم

-Elevator-Turkاِلَ ویتر-اِلَ وُتر=با دست بالا برنده، با دست بلند کننده، مثل و مانند دست بالا برنده

El=دست، از مچ تا انگشتان، بازو، عضوی از بدن انسان از شانه تا سر انگشتان، کف دست، پر ، دست ، بال ، باله((بالچه های دم هواپیما) سکان افقی، باله ی دم) ، پره ماهی ، بال ماهی ، پرک ، پره طیاره، و...

El Alآل=دست، کف دست، و...فعل امر آلماک Almak=گرفتن، به دست گرفتن(ela al= بدست بگیر، بردار)، به دست آوردن(Ele almak)، دریافت کردن، کسب کردن، برداشتن، به دست گرفتن، تصرف کردن، و...

bir zady ele al بیر زادی اِلِ آل=یک چیزی بردار، یک چیزی به دست بگیر، یک چیزی را با دست بگیر

ony ele alاُنی اِلِ آل=آن را آنرا بردار(به دستت بگیر)

ele-Elle=دست بزن، به دست بگیر، لمس کن، و...-فعل امر اِللِمکEllemek= دست زدن، به دست گرفتن، با دست تماس گرفتن، لمس کردن، و...-اُنی اِللِ ony elle =آن را دست بزن، آن را لمس کن

-Vatorوتُر-وُتُر votor=بلند کن، بالا ببر، و... فعل امر وتُرمک vatOrmek یا وُتُرمک votormek=بلند کردن، بالا بردن، و...

بیر زادی اِلِ وتُر bir zady ele vator =یک چیزی را با دست بلند کن(بالا ببر)

اُل زادی اِلِ وتُردی ol zady elevatordy=آن چیز را با دست بلند کرد، آن چیز را با دست بالا برد

Lift Truck( Elevator )= (وسیله با دست یا بازو بلند کن(بالابر))لیفت تراک ،خودرو دارای جرثقیل نوعی بارکننده دارای(دو دست) بازوهایی که زیر مواد مورد بارگیری قرار می گیرد و آن بار را تا ارتفاع مورد نظربلند می کند و آنگاه مواد را داخل و یا روی وسیله ای قرار می دهد.لیفت تراک دارا ی موتور محرکه است که معمولا دیزلی و گاه الکتریکی باتری دار است.

er-or اَرar=چیز، شخص، کننده، فاعل، شوهر، مرد، جوانمرد، و...

آسانسور=به نظر می رسد یک واژه ترکی باشد

آسانسور=آویزان حرکت کردن، و...

آسان= آویزان، آویخته، آویز، معلق، اعدام، چیز اویخته شده، و...

جملات متداول:

آسان زاد =چیزی که آویخته شده

داردان آسان آدمینگی دوشور=آدمی که به دار آویختی بیار پایین

باغدان اسان زادینگ هایسی؟=چیزی که از درخت آویزان کردی کدام است؟

آس فعل امر آسماک=آویختن، آویزان کردن، اعدام کردن، معلق کردن، و...

سور فعل امر سورمک=راندن، هدایت کردن، رانندگی کردن، سواری کردن، روی چیزی سوار شده حرکت کردن، و...

آرابانی سور=ارابه (ماشین، اتومبیل) را بران(هدایت کن)

آطی سور=اسب سواری کن

کلمات مرتبط فارسی ، انگلیسی با ترکی:sweat،Sweaty،Sweater

swet-sweat-En-سواِت-سوات- خوی، عرق، عرق ریزی، عرق کردن، مشقت کشیدن، خیس عرق شدن

معانی دیگر: ژف، تن خیسه، زهه، خوی آوردن، زهیدن، خوییدن، ژف کردن، تعریق کردن، دانه های آب (روی چیزی) پیدا شدن، آبدانه (یا ژفدانه) دار شدن، (به ویژه برگ تنباکو) تخمیر شدن یا کردن، (به طریق آنزیمی) به عمل آوردن، تراویدن، تراوش کردن، ترشح کردن، (مانند زهاب) جاری شدن، سخت کار کردن (و عرق ریختن)، جان کندن، رنجبری کردن، تلاش کردن، (عامیانه) نگران بودن، دچار دلواپسی یا دردمندی شدن، به عرق ریزی انداختن (در اثر تقلا یا دارو و غیره)، ژف انگیزی کردن، خویاندن، زهاندن، به کار سخت واداشتن، استثمار کردن، بهره کشی کردن، (عامیانه - باشکنجه یا استنطاق های طولانی و غیره) اطلاعات در کشیدن، به حرف زدن وادار کردن، مقر کردن، آبدانه (به ویژه آبدانه هایی که مثلا پشت لیوان آب یخ یا در زمستان روی شیشه پنجره جمع می شود)، ژفدانه، دلواپسی، دلریشی، نگرانی، انتظار، زحمت کشی، کارشدید، جان کنی، تلاش سخت، کارشاق، (برای جداسازی فلزات زود گداز مواد کانی) گرما دادن، گداز تفریقی کردن، برگدازی کردن، لحیم، (دو فلز را به هم) جوش دادن، همجوش کردن، خویش، (جمع) جامه ورزش، (لباس) عرق گیر (sweat suit هم می گویند)، رجوع شود به: sudorific

sweat-Turk-سو اِت=عرق کردن، عرق ریختن، خیس عرق شدن، آب کردن، و...

