کلمات مرتبط فارسی، انگلیسی با ترکی:Ability،Affability،Affable،Afar
بعضی کلمات انگلیسی را خوب دقت کنیم به راحتی ارتباط آن را با فارسی و ترکی متوجه خواهیم شد معمولاً حرف پ در بعضی لهجه ها به صورت ف وبرعکس تلفظ می شود مثل پارسی و فارسی- اکنون چند کلمه که پیشوند مشابه ولی معنی مختلف دارند را مورد بررسی قرار می دهیم
Afar-En- آفاəˈfɑː- əˈfɑːr آفار= از دور، دورادور
معانی دیگر ):قدیمی) در دور دست، بافاصله، غالبا قبل از ان from و بعدازان off میاید
Afar-Turk-آفار(آپار)=دور بردن، با فاصله، از دور، دورادور
Afarآفار(آپار(apar فعل امرآفارماک Afarmak یا آپارماک Aparmak =بردن، ((daşımak دور کردن، چیزی را با خود به جای دیگر به فاصلۀ دور تر از جای قبل بردن ، دور بردن، جا به جا کردن، حمل کردن، منتقل کردن، حرکت دادن، نقل و انتقال دادن، ترابری کردن، سفر بردن(Safari)، و...-
meny bu yerden afar(apar) منی بو یردن آفار(آپار)=من را از اینجا دور کن(ببر)
ony başqa yera afardy(apardy, apardı) اُنی باشقا یره آفاردی(آپاردی)=او را به جای دیگری برد
ony bu yerden afar(apar)، apar onu burdan = او را از اینجا دور کن(ببر)
Öýden daşara afar(apar)= از خانه به بیرون ببر-( ony Öýden afar(apar اُنی اُویدن آفار(آپار)= او را از خانه بیزون ببر- (Öýden afar(apar اُیدِن آفار(آپار)=از خانه(بیرون) ببر، از خانه دورش کن-( Öýden afardy(apardy=از خانه برد(منتقل کرد،بیرون برد، دور کرد)-
افر: دفع کردن و راندن و جستن. ( آنندراج ). دفع کردن و راندن.( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء)(لغت نامۀ دهخدا)
Affable-En- اَفِبُلæfəbl̩- اَف اِبُل= دلجو، خوش برخورد، مهربان، خوش محضر، خوشخو، خوشرفتار، خوشرو
معانی دیگر: پرمهر، محبت، خونگرم
Affable-Turk اَف اِبُل=پرمهر و محبت، دارای قدرت و توانایی بخشش، بخشنده، خوش قلب، بخشایشگر، دلجو، خوش برخورد، مهربان، خوش محضر، خوشخو، خوشرفتار، خوشرو، و...
Aff اَف، آف=عفو، بخشش، اغماض، بخشایش، چشم پوشی، گذشت، مهر و محبت، دوستی، ارادت، انس، تولی، حب، خلت، رفاقت، صمیمیت، عشق، عطوفت، محبت، مرافقت، مودت، مهربانی، ود، ولا، همدمی، سخاوت، نیکوکاری، و...
affet beni آف اِت بِنی=مرا عفو کن، مرا ببخش- O affeder اُ اف اِدِر=او می بخشد، او بخشنده است
affedersiniz اف اِدر سینیز=ببخشید- affeder آف اِدر=می بخشد-affediyorum اف اِدیوریم=می بخشم
Affet اف اِت،=عفو کننده، مهربان، بخشنده، خوش قلب، انفاق گر، باسخاوت، بخشایشگر، بذال، جواد، جوانمرد، خیر، دست ودل باز، رحمتگر، سخاوتمند، سخی، فیاض، فیض بخش، کریم، کریم النفس، گشاده دست، معطی، مکرم، نیکوکار، منان، واهب، وهاب،و... عفو کن فعل امر اف اِتمک Affetmek=عفو کردن، بخشیدن، محبت کردن، گذشت کردن، و....
