کلمات با پیشوند Av در زبان انگلیسی را ادامه می دهیم اکنون به بررسی ارتباط آنها می پردازیم

Avant Garde-En- اِونت گادəˈvɑːntˈɡɑːd- əˈvɑːntˈɡɑːrd آونت گارد=(در هنر و ادبیات و غیره) پیشگام، پیشرو، جلودار، پیشتاز(ان)، وابسته به مکتب های هنری نوین و غیر سنتی (و مورد بحث و جنجال)، پیشرو و موجد سبک و طریقه هنری

Avant Garde-Turk اونت گاد، اونت گارد=پیشگام و پیشرو یا جلودار قشر و طبقات و لایه های مختلف، (در هنر و ادبیات و غیره) پیشگام، پیشرو، جلودار، پیشتاز(ان)، وابسته به مکتب های هنری نوین و غیر سنتی (و مورد بحث و جنجال)، پیشرو و موجد سبک و طریقه هنری

Avant اِونت=پیشرو، پیشگام، جلودار، مورد افتخار و فخر، و...

Garde گارد: Gardeاز ترکیبgara) گارا (قارا(qara=نگاه، نظر، نگه، دید،حفظ، و.. فعل امرگاراماک garamak=نگاه کردن، دیده بانی کردن، نگهبانی دادن، محافظت کردن، و... )+( اِد ad,ed=انجام، عمل، ادا، فعل، کرد، کننده، و..)=گارد، نگاه کننده، حفظ کننده، پناه، نگهدار، حائل، پاسبان، محافظ، مستحفظ، احتیاط، نگهبان، دیده بان، گارد، پاسدار، پاس، نرده روی عرشه کشتی، نرده حفاظتی، نگهداری و دفاع کردن از، و...-

Garde گارد(گاردی)=قاطی، قاتی، آمیخته، درهم، مخلوط، درهم، عجین، قاطی، مختلط، مخلوط، مرکب، معجون، ممزوج، ناسره، رنگارنگ، قاتی، آغشته، همه چیز، درهم آمیختگی ( بحث و جنجال)، و...

Garde گاد، گات=لایه، بستر، بنلاد، پرده، پوست، طبقه، غطا، قشر، لا، ورقه، و..

Average-En- اَورِجævərɪdʒ- ævərɪdʒ = میانگین، درجه عادی، متوسط، حد وسط، میانی، حد وسط پیدا کردن، میانه قرار دادن، میانگین گرفتن، بالغ شدن

معانی دیگر: معدل، (ریاضی) میان گاه، میانه، عادی، معدل گرفتن، حد وسط تعیین کردن، متوسط (چیزی را) تعیین کردن، سرشکن کردن، به طور متساوی تقسیم کردن، (از ریشه ی عربی)، (بازی بیس بال) میانگین چوگان زنی، (قوانین دریانوردی) خسارت به کشتی یا کالای آن، تسهیم منصفانه ی خسارت و ضرر بین شرکا، مخارج و هزینه های پرداختی توسط ناخدا، حد وسط چیزیرا پیدا کردن، رویهمرفته

Average-Turk-اِوآرِج= میانگین، درجه عادی، متوسط، حد وسط، میانی، حد وسط پیدا کردن، میانه قرار دادن، میانگین گرفتن، بالغ شدن، و...

Av- اِو aw=جلو، پیش ،  روبرو، رویاروی، روی، رو، بر، مقابل، قبال، قدام، پیش، نزد، لگام، عنان، قبل، سابق، پیشتر، فراتر، بلندتر، بالاتر، باارزش تر، و...

Erage ارج=ارج، ارزش، ارز، بها، مقدار، نرخ، اعتبار، پایگاه، پایه، حشمت، شان، قدر، مرتبت، مکانت

Average اِو ارج=مقدار و ارج بالاتر، ، به مقداربالاتررسیده،  بالغ شدن

Era-ərɪ -آراara=میان، وسط، بین، مرکز، میانه، کمر، تو، داخل، مابین، و...

olar Aramizda=آنها در میان ما هستند-ol Aramizda otir اُل آرامیزدا اُتیر=او در میان ما نشسته-aramızda oturur در میان ما می نشیند- arasina gir آراسینا گیر= داخلشان شو، مابینشان وارد شو- ikysiň arasiny alایکیسینگ آراسینی آل= میانگین (حد وسط)دو تا را بگیر- ikysina araça(araçe) bol ایکیسینه آراچا(آراچه) بُل=بین دوتا میانجی(داور) باش- ikysina ara açایکسینه آرا آچ=برای دوتا حد وسط باز کن-Iki sanyň arasynda،İki rəqəm arasında=میانگین دو عدد-araça zyýan، aralıq zərər=میانگین خسارت(ضرر وزیان)- Bütün sanlaryň araça mukdary näçe? =میانگین (معدل، روی هم رفته، ) کل حسابها چه مقداری هست؟-

-Awur-avur-Aver öwür اِوُر فعل امر awurmek اِوُرمک –avurmek- öwürmek = ، برگرداندن، بازگرداندن، برگردانیدن، برگشت دادن، دپورت کردن، بازگشت دادن، پس دادن، تغییر دادن، منحرف کردن، منصرف کردن،  و...