سو=آب، ماء، مایع، شیره، عرق، عصاره، عصیر، حل، محلول، ذوب، خوی، بزاق، آب دهان، منی، بحر، دریا، یم، زهاب، آبرو، حیثیت، شرف، عزت، تری، تازگی، طراوت،و...

آِت(اِد)=فعل امر اِتمک(اِدمک)=کردن، شدن، انجام دادن، عمل کردن، به فمل آوردن، و...

آت=فعل امر آتماک=انداختن، ریختن، پرتاب کردن، از دست دادن، پرت کردن، و...

سو اِت=آب کردن، عرق کردن، خیس عرق شدن، و...

سو آت=آب انداختن، آّب ریختن،

جملات متداول:

آرقاسینی شاللاق بیلِن سو اِت(سوسیل اِت)=پشتش را با شلاق بزن(به شدت بزن، آب کش کن)

دمیری سو اِت=آهن را آب(ذوب)کن

ایکی دمیری بیله سو اِت=دو آهن را باهم آب کن(ذوب کن، جوش بده،)

بو یره سو آت=به این زمین آب بریز

اُل کتابی سو اِتدی(اِتتی)=آن کتاب را آب کرد، آن کتاب را مثل آب خوردن خواند

ترک دیلی سو اتدی(اِتتی)= زبان ترکی را آب کرد، زبان ترکی را مثل آب خوردن حرف می زند(می خواند، بلده)

ایشلاب ااندام جاننی سواِتدی=با کاروتلاش تن و بدنش را خیس آب کرد، در اثر کار بدنش خیس عرق شد

یاقین همه یری سو اِتدی=باران همه جا را آبیاری کرد، باران همه جا آب جاری کرد

قاتی ایشلاب کوینک بالاقنی سو اِتدی=بر اثر کار سخت لباسش(پیراهن، بیزامه اش) خیس عرق شد

Sweaty-En-سواِدیˈsweti-سویتی=

خیس و دارای بوی عرق، وابسته به یا مانند عرق بدن، عرق آور، معرق، خوی انگیز، ژف انگیز، عرق کرده، پوشیده از عرق، عرق ریز، خویگین، ژفگین، خیس عرق، خوی کرده، عرقی، خوی اور

Sweaty-Turk-سویتی، سواِدی=خیس عرق شده، عرق کرده، و...

سو=آب، ماء، مایع، شیره، عرق، عصاره، عصیر، حل، محلول، ذوب، خوی، بزاق، آب دهان، منی، بحر، دریا، یم، زهاب، آبرو، حیثیت، شرف، عزت، تری، تازگی، طراوت،و...

اِتی ، اِدی، اِتدی=کرده، شده، انجام شده، و...

یاقین اُنی سواِتی(اِدی)=باران آنرا خیس کرده

یاقین اُنی سو اِتدی=باران آن را خیس کرد

ایشلِمک اُنی سواتدی(سو اِتی)=کار کردن او را خیس عرق کرد(کرده)

sweˈtər-Sweater-Enسواِدر ˈswetə -سواِتا= ژاکت، خوی اور، پلوور، کسیکه عرق میکند

معانی دیگر: پولیور، پیراهن پشمی، پیراهن بافته، پیراهن کش، عرق گیر

Sweater-Turk-سواِتا، سواِدر=

sweat-سو اِت=خیسِ عرق کن، عرق کردن، عرق ریختن، خیس عرق شدن، آب کردن، و

er-اَر=چیز، شخص، فاعل، کننده، مرد، شوهر، جوانمرد، و...