Able=توانایی، شایستگی، توان، لایق، پسوندی برای ساختن صفت به معنی (دارای قدرت) شایسته، و...(به معنی Able رجوع شود)
Ble بُل bol=زیاد، پر، فراوان، زیادت، توانا، توانمند، قوی، و... فعل امر بُلماک=شدن، انجام گرفتن، و...- bol zad بُل زاد=چیز زیاد- ol iş boldy اُل ایش بُلدی=آن کار انجام شد
Affability-En- افِ بِلِتیæfəˈbɪləti- æfəˈbɪləti اَفِ بِلِدی= خوش ایند، خوش رویی، دلجویی، مهربانی، خوشخویی، مدارا
Affability-Turk-اف ابیلیتی(اُبیلیدی)=قدرت و توانایی محبت و بخشش و عفو، مهربانی، خوش ایند، خوش رویی، دلجویی، خوشخویی، مدارا، و...
Aff اَف، آف=عفو، بخشش، اغماض، بخشایش، چشم پوشی، گذشت، مهر و محبت، دوستی، ارادت، انس، تولی، حب، خلت، رفاقت، صمیمیت، عشق، عطوفت، محبت، مرافقت، مودت، مهربانی، ود، ولا، همدمی، سخاوت، نیکوکاری، و...
Ability-En- اَبیلیتیəˈbɪləti- ابیلِدی= توانایی، قابلیت، شایستگی، لیاقت، استطاعت، صلاحیت، سررشته
معانی دیگر: توانمندی، قدرت، استعداد، مهارت، عرضه، استطاعت
ability _
پسوند (اسم ساز): توانایی، تمایل، ظرفیت
Ability-Turk-اُبیلدی=او(آن) توانمند و ماهر، توانایی، قابلیت، شایستگی، لیاقت، استطاعت، صلاحیت، سررشته، و...
A اُ O=کلمه اشاره است که بشخص غایب اشاره می کند و نیز ضمیر منفصل است در صورتی که مرجع آن شخص باشد، او، ان، آن، ان چیز، ان جانور، و...
Bil بیل=کمر(توانایی، قدرت، دور شکم و پشت)، آگهی، اطلاع، خبر، وقوف، بینش، دانش، تحصیلات(بیلیمbilim)اندیشه، بینش، حکمت، خرد، دانایی، شناخت، علم، فرهنگ، فضل، معرفت علم، معرفت، دانایی، روشن ضمیری، هوشیاری، و...، فعل امر بیلمک (bilmək)bilmek= دانستن،آگاه بودن(شدن)، آگاهی داشتن، درجریان بودن، شناختن، فهمیدن، مطلع بودن، واقف بودن، آموختن، درک کردن، مطلع شدن، یادگرفتن، و...
O ony bildy اُل اُنی بیلدی= او آن را فهمید(دانست)- O bunu bilirdi، O muny bildy=او این را فهمید(دانست)
Nädip işlemelidigini bil =چگونه کارکردن را یاد بگیر(بدان، مهارت پیدا کن، در کارسر رشتۀ پیدا کن
Bility بیلدی bildy=آگاه شد، دانست، مطلع شد، شناخت پیدا کرد، دانست، مهارت یافت، توانایی پیدا کرد، مهارت پیدا کرد، و...
ol işy bildy اُل ایشی بیلدی= او کار بلد شد، او کار را یاد گرفت-( işini bilirdi- işini biliyord,) ol işiny bildy اُل ایشینی بیلدی=او کارش را یاد گرفت، او در کارش مهارت یافت-
ol bildy=او دانست، او مهارت یافت، او آموخت- ol yolny bildy(yolu bilirdi)= او راهش را پیدا کرد(آموخت، شناخت، و...)- Nädip ýasamagyny bildy،( Bunu necə edəcəyini bilirdi، Nasıl yapacağını biliyordu )=طرز ساختنش را یاد گرفت، در چگونه ساختنش مهارت یافت
göterip bildi، Onu qaldıra bildi، ony göterip bildi =آن را توانست بلند کند- bilim agyrýar, göterip bilemok = کمرم درد میکند نمی توانم بلند کنم
از کمر افتادن ؛ در تداول بمعنی ناتوان و فرسوده شدن از کار یا جز آن
کمر راست کردن ؛ در تداول عامه ، ثروت و قدرت بهم رساندن. ( فرهنگ فارسی معین)
که بر من زمانه کی آید به سر--- که را باشد این تاج و تخت و کمر(فردوسی)