Aver اَوِر=آور، بیاور(بطور قطع ویقین و تاکید  انجام امری را خواستن، فعل امر اَوِرمک Avermek =آوردن، بجا آوردن،  انجام دادن، ادا کردن، دادن، تلافی کردن، پرداختن، پرداخت کردن، برای خرید پول دادن، کارسازی داشتن، هزینه چیزی را قبول کردن، عروس آوردن، به وصال رساندن، و...- Islän zadyňyzy averjek ایسلان زادینگیزی اَوِرجک=هرچه بخواهید می خرم(پرداخت می کنم، بجا می آورم) 

Average اَورِج (اَوِرجی=آورنده، خریدار، پرداخت کننده)=برآورد، ارزیابی، برانداز، تخمین، سنجش، تقویم، ارزش گذاری، قیمت گذاری، تخمین زدن، تقویم کردن، و...

Average اِورِجه یا اِورِچه=یادگرفته ، آموخته، خو گرفته، بهنجار، معمول، معمولی، رایج، متداول، عادی، و...-

Öwren، averan اُورِن، اِورِن=فعل امر Öwrenmek-averanmek اِورِنمک=آموختن، یاد گرفتن، عادت کردن، خو گرفتن، و...- averat،Öwret=فعل امر averatmek،Öwretmekاِورِتمک=یاد دادن، تدریس کردن، عادت دادن، رواج دادن، رایج کردن، و..- Öwrele، averale اِورِلَ=فعل امر Öwrelemek، averalemak اِورَلِمک=تکرار کردن، عادت کردن، بازگویی، تکریر، واگویی، ازسرگیری، اعاده، تجدید، دوباره کاری، تمرین، مرور، ممارست، بسامد، بازگو کردن، بازگفتن، دوباره انجام دادن، مکرر کردن، بارها انجام دادن،  اعتیاد، و...

Age آچ=açباز، گشاده، منبسط، گشوده، مفتوح، وا ، ازنو، دوباره، دایر، برقرار، برپا، سنقر، قوش، قلیا ، باج، باژ، خراج، جدا، روشن، منفصل، روباز، بی مانع، آزاد، فاصله دار، و...

Age ایچɪdʒ - iç=شکم، داخل، اندرون، باطن، تو، در، درون، وارد، و..

Averse-En - اِوَس əˈvɜːs- əˈvɜːrsاِورس= متنفر، مخالف، بیزار، برخلاف میل

معانی دیگر: نامتمایل، بی میل

Averse-Turk-اِوَس، اِوُرسَ= متنفر، مخالف، بیزار، برخلاف میل، و...

-Awur-avur-Aver öwür اِوُر فعل امر awurmek اِوُرمک –avurmek- öwürmek = ، برگرداندن، بازگرداندن، برگردانیدن، برگشت دادن، دپورت کردن، بازگشت دادن، پس دادن، تغییر دادن، دگرگون ساختن، ناهمگون کردن، متحول کردن، متفاوت ساختن، عوض کردن، منحرف کردن، منصرف کردن،  نامتمایل کردن، رویگردان کردن، مخالفت کردن، و...- Islegny  öwürse اِسلِگنی اِوُرسَ=نظرش(خواسته اش) را عوض کند، برخلاف میلش عمل کند- ondan baş öwürseاُندان باش اِوُرسَ=از او سر برگرداند، با او مخالفت کند، از او متنفر و بیزار شود، به او بی میل شود- Ol Pikirini avurse(Averse) ، ol Pikirini öwürse اُل پیکیرنی اِوُرسَ=اگر او فکرش(نظرش) را عوض کند، (تغییر دهد)، برخلاف میلش عمل کند- ondan üz öwürse اُندان یوز اِوُرسَ=از او روی برگرداند، از او رویگردان شود، با او مخالفت کند، از او بیزار و متنفر شود

Averseاِوَس Əvəz اِوَز=عوض، جایگزین، جابجاکردن، جابه جا، گردیده، تبدیل، تعویض، تغییر، دگرگونی، مسخ ، عدول، برگشت، عقب گرد، رویگردانی، مخالفت، بیزاری، و...

Aversion-En- اِوشِنəˈvɜːʃn̩- əˈvɜːrʒən اِورژِن= بیزاری، نفرت، نا سازگاری

معانی دیگر: تنفر، زدگی، مایه ی تنفر، چیز بیزار کننده، مخالفت، مغایرت

Aversion-En اِورشِن=محالفت شده، بیزاری، نفرت، نا سازگاری، و...

Averse= متنفر، مخالف، بیزار، برخلاف میل، و...(به معنی Averse رجوع شود)

Sion شِن=شده، گشته، گردیده، بوده. وقوع یافته، واقع شده، به عمل آمده، انجام شده، و...