اُل اُوزینی سو اِتر(اِدر)=او خودش را خیس عرق می کند

کوینگی سواِدر(سواِتر)=پیراهن را خیس(عرق)می کند

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Gangrene

ɡæŋɡriːn-Gangrene-En-گانگرین-= ولگرد، خوره، قانقاریا، فساد عضو بر اثر نرسیدنخون، ˈ

قانقاریا بوجود امدن، تباه کردن، فاسد شدن

معانی دیگر: (پزشکی)، کله، سیاه مردگی، کلی، فساد نسج ها، موت موضعی، گانگرن، پوسیدگی نسج، گانگرن گرفتن، فاسد شدن (نسج)، شقاقولوس کردن، طب قانقاریا

-Gangrene-Turkگان گرین=متمایل به فاسد شدگی خون، سیاه شدن خون(قانقاریا)

Ganگان، قان=خون،دم، خوناب، خونابه

گان،قان=خون مایعی قرمزرنگ است که در رگ‌های ما جریان دارد و مثل یک راه حمل‌ونقل در بدن کار می‌کند. کار اصلی خون رساندن اکسیژن و مواد غذایی به همهٔ سلول‌های بدن و بردن مواد زاید به بیرون است

. گر=قیر، ماده سیاه نفتی، بکش، نابود کن، از بین ببر، و...فعل امرگرماک، قرماک=نابود کردن، از بین بردن، قتل عام کردن، کشتن، تباه کردن، فساد کردن، فاسد کردن، و...

اُلاری گر(قر)=آنها را بکش، آنها را از بین ببر، قتل عامشان کن

همه سی گریلدی=همه شان کشته شدند، همه شان از بین رفتند

یره گر(قر)دوکدی=به زمین قیر ریخت

greneگرین=متمایل به قیر(ماده سیاه نفتی)، متمایل به نابودی(کشتن، فاسد شدن، و...)

در مورد کلمه قانقاریا که یک کلمه ترکی است

قان= خون

اسود، اغبر، تاریک، تیره، قره، کبود، کمرنگ، مشکی ، برده، غلام، کاکاسیاه، سیاه قارَ یا قارا، قره=سیاه، سیاه پوست ،

بی ارزش، پشیز، غم انگیز، ملالت بار، و...

قارَیا، قارایا=سیاه می شود- در مقابل آقاریا=سفید می شود

قانقاریا(قانقارایا)=خون سیاه می شود

کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Garage,Garageman

ɡærɑːʒ-Garage-En-گِراژ(گَراشɡəˈrɑːʒ-گَراج-ˈ)-=گاراژ، در گاراژ گذاردن، پهلو گرفتن در ترعه

تعمیرگاه خودروها

Garage-Turk-گِراچ-گیراِچ، گاراج(ی)=گاراؤ، محل قرارگیری، محل نگهداری، قرارگاه، و..

گیر= ورود، دخول، رسید، مدخل، وصول، آمدن، درآمدن، درون شدن، توآمدن، تورفتن، رسیدن، درونروی، درونشد، راهیابی، بند، اتاق (زندان)، گیر، حبل، رسن، رشته، ریسمان، طناب، نخ، ترک، زین، بست، عقد، قید، گره، گیر، پیوند، لولا، مفصلگاه، مفصل، استخوان انگشت، اتصالگاه، پیوندگاه، گره گاه، تله، دام، رهن، گرو، گرفتاری، مخمصه، آز، طمع ، حیله و....

ageاچ، ایچ=داخل، درون، شکم، اندرون، و....-

girگیر فعل امر گیرمک=وارد شدن، داخل شدن، در گیر شدن، دربند کردن، و...-

(Girage)گیراِچ، گیرایچ=داحل اتاق، اندرون بند، بیا داخل ، و...

gagageگیرَجی=اتاق ورودی، قابل داخل شدن، ورودی (گیدَجی=خروجی)و...

  • گارا(قارا، کارا)= نگهداری،حفاظت، حفظ، صیانت، پاسداری، حراست، محارست، محافظت، وقایت، توجه، مراقبت، مواظبت، بازداری، ضبط، کف، پرستاری، سرپرستی، سیاه، و...-فعل امر گاراماک(قاراماک، کاراماک)= ، نگهداری کردن،نگاه کردن، پاسداری کردن، و...(گاراقول، قاراقول=نگهبان)

گاراچی(گاراجی)=قرارگاه، محل قرارگیری، محل نگهداری، فرد یا شخص نگهدارنده، و... (Girage)

Garageman-En-گَرِشمِن-گِراجمِن=گاراژ دار

Garageman-Turkگاراجمن-گارایشمن=شخصی که در گاراژ کارمیکند، شخص گاراژ دار

Garage= گاراژ(به معنی گاراژ رجوع شود)

ایش=کار، عمل، شغل، و...

man=مرد، انسان، شخص، اداره کننده، و....

من در ترکی مثل فارسی معنی من نوعی می دهد مثل: من گلدیم=من آمدم

به صورت پسوند:

اِدرمن=کاری، کنننده کار، عمل کننده، مترصد انجام کاری

گولرمن=خنده رو، خنده کننده، مترصد خنده کردن

گیدرمن=رونده، در فکر رفتن، مترصد رفتن